پرندگان را به خاطر بسپار

متیو بعد همدردی بهم گفت شما ایرانی ها خیلی تحصیل کرده هستید, پروفایل هرکدوم از کشته شده های هواپیما رو خوندم تحصیلات عالی داشت. من هر ایرانی رو اینجا دیدم تحصیلکرده بوده.

درست میگی متیو. همه اون چشمهای براق قشنگ, همه اون آدمهای امیدوار که از دیروز عکس شدن روی صفحه روزنامه های تورنتو تحصیلکرده بودن. اکثر ایرانیهای که اینجا دیدی هم مهندس و پزشک و معمار و …. بودن ولی ما همه تحصیلکرده نیستیم. ما هم مردمان عادی هستیم مثل باقی دنیا که حکومت کشورمون کمر به قتلمون بسته. اونهایی که  شانس آورده بودن و دانشگاه خوب رفته بودن شانس خروج داشتن و دیدی چطور پرپرشون کردن در آسمون. دیدی چه راحت دروغ گفتن بابت مرگشون و چه راحتتر گفتن بله ما زدیم. اونها دکترها و مهندس ها و استادها مون بودن. اونهایی که تونستن پذیرش بگیرن, که امتیاز مهاجرت داشتن. اونها رو تو دیدی و ازشون شنیدی متیو ولی میدونی باقی کجان؟ میدونی صنعتگر و کشاورز و راننده و کارگر و کارمند بانک و خانه دار و معلم و باقیمون کجان؟
شناور پشت سد. سوخته در نیزار ماهشهر, یخ زده با دستان مشت شده در کوهستان. تیرباران شده به جرم درس دادن به کودکان روستا. اونهایی که رو جنازه شون نون گذاشتن موقع تشعییع. اونهایی که جنازه هاشون رو شبانه دفن کردن. که حتی دو خط ازشون ننوشتن در روزنامه.
متیو ما همه دکتر نیستیم. کارگر هم داریم ولی داره بابت درخواست حقوقش پشت میله ها موهاش رو سفید میکنه متیو. تو اونها رو ندیدی چون اونها مثل ما شانس نداشتن کشور دومی پیدا کنن که براشون ارزش قائل باشه. که همه شهر رو سیاه پوش کنه بابت این همه جان ارزشمند  که از دست داده. که براشون شمع روشن کنه. که عکس لبخندهاشون, زندگیشون رو با مردم قسمت کنه تا از عدد تبدیل به آدم بشن و به حق بده به همه برای از دست دادنشون سوگواری کنن. ما هم مثل شما صنعتگر و کشاورز و معلم و خانه دار و خیاط و .. داریم متیو.  اونهایی که دیشب صد و هشتاد نفر انسان قشنگ, پر امید, و ری را و پریسا و پونه و غنیمت و آرش و شادی و مادر سلمه رو کشتند چهل روز پیش پویا و نیکتا و سهیلا رو هم کشتند. هزار پونصد نفرشون رو کشتن, با تیر به سر, با طناب اعدام با بیکاری. اونها هم پسر کسی بودند متیو, و امروز هیچکدوم دیگه نیستند.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

10 پاسخ به پرندگان را به خاطر بسپار

  1. رضا بهمنی می‌گوید:

    با چشمان خیس خوندم.

  2. Mitra می‌گوید:

    درود دوستم. چقدر قشنگ نوشتی . قلمت رسا!

  3. بی‌تا می‌گوید:

    آیدا جان خوشحال‌م که از قیل و قال توییتر دور شدی و دوباره زیبا و آرام می‌نویسی.

  4. شهرام می‌گوید:

    شما که خوب می‌نویسی، شما که در تیررس ج.ا. نیستی، شما که می‌تونی با رسانه‌ها در ارتباط باشی؛ بنویس. برای مطبوعات بنویس نذار خون‌‌های بیشتری ریخته بشه و جون‌های بیشتری گرفته بشه با تداوم این حکومت فاسد. نذارید دولت‌های غربی با حکومتی که نماینده‌ی مردم نیست به توافق برسه

  5. Sherry می‌گوید:

    نمی دونم قبلا می خوندم شما رو یا نه، اما یک سری از نوشته هات رو خوندم و دوست داشتمشون.
    البته این متن آخرت که درد توو دل هر انسانی انداخته که ازش شنیده جز بانی های این جنایت. ای کاش خانواده های این عزیزان بتونن صبور باشند و تحمل کنند این درد و ظلمی که بهشون رفته.
    به امید روزهای بهتر برای همه. مرسی برای نوشته های خوبت

  6. س می‌گوید:

    مرسی
    واقعا حیف از جوونهای ایرانی، با هر سطح تحصیل و هر شغلی

  7. سارا می‌گوید:

    من هم غرق در اشک خوندم ، اونجایی که گفتی از عدد تبدیل به انسان بشن .. چقدر دوست داشتم عکسهای اون هزارو پونصد نفر رو میدیدم . چقدر دوست داشتم برای اونها جایی بود که سمعی روشن کنم. دلم به این گرمه که شما که قلم زیبایی دارید اینها رو مینویسید و حس میکنم با کسانی همدردم . مرسی که شمعی روشن کردی در دلهای ما عزیز قلمت مانا

  8. نگین می‌گوید:

    این نوشته خیلی به جا بود. صحبت از انسان و انسانیت است که این حکومت برده زیر سوال. خیلی ها کشته شدند یا به زندان رفتن یا … ولی هیچ که صداشون رو نشنیده.
    مرسی بابت نوشته به حق و زیبات.
    به امید روزی که بتونیم فردای بهتری بسازیم /داشته باشیم که در اون همه انسان باشن و انسان گونه زندگی کنند.

  9. X-Virus می‌گوید:

    یکی بود یکی نبود
    زیر گنبد کبود
    روبروی بچه ها
    قصه گو نشسته بود
    قصه گو غصه می گفت
    از کتاب غصه ها
    قصه های پر ز درد
    غصه های آشنا

    قصه ی دزد بزرگ
    قصه ی تیر و تفنگ
    قصه ی ما و فشنگ
    قصه ی دزد زرنگ
    قصه ی غم بزرگ
    قصه ی تیر و تفنگ
    قصه ی ما و فشنگ
    قصه ی دزد زرنگ

    خانم حکایتی اسم قصه گوی ماست
    زیر گنبد کبود شهر دود و غصه هاست
    زیر گنبد کبود شهر دود و غصه هاست

    ستاره بود بالا
    رود خون بود پایین
    قصه ی ما تموم شد
    غصه ی ما بود همین
    (بر گرفته از شعر آقای حکایتی)

  10. شیرین می‌گوید:

    دمت گرم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *