ده

هفت ماه بعد از نهمین سالگرد ازدواجشان تصمیم به جدایی گرفتند. همه چیز بسیار ناگهانی اتفاق افتاد. نه آنقدر ناگهانی, قبلش چندبار دعوا سر بی عرضه بودن؛ چندبار بحث در مورد بی خاصیت بودن معاشرین و دوستانشان؛ چند بار قهر سر فراموش کردن روز زباله ها, آب دادن گلدانها, لق بودن ققسه های انبار,بد مستی, نپختن کدوها قبل از پلاسیده شدن و آخر سر یکی دوبار مستی و لاس مختصر با همکارها و یا دیدن ولمس تصادفی معشوقی از یاد رفته در مهمانی و یا شنیدن چند تعریف جنسی از یک هم کلاسی جوان کلاس ورزش که یادآور لذت خواسته شدن بود, بعد کم کم تلاش برای همزمان به رختخواب نرفتن, رد و بدل کردن پیام و ایمیل با دوستانی که با خودشان میگفتند فلانی سینما را بهتر میفهمند, یا موسیقی را بهتر یا سیاست را , در صورتیکه اصلا مهم نیست چیزی می فهمد یا نه , فلانی صرفا حرف جدید می زند و دلبری میکند یا خریدار دلبریست. و آخر سر به زبان آوردن جمله معروف این رابطه کار نمیکند. 

 

همه چیز بسیار ناگهانی اتفاق افتاد. آنقدر که هیچکدام یادشان نیست چه کسی جمله “این رابطه کار نمیکند” را اول به زبان آورد. حتی یادشان نیست تا روز تحویل آپارتمان کدامشان کدام شب را روی مبل خوابید کدام یکی روی تخت. بخاطر ندارند چه روزی از هفته بود یا آخرین بار چه لباسی تنشان بود ولی یادشان هست اوایل پاییز بود. یک چیز دیگر را هم یادشان هست. موقع تفکیک کتابهای کتابخانه یک کوپن تخفیف اقامت در کلبه کوهستانی نوردیک مخصوص دهمین سالگرد ازدواج از لای یکی از کتابها افتاد. تخفیف زیادی نبود ولی بد هم نبود. زن گفت اگر پنج ماه دیگر صبر می کردیم ازدواجمان ده ساله میشد, فقط پنج ماه. مرد گفت وسط زمستان آدم با احمق باشد برود این کلبه. ضمنا چه فرقی دارد ده با نه. مریم گفت نه و نیم. نیما گفت هان, نه و نیم. واقعا فرقی با ده نداره. یک کم فرق داره البته. اون دو رقمیه این یک رقمی. مریم گفت دقیقا. ده انگار رابطه پخته تری بوده و خب جداییش هم پخته تر حساب میشه. نیما گفت شاید, آدمها برای ده بیشتر دلسوزی میکنند یا غصه میخورند تا نه و نیم. مریم کوپن تخفیف را انداخت در کیسه زباله سیاه آنطرف اتاق. 

 

همه چیز بسیار ناگهانی اتفاق افتاد ولی کاش پنج ماه دیرتر همانقدر ناگهانی اتفاق می افتاد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

1 پاسخ به ده

  1. شبنم می‌گوید:

    از فیسبوک آقای حسین عباسی ساکن بوشهر

    عاشقی!
    قبل از اینکه پشت لب هام سبز بشه و بفهمم عشق چیه دو تا ادم عاشق و از نزدیک دیدم اولیش بچه محل خودمون بود دقیقا سه تا خونه بالاتر از ما، این بچه محل ما با دختر همسایه روبرو شروع کرده بود به نامه نگاری و تلفن زدن، اینکار رو تو محله ای انجام میداد که دو تا کوچه بالاتر از ما یه پدر نادون با کلنگ سر دختر خودش و له کرده بود! یادمه ماه محرم که میشد چنان تو روضه امام حسین ضجه می زد…کل محل می دونستن این گریه و ناله برای حال خراب خودشه چند سال بعد از عذاب وجدان دق کرد و راحت شد!
    دو سه سال این داستان ادمه داشت تا اینکه دختر به این نتیجه رسید که پسر همسایه به درد ادامه رابطه و تشکیل خانواده نمی خوره‌! کم کم دعوا ها به خانواده ها کشیده شد و چندین بار بزن بزن راه افتاد! یه روز صبح از خونه امدم بیرون دیدم همه دارن پچ پچ می کنن یکی از بچه ها رو کشیدم کنار گفتم چی شده گفت اونجا رو ببین نگاه کردم دیدم نوشته تاکسی تلفنی (اسم دختر همسایه!) و تلفن خونه دختره رو اونجا نوشته! بعد فهمیدم تو تمام کوچه های محل اسم دختره و شماره خونه اونها رو نوشته! اونهم تو اون سالها و در اون فضای بسته.
    این اولین واکنش یه ادم عاشق به جدایی از معشوقش بود که تو زندگیم می دیدم! چقدر هم سخیف بود و زشت! چند سال بعد، هم دختره ازدواج کرد و هم پسره! همسران خوبی هم قسمتشان ‌شده!
    دومین نفری که دیدم برادر بزرگ همکلاسی خودم بود. اونم چندین سال دختر همسایه شان را می خواست ولی هیچ وقت مستقیم با هم صحبت نکرده بودن، این اقا پسر بصورت رسمی و با خانواده به خواستگاری دختر همسایه رفت ولی جواب انها نه بود دختر تو قلبش موافق بود ولی از خانواده هایی نبودن که به غریبه زن بدن یه دو سه سالی برادر بزرگه نجیبانه تلاش کرد ولی فایده ای نداشت! برای من و دوستم که تازه داشتیم می فهمیدیم دنیا دست کیه و لک‌لک ها هیچ کاره هستن این داستان خیلی جالب بود و مرتب درباره اش صحبت می کردیم! برادرش از احوالات او برام می گفت از نوع موسیقی گوش دادنش از حال خرابش…
    دو سه سال بعد وقتی دختر ازدواج کرد، برادر دوست من هم بعد ازدواج دختر، خانه پدری رو فروخت! و به یه محله دیگه رفتن. ایشان با چهل و پنج سال سن هنوز مجرده! شش ماه پیش تهران بود کاری براش پیش امده بود، با اصرار زیاد من مهمانم شد من هیچ سابقه رفاقت مستقیمی باهاش نداشتم فقط برادر دوستم بود، شب اول طاقت نیاوردم ارام ارام مثل زن ها! سر صحبت و باز کردم و رسیدم به اینجا که گفتم چرا خونه رو فروختی طاقت نداشتی با کسی دیگه ببینیش؟
    گفت نه بخاطر این نبود! من با خودم گفتم اون بیچاره! که گناهی نکرده پس چرا باید با دیدن من حالش خراب بشه! پس چه بهتر که از اینجا بریم!
    این‌ و که گفت نتونستم خودم و کنترل کنم زدم زیر گریه اونم گریه اش گرفت و های های گریه می کرد تا دم دمای صبح بیدار بودیم، خیلی حرف زدیم… ولی دلم نیومد بهش بگم مطمئنی وقتی تو رو می دید حالش خراب می شد؟ شاید تو دلش یه پوزخند می زد و می گفت: این دیگه چه ادم احمقیه که عمرش رو بخاطر هیچ و پوچ تباه کرد!

    پیوند جان جدا شدنی نیست ماه من
    تن نیستی که جان دهم و وارهانمت

    ماتم سرای عشق به آتش چه می کشی
    فردا به خاک سوختگان می کشانمت

    لبخند کن معاوضه با جان شهریار
    تا من به شوق این دهم و آن ستانمت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *