بعد از آن اتفاق

گفت هیچ چیزی شکل قبل نیست. 

گفتم اینطور نیست. 

گفت مثلا چی؟‌

اطراف رو نگاه کردم مثال نقض رو پیدا کنم. داخل خانه چیزی نبود. خانه خالی بود. فقط ما بودیم و رادیو که جوانه‌های سرخابی زده بود و مومیایی مادرش. بیرون خانه هم تا انتهای دشت آبی رنگ که به آسمان سبز می‌رسید فقط چند پرنده معلوم بودند که بال‌کشان روی زمین می‌خزیدند و چند بوته گل چهارخانه سفید و زرد که با فشار آب سبزرنگی رو به هوا پخش می‌کردند. دشت را جاده‌ سرخ رنگی دو نیمه می‌کرد که کنارش گربه درشتی ماشین زنگ‌زده‌ای را در زمین می‌کاشت. جاده خالی بود.

نگاهش کردم. داشت پنجره را لوله می‌کرد.

گفت چیزی پیدا کردی؟

گفتم نه ولی حتما چیزی باید باشد که شکل زندگی قبلی ما باشد.

گفت چیزی نیست، همه چیز تغییر کرده. فقط این خوشبینی مایل به حماقت توست که دست نخورده مونده. 

اشک زیربغلهایم را خیس کرد. با لبهام مکیدمشون. 

گفت خودت رو اذیت نکن، زندگی قبل از این اتفاق هم گه خاصی نبود.

گفتم بود. من دوستش داشتم. 

گفت من هم داشتم ولی دیگه تموم شده. 

آسمان مایل به سیاه شده بود. 

گفتم  شب. شب مثل قبل است. آسمان سیاه می‌شود. 

گفت درست می‌گی. شب کماکان سیاه است.

گفتم حتما چیز دیگری هم مونده که هنوز شکل قبل اون اتفاق باشه. 

گفت حتما هست. فردا می‌گردیم دنبالش. می‌خوای قبل خواب سرت رو برات قطع کنم؟

دستم رو گاز زدم و گفتم باشه.

این نوشته در داستان ارسال و برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 پاسخ به بعد از آن اتفاق

  1. شبنم می‌گوید:

    مرا بسود و فرو ریخت هر چه دندان بود
    نبود دندان، لا بل چراغ تابان بود

    سپید سیم زده بود و در و مرجان بود
    ستارهٔ سحری بود و قطره باران بود

    یکی نماند کنون زآن همه، بسود و بریخت
    چه نحس بود، همانا که نحس کیوان بود

    نه نحس کیوان بود و نه روزگار دراز
    چه بود؟ منت بگویم: قضای یزدان بود

    جهان همیشه چنین است و گرد گردان است
    همیشه تا بود آیینش، گرد گردان بود

    همان که درمان باشد، به جای درد شود
    و باز درد، همان کز نخست درمان بود

    کهن کند به زمانی همان کجا نو بود
    و نو کند به زمانی همان که خلقان بود

    بسا شکسته بیابان، که باغ خرم بود
    و باغ خرم گشت آن کجا بیابان بود

    همی چه دانی؟ ای ماهروی مشکین موی
    که حال بنده از این پیش بر چه سامان بود؟!

    به زلف چوگان نازش همی کنی تو بدو
    ندیدی آن گه او را که زلف چوگان بود

    شد آن زمانه که رویش به سان دیبا بود
    شد آن زمانه که مویش به سان قطران بود

    چنان که خوبی مهمان و دوست بود عزیز
    بشد که باز نیامد، عزیز مهمان بود

    بسا نگار، که حیران بدی بدو در، چشم
    به روی او در، چشمم همیشه حیران بود

    شد آن زمانه، که او شاد بود و خرم بود
    نشاط او به فزون بود و غم به نقصان بود

    همی خرید و همی سخت، بیشمار درم
    به شهر هر گه یک ترک نار پستان بود

    بسا کنیزک نیکو، که میل داشت بدو
    به شب ز یاری او نزد جمله پنهان بود

    به روز چون که نیارست شد به دیدن او
    نهیب خواجهٔ او بود و بیم زندان بود

    نبیذ روشن و دیدار خوب و روی لطیف
    اگر گران بد، زی من همیشه ارزان بود

    دلم خزانهٔ پر گنج بود و گنج سخن
    نشان نامهٔ ما مهر و شعر عنوان بود

    همیشه شاد و ندانستمی که، غم چه بود؟
    دلم نشاط و طرب را فراخ میدان بود

    بسا دلا، که به سان حریر کرده به شعر
    از آن سپس که به کردار سنگ ‌و سندان بود

    همیشه چشمم زی زلفکان چابک بود
    همیشه گوشم زی مردم سخندان بود

    عیال نه، زن و فرزند نه، معونت نه
    از این همه تنم آسوده بود و آسان بود

    تو رودکی را -ای ماهرو!- کنون بینی
    بدان زمانه ندیدی که این چنینان بود

    بدان زمانه ندیدی که در جهان رفتی
    سرود گویان، گویی هزاردستان بود

    شد آن زمانه که او انس رادمردان بود
    شد آن زمانه که او پیشکار میران بود

    همیشه شعر ورا زی ملوک دیوان است
    همیشه شعر ورا زی ملوک دیوان بود

    شد آن زمانه که شعرش همه جهان بَنَوشت
    شد آن زمانه که او شاعر خراسان بود

    کجا به گیتی بوده‌ست نامور دهقان
    مرا به خانهٔ او سیم بود و حُملان بود

    که را بزرگی و نعمت ز این و آن بودی
    مرا بزرگی و نعمت ز آل سامان بود

    بداد میر خراسانش چل هزار درم
    وزو فزونی یک پنج میر ماکان بود

    ز اولیاش پراکنده نیز هشت هزار
    به من رسید، بدان وقت، حال خوب آن بود

    چو میر دید سخن، بداد داد مردی خویش
    ز اولیاش چنان کز امیر فرمان بود

    کنون زمانه دگر گشت و من دگر گشتم
    عصا بیار، که وقت عصا و انبان بود

  2. مهرداد اسعدی می‌گوید:

    کلام هست
    دوست هست
    سر هم که فردا چون از خواب برخیزی
    دوباره سبز خواهد !
    جای بدی نیست …
    فقط باید
    آشنا شد
    گذشته را رها کرد
    و زندگی آغاز خواهد شد

  3. فريدون می‌گوید:

    یک نقاشى با کلمات. طورى نوشته شده که خواننده رو به خلقِ منظره اى متفاوت مى کشونه.

  4. نفیس می‌گوید:

    شبیه در قند هندوانه براتیگان بود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *