همه چیز درست بود.

کمی قبل- یعنی راس ساعت سه – پسرم از پله‌ها پایین رفت و برایم قهوه درست کرد. خیلی خوب قهوه درست می‌کند. کار خاصی نمی‌کند. همان قهوه و همان شیر را استفاده می‌کند که من استفاده می‌کنم ولی محصولش جور دیگری می‌شود. کف شیرش پف‌دارتر و زیباتر می‌شود حتی وقتی شیر بادام استفاده می‌کند. قهوه را ریخت در لیوان سفید که رویش نوشته آی – اول اسم خودش- و  برایم آورد سر میز کارم. 

میز کارم. میز کارم یک میز ساده است که از چوبهای ساده درست شده. همین هفته قبل دو دوست خیلی عزیز آمدند و با دستان خودمان چوبهای ساده را بریدیم و سمباده و لاک و رنگ زدیم و پیچ و میخ کردیم و شد میزکار. میزکاری که از دو طرف به کتابخانه وصل است. آن را هم خودمان ساختیم. میزکار را انقدر دوست دارم که چند روز گذشته مثل یک ابله ذوب در کارمندی هرروز صبح را به  عشق به پشت میزنشینی چشم باز کرده‌ام. الان می‌فهمم می‌گویند فلانی عاشق میزش بود منظورشان چه بود. منظورشان من بودم.

قهوه را گذاشت روی میز. روی قهوه کف کرده بود. با خنده گفت برایت ابر کشیدم روی کف‌ها. هربار که سرکیف باشد همین را می‌گوید. بوسیدمش. لپ گرد و نرمش را بوسیدم. موهایش انقدر بلند شده که برای رسیدن به لپش باید کلی مو کنار بزنی. خیلی دوستش دارم و این چیز عجیبی نیست. همه فرزندشان را دوست دارند. 

گفت قهوه‌ت را خوردی میای پایین تمرین پیانوم را ببینی؟

جمله بالا ممکن است تعبیر به این بشود که خیلی پیانیست است. نه اینطور نیست. توانایی عجیبی در نادیده‌ گرفتن سازش دارد. چندتا گیتار گذاشته کنار اتاقش که روزی سه بار پایش می‌گیرد به سیم یکیشان انقدر که نامریی شده‌اند برایش. سازها را نمی‌بیند حتی اگر سازش به بزرگی پیانویی باشد که نصف خانه باریکمان را گرفته باز هرروز از کنارش رد می‌شود و انگار نه انگار. دیروز ناگهان متوجه شدم از جمعه پیش تمرین نکرده است. برای همین مجبورش کردم دو ساعت یکبار تمرین کند. برای همین گفت بیا پایین می‌خواست نتیجه همین مختصر تمرین را به سمع و نظرم برساند. 

قهوه را برداشتم از میزکار عزیزم دل کندم رفتم پایین. خیلی از عبارت رفتم پایین خوشم می‌آید. همیشه دلم می‌خواست بروم پایین و آن پایینی که می‌روم زیرزمین نباشد. آدم است دیگر گاهی چهل و دوسال عمر می‌کند ولی آرزوهایش بدوی و رشد نیافته می‌ماند. 

آرزوی شما چیست خانم احدیانی؟ با سلام، صلح جهانی و رفتن به طبقه پایین برای صرف صبحانه. آرزوی دیگر ندارید؟ ازدواج با میزکارم. 

رفتم پایین. نشسته بود پشت پیانو.فکر کنم موهایش را آخرین بار قبل پندمیک برس کشیده هربار هم اعتراض می‌کنم می‌گوید سامان ده ساله برس به موهاش نزده. درهرحال منظره پشت پیانو یک کله شوریده بود که دو لپ از کنار موهایش بیرون زده بود و یک گربه خاکستری داشت گونه‌اش را لیس می‌زد. نشستم روی صندلی لهستانی که نگار از دست دوم فروشی هستینگ سالها پیش برایم خریده و گذاشتمش کنار پیانو که معلم پیانو رویش بنشیند. صندلی لق مختصری خورد و ابرهای روی قهوه لرزیدند. شروع کرد به نواختن. اسم قطعه‌ای که می‌زد روی رنگین کمان بود. از سفید بودن صفحه نت معلوم بود خیلی قطعه سختی نیست ولی گاهی سختی مهم نیست. چیزی که می‌نواخت آرام بود. لق صندلی را گرفتم و صورتم را گذاشتم روی دستی که لیوان قهوه را در دست نداشت وتکیه کرده بود به پیانو. گربه هم پریده بود روی پیانو زیر چراغ دراز کشیده بود. قهوه ولرم و خوش عطر بود. بیرون آفتابی و پرنور بود و یک برفی هم می‌آمد. برف که چه عرض کنم، بیشتر انگار جایی در دوردست پنبه لحافی را می‌زدند. درست است که بومیان کانادا پنجاه کلمه برای برف دارند ولی حقیقت این است که ما حداقل ۱۰۰ جور برف داریم. پنجاه و یک همان که امروز پشت پنجره می‌آمد. انگار حقه سینمایی بود. قشنگ و کم و نرم در آسمانی آبی و آفتابی. 

پنجره‌های این خانه را خیلی دوست دارم. هنوز تصمیم نگرفتم کدامش را بیشتر ولی آن پنجره که رو به خیابان باز می‌شود را خیلی زیاد دوست دارم.عاشقانه در حد میزکارم. از پنجره چیز خاصی مشخص نیست. نیم تنه یک درخت تنومند معلوم است، یک تابلو سرخ هشت ضلعی که رویش نوشته ایست و یک خانه کوچک که طبقه اولش سفید رنگ شده است و طبقه دومش سرخ و من شیفته دورنگی خانه روبه‌رو شده ام. محله جدید جوری است که انگار خانه‌هایش اسباب‌بازی هستند. کوچکند و هرکدام ساز خودشان را می‌زنند. رنگ و نرده چوبی دارند. انگار با خمیر و مقوا ساخته‌ شده‌اند. آدم سخت باورش می‌شود در این خانه‌های کوچک که زیباترین پنجره‌ها و ایوان‌ها را دارند بچه‌های واقعی بزرگ می‌شوند یا حتی کسی پیر می‌شود یا می‌میرد.همه چیز شکل یک شهرک سینمایی بزرگ است. گاهی از پنجره دقت می‌کنم ببینم آیا حرکات ماتیو و لیندا تکرار می‌شود یا نه؟ گاهی حس می‌کنم به ترومن شو نقل مکان کرده‌ام و شبها تمام بازیگران محله به خانه‌هایشان برمی گردند. 

هنوز داشت روی رنگین‌کمان را می‌زد. برای بار سوم. پیشرفت محسوسی نکرده بود ولی قشنگ می‌زد.  محو برف و آفتاب و قرمزی خانه روبرو بودم و طعم قهوه و زیبایی خاکستری رنگ گربه که در آفتاب زمستانی برق می‌زد. همه چیز درست بود. همه چیز. همه چیز شکل رویای خودم بود سالها قبل و سالهای قبلترش. همه چیز درست بود و من داشتم با چشمان باز رویا می‌دیدم.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

7 پاسخ به همه چیز درست بود.

  1. حافظ می‌گوید:

    خیلی کوتاه بود انگار

  2. Asrin می‌گوید:

    سلام
    من از سال ها پیش نوشته های شما را میخوانم و لذت میبرم .
    میشه لطفا درخواست دوستی من را توی اینستاگرام تایید کنید
    @a.s.r.I.n.herman

  3. گلزار می‌گوید:

    برای‌آدمی که یه جای دیگه دنیا داره به گمانم چندسال پیشت رو زندگی می‌کنه، این نوشته لبخند بود روی لبش.

  4. وات اِوِر می‌گوید:

    برای آدم هایی مثل شما که طبع لطیف و هنری و ادبی دارید مهاجرت ( اجباری – نیمه اجباری – اختیاری ) کام و سرنوشت تلخی به نظر می آید( no offense )
    برای منی که هر روز وشب موزیک غیر ایرانی حتی کلاسیک ایرانی گوش نمی دهم . اصلا تلویزیون داخلی تماشا نمی کنم . کانال های بیرونی را که اکثرا پر از محتوای سخیف داخلی است نمی بینم و گاهی اوقات محدود به cnn می شود که آن هم از موقع مراسم تحلیف به کلی کنار گذاشتم
    و فقط خوره فیلم های هالیوودی و برترین های اروپایی یا شرقی به جز هندی هستم
    در هراس هستم که بخواهم آن طرف بیایم ( صد سال راهم نمی دهند ) آخه چیز دیگری گیرم نمی آید به جز آزادی که اینجا شاید بخاطر نوشتن همین چند جمله سو بشوم
    چرا دلتنگ محوطه های وسیع در آمریکای شمالی هستم ایران دچار فقر شدید فضای خالی است
    همه در قوطی کبریت هایی که فقط نقش خوابگاه دارد می لولند و روزشان در خیابان های پر از دود و جهنم سپری می شود
    جای راه رفتن نیست جای پارک خودرو نیست جای توقف لحظه ای هم نیست انگار میدون انقلاب نیویورکه که فقط تاکسی ها عبور می کنند
    دلم می خواهد پیاده روهای طولانی محله های اونجا رو داشته باشم
    خیابان های همیشه خلوت و پر از درخت
    و آدم هایی که کاری به کارت نداشته باشند و بزارند به حال خودت باشی
    چطور شما سر می کنید در حالی که اونجا مثل اینجا در ودیوارش پر از نستعلیق وکتابت عربی و فارسی نیست
    رادیوی لعنتی غیر از رادیو پیام که یک در چند میان موسیقی (بدون کلام ) غیر ایرانی پخش میکند استثنا است بقیه همه تاپ و ماپ مزخرف داخلی یا سنتی پخش می کنند( که عشق ادبی ها و هنری هاست)
    از خود بیگانه نیستم اما با اینهایی که گفتم زیاد حال نمی کنم
    دیشب
    Knives Out 2019 رو دیدم محسور خانه و اشیاء و تزئینات داخلی و محوطه بیرونی آن شدم
    بازیگرهای اصلی ( مخصوصا دانیل کریگ ) فوق العاده بودند
    فکر کنم تلویزیون به گفته ساعد هدایتی کاراگاه شمسی خانم داشته که شاید شبیه این فیلم بوده باشد ( نه مچم را نگرفتید فقط دو کار سال ۸۲ و ۸۴ مهران مدیری رو صد بار دیدم چون هجو جامعه ایرانی ست) ایران سزاوار هجو است بین یاد بگیرند خودشکنی کنند تا راه پیشرفت را پیدا کنند
    مانیفست عجیب غریبی بود
    اما همینه

  5. کیوان می‌گوید:

    بسیاز زیبا بود ولی تابلو ایست ، هشت ضلعی است نه شش ضلعی

  6. مهرداد اسعدی می‌گوید:

    مانده ام که این قصه است و یا
    نقاشی !
    رنگ ، نور و پنجره
    با تابلوی راهنمایی ؟
    کاری موفق در
    ستایش زندگی
    حتی وقتی که
    صندلی لق میزند …

  7. الهام می‌گوید:

    چه خونه رویایی و قشنگی! میشه منم یه نوک پا بیام خونتون لطفا؟!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *