یک روز معمولی برای یک زن عینکی

یک روز معمولی برای یک زن عینکی

روز خوبی بود, یعنی قرار بود باشه. شایدم چون من عینک خوشبینی رو از صبح زده بودم. نه از دیشب. از ساعت چهار عصر دیروز که یکهو فهمیدم ساعت هشت صبح می سی ساگا جلسه دارم و هیچ کاری براش نکردم.
چهارشنبه چهار عصر: بچه کلاس داره تا شش و نیم و با خودم قرار گذاشته بودم حالا که ساعت ناهار نرفتم ورزش و جاش یک کاسه بزرگ سالاد اداره-پز خوردم, بعد کار برم ورزش و بعد برم پسرم رو از کلاس فرانسه بردارم و بریم باهم برای بچه های دنیا اومده و نیومده ای که من خودم رو خاله شون می دونم, کادو سال نو بخریم. چی شد؟ جاش تا شش و ربع موندم سرکار و شش و ربع در سرمایی که معلوم نبود چرا انقدر سردتر از اون چیزیه که دماسنج ها نشون می دادن دویدم به سمت مترو و بعد پیاده به سمت کلاس بچه. کلاه و دستکش یادم رفته بود. کلاه کاپشن رو کشیدم روی سرم و از سرما مچاله شدم درون کاپشنم. نزدیک چهارراه کلاه بزرگ کاپشن رو دادم عقب که ماشینها رو ببینم و نرم زیر ماشین و ناگهان ماه رو بالای ساختمون بلند سرچهارراه دیدم. مدور و سفید و پرنور. با همون دهن یخ زده و با هیجان گفتم عجب ماهی.

پنج شنبه شش صبح : زودتر از همیشه بیدار شدم. جای جلسه دور بود و در جهت ترافیک سنگین صبح. جز راه باید وقت میگذاشتم برای حاضر شدن, حاضر کردن, گرم کردن برنج و ماهی ناهار پسرم, خشک کردن مو, اتو کردن پیرهن, آماده کردن صبحانه بچه, یک قهوه. همه چیز طبق برنامه پیش می رفت از حموم که در اومدم با مدیریت زمان عالی صبحانه بچه رو درست کردم, برنج و ماهی رو گذاشتم گرم بشه و قهوه جوش رو روشن کردم, اتو رو به برق زدم. بنگ. برقها قطع شد. چیز جدیدی نیست. خونه قدیمیست و فیوزش قدیمیست و سیمهاش قدیمیست و صاحب خانه اش قدیمیست وخب چندماهیه که به هر بهانه ای فیوز میپره. هربار که زنگ میزنم تعمیرکار میگه چی به برق زدین؟ انگار پریزهای خونه مونوگامیست باشن و جز دوشاخه یخچال چیز دیگه ای رو نباید بهشون زد. با شرمندگی میگم هیچی باور کن. و با صدای یواش می گم فقط سشوار, خب آخه زمستون سرده با سر خیس … میگه خب نمی کشه.
بعد دعوامون میشه چون من تلاش میکنم قانعش کنم که حداقل کاری که از دست یک خونه بر میاد اینه که یک یخچال و یک سشوار رو همزمان تحمل کنه و اون مدام از فشار وارده روی مدار حرف میزنه. اینبار بهش زنگ نزدم. خودم چراغ قوه رو برداشتم رفتم زیر زمین. مهرداد دفعه قبل ازش چندتا فیوز گرفته بود. زنگ زدم به مهرداد که بگه چیکار کنم. آدرس داد, فیوزها رو پیدا کردم. حالا من بودم با چهارتا فیوز سوخته روی تابلو و هشت تا فیوز روی میز کنار تابلو که معلوم نبود کدوماشون سوختن کدوما نه. شما خودتون احتمال ممکن برای رسیدن به حالت ایده آل رو حساب کنید. بله خیلی. در اوج ناامیدی فیوزهای گرد و پیچی یک شکل رو که معلوم نبود کدوم سوخته است کدوم درست رو امتحان کردم و معجزه شد. ایلیا داد زد چراغ اتاق خواب و آشپزخونه روشن شد. برگشتم بالا. دیگه نزدیک قهوه جوش هم نشدم از ترسم. با ترس آماده شدم و بعد از خاموش کردن همه چیز در تاریکی سشوار رو زدم به برق. خوشبختانه جای موهای سرم رو بلد بودم. دیر شده بود. نیمه-تر راس شش و چهل و پنج دقیقه درحالیکه برنج و ماهی و ماست میوه ای و بیسکوییت در کیف ناهار بچه بود, یک پیراهن دیگه که اتو نمیخواست پوشیده بودم پریدم در اوبر به سمت جلسه.
زن راننده اوبر گفت روز تا الان چطور بوده. فقط چهل و پنج دقیقه از روزم میگذشت. با خنده بلند گفتم عالی تو چطور؟

پنج شنبه یک ربع به هشت صبح : اتاق جلسه بیمارستان می سی ساگا طبقه همکف روبروی در کلینیک اطفاله. کلینیک نه, نوشته بود فالو آپ بخش کودکان. لابد مونجایی که بعد ترخیص باید برگردی که مطمئن بشن همه چی رو رواله. زود رسیده بودم. قهوه به دست نشستم روی یکی از صندلیهای قسمت انتظار. در یکی از مطبها باز شد و زنی بیرون اومد که از کالسکه پشت در چیزی برداره. همون موقع وقتی سر زن گرم گشتن کیسه زیر کالسکه بود یک دختر خیلی کوچیک شاید دو ساله با صورت گرد و موهای خیلی کوتاه و تُنُک, با پیراهن سبز و جوراب شلواری قرمز مزین به عکس گوزن و جعبه کادو دوید بیرون. شکل یک درخت کریسمس یک متری بود که یک ستاره طلایی بالا سرش نصب کرده باشن
تا سه چهار قدم اول فرار موفقی داشت و کسی به نظر هنوز متوجه فرارش نشده بود تا اینکه درحال فرار داد زد بای بای. ادبش به ضررش عمل کرد و طبعا مادرش و یک پرستار دویدن دستگیرش کردن. از قیافه مبهوتش که نمی فهمید کجای نقشه فرار رو اشتباه طراحی کرده هر سه خندیدیم. به مادرش نگاه کردم و لبخند زدم. مادرش به من نگاه کرد و لبخند زد. خجالت میکشیدم به موهای خیلی تازه بچه نگاه کنم. در همون حال دزدین نگاه از زیبایی طلایی رنگ بچه به لبخند مادرش در دلم گفتم شاید حالا کلا از این بچه هایی باشه که دیر مو در میارن. بچه فلانی و فلانی هم موی سرشون تا پنج سالگی مگه همین نبود؟
فراری مودب رو برگردوندن به اتاق معاینه. در رو بستن. یکهو صدای گریه اش اومد. صدای پرستار و دکتر یا شاید مادرش که باهاش حرف میزدن. هی تو سرم تکرار کردم بابا چیزی نیست. خودت که یادته, بچه خودت رو بلوزش رو بالا میزدی هنوز گوشی معاینه به تنش نخورده میزد زیر گریه. دردش نمی آد. احتمالا یک گریه ساده سر هیچیه. به بای بای گفتنش موقع فرار فکر کردم و خنده ام گرفت. بیماری بچه ها باگ خلقته. منطقا هیچکس نباید زیر بیست سال مریض می شد ولی خب کائنات اگر عدالت سرش میشد که وضعمون این نبود. همون موقع صدای خنده بچه اومد. خنده بلند و از ته دل. چند دقیقه بعد در باز شد مادرش و دختر کوچولو اومدن بیرون . بچه روی پیرهن سبزش یک کاپشن سفید پفی پوشیده بود. شکل یک بستنی وانیلی بود که روش گرد طلا پاشیده باشن. سوار کالسکه شد و درحالیکه از جلوم رد می شدن دوباره داد زد بای بای. اینبار منم بهش گفتم بای بای.
پنج شنبه یازده: راننده اوبر برگشت به خونه هم خانم بود. محجبه با دستهای خیلی سفید. صندلی عقب خیلی کثیف بود. جوری که خودش متوجه نشه خرده نونها رو تکوندم و نشستم. متوجه شد. گفت صبحها چندتا سرویس دارم بچه ها رو میبرم مدرسه. ببخشید اونها صبحانه خوردن. گفتم مگه اینجا هم سرویس هست. گفت خب آره من دو شیفت سرویس کار میکنم. بعد حرف کشیده شد که قبلا سر آشپز بوده. ده سال و چقدر دوره های مختلف دیده و چقدر کارش رو دوست داشته ولی ساعتش زیاد بوده و بخاطر بچه اش کار رو کنار گذاشته تا بیشتر با بچه اش باشه. بعد حرف بچه هامون شد. هردو پسر داشتیم. اسم پسر اون علی بود. ناگهان نمیدونم چرا حس کرد باید دلیل روسری رنگیش رو توضیح بده گفت من پدرم عربه و مادرم پاکستانی, خودم متولد انگلیسم, باور دارم به اسلام ولی شخصیه و مسلمان سختگیری نیستم. اضافه کرد چقدر اهل ورزش و سینماست و چقدر خوشحال بودن براش از هرچیزی مهمتره. گفتم آدم هرجور خوشحاله, مادامیکه که به دیگران کار نداره, حتما کار درست رو میکنه. گفت همینه. گفتم دلت برای آشپزی حرفه ای تنگ نمیشه؟ گفت چرا. البته برای مهمونیا تو خونه سفارش میگیرم و خب خیلی با علی آشپزی میکنیم, برای اون خیلی خوبه, هرکاری که دقت زیاد بخواد رو خیلی هم دوست داره. شاید چون اوتیستیکه.
بعد گفت که مادر تنهاست چون شوهرش وقتی بچه شش ماهه بوده برای یک کاری رفته دوبی و دیگه برنگشته. گویا اونجا با کسی آشنا شده و مونده. گفت الان دیگه ازش ناراحت نیستم لابد با ما خوشحال نبود. اگر دیرتر میرفت فکر میکردم بخاطر اوتیسم علی رفته و شاید خیلی بهم برمیخورد و ازش کینه به دل میگرفتم. ولی خب ربطی به پسرمون نداشت. گفت از مادرتنها بودن هم ناراحت نیستم . گفتم نباید هم باشی. من هم تا همین چند ماه پیش بودم و بین خودمون باشه اصلا هم بد نبود. بلند خندید. گفت بیا, به هرکس میگی باورش نمیشه. گفتم من باورم میشه چون خیلی دوره خوبی با بچه ام داشتم. خیلی خوشبخت بودم. الانم خیلی خوشبختم ولی نه چون رابطه یک نیازه, چون آدمی که باهاشم بهترینه والا به نظرم رابطه به خودی خود ضروری نیست, فقط خوبشه که خوبه. گفت دقیقا.
گفت علی هیچوقت پدرش رو ندیده. گفتم سوال میکنه درموردش؟ گفت نه خیلی, شاید حس میکنه ناراحت میشم. ولی خوشحاله به نظرم. اون یکی رو کاریش نمیتونم بکنم ولی هرکاری میکنم که علی خوشحال باشه.برنامه ام اینه که یک آپارتمان براش بخرم. برای خودش که وقتی بیست ساله شد بدمش به خودش. میخوام حتی اگر من ازدواج کردم اون یک آپارتمان رو از طرف من برای خودش داشته باشه. میخوام مستقل باشه. به نظرم صداش نگران شد. شایدم چون داشت از یک تریلی سبقت می گرفت. درهرحال گفتم تو بهتر از من میدونی حتما ولی میدونی که اوتیسم ضرورتا بازدارنده یا محدود کننده نیست, نگران بچه هامون بودن درسته ولی بپا یکهو اور-نگران نشی؟ بلند خندید. خنده اش رو نمی تونم توصیف کنم. یکجور سفت و استواری بود. هوندا قراضه و مالامال از خرده نونش رو می لرزوند. شایدم لرزش ناشی از سبقت از تریلی بود. گفتم از وقتی براش تشخیص اوتیسم دادم تا الان از پیشرفتش راضی هستی؟ گفت آره, خیلی هم باهاش کار میکنم, برای همین موندم خونه اصلا و مسافر کشی میکنم که وقتم مال خودم باشه و بیشتر باهاش باشم. هم اون فرق کرده خیلی هم منم من یاد گرفتم که بچه ها یک شکل نیستن.
به خروجی خیابان یانگ نزدیک شده بودیم. ناگهان ازم پرسید تو خوشحالی؟ گفتم خیلی خوشحالم. آدم مگه از زندگی چی میخواد. دوست داشتن و دوست داشته شدن و من و تو هردوش رو داریم. پس خوشحالم. گفت الحمدالله. منم همیشه خوشحالم, گاهی لج آدمها رو در میآره خوشحالیم ولی من فکر میکنم اگر ما سعی کنیم بدون ناراحت کردن کسی حداقل یک نفر رو خوشحال کنیم دنیا جای خوشحالی میشه و من از خودم و علی شروع کردم. گفتم در یکساعت گذشته فکر کنم نهصد بار از کلمه “هپینس” استفاده کردیم. هردو با صدای بلند خندیدیم. ماشین لرزید.
پنج شنبه دوازده و ربع: رسیدم خونه. مهرداد باقی فیوزها رو درست کرده بود ولی ترموستات و سیستم گرمایشی خونه کار نمی کرد. دمای خونه با سرعت داشت پایین می رفت. اون باید میرفت سرکار. بهش گفتم تو برو من زنگ میزنم به تعمیرکار. گفت مطمئنی.اذیت نمیشی؟ پلیور یقه اسکی دوم رو پوشیدم روی سارافن پشمی. جوراب پشمی رو پوشیدم روی جوراب شلواری پشمی و درحال بستن بند کفش , از زیر توده لباس گفتم . آره بابا. خیالت جمع, من خوبم.
پنج شنبه یک و نیم : پای تلفن با رییس بودم که تعمیرکار رسید. تعمیرکار ایتالیالیه, ران و همشهری صاحبخونه. احتمالا بالای شصت سال سن داره ولی انقدر ورزش کرده که عضلاتش از زیر کاپشن هم برجسته است. موهاش سفیده و دوست داره ادای بیست ساله های رو که سینما برای ایتالیایی تصویر کرده رو در بیاره. یک هیزی لوسی میکنه گاهی. بعضا هم بابت اینکه کلید و پریز خونه رو نشونش دادی چندتا میکوبه رو شونه ات. دیگه چه میشه کرد, یک عده هم به دلبری زنده اند. من خیلی باهاش مشکلی ندارم چون میدونم برای من عشوه نمی اد, داره مانور دلبری میده. فقط کاش بتونه جای مدام حرف زدن از مشکل صفحه فیوز و سیستم گرمایش, مرتکب یک عملی بشه و خونه رو دوباره گرم کنه.
مستقیم میره زیر زمین. راه رو بلده, سالهاست که تعمیرکار امین صاحب خونه است و سر هرچیزی اون رو میفرسته. جای قهوه رو هم حتی بلده. چند بار میره پایین, میاد بالا, میره سروقت ماشینش, چیزی میاره و هربار هم یک چیزهایی رو برای من توضیح میده. من زیر ده تا پلیورم و تنیده در سه لایه جوراب نشستم در آشپزخونه, چون هرچهار شعله گاز رو روشن کردم و تنها جاییه که کمی گرمه. هربار تو سرم یک صدایی فریاد میزنه, ران من لازم ندارم بدونم چرا, فقط درستش کن ولی مودبانه گوش میدم یا گاهی با یک قهوه میخوری چیزی بحث رو قطع میکنم. میگه نه بعدش میخوام برم باشگا نمیخوام قلبم تند بزنه. زود اضافه میکنه من قلبم مثل یک نوزده ساله تند میزنه.
درگیر کارم. سرسری جوابش رو میدم. فکر کنم حتی از قلبش یک تعریفی هم میکنم. میگه میشه برم دستشویی؟ خب ظاهرا بنجامین باتن ما از بیست سالگی هم عقبتر رفته و ده ساله شده. میگم برو. گوش نمیدم که صدای سیفون میاد یا نه. درگیر کارم. وسط حرف زدن با همکار یکهو می بینمش که جلوم ایستاده. بدون هیچ توضیحی میگه, کار من نیست. اداره گاز باید یکی رو بفرسته که گاز رو قطع کنه و یک نگاهی بیاندازه و میره. زنگ میزنم به صاحب خونه و همین ها رو براش توضیح میدم. صاحب خونه میگه زنگ بزن اداره گاز بگو بچه در خونه زندگی میکنه یکی رو زود بفرستن. میگم خب.
زنگ میزنم اداره گاز. اونور خطی برام آهنگ پخش می کنه. دمای خونه انقدر سرد شده که متوهم شدم و حس میکنم بخار دهنم رو میبینم. یکساعته میخوام برم دستشویی ولی منتظر بودم ران بره. با وحشت از اینکه کی جرات داره در این زمهریر شلوارش رو پایین بکشه در دستشویی رو باز میکنم. چاه گرفته. آب و کثافت تا لبه کاسه بالا اومده. فضولات مرد تعمیرکار رو نگاه میکنم.
برمیگردم توی پذیرایی, دستگاه پخش موزیک رو روشن می کنم. یک ترانه خیلی شاد از گوگوش میذارم, خیلی بلدنش می کنم و میرم زیرزمین دنبال تلمبه چاه باز کن. به بخاری خاموش و ساکت و بزرگ نشسته در زیرزمین نگاه می کنم. بهش میگم هرچی میکشم از دست توست. همونجوری مکعب و خاکستری نگاهم میکنه . برمیگردم بالا. پنجره حموم رو باز میکنم. باد سرد با هوای سرد خونه به هم میرسن, به نظر اون دوتا خیلی خوشحالن از این وصلت. کوران می شه. منم در حالیکه یقه یکی از دوتا یقه اسکی که تنمه رو کشیدم رو دماغم با گوگوش همصدا میشم و چاه رو باز میکنم. سیفون رو می کشم و با لبخند به فضولاتی که دارن در گرداب چرخ می خورن تا ناپدید بشن می گم بای بای.

 

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

10 پاسخ به یک روز معمولی برای یک زن عینکی

  1. علی می‌گوید:

    عالی. طبق معمول

  2. X-Virus می‌گوید:

    Avengers: Aida vs Dormamo
    Cat woman: dark knight

  3. زری می‌گوید:

    عالی بود

  4. مهیار می‌گوید:

    نمیدنم چرا همیشه میخونم ولی نظر نمیدم….شاید چون به وضوح خوب مینویسی…من چی بگم دیگه؟

  5. هاجر می‌گوید:

    خیلی خیلی خوب بود همه مسیرهایی رو که رفتی باهات اومدم و برگشتم. ممنون و بای بای

  6. هاجر می‌گوید:

    خیلی خیلی خوب بود همه مسیرهایی رو که رفتی باهات اومدم و برگشتم. ممنون و بای بای

  7. رضا بهمنی می‌گوید:

    چه خوب که یه نوشته بلند خوندم ازتون بعد مدتها.
    خیلی دوست داشتنی و زیبا

  8. lili می‌گوید:

    che zane ghavi hasti, manam talash mikonam mesle you ghavi basham

  9. X-Virus می‌گوید:

    ارجاع به “فقط با ۵ دلار”
    ۱: راه های کامنت گذازی زیاد است! سعی نکن!
    ۲: اصولا بذار فحش بدن! خوبه! خالی میشن و به کف خیابون نمیکشه! خداکنه همه دعوا ها داخل وب خرج بشن! کلن توصیه من به همه ذوجها این بوده خواستن دعوا کنن با چت تا میتونن همو با رکیک ترین الفاظ فحش بدن چون آوا ندارد!!!! (ارجاع: گفته های استاد اعظم “سایه”)
    ۳: فحاشی یعنی چیزی را عیان کردن و عیان کردن یعنی در معرض دیدگان قرار دادن لذا مشتقاتش معنی بدی ندارد عزیز! فقط مونثش در دید عوام زشت است که زشتی را در رفتار آن افراد مترو بیشتر میبینی تا آن جوانی که ۵ دلار در لیوانش میگذاری!
    ۴: آنتونیو گوترش گفته “من آموختم که کشورهای غیر متمول سخاوتمند تر هستند تا کشورهای غنی!” لذا بودن در حد وسط سخت ترین کار دنیاست و بهشت جایی است که همه در وسط هستند! نه بالا داریم نه پائین پس بهشتی باش (که هستی!) و بهشت را بساز (که داری میسازی لذا به دیگران میگم نه شما!)
    ۵: هر آن چیز که تخیل میکنیم هست اما نه لذوما در جهان ما محقق باشد لذا در جهانی با مقیاس و دستگاهی دیگر هست! حتی خودت هم در جهایی دیگر هستی لذا زندگی بوده و هست و صرف از دستگاهی به دستگاهی دیگر میرود! مثل خوابیدن و بیداری!
    ۶: ۵ فرمان کافیه دیگه!!! چه خبره! شما همینا باش کافیه! نمیخواد ۱۰ فرمان بذاری جیبت که حتی ندونی چی هستن!

  10. شبنم می‌گوید:

    یاد لطیفه ای افتادم که قهرمانش بعد از انداختن اسکناس پنج دلاری در لیوان معتاد کنار پله های مترو، باقی مسیرش تا خانه را زیر لب موسیقی سریال امام علی زمزمه می کرده. معلوم می شود این لطیفه خیلی هم بیراه و دور از واقعیت نبوده نبوده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *