خوشه های پلاسیده تابستان

دوازده و سی دقیقه قرار بود در میخانه پایین شرکت دوستی را ببینم. روبروی آینه دستشویی لب جلو داده داشتم ته لوله ماتیک رو می چرخوندم که از در یکی از دستشویی ها اومد بیرون. اگر بخواهم دقیق صحبت کنم تقریبا نیمی از لب پایین رو سرخ کرده بودم وهمانطور با لبهای نیمه باز, بی اختیارو نامفهوم پرسیدم چطوری؟ این چطوری پرسیدن در آسانسور و مستراح از رسوم کارمندیست. روزهای دوشنبه می پرسیم آخر هفته چطور بود؟ از سه شنبه تا پنج شنبه می پرسیم خوبی؟ و جمعه ها میپرسیم برنامه ات برای آخر هفته چیه؟ جوابی لازم نداریم صرفا می پرسیم که سکوت را بشکنیم. پنج شنبه بود.دستهاش رو گرفت زیر شیرآب  و گفت بد, خیلی بد. 

خیلی بد گفتن در جواب “چطوری؟” و “چطور بود؟”, رسم کارمندی نیست. ما همیشه خوبیم و بعضا اکسلنت. یک کارمند خوب یاد گرفته است که بد بودنش اجازه ندارد مزاحم حال خوب همکاران یا کند شدن چرخش چرخ اقتصاد بشود. روحیه ما برای بالا بردن روحیه شرکت و بالا بردن بهره وری الزامیست برای همین همیشه “خوبیم” مگر آنکه مرده باشیم. تکرار کن جواب “چطوری” همیشه خوبم است, حتی وقتی بد باشی. 

هول شدم. حتی بلد نیستم جواب خوب نیستم رو بدهم چه برسد به جواب خیلی بدم.حتی اگر همکار بودن و چرخیدن چرخ اقتصاد رو هم از این مکالمه خارج کنیم باز درگیر جواب ” بدم” شدن و خروج از سوال جوابهای از قبل برنامه ریزی شده, مکالمه می طلبد والان وقت مکالمه نبود, وقتی ساعت دوازده و بیست و نه دقیقه است و لب بالا و نیمی از لب پایین هنوز بی رنگ, و رفیقت در میخانه منتظر و هردو یکساعت وقت ناهار دارید وطبعا در یکساعت باید آبجو و سالاد سفارش بدهید, بخورید و بنوشید و حساب کنید, حتی پنج دقیقه هم وقت برای مکالمه با کسی که در جواب چطوری پاسخ میدهد ” بدم” نمی ماند. 

 

لعنت برمن , چون ناخودآگاه پرسیدم چی شده؟ و همزمان چون ترسیدم دلیل علت “خیلی بد بودن” به مرگ مرتبط باشد و وقت شنیدن خبر مرگ در حال ماتیک زدن باشم,  باقی ماتیک رو نزدم ولی کماکان ماتیک را غلاف نکردم. هنوز امید داشتم که بدم یک شوخی لوس در مورد اوضاع جهان باشد و نه بیشتر.مثلا جولیا ادامه بدهد بدم چون سوریه فلان, یمن بیسار, بدم چون دمای زمین یک درجه رفته بالا,دلایل جهانی بد بودن هرچقدر که میلیونها نفر قربانی بگیرند کماکان مانع ادامه ماتیک زدن نمی شوند برای همین امیدوارانه در آینه  نگاهش کردم. مشکل آب شدن یخچالها نبود چون داشت گریه میکرد.

 

گفت باب میخواهد جدا بشود. باب رو میشناختم. پارتنرش بود. ده سال بود عاشق هم بودند یا حداقل از سمت جولیا مطمئن بودم که عاشق باب است. داستان ملاقاتشون رو پارسال در یکی از جشنهای شرکت وقتی همه داشتن پینگ پونگ بازی می کردند برایم تعریف کرد.

 

جولیا بعد گرفتن لیسانس در شهر گوئلف چند ماهی رفته بود سفر با کوله پشتی و ظاهرا رسم است دانشجویان حتی آنها که مثل جولیا والدینشان قایق شخصی دارند گاهی در طول سفر کارگری کنند. جولیا هم در کار چند روزه میوه چینی در استرالیا باب را دیده بود. باب راننده وانت میوه باغ و پسر صاحب باغ بوده. گویا زیر آفتاب گرم ژانویه عاشق هم می شوند. داستان عشقشان را برایم تعریف میکرد فکر کردم چقدر هورمونی و هالیوودی, جولیا موطلایی چشم آبی باب قد بلند و لاغر ولی عضلانی با صورت آفتاب سوخته و موهای مجعد است و کامیونی پارک زیر درختها و هم آغوشی – از روی شلوار البته چون باقی دانشجویان, آنها که والدینشان قایق ندارند آن دور و بر یا داشتند سیب میچیدند یا پسریا دختر یک باغبان دیگر را ماچ می کردند-  در سایه درخت سیب با سیبهای رسیده. حتی موسیقی فیلم را هم میشود تجسم کرد.

 

 باقیش رو گوش کن بعد یکسال از دو طرف اقیانوس عاشقی مکاتبه ای  کرده اند و بعد باب خانه و زندگی و سیب و کامیون و کانگرو را ول کرده و به کانادا آمده و با تمام مشکلاتی که با سرما داشته و دارد انقدر عاشق جولیا بوده که دوتایی در یک اتاق یک خانه دانشجویی با کلی دانشجوی دیگر با هم زندگی کرده اند, و والدین جولیا که هردو پزشک هستند در پنج سال اول روزی یک ساعت مکتوب یا تلفنی بر سرش غر زده اند که چرا با اینهمه تحصیلات و خانواده درست و حسابی رفته عاشق یک باغبون بدون تحصیلات شده و جولیا انقدر عاشق بوده که اهمیت نداده و هربار سر اداره مهاجرت داد زده که چرا اجازه کار باب را درست نمی کنند و بالاخره مجوز را گرفته و باب عضلانی و از کار سخت نترس زود رفته کارگر یک آبجوسازی محلی تورنتو شده و از آنجایی که در تورنتو الان نان در آبجوسازی محلی است و باب هم باهوش و کاری کم کم در کارش خبره شده تا اینکه همین دوسال پیش با کلی بیچارگی و قرض از بانک  و وام و التماس به والدین جولیا و والدین خودش پول جور کردند و با دو شریک دیگر یک رستوران یونانی کپک زده را در یک محله مالامال از الکلی و بی خانمان ولی رو به رشد شهر به یک بار زیبا تبدیل کردند وچون من عاشق درگیر جزییات زندگی ملت شدن هستم یادم هست انقدر خودشان میخ زدند و رنگ زدند که جولیا صبحها سرکار آمدن را استراحت حساب می کرد و شبهای زیادی کف همان میخانه می خوابیدند. خیلی روزها پشت کت جولیا لکه رنگ و خرده چوب چسبیده بود.

میخانه “خوشه های رسیده تاکستان” تابستان قبل افتتاح شد. جولیا من و شادان را یک شب به میخانه دعوت کرد و ما رفتیم و زیتون گرم و شراب خوردیم و راستش همه چیز واقعا زیبا بود. مرد و زنی جوان وعاشق و صاحب یک میخانه تقریبا موفق محلی و … قبول کن کل داستان عشقشان تا سر این واقعه مستراح هیچ کم و کسری از داستانهای هالیوود ندارد. 

 

اینجا باید داستان تمام می شد حالا این وسط فوقش چند جا پدر جولیا یک کرمی میریخت که داستان فراز و نشیب داشته باشد ولی پایان فیلم باید نمای بسته رقص باب و جولیا در در میخانه خوشه های رسیده تاکستان می بود وقتی درها را بسته بودند و صندلی ها روی میزها بود و چراغها تک و توک خاموش. دوربین عقب می رفت؛ از شیشه بخار گرفته از سرمای زمستان رد میشد و از آن طرف خیابان رقص این دو را نشان میداد و کارگردان سر فیلم بردار داد میزد که استیو یکجور بگیر اون بی خانمانی که روی هواکش مترو خوابیده تو کادر نباشه. کات. 

 

حیف. گفتم چرا آخه؟ انقدر دیگر عقلم می رسد که بلافاصله بعد چرا آخه نپرسم شما که باهم خوب بودید! یاد گرفته ام که دیگر جدایی صرفا در اختیار آنها که با هم خوب نیستند نیست و آنها که با هم خوبند هم از هم جدا می شوند. همانطور که خوشبختی.  اشکهایش بند نمی آمدند. من نپرسیدم ولی او جواب داد, خوبیم باهم .عاشقم است ولی هرکاری میکند دلش خانواده و زندگی خانوادگی نمیخواد. تصمیم گرفته عمر من را هدر نکند. دلم میخواست به باب فحش بدهم.ولی چرا؟ چون نمیتوانسته, دلش خانواده نمیخواسته؟ چون ترجیح میداده جای کنار جولیا خوابیدن کف میخانه بخوابد و شانس بچه داشتن یک زن را بازیچه ترس خودش نکند؟ چون میداند جولیا چه میخواهد و نمیخواسته جولیا بخاطر عشق به چیزی تن بدهد که دلش نمیخواهد پس رفته؟ 

باب کار بدی نکرده بود ولی من ازش شاکی بودم چون جولیا داشت گریه میکرد یا شاید چون فکر میکردم لابد باب دروغ میگوید. لابد استفانی عشق قبلی از استرالیا برایش نامه نوشته که هنوز عاشقش هست و هنوز هر سیبی که گاز میزند یاد طعم لبهای باب می افتد و باقی قضایا. چرا حاضر نیستم دلایل غیر کلیشه ای را برای جدایی قبول کنم. باب باید شیاد باشد والا چرا رفته؟

 اشکهای من چرا ریخت؟ دلم برای بدبینی خودم و غم جولیا و پایان تخمی فیلم به این قشنگی و باب که گیر من افتاده سوخت. گفتم رفت؟ گفت آخر هفته وسایلش را جمع کرد و رفت. میدانستم ممکن است باب برگردد ولی دلیلی برای امید دادن نمی دیدم. هنوز داشت گریه میکرد. 

شک ندارم یکجایی در اساسنامه رفتار با همکار نوشته تماس فیزیکی بدون کسب اجازه ممنوع و در صورت …. ماتیک را ول کردم کنار دستشویی.  بغلش کردم.بغل من را لازم نداشت ولی من حرفی نداشتم بزنم. همین یک بغل را داشتم. جولیا تشکر کرد. گریه کردیم و او چندبار دیگر تشکر کرد. کانادایی ها مردمان مودبی هستند, آنها بابت هرچیزی تشکر میکنند.

ساعت احتمالا خیلی از دوازده و نیم گذشته بود. سرخی لبم را با کنار کتم پاک کردم و زیر لب چند فحش به باب دادم و از پله ها دویدم پایین.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

5 پاسخ به خوشه های پلاسیده تابستان

  1. شبنم می‌گوید:

    وقتِ خوش، خاطرِ خرّم، لبِ خندان، دلِ شاد
    آرزویی‌ست که در شأنِ بنی‌آدم نیست
    اگر چه حال و روز و موقعیت جولیا بغل کردنی بوده اما همان طور که خودتان هم منصفانه در متن به آن اشاره کردید باب هم بی تقصیر است. ازدواج و مفهوم کلاسیک خانواده در نقطه تلاقی ارزشهای جدید انسانی قرار گرفته و اصلا بعید نیست در چند نسل آینده غیراخلاقی هم تلقی شود. یعنی اساسا گرفتن قول قانونی از کسی برای متعلق بودن فیزیکی و عاطفی به کسی دیگر آنهم برای همیشه احمقانه دیده شود. هر رابطه ای تاریخ مصرفی دارد و بعد از اتمام آن تاریخ, اشتیاق و علاقه جای خودش را به تحمل و روزمرگی و وظیفه می دهد. کسی که الان برای من تمام شده است ممکن است برای دیگری جذابیت فراوان داشته باشد. می توانید این تنوع طلبی را نوعی باگ در خلقت انسان قلمداد کنید.

  2. سعید می‌گوید:

    کانگورو عالی بود 🙂 بعید میدونم استرالیاییها بدونن اسم کشورشون که میاد ما یاد کانگورو و سریال اسکیپی میفتیم.

  3. سارین می‌گوید:

    چقدر خوب می نویسی آیدا

  4. گلشیدا می‌گوید:

    خیلی عالی بود! مثل یه فنجون قهوه٬ تلخ بود اما خیلی چسبید خوندش!

  5. Azadeh می‌گوید:

    Daram baray akhar e saal gozasresh e performance minevisam. ezterab daram, chedaghr ghesmat hay karmandi e inja ro ghashang neveshti… gahi delam mikhast orze dashtam kar o bar e khodam ro rah mindakhtam. nemidoonam ta kei bayad az ekhraj shodan o nazar e raees ha betarsam? bebaksh font e farsi nadaram, computer e sherkato avordam khoone.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *