بودای بزرگ، آنها اینترنت را کشتند.

پنج روز عجیبی بود. تازه من کی هستم که بگم عجیبه. من نشستم اینطرف دنیا، همه چیز شکل قبل و کلی آدم اونور فرو رفتن در تاریکی و اونوقت من بگم عجیبه؟ چقدر خودخواه آخه. ولی عجیبه. انگار همه این سالها، وبلاگ و اورکات و گوگل ریدر و اینستاگرام و توییتر و تلگرام و واتس اپ یک وظیفه داشتند. من رو وصل کنند به آدمهای خودم، به رامین و ترانه و آیدین و مرضیه و حسین و سولماز و آیدا و فروغ و بهرنگ و الدوز . مهنوش و نیکزاد، عطا و بهمن و رضا و نگار و سیمین و سرمه و البرز و آرش و صنم و مانی و امیلی، الهه، کسرا و راحله و کاوه و نوروزی و وحدانی و بزرگیان و دراک و نیاز و مهرداد و خانم کلمیتین و آق بهمن و محاق و….
همه این شبکه های اجتماعی با همه جنگ‌ها، خنده‌ها یک کاربری داشت، فکر می‌کردم وصلم به وطن، به وطن که نه، به هموطن. به اونهایی که دوستشون داشتم و دیده و ندیده دوستشون دارم. یکهو همه چی رفت تو تاریکی. برای ما چی موند؟ هشتگ زدن، همخوان کردن تک و توک توییتهایی که از ته تاریکی چیزی رو فریاد می‌زد و خشم، خشم ناشی از استیصال، خشم از سر ناتوانی، ناامیدی.
اونها اونجان. ته یک غار تاریک. تجسمشون می‌کنم درحال مانتو دوختن، سریال دیدن، کافه رفتن، داروخانه رو بستن، کت طراحی کردن، نوشتن، حرص خوردن، خندیدن، گریه کردن، به سگشون فحش دادن، به بچه‌شون خندیدن…. ولی دیگه همه چیز رفته در تجسم من. نکنه طول بکشه، نکنه رنگ موی کلمیتین عوض شه و من نفهمم؟ نکنه رامین قد بکشه؟ نکنه سهند و بی‌تا بزرگ بشن و من نبینم. من سالهاست که حس کردم نرفتم. رفته بودم ولی فسمتی از روحم و چشم اونجا بود. همه چیز رو بستم، توییتر و اینستگرام و باقی. الان که فکر می‌کنم کاری هم نداشتم اونجا جز دیدن آدمهایی که دوستشون دارم. هیچوقت مفهوم مرز انقدر به نظرم ترسناک، احمقانه، ظالمانه نبوده.مرز چیز عجیبیه، یک تقسیم بندی جغرافیایی نیست. یک دیواره، که می‌‌تونه انقدر بلند بشه که آدمها حبس بشن توش. مرز رو کی اختراع کرد راستی؟
بقول رامین “شاید بردارم” و به تک تکشون نامه بنویسم. اصلا بگذار که رنج خوندن دست خط من یک رنج جدیدی بشه روی رنجهاشون 🙂
این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 پاسخ به بودای بزرگ، آنها اینترنت را کشتند.

  1. آزیتا می‌گوید:

    آیدا جان احدیانی عزیز
    بی اغراق بیش از ده سالی است که مطالبت را از ایران که همیشه هستم با فیلترشکن و وقتی یکی دو ماه در سال که پیش دخترم کانادا هستم به می خونموشون
    تو جز نخبگانی و من در این دوره توی نویسندگان جوان و معاصر هم پایت کسی روندیدم.
    زنده باد
    دختر عمه ی آرش باروتیان و نازلی
    نویسا باشی عزیزم
    آزیتا

  2. نادر می‌گوید:

    جدی ها، نکنه رامین قد بکشه !

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *