و ۳۸۵ کیلوبایت جا باز شد.

داشتم صندوق ذخیره گوگل رو تمیز می‌کردم که جا باز کنم و مجبور نشم پول بابت حجم بیشتر بدم. یک عکس در پیدا کردم از خودم و میم و شین و سین. بیست و هفت اوت دوهزار و هشت. خونه سین چهارتایی. نه من و شین بچه داریم نه میم. دست انداختیم گردن هم و عکس گرفتیم. یکی من و میم و یکی من و میم و سین. روی میز ودکا و لیمو معلومه و یک کم چیپس و تنقلات عرق‌خوری. کیفیت عکسها چنگی به دل نمی‌زنه چون با اون دوربین کوچیک دیجتالی که اون سالها داشتم گرفتم. اسمش سایبر شات بود و خیلی پول جمع کرده بودم برای خریدنش.کیفیت عکسها خوب نبود ولی وای از کیفیت ما. کیفیت صورتهامون خیلی قشنگه. واضحه خیلی حالمون خوبه. مست نیستیم بالا نیستیم هیچ جا نیستیم ولی خیلی خوبیم. یکجور خوشحالی عمیق که دوربین سونی سایبرشات قدیمی هم تونسته ثبتش کنه. عکس مال اون دورانیه که هنوز با آبجو و ودکا هم شاد می‌شدیم.  یادمه بعدش ترانه درو وا نمی‌کنم فرخزاد رو گذاشتیم و رقصیدیم. یادمه شین خیلی حرص می‌خورد ما انقدر این ترانه رو دوست داریم ولی خودش هم با خنده باهامون می‌رقصید یا یک ساز ضربی جایی پیدا می‌کرد و شروع می‌کرد باهاش ضرب گرفتن. یادمه یک جایی سین یک خاطره خیلی خنده‌دار از معلم رانندگیش در شهرکرد تعریف کرد. خاطره انقدر بامزه بود که من با کف دست چندبار کوبیدم رو پام تا همین هم کافی نبود.در اوج ناباوری رفت هارد کامپیوترش رو گشت و ویدیو خاطره عجیبی رو که تعرییف کرده بود پیدا کرد. پسرعموش باهاش اومده بود تعلیم رانندگی و با اجازه معلمش از کل جریان فیلم گرفته بود. با یک هندی‌کم قطعا بسیار قدیمی‌تر از دوربینی که عکسهای اونشب رو باهاش گرفتیم. هرچیزی رو که سین تعریف کرده بود حالا در فیلم می‌دیدیم. خیلی خندیدیم. بالای مونیتور کامپیوتر سین پوستر یک فیلمی بود که سالهاست همه تلاشم رو کردم اسمش رو پیدا کنم ولی موفق نبودم. هیچی از فیلم یادم نیست. نه اسم کارگردان نه بازیگر. یادمه زندگی زنی بود که به دیدن پدرش می‌رفت. پدرش یکجایی در آلاباما خونه داغونی داشت که به چشم من قشنگ بود. الان شک کردم که پدرش بود. ولی الکلی بود. و شاعر. به این هم شک کردم که مرد الکلی بود یا زن. زن شاعر بود یا مرد. اصلا کسی شاعر بود؟ درهرحال فیلم قشنگی بود و پوسترش هم خیلی قشنگ بود. وقتی سین و شین می‌رفتن در بالکن سیگار بکشن من و میم می‌نشستیم کنار هم و حرف می‌زدیم. از عشقهای قدیمی می‌گفتیم یا به یک چیزی می‌خندیدیم. میم دوست خیلی خوبی بود و هست. هست ولی خیلی دوره. چقدر در عکس قشنگ بودم. زوم کردم روی پستانهام که از کناره‌های بالاییشون گرد و اندازه قشنگ از چاک یقه پیرهن سفید تنگم زده بود بیرون. چه بزرگتر بودن قبل بچه‌دار شدن و شیردادن. مدل موهام چه قشنگتر بود. چقدر زیباتر.

 

هنوز حسرتم به انتهای بود نرسیده بودم که تقویم تاریخ مغزم پرید وسط. یادآوری کرد چقدر اون روزها دچار عدم اعتمادبه‌نفس عمیقی بودم نسبت به خودم. از یک رابطه بد بیرون اومده بودم. از فرط عاشقی درسم رو در یک دانشگاه خوب ول کرده بودم و شده بودم تلفن‌چی یک شرکت. مدام نگران حضور دیگری تو رابطه‌ام بودم و سر رابطه شین با پ. شین مدام برام توضیح می‌داد اونها باهم ده سال قدمت دارن و من باید این رو بفهمم. من نمی‌فهمیدم و مذبوحانه تلاش می‌کردم با تاریخ رقابت کنم. که باختم. بعد یادم افتاد چقدر کارم بد بود. چقدر تحقیر آمیز بود و چقدر S  قائم مقام مالی اداره در ساعت غیرکاری بهم مسجهای نامربوط می‌زد و من چقدر می‌ترسیدم حرفی بزنم و اخراجم کنن. یادم تهدیدهای مدام ب افتادم. یادم افتاد چقدر بی‌پول بودم، چقدر مقروض بودم و چشم خندان چپم که نه ماه قبلش شبکیه‌اش پاره شده بود در اون عکس هنوز درست نمی‌دید. یادم افتاد قبل این بود که پولم به لیزرکردن برسه و هرروز یک وقت زیادی رو صرف بند انداختن پشت لبم می‌کردم. یادم افتاد از مدل موهام اصلا خوشم نمی‌اومد و چند روز بعد این عکس رفتم عوضش کردم. 

 

به عکسها نگاه کردم. خیلی قشنگ بود. اون شب خیلی قشنگ بود و همیشه قشنگ خواهد بود چون تنها کاربری خاطرات و عکس همین است. مومیایی زیبایی‌ها. یک نسخه از عکس رو برای میم فرستادم و گفتم چقدر قشنگیم. اون هم همین رو گفت. البته اون همیشه از من آدم زمان حال‌تریه. زود گفت اونوقتها ودکا و لیمو می‌خوردم و دور لیوانم دستمال می‌پیچیدم عرق نکنه. بعد از اینکه الان چی می‌خوره حرف زد. میم همیشه بدون حرف و بدون اینکه خودم متوجه بشم دست من رو می‌گیره و از گذشته برم می‌گردونه به زمان حال. از سین سالهاست خبر ندارم. شین هم برگشته به تاریخ. پستانهام هنوز هستن فقط یک سایز کوچکتر شدن.

 

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 پاسخ به و ۳۸۵ کیلوبایت جا باز شد.

  1. لیلا می‌گوید:

    چقدر خوبه که مینویسی … اونم انقدر نرم و روون ….

  2. شبنم می‌گوید:

    فرانسوی‌ها  می‌گویند: “در هجده سالگی چهره ای دارید که طبیعت به شما داده است، در چهل سالگی چهره ای دارید که خودتان برای خود ساخته‌اید.”
    نقل قول بالا از شبکه‌های اجتماعی برایم ارسال شده بود. جایی به نقل از شوپنهاور خواندم همه‌ی عقده‌ها، کمبودها و حسرت‌ها و.. همچنین سجایایی مانند بلند نظری و چشم و دل سیری و.. به مرور در طول زندگی فرد، تأثیر خودشان را بر چهره او می‌گذارند.
    البته اگر منظور از بیان این عبارت در شبکه‌های اجتماعی، چهره‌ی موفق و تلاشگر و .. به عنوان جمله‌ی انگیزشی در روانشناسی موفقیت که این‌روزها ابتذال آن عالمگیر شده نبوده باشد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *