هشت. سر چه باشد که من از تیغ تو امساک کنم

اولین کسی که رژیم رو به خانواده ما آورد زن عموم بود. زن عموم زن باهوش, قشنگ و با اعتماد به نفسی بود که موهایش را خیلی قشنگ درست میکرد و همیشه  لباسهای مد روز میپوشید و با اینکه جنوبی بود ترکی را خودش یاد گرفته بود و از همه بهتر حرف میزد و زیباترین خانه را داشت و اصلا اون بود که اولین بار کلاس ورزش رفت و بدون ترس از قضاوت از یک جایی اعتراف کرد که رژیم هم میگیرد. 

 

 تا قبل از اون کسی رژیم نمی گرفت. اضافه وزن چیزی نبود که کسی بابتش شرمنده باشه یا قرار باشه فکری به حالش بکنند. وزن قرار بود با زیاد شدن سن, ازدواج, زایمان, موفقیت در کار بازار و … زیاد بشود و همین بود که بود. آدمها هرچه سر سفره جلویشان میگذاشتند را میخوردند و حتی آشپز خانه هم حق نداشت دست به ترکیب پرکره و چرب غذاها بزند. حتی وقتی دکتر جای تجویز دارو به یکی از اعضا فامیل که بابت درد پا از تبریز به تهران آمده بود گفت تنها راه کم کردن درد کم کردن وزن است, همه از بی کفایتی دکتر و ناتوانیش در تشخیص درست حرف میزدند.

 

تا مدتها رژیم غذایی داشتن چیزی بود که همه از هم پنهانش میکردند. به کسانی که رژیم داشتند و در برابر تجاوز کفگیر چهارم پلو به بشقابشان مقاومت میکردند یا از جمله غیرمودبانه “میل ندارم” استفاده میکردند, میگفتند بد غذا. دخترجوانی در فامیل پدریم از زن عموم الگو گرفت و تصمیم گرفت برای پیشگیری از بزرگ شدن شکمش شبها برنج نخورد. یادم است همه جوری از این رفتارش حرف میزدند که انگار معتاد شده و این رژیم گرفتن را به جوانی و آشفتگی فکری و بعضا نیاز به جلب توجه نسبت میدادند. 

 

شاید همین پیشینه و تاریخچه شرم از رژیم گرفتن بود که باعث شد وقتی از خاله شهلا از زن داییم که بعد از زایمان دوباره وزنش به وزن قبل از زایمانش برگشته بود و بلندبالا و باریک مثل همیشه با لباسی قشنگ به مهمانی آمده پرسید چطور این اتفاق افتاده با ترس گفت “باور کن رژیم نگرفتم, فقط امساک کردم” خاله شهلا جوری که انگار امساک کردن یکجور عبادت یا نذر یا هرچیزی جدا از کمتر از غذا خوردن باشه با تاسف سر تکون داد و گفت “من رو خر نکن, این نمی تونه نتیجه امساک باشه, رژیم گرفتی نه؟”

 

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 پاسخ به هشت. سر چه باشد که من از تیغ تو امساک کنم

  1. سمیه می‌گوید:

    وای آیدا جان دستت درد نکنه آدرس این لینک و گذاشتی من هر دفعه می خواستم چیزی بگم یا واقعا احساس خودمو از نوشته ات بگم فقط لینک pdf باز می شد.
    من عاشق نوشته هاتم و خیلی خوشحالم که الان زود به زود می نویسی.
    همیشه موفق باشی

  2. شبنم می‌گوید:

    آیا شما یک “منتظر” همیشگی هستید؟
    چه مدت از زندگی خود را به انتظار کشیدن می‌گذرانید؟ انتظار برای تعطیلات بعدی، شغل بهتر، بزرگ شدن بچه‌ها، یک رابطه پرمعنا، موفقیت، پولدار شدن، مهم شدن یا روشن‌بین شدن. چندان نامتعارف‌ نیست که اشخاص همه عمر را به انتظار شروع زندگی سپری کنند.
    انتظار، یک حالت ذهنیست و در اصل به این معناست که شما آینده را می‌خواهید و اکنون را نمی‌خواهید. آنچه را دارید نمی‌خواهید و آنچه را ندارید می‌خواهید. با هر نوع انتظار، ناآگاهانه تضادی درونی بین اکنون و اینجا، یعنی جایی که نمی‌خواهید باشید با آینده فرافکنی شده خود، یعنی جایی که می‌خواهید باشید، ایجاد می‌کنید. این نگرش موجب می‌شود “حال” حاضر را از دست بدهید و کیفیت زندگی شما به شدت کاهش یابد ..
    تمرین نیروی حال
    اکهارت تله

  3. مختار می‌گوید:

    سلام و وقت بخیر.
    من نزدیک دو ماه بود که عضو کانال تلگرامتون بودم،اما تا به امروز که بطور اتفاقی این مطلب رژیم رو خوندم حتی یک کلمه هم ازش نخونده بودم.
    امروز ولی تاسف خوردم که چرا دیر شروع کردم به خوندن مطالب. چقدر قلمتون خوب و روانه.خیلی این پست رو دوست داشتم.
    چیز دیگه ای که برام جالب بود نگرش به رژیم در خانواده خودمه. یک چیزی تو همین مایه هایی که شما گفتین.حتی یادمه خودم وقتی که نوجوان بودم تحت تاثیر حرف بزرگترا رژیم رو یک نوع شوآف و تلاش برای دیده شدن می دونستم.اما حالا که به سن نزدیک ۴۰ رسیدم می بینم رژیم مناسب چقدر می تونه در سلامتی افراد نقش داشته باشه.
    فعلا من برم سراغ پست های قبلی. تا بعد.

  4. رسیدن به این نقطه فکری که فکر کردن دیگران هیچ اهمیتی ندارد ، بهترین نقطه برای رسیدن و امن ترین نقطه برای ساختن زندگی همراه با آسایش است

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *