چهارشنبه

اول فرودین سال هزاروسیصد نود و نه

 

اگر جمعه که بهمون گفتن دستک و دنبک رو ببرید منزل و تا اطلاع ثانوی از منزل کار کنید رو روز اول حساب کنید امروز یک هفته از “فاصله گیری اجتماعی” گذشته است. اسمش را البته خیلی شیک گذاشته اند, یک جوری که دردش معلوم نیست من بود میگذاشتم انزواطلبی اجباری.

انزوا طلبی اجباری برای من میتواند یک شکنجه باشد. چرا؟ چون برونگرام. برونگرای عادی هم نه. اصلا درون ندارم که بگروم به سمتش. چون تنها تفریحم پیاده راه رفتن در شهر است. قهوه خوردن در کافه ها. در نخ مردم رفتن. برونگرایی حاد. اسبق یک دوست قدیمی وسط تحقیرهایش یک صفتی برای من و دوستم به کار می برد که میگفت شما ” شهوت معاشرت ” دارید. او این را میگفت که ما ناراحت بشویم. ولی ما خوشحال میشدیم. از اینکه یکی فهمیده بود دقیق ما چه حالی داریم خوشحال میشیدیم و مدام هرجا میرفتیم میگفیتم بله ما شهوت معاشرت داریم و بعد حمله میکردیم وسط معاشرت. الان اینطور نیستیم. حداقل من نیستم ولی بازهم یک حالی دارم که وقتی وارد مهمانی میشوم که هیچکس را نمیشناسم شکل خواننده موزیک راکی برخورد میکنم که خودش را از روی صحنه بر روی جمعیت پرت میکند. خودم را پرت میکنم وسط معاشرت. شهوتران معاشرت, اون منم. 

البته گفتم که الان به آن حادی نیستم. اصلا دروغ چرا یک مدت بود یک فاز لوسی هم برداشته بودم که کیفیت معاشرت من کو. حتی اوایل این انزواطلبی اجباری میگفتم بیا انقدر ناشکری کردی که اینجوری شد. بعد دیدم یونیورس با تمام بی عدالتی و حماقتش اینجوری کار نمیکند که برای تنبیه من که سر فلان تولد خودم را لوس کردم که صد نفر دعوتن من معاشرت کیفیتی میخواهم نه کمیتی کل جهان را تنبیه کند. گفتم که خیلی شهوتم کم شده ولی بازهم هرجور حساب کنید آن شهوت معاشرت را کبر سن تبدیل به نجابت معاشرت نمیکند. هنوز یک آتشی آن زیر زبانه میکشد که یا خدا. 

چی می گفتم؟

هیچی. چیز مهمی برای گفتن ندارم. واقعا باقی این نوشته هم خواندن ندارد چون اصلا نمیدانم کجا ممکن است تمامش کنم یا اصلا از چی بنویسم. کل نوشته های من در مورد فلان آدمی که در خیابان و کافه دیدم و همکار و اینهاست. در انزوای معاشرت از خودم باید بنویسم. یک نوشته درونگرا. کدام درون؟

 

در تمرین درونگرایی و پس از گوش کردن مفصل به صدای آبکشی روده هایم کمی هم برگشته ام سر خاطراتم. مثل آلبوم عکسها. همان که نسل ما در تهیه اش قصور کرد. هرکدام چندین هارد داریم که سالها خاک میخورند و آخرش با تمام خاطرات ما در یک اسباب کشی گم می شوند. جای آلبوم مغزم را ورق میزنم. چقدر خاطره دارم. حافطه ام مثل دخترعموم خاطرات را قیچی کرده است. هرجا خوب نیافتده ام, هرجا دارم گریه میکنم, را از عکس بریده برای همین وقتی به یک خاطره میرسم و نگاهش میکنم, زیباست, زیبا. کسی قرار نیست بعدش برود,حتی فقر را از صحنه های کودکی بریده است. اگر هم هست زوم شده است روی رقص مادرم با دستان گشوده وسط خانه ای که دو اتاق بیشتر نداشت با ترانه ای ترکی. زوم کرده است روی پدرم که برایم داستان تعریف می کند و هرروز من را پارک میبرد. چیزی از پشت صحنه معلوم نیست. زوم شده است روی مادرم و رژ لب سرخی که از لبهایش حذف نکرد و شاید لبهای سرخش بود باعث شد که من نفهمیدم از آسمان بمب میبارد و از زمین فقر و تحقیر و بدبختی. چرا چیزی از این قدرت زن در رنگی کردن دنیای خاکستری در من نیست. از رقصش. از زمزمه کردن ترانه آنهم کجا؟ داخل تاکسی. از خندیدنش به همه چی. از خوشحال بودنش با تنش, یا خودش. چرا؟

از عکسهای سرم میگفتم.  بین عکسها صحنه ای از غروب در بیابانی که دانشگاه ما وسطش بود و نور نارنجی عجیبی میتابید به حیاطی بسیار بزرگی که بوفه آنجا بود. با پانته آ روی پله ها نشسته بودیم. پانته آ پالتو سیاه نازک خیلی قشنگی تنش بود. شلوار جین آبی. کفشهای چرمی سیاه. ببین چقدر دقیق یادم است. پوست پانته آ خیلی خوب بود. در نور غروب حیاط برق میزد از خوبی. لیوان چای شفاف پلاستیکی را در دست گرفته بود و فوت میکرد که سرد بشود. کنارمان یک شکلات بود که منتظر بودیم بعد سرد شدن چای با چای بخوریمش. روزهای آخر هفته بود. بیشتر بچه های دانشگاه تا چهارشنبه ظهر کلاس برمیداشتند که بعدش برگردند تهران یا کرج. من ولی چون ریاضی یک افتاده بودم مجبور شده بودم تنها کلاس ریاضی یک که چهارشنبه عصر بود را بردارم و شب برگردم تهران. پانته آ بخاطر من مانده بود. دانشگاه خیلی خلوت بود. برای همین مجبورمان نکرده بودند برویم از آن یکی بوفه که مخصوص دختران بود و در دانشکده علوم انسانی بود چای بگیریم. از پنجره یکی از پسرهای معماری معلوم بود که وسط سرسرای دانشکده نماز میخواند. تقصیری نداشت. قصد خودنمایی نداشت. دانشگاه مسجد و نمازخانه داشت به چه بزرگی ولی خب معلوم نبود کدام نهاد یا کدام مدیر خودشیرین تصمیم گرفته بود نمازخانه مردان را قفل بزند و موکت های بویناکش را پهن کند وسط سرسرای دانشکده مهندسی که نماز خواندن را در چشم دیگران بکند. فکر کرده بودند لابد اینجوری تبلیغ عبادت میشود یا حداقل آنهایی که نگران پذیرش فوق لیسانس هستند شاید مجبور شود برای تظاهر جلوی دیگران هم که شده وسط سرسرا قامت ببندند. 

 ما البته منتظر سرد شدن چایمان بودیم. پسری که نماز میخواند را میشناختیم. قد بلند بود و کوه نورد با موهای جعد دار آشفته و استخوانهای ابرو برآمده. هم ورودی ما. رشته معماری. شلوار جین تنگ قشنگی پوشیده بود. اجازه بدهید با جزییات توصیفش کنم. چون واقعا قشنگ بود. عکس بدون او ناقص است. کاری نداریم که. همه محبوسیم در خانه پس چه کاری زیباتر از توصیف هم دانشگاهی خوش قد و بالای من. پیرهن سفید مردانه بی یقه هم تنش بود. چه سالی؟ سال هفتاد و شش. الان بله همه جا از این پیرهن ها ریخته ولی آن موقع یکی تن این پسر بود یکی تن ولایتی وزیر. که خب او کجا و ولایتی کجا. 

عجیب است. من لباسها و بوها را با جزییات به خاطر دارم. مکالمات را ابدا. گاهی مکالمات را روی پیراهن سفید کسی میسازم. فکر میکنم آن پیراهن سفید این را میتوانسته بگوید که شاید اصلا در آن لحظه چیزی نگفته باشد. اینجا نیاز به مکالمه نیست. پیراهن سفید داشت نماز میخواند. صدایش را نمی شنیدیم. ژاکت سورمه ای نازک و شل بافتی رو پیراهن تنش بود که روی آرنجش جیر قهوه ای دوخته بودند. جورابهایش رنگی بود و موهایش آشفته و تابدار. نور کج و نارنجی غروب از پنجره غربی سرسرا تابیده بود بهش. فکر کنم بعدا یکی از این کارگردانهای مدل حاتمی کیا که عشق پیوند زدن مذهب با زیبایی و مدرنیته را دارند در یکی از فیلمهایش از همچین صحنه ای استفاده کرد. حتما کرد. احتمالا جای ما دوتا هم دوتا دختر چادری  اختیاری, چشم سبز/آبی گذاشت که نجیبانه مرد را نگاه میکردند.  به قصد ازدواج . ما چادرمان مثل حجابمان زوری بود, قصد ازدواج نداشتیم و چشمانمان قهوه ای بود.

ولی دقیق اگر بگویم پانته آ که داشت چایش را نگاه میکرد من هم  روبرویم را نگاه میکردم. سال بالایی از گروه معدن آنطرف حیاط ایستاده بود با کت جیر کهنه. پلیور یقه اسکی کاموا ضخیم سبز یشمی  و شلوار جین آبی. پوتینهای بنددار کهنه قهوه ای. پوستی بسیار سبزه با موهای مجعد قهوه ای.  داشت کتاب میخواند و سیگار میکشید. به چشم نوزده ساله ام زیباترین مرد جهان بود و بود. پانته آ گفت. فکر کنم این هم ریاضی یک رو افتاده با تو کلاس داره. گفتم محاله . یک سال از ما بالاتر بود پس میشد سال دوم ترم چهارم و خب اگر هنوز درگیر ریاضی یک بود یعنی فاجعه ولی از تجسم همکلاس شدن با او دلم ریخت. اسمش را بلد نبودیم. پانته آ بهش گفت چهارشنبه.لابد چون اولین بار چهارشنبه دیدیمش. نمیدانم چرا شکل رابینسون کروزئه روی آدمها اسم میگذاشتیم. 

همین. اینهمه نوشتم که بگویم این خاطره را یادم آمد. کل این صحنه را با این جزییات. کتابی که دست چهارشنبه بود را یادم نیست. یادم هست نازک و دست دوم طور بود. درسی نبود.کل خاطره شکل یک عکس زنده بود. شکل این عکسهایی که آیفون میگیرد. چند حرکت کوتاه در عکس هست و باقی ثابت. مثل فوت کردن پانته آ بر روی لیوان چایش و بخار لیوان و بیشتر نه. نور نزدیک غروب و پالتو پانته آ. هیچ چیزی از خودم یادم نیست. یادم نیست چی پوشیده بودم. یادم نیست کدام کیفم را داشتم. فقط یادم هست که یکهو درد چهارشنبه دیرتر از باقی به تهران برگشتن از دلم رفت. چهارشنبه سیگارش را روی آجرهای دیوار خاموش کرد.به ما لبخند زد. کتابش را گذاشت در کیف چرمی کهنه رو دوشش و برگشت داخل دانشکده. همه جا بوی بیابان میآمد. بوی کود و چوب سوخته ای که حتی نمیدانی کجای بیابان دارد میسوزد ولی بوی سوختش را همیشه می شنوی. بوی عطر ملایم پانته آ. چراغهای حیاط دانشگاه روشن شدند. گرما ریخت در دلم. پشت خاطره را نگاه کردم. با خط بد نوشته بودم “اولین بار که عاشق شدم”.

 

برای گذراندن این روزها باید بنویسم. شاید خیلی نخوانمشان. فقط بنویسم. بعد این دوران انزوای اجباری میخوام همه رو دعوت کنم خونه ام و بهشون نشون بدم توی ساقه لاله ها سوزن نکردم و خودشون سرپان. بعد این دوران میخوام شیرجه بزنم روی معاشرت. میخوام در تمام کافه های شهر شراب بخورم. میخوام چی؟ میخوام نصف لذتهایی رو که وقتی میشد رفت کافه و رستوران و مهمانی رفت ببرم؟ 

ولی مگه همون وقت نق نمیزدم. به یک چیز دیگه؟ به اینکه چقدر مهمانی باید بروم. مثل همین الان. مثل اینکه الان اینجا نشستم و مهرداد داره لباسهای رو بند رو تا میکند و حالا دارم نق در خانه ماندن را میزنم. نباید بروم بغلش کنم؟ شاید فردا بگویند از عزیزترین و نزدیکترینها هم باید فاصله بگیرید.  بروم تا دیر نشده. 

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 پاسخ به چهارشنبه

  1. هلی می‌گوید:

    چقدر حوب دوران دانشگاه را توصیف کرده بودید

  2. نازنین می‌گوید:

    یه بار دیگه هم از این همکلاسی گفته بودین. از کلاس ریاضی۱ عصر چهارشنبه. از منتظر موندن برای درخواست جزوه که شاید شماره ای هم بنویسه آخرش:)
    و یه خاطره جالب هم یادمه از کلاس زبان گفته بودین. که با دایی و دوست دایی میرفتین.
    معلم زبانی که از آمریکا اومده بود. که همه ی معانی منسوخ شده یه کلمه رو هم میگفت. و از ادمای آمریکا که عصرها می دوند و…
    من هم کلی تصویر از نوشته های پیاده رو تو ذهنم هست

  3. مهیار می‌گوید:

    منم حتمن تو دانشگاه بودم.

  4. سپیده می‌گوید:

    آخیششش … دلم باز شد. چی لذت بخش تر از اینکه بعد از مدت ها بیای سراغ وبلاگ پیاده رو و پست جدید ببینی.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *