کرموزومی بنام نکبت.

امین بزرگیان یک اصطلاح خوبی در مقاله اخیرش در بی‌بی‌سی نوشته بود به نام “خود نکبت پنداری” * حسی که مدام و هرروز بین هموطنانم می‌دیدم و هیچ کلمه‌ای برایش نداشتم. از شرمندگی از رنگ مو و چشم و زبان بگیر تا نفرت از ذات. نه فقط ذات خودمان که نفرت از ژن. انگار که عده‌ای معتقد باشند هر خطایی, هر اشتباهی, هر عقب‌ماندگی سیاسی‌ای نه منحصر به دوره‌ای از زمان و محصول حرکت فردی یا گروهی است که بدون شک ریشه در ژن ما دارد. او باور دارد هرجا، در هر زمانی و هربار که فرزندی از این ژن متولد بشود جز ژن نکبت موهای تیره‌اش و احتمالا کر‌کهای شرم‌آور روی تن و پشت لبش قطعا وارث ژن نکبت بی‌شعوری و عقب‌ماندگی و خشونت و هزار منکر دیگر که معتقد است صرفا از آن ماست, نیز هست.

من مادر یک پسربچه معمولی هشت ساله هستم. پسربچه ای که نه قرار است رفتار اتوکشیده نوادگان خاندان سلطنتی را بروز بدهد نه قرار است خیلی آدم ویژه ای باشد. قرار است بزرگ شود, بازی کند, لج کند, مهربان باشد, اشتباه کند و در یک کلمه بچه باشد. از یک سالگی هرروز ساعت هشت صبح از خانه بیرون رفته چه مهدکودک, چه مدرسه, چه اردوی تابستانی و شش عصر به خانه برگشته. درتمام این هفت سال یکبار هم به دفتر مدرسه احضار نشده‌ام. معلمش هیچوقت شکایتی ازش نداشته و اگر می‌داشت هم کماکان چیز عجیبی نبود، بچه‌ها اشتباه می‌کنند و یاد می‌گیرند مثل خود ما. درهرحال او یک بچه است با همان خطاهای کودکانه و گاهی حرف گوش نکردنها و زدن توپ به تلویزیون و از طرف دیگر منطقی و مهربان.

از آنجایی که مدارس تا ساعت سه ظهر باز هستند و والدین شاغل حداقل تا پنج کار می‌کنند بعد از مدرسه به کلاسی می‌رود که قرار است آنجا مشق بنویسد, بازی کند, تا شش عصر که بروم دنبالش. چهار سال است که برنامه همین است. تا همین امسال که بارها حس کردم با بغض برگشته, حس کردم چیزی اذیتش می‌کند. مربی (مربی نه معلم، چون معلم نیستند, چیزی قرار نیست آموزش بدهند صرفا دوساعت مواظب بچه ها هستند تا ما برویم دنبالشان ) کلاس بعد از مدرسه اش ایرانی است و من مجبور بودم این را بگویم چون در این نوشته لازمش خواهم داشت. تا دیروز که دوستش که او هم پسر ایرانی است که در همین کلاس و کلاس مدرسه صبح تا سه همکلاسی بچه من است مهمان ما بود. وقتی داشتیم سه تایی میوه می‌خوردیم شروع کردیم در مورد مدرسه حرف زدن ، پسرها خیلی خوب و بامزه از مدرسه  و معلم و هم‌کلاسی جدیدشان حرف می‌زدند، در مورد کلاس مدرسه گفتند و خندیدند و کلی از معلمشان تعریف کردند و وقتی حرف کلاس بعد از مدرسه شد دوستش گفت خیلی مربی دعوایشان می‌کند. گفت مدام سرشان داد می‌زند، گفتم سر همه؟ گفت نه ما دوتا و جمعه ایلیا گریه کرد. بعد از رفتن دوستش پرسیدم واقعا سرت داد می‌زنه؟ واقعا گریه کردی؟ و گریه کرد. من هم بارها داد مربی را شنیده بودم از ته راهرو. فکر می‌کردم مدل حرف زدنش باشد ولی خب داد زدن مستقیم جلو سایر بچه ها سر دوتا بچه کار درستی نیست. و اصلا سالهاست که والدین و مربیان دادبزن هم ورافتاده‌اند و رفته‌اند کنار نسل تربیت‌کنندگان با فلک و کتک. کسی داد نمی‌زند.

امروز خیلی محترمانه از مربی خواستم یک دقیقه با من به راهرو بیاید تا در مورد یک مشکلی باهم حرف بزنیم. گفتم که بچه من به صدای بلند حساس است اگر اشتباهی کرد لطفا آرامتر بهش تذکر بدین, اگر چیزی هم هست که فکر می‌کنید لازمه من هم باهاش حرف بزنم لطفا جای داد زدن به من بگید باهاش حرف می‌زنم. حتی مودبانه تاکید کردم که من می‌یفهمم پانزده تا بچه در این کلاسند و احتمالا یکی از دلایل بلند حرف زدن شلوغی فضاست. اگر چیزی هست که لازمه من بدونم و با پسرم حرف بزنم خواهش می‌کنم بهم بگه من باهاش حرف می‌زنم. گفت این دوتا یک بچه رو مسخره می‌کنن. گفتم چقدر بد. من حتما باهاش حرف می‌زنم. پرسیدم می‌شه توضیح بدین دقیفا چیکار می‌کنن. گفت اون بامزه است و اینها بهش میخندن. گفتم خب این طبیعی نیست؟ اون بچه نمی‌خواد بامزه باشه و اینها بهش می‌خندن یا می‌خواد بامزه باشه؟ گفت نه اونقدر که اینها می‌خندن. من چند بار پسر شما و اون یکی بچه رو کشیدم کنار “فارسی” براشون توضیح دادم که نباید بخندن ولی باز هم می‌یخندن. با اینکه شک داشتم واقعا جرمی اتفاق افتاده اضافه کردم کاش جای محروم کردنشان از بازی کردن و جلوی دیگران سرشون داد زدن  به من هم می‌گفتید شاید می‌شد زودتر این مشکل رو حل کرد. به هرحال اگر اون بچه شکایتی کرده من حتما باید می‌دونستم و با پسرم حرف می‌زدم. گفت من چندبار پسر شما و دوستش رو کشیدم کنار و فارسی براشون توضیح دادم نباید این کار رو بکنند. گفتم خانم ایکس, شاید همین باعث شده این رفتار رو تکرار کنند. همین که باهاشون فارسی حرف زدین. کاش با بچه ها فارسی حرف نزدنید. چون دوستان دیگرشون نمیفهمم شما چی بهشون میگید صرفا لحن و صدای پرخاش رو میشنوند واین برای این دو بچه تحقیر آمیزه و ضمنا ممکنه چون زبان اولشون انگلیسیه درست متوجه منطق شما در زبان فارسی نشوند. جواب داد ببینید عزیزم شما خودت ایرونی هستی می‌دونی. من خودم ایرانیم و بچه ایرانیا رو می‌شناسن. ما ذاتمون مسخره کردن دیگرانه. تو ذاتمونه این کارها.

 

و من دیوانه شدم.

خیلی سخت ولی آرام و محکم براش توضیح دادم اینکه ایرانیه بهش اجازه نمی‌ده در مورد ایرانیها رفتار نژادپرستانه داشته باشه. همین جمله رو اگر یک مربی غیرایرانی در مورد این دو بچه گفته بود من هم به دفتر مهدکودک گزارش داده بودم  و هم احتمالا الان آموزش پرورش بودم. اجازه نداره در مورد دوتا بچه هشت ساله نژادپرستانه حرف بزنه. اینکه نسبت دادن یک خصیصه به یک نژاد و ملیت نژادپرستیه. اینکه حق نداره پیش فرضش این باشه این دو بچه ایرانین پس بیشتر از فلان بچه چینی یا کره ای ممکنه کسی رو مسخره کنن. اینکه درست نیست باهاشون فارسی دعوا کنه جلوی دوستانشون. نباید مساله رو -حتی اگر واقعا مسخره کردنی داره اتفاق می‌افته- شخصی بگیره و برای حفظ مفام ایران و ایرانی شخصی به حل مشکل بپردازه و از روند معمول حل این مشکلات معمول در مدرسه و مهد و اردو استفاده نکنه.

 

بعدش رفتم دفتر مهدکودک و گفتم کلاس بچه ام رو عوض کنن. ولی کماکان ده دقیقه در پارکینگ مهد نشستم و نمی‌تونستم رانندگی کنم. دستم و صدام می‌لرزید. خشم رسیده بود زیر چشمهام. مطمئنم اگر تونسته من, زنی سی و نه ساله که نه مفتخره به ایرانی بودن نه اون رو عیب می‌دونه انقدر راحت از صف بکشه بیرون و تحقیر کنه, حتما  این حس رو به پسر کوچک من هم منتقل کرده که تو ایرانی هستی پس ذاتت خرابه. مربی انگار وظیفه خودش می‌دونه که بهشون یادآوری کنه وارث نکبتی هستتند که باقی بچه ها وراثش نیستند. این معلم یک نمونه است از دنیایی که بچه من درآینده با آن روبرو خواهد شد. آدمهایی که از کرک پشت لب بچه ها خجالت می‌کشند, آدمهایی که بهش یادآوری خواهند کرد مرد ایرانی زشت تر است, خشن تر است یا هر مزخرف بی پایه دیگری. اوایل که نوزاد بود یک دعوایی با ملت داشتم که می‌گفتند نوزادان خاورمیانه ای در هواپیما بیشتر گریه میکنند. خودم هم یکبار دچار این لغزش شدم. بحثی بود که نوجوانی نژاد سفید از نوجوانی ما زیباتر است و من هم بحث می‌کردم که بله همین است, ما – نه فقط من, بلکه تاکید روی ما- نوجوانی زشتی داریم, اینا قشنگن. #خاکبرسرم  از روز اول مُهر نکبت را روی پیشانی بچه ها می‌زنیم. از تولد, از هواپیما, از نوجوانی تا آخر. چندهفته پیش سوار اوبر شدم و زن راننده یک خانم کانادایی بود که به گفته خودش خیلی دوست ایرانی داشت. بحث رابطه شد پرسید اگر قرار باشه وارد رابطه بشی ممکنه با مرد ایرانی وارد رابطه بشی گفتم ممکن که چه عرض کنم حتمیه. گفت چه عجیب همه دوستان مونث “ایرانی” من می‌گن با مرد ایرانی نباید وارد رابطه شد, اکثرا متوهم و خشن و آزارگر هستند. عین تعریفش بود. گفت پارانوید و اگرسیو و ابیوزیو.اکثرا. اکثر مردان ایرانی.  این جمله را دوستانش گفته بودند و دروغ هم نمی‌گفت. انگار یکی آمار گرفته از مردان ایرانی ساکن کانادا و باقی نژاد و دقیقا می‌دانیم ما چهل درصد عوضیتریم یا اینکه دوستانش با همه ملیتها و نژادها وارد رابطه شده اند که انقدر خوب می‌توانند به ضرس قاطع بگویند فقط مردان ما آزارگر هستند. دروغ نمیگفت. خودم هم شنیده بودم. برچسبها را لازم نیست از بیرون به ما بزنند. ما یا انقدر از خودمان تعریف بیجا می‌کنیم که حال آدم بهم می‌خورد یا فرار رو به جلو می‌کنیم و گل و لجن به خودمان می‌پاشیم چون فکر میکنیم اینطوری می‌رویم در دسته آنها. کدامها؟ همانها که از ما روشنترند. طفلک بچه‌های ما , وارثان این رابطه عشق و نفرتی که با خودمان داریم!

 

(با گسترش ارتباطات رسانه‌ای و معرفتی با دنیای پیشرفته از دهه هفتاد و بیرون آمدن جامعه از هیمنه‌ی هژمونیک نظام سیاسی، احساساتی تازه در حواس اجتماعی رونق گرفت که بطور کل می‌توان آن را “خودنکبت‌ پنداری” نامید)

 

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۹ دیدگاه

آ مثل آوار

Capture

فکر میکنی عبور کردی, فکر میکنی گذشتی, فکر میکنی خاک کردی ولی فکر میکنی. ناگهان ملینه از میانه سفرش سه عکس میگذاره از فرودگاه شارل دوگل و .. همه چیز تازه میشه, بوی فرودگاه, صدای زنگی که قبل از اعلانات پخش میشه, خودت خابالوده که با چمدون دنبال خط اق اُ اق میری. وقتی فکر میکنی خیلی مونده به Les Halles جایی که باید خط عوض کنی و شاید بد نباشه چشمت رو ببندی ولی نمیتونی, استرس داری, انگار همه قهوه های دنیا رو خوردی, انگار زمان ایستاده و تو نه گذشته ای داری نه آینده ای, همه دنیا خلاصه شده در تو و این فرودگاه, این قطار و ایستگاه دوما, برای صدمین بار آدرس رو نگاه می کنی, موبایلت به شبکه فرانسه وصل شده, بهت خوش آمد میگه و تهدیدت میکنه چقدر هر پیامکی که بفرستی برات آب خواهد خورد ولی اهمیت نمی دی,  مینویسی رسیدم, مینویسه منم سوار قطارم عزیزم, و دارم میرم زیر دریا, تا تو برسی منم میرسم و …

همه بوها, استرس ها, عشق ها, دیوانه گی ها, پرستیدن ها, رودخانه ها, پل ها, همه چیز زنده میشه, با یک عکس, یا یک عکس سیاه سفید در استوری ملینه, حتی وقتی مدتهاست همه چیز رو خاک کردی ته کمد شالها, در آرشیو اینجا و لبخندی که به تظاهر میزنی. زنده میشه و  روز آخر سال گریه میکنی. نه برای از دست دادن کسی, نه از سر دلتنگی, برای از دست دادن باوری که داشتی, باور کمه برای ایمانی که بهت میگفت عشق از هر قدرتی قویتر است ولی امروز میدونی که نیست. عشق از عقل معاش قدرتنمندتر نیست, عشق از منطق قویتر نیست و در آستانه ورود به سالی که درش چهل ساله خواهی شد این رو میدونی. باید یکسال کمتر از چهل سال زندگی میکردی تا این رو بفهمی..

 

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۳ دیدگاه

رونوشت به معاونت تنهایی بریتانیای کبیر

 

خانم و آقایی که اسمتان را نمی دانم و دیروز مورخ بیست و ششم ژانویه دوهزاروهجده ساعت هفت و پنج دقیقه عصر سوارِ آخرین واگن شمالی خط یک مترو شهر تورنتو به سمت شمال بودید و من در بین ایستگاه‌های لارنس تا یورک شمالی پیچیده در کتی سیاه, کلاهی سیاه, شلواری سیاه, کیفی سیاه, نیم‌چکمه هایی سیاه و دلی سیاه‌تر روبرویتان نشسته بودم. سلام.
خانم عزیزی که اگر درست حدس زده باشم شصت ساله بودی با پوستی براق و قشنگ و موهایی خرمایی.کت بلند سیاه زمستانی برتن داشتی که حتی در قطار هم کلاهش را روی سر گذاشته بودی و شال‌گردن ابریشمی سفید و گل درشتی را از روی کتت دور گردنت گره زده بودی. نه به قصد گرما، برای زیبایی و زیبا بود. شلوارت کرم رنگ بود و کفشهایت که زمستانی هم نبودند هم‌رنگ شلوار. مرتب و زیبا بودی و تمام این چند ایستگاه که هم‌سفر بودیم را بدون تکیه زدن به صندلی تقریبا در لبه صندلی نشسته بودی.

آقایی که احتمالا بین شصت تا هفتاد ساله بودی با کت بلند سبز یشمی و شلوار جین سورمه ای و کفشهای چرمی بنددار قهوه ای. سبیل سفید زیبایی داشتی و خنده ای بلندتر و زیباتر. دو کیسه از یکی از فروشگاهی دست دوم فروشی تورنتو در دست داشتی و بوی پیپ و زمستان میدادی.

آقا و خانمی که سعی کردم توصیفتان کنم و کاش می‌شد صدایتان و لحنتان و خنده‌تان را هم اینجا بنویسم ولی نمی‌شود. خواستم همین جا از شما تشکر کنم که تمام این سه ایستگاه در مورد نرح کرایه تاکسی از چهارصد دستگاه تا بیست و چهار اسفند باهم بحث کردید. نمیدانم از چه سالی حرف میزدید که کرایه دویست تومن بود ولی در مورد صد تومن با هم به تفاهم نمیرسیدید. آقای سبیل دار حتی نمی دانم تو برای اثبات ادعایت چه سندی در موبایلت پیدا کردی که آنرا به خانم همراهت نشان دادی. زن با خونسردی موبایل را از دستت گرفت و دست برد زیر کلاه کت زمستانی, عینکی زیر کلاه بود که من ندیده بودم, عینک را به چشم زد و نگاه کرد و تو پیروزمندانه با سبیلهای سفیدی که می خندیدن نگاهش میکردی . قانع نشد. دوباره بحث کردید در مورد کرایه ها. اسم خیابانهای تهرانی را با نام‌های قدیمیش میگفتید و از هر سمتش به سمت دیگرش میرفتید  و کرایه‌ها را با هم مرور می‌کرد. قطار کندتر از روزهای عادی می‌رفت، شاید ریل‌ها مشکلی داشتند، شاید قطاری جایی ایستاده بود و باقی قطارها به ملاحظه‌اش کندتر حرکت می‌کردند شاید هم مدیریت مترو تورنتو فکر می‌کرد کسی در ساعت هفت ربع روز جمعه عصر کار واجبی ندارد. برای همین چشمهایم را بستم و به شما گوش کردم، ناگهان تنهایی عصر جمعه زنی سیاه پوش که به خانه ای سیاه و تاریکش برمیگشت پرشد از یاد جمعه‌های خانه پدربزرگش و عموهایش در میدان ژاله. حوض آبی, ستونهای بزرگ حیاطی که هنوز آنجاست یا همان حوض و همان ماهی‌ها. ایوان و تخت چوبی و پیکان زرد عمویش, پیکان سفید پدرش, وانت پیکان آن یکی عمو, موتور پسرعمو, و ….. چشمهایم را بستم و یادم آمد چهارصد دستگاه کجاست, خیابان قزوین, دروازه دولت, بهارستان و … شما سخاوتمندانه همه خیابانها رو برایم شمردید.

همه اینها را نوشتم تا بگویم اگر روزی اینجا را دیدید بدانید زنی که در عصر جمعه آن شب هیچکس را نداشت با شما برگشت به کودکی که سفره هایش عمود بر هم بود و صدا بود و تنهایی بعیدترین کلمه ممکن بود. من یادم نیست کرایه بیست و چهار اسفند تا میدان ژاله چقدر بود فقط یادم هست که مادرم در میدان بهارستان دست من را می‌فرشد و رو به سواری‌ها داد می‌زد صد تومن پشت کارخونه برق ِژاله و من چند دقیقه بعد از دروازه‌ای وارد خانه‌ای می‌شدم که نور داشت و قناری و مادربزرگم و هزار دخترعمو و پسرعمو و سبد بستکتبال و پاسوربازی کردن پدر و عموهایم و بوی برنج و سینی‌های بزرگ چای . از شما ممنونم که یادم آوردید چقدر آن جمعه ها در قیاس با این تنهایی مطلق عمیق سیاه بی‌سرانجام قشنگ بود. کاش قیمت داشتم که به چند تومان فروختمش؟

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۱۳ دیدگاه

یازده سال بعد

یازده سال بعد یادم افتاد در فیلم اعدام صدام دقیقا بالای سکوی اعدام، قبل از انداختن طناب اعدام دور گردنش، با آن گره کاریکاتوری بزرگش که گویا بعدا گفتند زیادی بزرگ بوده و گردن صدام را از جا در آورده، یکی از ماموران اجرای حکم – تو بخوان جلاد – به صدام، – باز بخوان جلاد – که پالتو بلندی پوشیده چیزی را توضیح می‌دهد.
فیلم یا حداقل نسخه‌ای از فیلم که در یاد من مانده است، همان که اخبار نشان داد صدای مامور را پخش نمی‌کند. صورتش هم پشت به دوربین است هرچند که اگر هم بود توده ای بود پوشیده شده در کلاه سیاهی با سه سوراخ که سراسر صورتش را پوشانده بود. مامور با دقت چیزی را برای صدام توضیح می‌دهد و در میان عرایضش با هر دستش به گردن خودش اشاره می‌کند. توضیحاتش به نظر بسیار عادی و روال معمول می آید ولی من ترس را در دستانش حس می‌کردم یا حداقل اینجور به خاطرم مانده است. ترس نهفته بود در دقت و ادبی که موقع بیان جملاتی در مورد گردن محکوم به اعدام با طناب دار بیان می‌کرد. در هرحال در این دست مراسم گردن نقش مهمی دارد.

بعد از پایان توضیحات صدام که با قیافه‌ای شاگردی که شیر فهم شده است مرد را نگاه می‌کند، معلوم است سوالی ندارد. آدم چه سوالی می‌تواند داشته باشد در مورد کیفیت اعدامش؟ آنهم صدام. البته اگر من بودم لابد چند سوال داشتم، مثلا می‌پرسیدم جاش می‌مونه؟ یا حداقل چندتا فحش می دادم یا یکی دوتا شعار. ولی صدام هیچوقت سوالی ندارد، واضح است که او از خودش هم سوالی ندارد. آدمهایی مثل صدام و باقی دیکتاتورها سراسر جوابند. شاید اگر گاهی سوال هم می‌کردند انقدر دیکتاتور تمام و کمالی از آب در نمی‌آمدند. لازمه دیکتاتور بودن شک نکردن است و خب سوال داشتن برادرِ شک کردن است. صدام بعد از توضیحات صرفا کمی گردنش را جلو می‌آورد تا مرد دستمال سیاهی را دور گردنش ببندد و مرد دستمال را دور گردنش می‌بندد. مرد امروز زنده است؟ یاران صدام خدمتش نرسیده اند؟ خودش را دار نزده است؟ اگر زده باشد شک ندارم حداقل در سی ام دسامبر دوهزار یازده اگر یک نفر جز من به صدام فکر می‌کرد خود آن مرد بود.
تمام این یازده سال یکبار هم یاد این صحنه نیافتده بودم تا شب سی‌ام دسامبر کناردریاچه یخ زده درگ. چرا باید در بهترین لحظات ممکن آنهم در آن حال مستی مایل به بیهوشی، با آن موسیقی عالی و کنار آتش شومینه چوبی ناگهان یادم بیافتد امشب سالگرد اعدام صدام است؟ شاید چون سردم بود و داشتم فکر می‌کردم امشب مجبورم با همین پالتو بر تن بخوابم. بعد یادم افتاد اوا چه جالب صدام هم با پالتو مرد، با پالتو گذاشتنش لای ملافه. این چه دسته‌بندی مزخرفی است که ذهن من در بایگانی‌ش دارد. راستی چرا باید انقدر سریع پالتو خوابیدن را به با پالتو مردن صدام مربوط کند. البته راستش آن شب یاد خود صدام انقدر نیافتادم که یاد آن حوله یا دستمال سیاه افتادم که دور گردنش بستند؟ شما می‌دانید چرا؟ ترسیدند طناب دار گردنش را بخراشد؟ یعنی نظام قضایی انقدر به فکر سلامت پوست محکومین به اعدام است؟ اگر اینطور است که چقدرعالی. از باقی شب چیزی یادم نیست.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۵ دیدگاه

و راس ساعت هشت صبح ماه اوت سال دوهزار و هفده, تئودور ناگهان پیر شد.

شنیدم که با خنده به پیشخدمت پشت پیشخوان گفت دفعه ده یا شاید دوازده و بعد خودش و پیشخدمت از بالا بودن رقم پاسخش ریسه رفتند. سوال را نشنیده می‌دانستم. در همان ده دقیقه کمتر یا بیشتری که کنار بار نشسته بودم پیشخدمت از هر مشتری جدیدی که برای سفارش نوشیدنی به پیشخوان چوبی کهنه ولی لاک و صیقل خورده  تکیه می‌داد می‌پرسید بار چندم است که به این شهر سفر می‌کنید. با اینکه واضح بود جواب کمترین اهمیتی برایش ندارد ولی در پرسیدن این سوال تردید نمی‌کرد چون مطمئن بود تمام حاضرین در رستوران مسافرند همانطور که تمام خدمه رستوران محلی. عمیق اگر فکر کنی چیز غمگینی است وقتی هیچ فرد محلی در رستوران حاضر نیست جز برای خدمت به مسافران. غمگین است که ساکنین شهر نمی‌توانند کنار تو لبی تر کنند ولی در میخانه‌ای که بهترین رام‌ها در گنجینه خود دارد نه عمیق فکر کردن دیری می‌پاید نه غم.  حُسن الکل این است که هر فکرغمگینی راموقتا می‌شورد و می‌بر حتی چیزهایی به مراتب غمگین‌تر از خدمت یک طرفه محلی‌ها به توریستهای صاحب دلار.

ده الی دوازده بار عدد زیادی بود. ده دقیقه گوش کردن به سوال تکراری پیشخدمت و پاسخ‌های متنوع مسافران شاد و سرخ از آفتاب  کافی بود برای فهم اینکه ده الی دوازده بار سفر به یک مکان ثابت فارغ از سن مسافر رقم قابل توجهی است و در حالت بدبینانه یک جور اعتیاد به مکان حساب می‌شود. برای همین سر از روی کتابی که تظاهر به خواندنش می‌کردم چرخاندم تا چهارنفری که کنار پیشخوان و در نقطه کور چشمم ایستاده بودند را بهتر ببینم. بابت همین زحمت مختصر است که به خودم اجازه می‌دهم مثل داستانهای بالزاک با جزییات توصیفشان کنم هرچند وصف ظاهرشان کوچکترین اهمیتی در باقی این جریان ندارد و حتی شک دارم اصلا باقی جریان خودش کوچکترین اهمیتی داشته باشد.

درهرحال ده-دوازده‌باره‌ها چهارنفر بودند، دو زن و دو مرد. تخمین سنشان کار سختی بود، می‌توانستند بین شصت تا هشتاد سال باشند. وقتی مو سفید می‌شود و پوست چین می‌خورد تخمین سن کار سختی می‌شود. جز موی سفید، لباسهای روشن رنگی اشتراک دیگرشان چهار حلقه ساده ازدواج بود در پوست سرخ انگشتانشان فرو رفته بود و نشان می‌داد هرچهارنفر زمان ازدواج به مراتب لاغرتر یا حداقل صاحب پوست کشیده‌تری از امروزشان بوده اند. لازم نبود نگاه کنم حتما پای زنها دچار اختلال بیرون زدگی استخوان کنار انگشت بزرگ بود و حتما مردان هم واریس مختصری داشتند و زمان باعث شده بود باسن هرچهار نفر به سمت رانها رسوخ کند هرچند ساعد مردها و ساق خوش فرم زنها با وجود پوستی که برای عضله گشاد شده بود لو میداد صاحبنشان روزی ورزشکار بوده اند . هردو یک زن و یک مرد هردو گیوه پارچه ای قشنگی به پا داشتند و آن یکی زن و مرد کفشهای چرمی جلوباز به نظر گرانقیمت. فقط از روی هماهنگی کفشها بود می شد حدس زد کدوم زن با کدام مرد در ارتباط است. زنها شلوارک خاکی به پا داشتند با تیشرتهای روشن گشاد و مردها پیراهن مردانه کتان آستین کوتاه خوش‌دوخت سفید و آبی و شلوارکوتاه پارچه ای خاکستری و سورمه‌ای. مردان منهای موی سفیدشان به مراتب جذاب‌تر از همسرانشان پا به سن گذاشته بودند. اضافه وزن کمتری داشتند و بخاطر نداشتن آرایش پاکیزه تر و شیک تر دیده می شدند.  زنها در عوض سرخوشتر بودند. موهاشان را طبقه طبقه کوتاه کرده بودند و هردو علاوه بر لاک سرخ ناخنها، آرایش نه خیلی مختصر ولی قشنگی داشتند. زنی که دوازده را فریاد زده بود به یکی از مردها گفت برید بیرون بنشینید تا همه صندلی‌ها را نگرفتند، ما هم نوشیدنی‌ها را می‌گیریم می‌آییم بیرون. مردی که به گواه گیوه برزنتی خاکستری رنگش همسر زن بود با سرتایید کرد و دست کرد در جیب شلوارکوتاه ولی خوش دوختش یک مشت سکه درآورد. عینک طبی با قاب آبی خوشرنگی را که بالای سرش تکیه داده بود به چشم زد و چند سکه انتخاب کرد و در لیوان انعام انداخت. از ابتدا تا انتهای مراسم انعام دهی دستش به شدت می‌لرزید. چندبار نزدیک بود سکه‌ها یا عینک از دستش رها شوند. زنها و مرد دوم در سکوت نگاهش می‌کردند. سکه‌ها در کف دستش بهم می‌خوردند و صدای ضعیفی تولید می‌کردند که در هیاهوبهم خوردن  لیوانهای میخانه گم می‌شد.
مردها رفتند. اینبار نه با سر که با تن چرخیدم تا نگاهشان کنم. مردی که دستش نمی‌لرزید نیم قدم عقب‌تر راه می‌رفت انگار که مراقب باشد. مردها از پشت سر خیلی جوانتر و برازنده‌تر بودند. پنجاه ساله حدودا ولی مرد گیوه به پا با ترس قدم برمیداشت. مثل کسی که از استحکام گامهایش مطئمن نباشد, مثل مستی که بی تعادل راه می رود ولی خودش فکر میکند دیگران این را نمی بینند.

زنها و من هرسه نه زیرچشمی که علنی و خیره دورشدن دو مرد را به سمت نور غلیظ بیرون میکده دنبال کردیم. می فروش پشت سرمان ریتمیک ظرف درست کردن کوکتیل را بالای سرش تکان می‌داد و زیرلب ترانه‌ای اسپانیایی زمزمه می‌کرد. مردها در نور خیابان محو شدند. زن گیوه پوش  آه کشید و با صدایی بدون زنگ خنده به دوستش گفت : دیدی چقدر یکهو پیر شده؟ باور کن یک شب پیر شد.. دوستش گفت : آره، گفته بودی بهم ولی فکر کردم داری گنده‌اش می‌کنی. حق با توست ظرف نه ماه چطور ممکنه یکی انقدر ناگهانی پیر بشه ولی باز شکر کن که اینجور که معلومه خودش هنوز نمی‌دونه که یکهو انقدر پیر شده.

 

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۲ دیدگاه

پدرخاموش کردن چراغ ایران

مرحوم عمی جان شوهر یکی از اقوام مرحوم ما عاشق خاموش کردن لامپ بود, اضافی و غیر اضافی. ممکن بود سر مستراح نشسته باشی یکهو ببینی یکی چراغ رو خاموش کرد. وسط مهمانی میگفت شب بخیر من میرم بخوابم شما راحت باشید و موقع خروج از پذیرایی لوستر را خاموش میکرد و گاهی تازه عروس دامادهای فامیل که به عادت لامپ خاموش کردنش واقف نبودند مشکوک میشدند که منظور عمی جان از “راحت باشید” دقیقا چه جنس راحتی بوده است.  با لامپ تلویزیون هم همین حال بود. داشتی کارتون میدیدی که رد میشد و میپرسید؟ کانال یک رو نگاه میکنی یا کانال دو رو؟ میگفتی کانال یک, میگفت پس من کانال دو رو خاموش میکنم و طبعا چون تنها راه خاموش کردن یک کانال خاموش کردن تلویزیون است, کل مجموعه رو خاموش میکرد. من بچه بودم که فوت کرد و خاطراتم از عمی جان محدود است به پیرمردی چروکیده با ژاکتهای دست باف قهوه ای و موهای رنگ شده ایستاده کنار کلید برق. فکر نکنم حتی همسرش که فامیل مرحوم ما باشد و در جوار هم پنج بچه تولید مثل کرده بودند به اندازه کلیدهای برق از ایشون خاطره تماس داشته باشد. آنطور که پدرم و عموهایم میگفتند سنش هم خیلی بالا بود. آنقدر بالا که پشت قران نوشته نشده بود چون زمان تولد ایشان احتمالا قرآن هنوز نازل نشده بوده است. حالا نه انقدر ولی احتمالا کمی بزرگتر از ادیسون بود. برای همین است که گاهی فکر می کنم  بدون شک قبل از اینکه ادیسون لامپ را اختراع کند, عمی جان خاموش کردن لامپ را اختراع کرده است.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۵ دیدگاه

آیدا نوه اسماعیل.

ارتباط اسامی متن به اعضا واقعی خانواده من همانقدر واقعی است که ارتباط آغاسی تنیسور به آغاسی لب کارون


پدرم به جای کلمه “خانواده” می‌گوید”طایفه”. مثلا وقتی از خانواده مادرم حرف می‌زند می‌گوید طایفه مادرت اینها روزنامه خوانند و زن و مرد عجیب خوش صدا. گاهی هم چیزهای عجیبی را به طایفه نسبت می‌دهد؛ طایفه ما با همدانی‌ها سخت وصلت می‌کنند، طایفه ما در هوای شرجی می‌پوسند، طایفه ما اگر از شهرشان بیشتر از چند فرسخ دور بشنوند نه از ده حصبه می‌گیرند، آب تهران به طایفه ما سازگار نیست همه آنهایی که نماندند اردبیل سنگ کلیه‌‌های رسوبی دارند, و افراد طایفه ما اگر طولانی تنها بمانند گوششان سوت می‌کشد.

از صحت و طایفه‌شمول بودن تمام صفاتی که پدرم به “طایفه ما” نسبت می‌دهد مطمئن نیستم ولی بدون شک طایفه ما دچار سندرم محدودیت اسم است. اسامی در قوم ما تکرار می‌شوند، فقط هفت اصغر داریم که سه تایشان عسگر هستند ولی حرف سوم همه را چیزی بین جیم و گاف تلفظ می‌کنیم و طبعا یکسان، سه تا آیدین داریم که یکیشان هم مونث است، یکی از آیدین‌ها آیدن است ولی برای ما همه آیدین هستند. دوتا توران داریم که یکی در حافظه طایفه فرشته است و دیگری عفریته. برای همین تا یکی گفت توران عجولانه نپرسید کدام, صبر کنید جمله بعدی تعیین می کند از کدام حرف می زنند: “جگرش رو بالا بیاره توران”

اسامی انقدر تکرار شده‌اند که برای تمایزشان از هم باید از اسم عبور کنیم و به لقب آویزان بشویم، کدام فرهاد؟ گارداش. کدوم ابراهیم؟ عمی‌اوقلی. بعد کم‌کم فرهاد و ابراهیم‌ها از باقی هم‌نامانشان جدا می‌شود، نامشان را از دست می‌دهند و می‌شوند عمی‌اوقلی و گارداش خالی. وقتی “”گارداش” از عارضه گوش سوت ممتد مرد هیچکس نمی دانست اسمش فرهاد بوده است و انقدر ندیده بودیمش یادمان نبود چه شکلی بوده. چند لحظه به آگهی در ورودی مسجد امیر خیره شدیم و فکر کردیم در ختم این مرد غریبه چه می کنیم. نه اسمش آشنا بود نه صورتش ولی خرما خوردیم و وثتی اوزون پروین با دماغ سرخ دست سفید و کشیده و خوش تراشش از زیر چادرش بیرون آورد و برایمان تکان داد و فهمیدیم مسجد را درست آمده ایم.  

در طایفه ما اسامی مدام تکرار می‌شوند، آدمها نه. همیشه از هر اسمی حداقل یک مرده داریم، یک زنده و گاهی یکی در راه و چندتایی هم در سر. وقتی از خاکسپاری طاهره‌ای مرده برمی‌گردیم طاهره زنده در اتوبوس زیر لب لیلا فیروهر زمزمه می‌کند و زیر چشمی به اصگر شماره سه ملقب به تارچالان که کرمان سرباز است نگاه می‌کند. اصگرتارچالان عاشق تارش است ولی چند وقتی است گوشش سوت می‌کشد و نمی‌تواند به صدای تارش فکر کند. سوووت.

 

طایفه ما عاشق هم که بشنود در بین همین اسامی محدود عاشق می‌شوند. وقتی اوزن پروین عاشق سهراب نامی شد که تخصصش گوش کردن به آخرین پیامهای مخابره از هواپیماهای سقوط کرده بود کسی در عجیب بودن شغلش حرف نزد ولی همه از سهراب بودنش جوری حرف می‌زدند که انگار پروین عاشق مردی از قاره ای دیگر شده است، جایی خیلی دور, سهراب نه و کوروساوا. در ذهن هر مرد طایفه ما یک طاهره یا پروین است که روزی عاشقش بوده و در خواب هر زنی یک آراز، یک آیدین. چند نفری هم البته کارشان از یاد گذشته و اسامی رو با سوزن روی دستهایشان تراشیده اند تا در روزهای آخر عمرشان وقتی گوششان ممتد سوت می کشد به ساعدشان نگاه کنند و فکر کنند  پروین چیه رو دست من؟ پروین کی بود اصلا؟ پروین دختر اصگردواچی؟ اون مگه شوهر نداشت؟ من مگه زن ندارم؟ اسم زن من چیه؟ طاهره؟ طاهره که مرده.
اگر می‌دانستیم مردان و زنان طایفه وقتی از پنجره اتوبوس‌ها به بیرون خیره‌اند به چه کسی فکر می‌کنند حتما تعداد اسامی مکرر بیشتر هم می‌شد. شک ندارم چند پروین، دو آیدین و یک ایلدریم هم چندسالی پنهانی عضو طایفه ما بوده‌اند که کسی از حضورشان خبر ندارد، فقط رد نامشان با سرانگشتی روی بخار شیشه‌ تی‌بی‌تی در گردنه حیران نوشته شده است و تمام.

اسامی تکرار نشده هم داشتیم؛ من و دایی پدرم و پدربزرگم مثلا: آیدا، حاجی‌بابا و اسماعیل. حاجی بابا موهای سفیدی داشت و بسیار قشنگ بود. حتی نمی‌شود نوشت که چقدر. فقط هفت ساله بودم و او طوری با من حرف می‌زد و به من گوش می‌داد که انگار هشتاد ساله‌ام. مورخ بود و همیشه کتابی, جزوه ای چیزی کنار استکان چای کنار دستش بود ولی به نظر آنقدر روایت من از کتاب آهوی گردن دراز برایش جالب بود و با دقت پیگیر آخرین خوانده های گروه سنی الف من بود که انگار در “جستجوی زمان از دست رفته” است. عاشق اردبیل بود ولی در اردبیل نمرد، در جایی دور مرد ولی برگشت اردبیل. خوشبحالش. امروز جایی خواندم که گاهی مغز تا مدتها بعد از مرگ زنده است و به مرگ تن واقف. ترسناک است نه؟ ننوشته بود چقدر. چند ثانیه؟ چند دقیقه؟ چند روز؟ چند سال. یعنی ممکن است آنقدر زنده بماند که وقتی تن را در شهر کودکی‌ات زیر خاک می‌گذارند پیش خودش فکر کند، حاجی بابا خوش گلدین, بالاخره برگشتیم به خاکمان، دیگر می‌شود با خیال راحت بمیریم.

کاش  به سنت تکرار اسامی طایفه عمل کرده بودم و من هم اسم پسرم را می‌گذاشتم حاجی‌بابا و بابا صدایش می‌کردم. دلم برای طنین کلمه بابا تنگ شده است. اصلا کاش اسمش را گذاشته بودم اسماعیل. اسماعیل خیلی اسم قشنگی است، پدربزرگم هم مرد خیلی قشنگی بود. آیدا هم اسم قشنگی است نه؟ طوفان اسامی مدرن و بدآوا انقدر زیاد است که بعید میدانم اسماعیل و حاجی‌بابا تکرار شوند ولی کاش کسی از طایفه ما اسم دخترش را بگذارد آیدا. کاش به من رحم شود و بگذارند من دوباره آنجا بدنیا بیایم. آیدا همانجا مدرسه برود، بزرگ بشود، بخندد، گریه کند، دانشگاه برود،عاشق یکی از اسامی تکراری طایفه خودمان بشود و هیچوقت هم جایی نرود و آیدا آینده یکروز در وبلاگش بنویسد:

” طایفه ما دچار سندرم محدودیت اسمه. در طایفه ما اسامی تکرار می‌شوند، اسم منم تکرار اسم دختر عموی زن دایی پدرمه. من ندیدمش ولی می‌گن سالها قبل از تولد پدرم رفت اونور کانادایی جایی و هیچوقتم برنگشت. کسی چیزی از اون یکی آیدا یادش نیست جز اینکه مدام می‌گن صورت گردی داشت. خب که چی. بامزه اینه اون یکی آیدا سالهاست که مرده, میگن حصبه گرفته. کی الان دیگه حصبه میگیره؟  حالا اینش مهم نی ظاهرا خودش مرده ولی مغزش هنوز زنده است. مثل اینکه قبل مرگش داوطلب یک آزمایش شده است و با چندتا از سنسور تو کله گذاشتنش تو قبر. دانشمندای اونورم که بیکارن ظاهرا بعد این همه سال هنوز  دارن فعالیت مغزشو نگاه میکنن. کول ماجرا اینکه که ظاهرا اینهمه سال بعد مرگ، مغزش هنوز زنده است و مدتهاست فقط یک پیام مخابره می‌کند. هرازگاهی فکر می‌کند: “چرا انقدر از خانه دورم اسماعیل” و پشت بندش چندبار آه می‌کشد یا به آه کشیدن فکر می‌کند. همه اینام فارسی :دی .دانشمندا رو علاف کرده”

 

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۱۵ دیدگاه

در “کتاب ایّوب” از زبان ایّوب نقل شده: جانم بیزار است از حیاتم.*

پر از حزنم, مالامال. حزن بی دلیل یا به دلیلی که گفتنش ممنوع است. خاصیت پاییز است؟ نه. پاییز آن سال و آن سال و آن سال و آن یکی سال  چرا محزون نبود؟ خاصیت پاییز سالهای اخیر است؟ شاید. دلیلش مهم نیست. یادگرفته ام که حزن هم در مجموعه حس هایم لازم است. من آدم عاشق فلج کننده, خنده با صدا, شادی از ته دل حزن و بعضا اشک را هم در مجموعه احساستم لازم دارم تا در انتها برآیند احساستم صفر بشود. حزن همیشه ترکیبی است از نوستالژی, از غم از دست دادن, از دلتنگی.
ایشگورو -برنده آخرین نوبل ادبیات- در مصاحبه اش با چارلی رز (دقیقه ده)  میگوید من پنج ساله بودم وقتی ژاپن را ترک کردم و همواره فکر میکردم دوباره به ژاپن برخواهم گشت. یکروز متوجه شدم ژاپنی که در ذهن من وجود دارد دیگر وجود ندارد. من ژاپن – وطنم را- با تصویری خاص برای شخص من فقط در ذهنم داشتم و این درمورد همه خاطرات صدق میکند. برای من هم همین است. میدانم چیزهایی هست که فقط در ذهن من موجود است و اگر امروز تمام عناصر خاطره را عینا کنار هم بچینم آن نخواهد بود. آن لحظه مرده است و تصویرش انقدر دقیق در ذهن من مانده است.
حزن احتمالا باید دلتنگی برای آن لحظه ها باشد و ذات پاییز برای من برگشتن حزن است یا شاید ذات خاطرات در پاییز پررنگ تر است. حزنم درد دارد ولی دردش را هم دوست دارم. همانقدر که تغییر فصلها را دوست دارم و درجایی مثل کالیفرنیا میمیرم از بی فصلی ,این حزن را هم دوست دارم. حزن کنار آن شادی, آن تپش قلب, آن حس سکته از عاشقی, آن دلزدگی, آن نفرت, آن تصویر ماه کامل, آن اطمینان به از دست ندادن, آن کابوس از دست دادن, آن زنده ماندن بعد او, آن دل کندن از خاک ایران, آن لذت دراز کشیدن روی سنگهای صخره ای کانادا, آن مستی در خیابان, آن دلتنگی برای مادرم, برای پدرم, برای آیدین. حزن با غم فرق دارد, دهن انگار میداند چاره ای نیست, میداند دلیل حزن و اندوه لذتی است که تجربه کرده ایم . دهن از معامله لذت در برابر درد آگاه است و من نیز. میدانم اگر انقدر عمیق به لذت دست نیافته بودم امروز انقدر محزون مرورش نمی کردم. جایی در مغزم کسی روی برگهای خشک پرلاشز و باکس کار و خیابان خانه ام در تورنتو راه میرود و این صدا با تمام اشکی که به چشم من میآورد زیباست. صدای حزن دلتنگی من است برای خودم برای همین است که امروز دوستش دارم. حزنم را در آغوش میگیرم, برایش موسیقی درخور میگذارم, بهترین شرابی که فقط برای خودم میخرم را برایش میریزم و از اشکی که از کنار چشمم پایین میچکد نمیترسم. من دلتنگ زندگی زیبایی هستم که تجربه اش کرده ام و میشد انقدر خوشبخت نبوده باشم که امروز دلتنگش بشوم. حزن سند این است که من برای لحظه کوتاه یا بلند انقدر خوشبخت بوده ام که امروز دلتنگش میشوم و برای کسی که به معاد و تناسخ اعتقاد ندارد چه دست آوردی بالاتر از این؟*تیر توییت علی بزرگیان بود در توییتر و ربطی به حال من ندارد. به حال ایوب چرا.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۴ دیدگاه

چون است حال بستان ای باد نوبهاری؟ خیلی بد.

عکسهاش رو که می‌ری عقب پف صورتش می‌خوابه، کپسول اکسیژنی عظیمی که بهش وصله از کادر خارج می‌شه و موهاش نمره چهار می‌شه و ناگهان یک کیسه موی تراشیده شده براق قشنگ در ژانویه دوهزار و شانزده رو می‌بینی. بعد دوباره سرش مو در می‌آره، موهای مجعد و زیبای قهوه‌ای، مصری و صاف، تابدار و سبز عقب‌تر، قرمز، بعد به ترتیب بنفش، نارنجی، سرخابی، نقره‌ای می‌شن. انگار کن “درخشش ابدی یک ذهن پاک” ولی در واقعیت. موهای نقره‌ای سفر می‌رن عکسها پرمی‌شن از سبزه و دامن گلدار و مهمانی. چند عکس اونورتر موها دوباره کوتاه می‌شن و دوباره می‌ریزن.صورت ورم می‌کنه و دوباره عکسها پر می‌شه از شال و سرم و تخت بیمارستان و می‌ری عقب‌تر و دوباره تابستان دوهزار و سیزده یک کیسه دیگه موی براق. ولی نترس برو عقب‌تر بازهم عقب‌تر و برس به قبل، به قبل همه این روزها، به سازها، به مهمانی‌ها، به رنگ، به رنگ و به عکس بیستم مارس یکسال قبل، موهای به انتخاب کوتاه و دست در گردن مردی که هنوز ریشهاش سفید نشده. زیر عکس نوشته “ما در خانه ما” بعدش دیگه فقط چندتا عکسه. چندتا عکس کیک خانگی و چای و گربه. عکسهایی با زیرنویس‌های از زندگی، از روزمرگی، عکس یک قوری سفید با گلهای قرمز روی کتری قرمز، زیرش نوشته “اولین چای در خانه جدید”
همونجا می‌ایستم. باید همینجا اینستاگرام رو ببندم و بعد کلا از روی تلفنم پاکش کنم. اگر تکون نخورم همه چیز همین‌جا می‌مونه، این زن جوان زیبا با سرخ‌ترین لبهای جهان، با این پیرهن پرچین و شال قشنگش می‌خوابه روی چمن‌ها. اگر اینجا بمونم هیچوقت بیمار نمی‌شه یا حتی هیچوقت دوباره بیمار نمی‌شه و هیچوقت من اینطور بی‌دلیل از نگرانیش به گریه نمی‌افتم. کاش اینجا بمونه، کاش چای روی گازش دم یکشه، یک برش از کیک دستپخت خودش در عکس بعدی بر‌داره و از خانه جدید خودش و مرد خوش‌سیما خیره بشه به برف‌بازی بچه‌ها و اولین عکس رو در بهمن دوهزار و دوازده برای اینستاگرامش بگیره و زیرش بنویسه “سرسره‌بازی و حسرت من از پشت دوربین” . کاش دوباره تنها حسرتش بشه سرسره بازی. این عکس اوله، بعدش دیگه هیچ عکسی نیست. زمان از اینجا شروع می‌شه و ازم نخواه که بگم کجا تمام می‌شه.
عکس‌ها رو دونه دونه خوندم و هرکدوم را که قلب نزده بودم قلب زدم. خودش ممکنه دیگه هیچوقت نبینه من عکسهاش رو لایک زدم، ممکنه دیگه عکس نذاره، ماتیک سرخ نزنه، حسرت برف بازی رو نخوره، حتی برف رو نبینه. همه امشب نگاهت کردم، چه خوب و با کیفیت زندگی می‌کنی (ازم نخواه افعال رو گذشته کنم، هیچوقت هرچند خودت در چند عکس آخرت که معلوم بود یک آدم افقی عکاسشون بوده این کار رو کردی). یکبار مادر یکی از دوستام وقتی ممکن بود کور بشم بهم گفت ما نمی‌تونیم کمیت زندگیمون رو تعیین کنیم ولی کیفیتش رو می‌تونیم. اینستاگرام تو هرچند کوتاه و کم کمیت، پر کیفتیته، مئل باد نوبهاری.

امشب بهت فکر کردم، تصدق کله گرد و مدورت رفتم، برای جوانی و زیبایی و حسرت سرسره‌ات گریه کردم و از ته دل آرزو کردم کاش
عمری دگر بباید بعد از … ما را
کاین عمر طی نمودیم اندر امیدواری…

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۵ دیدگاه

پرابلمز کیم افتر

پرابلمز کیم افتر

روی لیوان جدیدی که از تهران آوردم یک شعر از حافظ با خط خوش نوشته شده. “که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها” کنار کابینتهای آشپزخونه شرکت ایستاده بودیم که همکارم پرسید این که روی لیوانت نوشته چیه؟ شروع کردم توضیح دادن که یک بیت از غزل حافظه و حافظ شاعر قرن هشتم بوده و غزل سرا، می‌دونی غزل چیه، یکجور شعر خیلی خفنه، و این خواجه حافظ شیرازی – طبعا پای شراب شیراز رو هم وسط کشیدم- کارش واقعا درسته و باور کردنی نیست اشعارش سروده یک انسان باشه ، حدود ۵۰۰ غزل داره که ملت باهاش فال میگیرن و هم عاشقانه است و هم عارفانه و هم در دانشگاه‌های رده بالای خارج تدریس می‌شه و شعر ایران زمین فلان و بیسار و شیراز و آخ …
حرفم رو قطع کرد و گفت چه عالی این شعر روی لیوانت یعنی چی؟
بدون درنگ و فکر گفتم

Love seemed to be easy at the beginning but problems came after.

یارو بعد این ترجمه فصیح جوری نگاهم کرد که انگار در دلش گفت همین؟ عزیزم پس کل متون مدرج در آدامس لاو ایز رو هم پس حافظ شما سروده.
*love is
http://loveisgum.lv/pictures/fantiki.jpg

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۴ دیدگاه

He

 

دغدغه‌ها تقسیم شده است. به هرکدام از ما یک یا چند دغدغه رسیده و گاهی هم چندنفر یا چندین میلیون از ما از مشترکا یک دغدغه داریم. دغدغه‌های معروف گوناگونند و معمولا قابل پیش‌بینی؛ گرمایش زمین، حقوق همجنسگرایان، آب شدن یخ‌های قطبی، بالا رفتن کربن، اتمام سوختهای کربنی، مواد افزوده شده به مواد خوراکی، دستکاری ژنتیکی غلات،زنده پوست کندن کردوکدیل‌ها، جشنواره کباب سگ در چین، ازدواج کودکان در آسیا و خاورمیانه، زندانیان سیاسی ایران، اعدام با شمشیر در عربستان، مسلمان ستیزی در غرب، غرق شدن دسته جمعی مهاجران، سوریه، تولید مثل نکردن پانداها، مرگ مادران در زمان زایمان، خودکشی دست جمعی نهنگ‌ها، حجاب اجباری، بی‌حجابی زوری، به چرخه وارد نشدن زباله‌های پلاستیکی، تروریسم، تبعیض جنسیتی/قومیتی، مجاز بودن حمل اسلحه در آمریکا، آلوده بودن مواد مخدر در کانادا، افزایش بی رویه طول عمر انسان، کشف نشدن داروی سرطان، افزایش جمعیت زمین و …

حالا بین تمام دغدغه‌های بالا برایان انتخاب کرده بود نگران هلیوم باشد. هلیوم همان گاز بی‌خطر و بی‌اثرِ سبکتر از هوا که در بادکنک می‌دمند تا بالا برود یا گاهی کمی دهانی استنشاق می‌کنند تا صدایشان شکل صدای سوت‌سوتک بشود و مخاطبشان بخندد.برایان در نایاب شدن هلیوم ابدا دلواپس بادکنکها نبود، ظاهرا گاز هلیوم در دستگاه‌های ام.آر.آی هم کاربرد مهمی دارد و چندسال قبل انقدر گران و نایاب شده که بعضی مراکز ام.آر.آی در چند جای جهان تعطیل شدند یا در آستانه تعطیلی قرار گرفتند. من قبل از نوشتن این نوشته هیچکدام از حرفهای برایان رو در گوگل جستجو نکردم و ممکن است اعدادی که می‌گفت دقیق نباشند یا من دقیق به خاطر نیاورم ولی در کل برایان خیلی نگران هلیوم بود. چند سال قبل یک قحطی هلیومی رخ داده بود و با اینکه ظاهرا اوضاع الان بهتر است کماکان خیلی نگران یکهلیومی دیگر بود. میگفت اگر حواسمان نباشد اتفاق سال دوهزار و یازده دوباره می‌افتد. سال دوهزار و یازده در تاریخ هلیوم سال سیاهی بوده است چون ناگهان قیمت آن به خیلی بیشتر افزایش پیدا کرده و این وضعیت تا سال دوهزار و چهارده هم ادامه داشته. سعی می‌کردم با برایان همدردی کنم ولی واقعا نمی‌دانستم چگونه باید حواسم باید بین این همه دغدغه که برگردن گرفته‌ام چگونه باید حواسم به هلیوم هم باشد. دقیق که فکر می‌کنم مصرف مستقیم هلیوم من تا همین امروز صفر بوده است. هیچوقت بادکنک هلیومی نخریده‌ام، چندباری چندنفر به فرزندم یک یا دو بادکنک هلیومی داده‌اند. هیچوقت از هلیوم برای بامزه کردن صدایم استفاده نکرده‌ام و حتی به کسی که اینکار را کرده است نخندیده‌ام. چرا باید برای هلیوم هم مثل باقی دغدغه‌هایم هشتگ بزنم، آیا واقعا لازم است انقدر وقت و انرژی مصرف کنم و با زدن چند هشتگ یا گذاشتن عکس بادکنک سهم شهروندی خودم را برای نجات این گاز نجیب هم ادا کنم یا بهتر است وقت گرانبهایم را صرف نجات باقی عناصر کره زمین بکنم. برایان ولی ول کن نبود، کمی بیشتر از هلیوم و تاثیر فرهنگ مصرف آن در عبور از بحران نایابش حرف زد. البته متوجه نشدم فرهنگ مصرف درست آن یعنی کمتر بادکنک باد کردن یا صنعت هم سهمی در این مصرف درست داشته است ولی قبل از اینکه بیشتر کنجکاو و دلواپس این بحران بشوم خودش لو داد که تکنولوِژی جدید باعث شده که در دوسال گذشته خیال دنیا از بابت هلیوم راحت باشد. ناخودآگاه گفتم چه عالی ولی او بلافاصله با چشمهای گرد اضافه کرد الان راحته ولی آینده چی؟

“ولی آینده چی” این جمله آخرش بود. همه چیز بیشتر شکل سکانس آخر یک فیلم خیلی اکشن یا ترسناک بود. آنجایی که قهرمان داستان از شر تمام قاتلهای بی‌قلب و ویروسهای کشنده و مریخی‌های عوضی خلاص شده است و تو توقع داری برود با دوست دختر/پسری که در خلال این جنگ یک تنه خوبی علیه بدی برای خودش دست و پا کرده خوب و خوش زندگی کند که دقیقا قبل از تیتراژ پایانی کلاه قاتل زنجیره‌ای را می‌بینی که در بین جمعیت راه می‌رود، یا یک دستکش آلوده به ویروس را می‌بینی که روی آب جویی به سمتی دیگر می‌رود تا کشوری دیگر را بیالاید. پیام همه این فیلم‌ها این است که فکر کردی تموم شد؟ عمرا. خطر از بین نمی‌رود فقط گاهی کمی شل می‌گیرد. شاید هم پیامی در کار نیست صرفا کارگردان به زور تهیه کننده این صحنه کلاه یا دستکش را ته فیلم گذاشته تا جا بگذارد برای قسمت دوم و سوم. برایان ولی معلوم بود چرا این جمله را گفت. لابد در صورت من آرامشی دیده بود که ناشی از حل شدن حداقل یکی از مشکلات بشریت بود و خب همین یکی را هم به من روا ندانسته بود.

دیشب دیر وقت که به خانه برمی‌گشتم دو بادکنک گازی خیلی بزرگ در خیابان سرگردان بودند. یک صفر طلایی خیلی بزرگ و یک سه طلایی خیلی بزرگ. معلوم بود یک نفر سی ساله‌ شده است و از فرط سرخوشی یا میگساری یادش رفته این دو رقم بزرگ را با خودش ببرد. شاید هم از این سن-فوبیا ها بوده و سه و صفرش را در خیابان رها کرده تا مدام ورود به دهه چهارم زندگی‌ برایش یادآوری نشود. درهرحال صفر کنار پیاده رو نزدیک چهارراه اگلینتون بود و بخاطر وزنه سنگین کله‌قندی که به پایینش بسته بودند محکم سرجایش ایستاده بود. سه ولی وزنه‌اش یا سبکتر بود یا نصف وزنه‌اش کنده شده بود چون حرکت می‌کرد. با هر وزش بادی یک قدم آنطرفتر می‌جهید و تقریبا بیست قدمی از صفر فاصله گرفته بود؛ ۰ ۳. ساعت نزدیک دو صبح بود و صفر و سه و من تقریبا در خیابان تنها بودیم. سرعت ماشین را کم کردم و برای لحظه‌ای فکر کردم اعداد را سوار کنم و همان نصفه شب یا فردا صبح به برایان زنگ بزنم بگویم پیسس، برایان من کمی هلیوم پیدا کرد‌ه‌ام چه کنم؟ حتی نمی‌دانستم این مقدار هلیوم محبوس در اعداد صفر و یک کم محسوب می‌شود یا زیاد. آدم نمی‌داند فراوانی هلیوم به چه وضعی است تا بتواند ارزش بادکنکها را تخمین بزنذ، اگر بادکنک پر از نفت خام یا گاز طبیعی بود در چشم بهم زدنی ارزشش را می‌فهمیدم ولی از بازار هلیوم بی‌اطلاعم. در هرحال آنقدر هلیوم بود که ده نفر بتوانند هرروز و حدود یک سال صدایشان را دلقکی کنند. مردد بودم هلیوم ها را بار بزنم یا نه که یادم افتاد من شماره‌ای از برایان ندارم چون برایان یک شخصیت واقعی نیست، صرفا مردی بوده که از سرناچاری و کمبود پریز برق میز کافه را باهم شریک شده بودیم و ناگهان شروع به حرف زدن کرد. اصلا بحث هلیوم هم از شوخی لوس من در مورد نابرابری عرضه و تقاضای بازار پریز و دوشاخه شروع شد. ردی از برایان نداشتم و چیزی بیشتر از اینکه موهایش مجعد و طلایی بود و خیلی سنگ هلیوم را به سینه می‌زد از او نمی‌دانستم. بادکنکهای مملو از هلیوم را کنار خیابان رها کردم و راندم به سمت خانه .

تا همین الان که بیست و دو ساعت بعد است به هلیوم‌های سرراه گذاشته شده تقاطع اگلینتون و یانگ فکر کردم. هی به خودم دلداری دادم حالا شایدم هیدروژن بوده، هیدروژن را در بادکنک می‌دمند؟ فکر نکنم برای بادکنک گاز نجیب لازم است؟ چرا گاز نجیب؟ پس چن تا؟ چرا به هلیوم فکر می‌کنم؟ من که ابدا دغدغه این گاز بی اثر را نداشته‌ام الان حیف گویان به آن عدد سرگردان سی طلایی فکر می‌کنم. تمام اینها تقصیر برایان است، البته اگر اسمش همین باشد.

 

*HE : هِلیُم (Helium) با نشان شیمیایی He یک عنصر شیمیایی با عدد اتمی ۲ و وزن اتمی ۴٫۰۰۲۶۰۲ است. این عنصر، بی‌بو، بی‌رنگ، بی‌مزه، غیرسمّی، از دیدگاه شیمیایی بی اثر و تک اتمی است که در جدول تناوبی در بالای گروه گازهای نجیب جا دارد. دمای ذوب و جوش این ماده در میان دیگر عنصرها بسیار پایین است به همین دلیل در دمای اتاق و البته در بیشتر موارد به صورت گازی است مگر شرایط بسیار ویژه‌ای بر آن گذرانده شود.

 

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۹ دیدگاه

رساله‌ای در باب انقراض و روشهای پیشگیری از آن

 

بهش شب بخیر می‌گی، روش رو میکشی، می‌بوسیش، به سوال چی خواب ببینمش جواب در خور می‌دی. ازپله‌های تخت تقریبا به سقف رسیده‌اش می‌آی پایین، پله یکی مونده به آخر رسیدی که میگه بوس از چشمم نکردی. دوباره می‌ری بالا، چشمهاش رو بسته ولی منتظره. قیافه‌اش رو شکل کسی کرده که منتظر قلقلکه و مضطرب، پلکهاش رو می‌بوسی، چشمهاش زیر پلکهای بسته‌اش می‌خندن. میگی خوابهای خوبی ببینی. دوباره می‌پرسه مثلا چی؟ با مفهموم دعا و آرزو در معنای کلی حال نمی‌کنه، دوست داره دقیق براش آرزو کنی. می‌گی خواب شهر لگو ببین. سکوت می‌کنه، رضایت داره از جوابت.

دوباره برمی‌گردی پایین. نزدیک در اتاقش می‌پرسی چراغ رو خاموش کنم؟ اول میگه باشه دستت به کلید نرسیده که  می‌گه نه، “بالشی” نیست. بالشی اسم عروسک خوابشه. عروسک خواب در اصل عروسک نیست، یک دستمال چهارگوش نرمه که بعضا سری خرگوشی چیزی به یک گوشه اش متصله. دستمال رو مادر در نوزادی بچه بین لباسهاش نگه می‌داره تا وقتی نوزاد تنها در تخت خودش می‌خوابه با بوییدن اون جای خالی مادرش رو کمتر حس کنه. بالشی شش و نیم سالشه که در مقیاس عمر این جور زلم زیبموهای کودک‌داری که به شدت در معرض فرسایش سخت بر اثر تف‌مالی شدن و شستشو مکرر قرار دارند، عمر خیلی زیادی محسوب می‌شه.

“بالشی” نیست. کمتر از یک ثانیه همه چی از حالت لحظات ملکوتی در آستانه خواب خارج می‌شه، پتوش کنار می‌ره و قبل از اینکه بتونی چیزی بگی می‌بینی گرفت نشست و شروع کرد به گشتن تخت. تو کاری از دستت بر‌نمی‌آد و خودت این رو خوب می‌دونی پس منتظر می‌ایستی کنار کلید برق، این یک کار رو خوب بلدی، صبر کردن. صبر می‌کنی و کمی هم حرص می‌خوری چون می‌دونی مدتهاست که بالشی به اندازه سابق مهم نیست. از اینکه در سفر یا هر دو هفته یکبار که سه شب خونه نیست اون را با خودش نمی‌بره واضحه مثل قبل برای خوابیدن بهش نیاز نداره فقط می‌خواد تا قبل از خاموش شدن چراغ وقت بکشه. در سکوت کنار کلید انتظار می‌کشی. سعی می‌کنی فکر بکنی بعد خاموش کردن چراغ چه کارهایی باید بکنی تا زمان بگذره.

تمام کردن داستان حمل فیل. برای نوشتن خیلی خسته‌ام کله ام کار نمی‌کنه. سالاد درست کن بعد بنویس؟ کی حال داره کاهو بشوره یک چیزی می‌خورم حالا. آخ آخ لباسها رو نریختم تو خشک کن. ننداز تو خشک کن هم پول برقش خیلی زیاد می‌آد و همه لباسهات شل و ول می‌شوند. ساعت چنده؟ اوج قیمت برقه؟ نَه دیگه گذشته. نُه شده؟ حتما شده. ای بابا نُه شده این هنوز نخوابیده. حالا مهم نیست خوابید برم زیر زمین لباسها رو پهن کنم. قبلش شراب بریزم؟ شراب رو ببرم زیرزمین اصلا، لباس پهن کردن با شراب. چقدر زیبا، در مایه زنان ساده کامل. اگر مانیکور کرده بودم خوراک استوری اینستاگرام بود. شراب بخورم بعدش خوابم می‌گیره داستان می‌مونه. داستان رو امشب نمی‌شه بنویسی. اصلا داستان چی می‌گه وقتی اینهمه کار داری. درس‌ت رو خوندی؟ درس نخوندم. از دوشنبه شروع می‌کنم مرتب درس خوندن. امروز دوشنبه است. دوشنبه بعد. حالم بد شد کاش به درس فکر نکنم. به چی فکر کنم؟ آهان یادم باشه تی‌شرتهای بسکتبالش رو بندازم تو خشک کن چون اونا رو فردا می‌خواد بپوشه. باقی رو می‌اندازم رو بند ولی. تی‌شرت اونقدر‌ها برق مصرف نمی‌کنه چند دقیقه خشک کن بسه برای دوتا تیشرت سایز هفت ساله؟ ده باید بس باشه. دَرست رو چرا نمی‌خونی؟ گوجه. به گوجه فکر کنم. گوجه چرا نخریدی؟ چرا دیروز اینهمه خرید کردم گوجه فرنگی نخریدم؟ چرا؟ چون لیست خریدی که تو جیبم بود مال هفته قبل بود یا شاید دوهفته قبل. لیست جدید جیب راستم بود و لیست قدیم جیب چپم. باز خوبه جز گوجه باقی مایحتاجم هر هفته تکراریه. راستی کدوم ابلهی لیست خریدهاش رو بعد مصرف تو جیب پالتوهاش نگه می‌داره؟ تو، تو که لباسهای خیست هنوز تو ماشینه، کاهوات رو نشستی، داستانت رو ننوشتی، درست رو نخوندی،بچه‌ات هم هنوز بیداره. تو که میمیری ولی آدم نمی‌شی. باقی اینجوری نیستن؟ باز گیر دادی به خودت. کاش به گوجه فکر کنی. گوجه. گوجه.

“بالشی” هنوز پیدا نشده. چند عروسک دیگه رو که در عملیات جستجو برای بالشی سهوا پیداشون کرده کرده ردیف کرده کنار تختش . دامبو، خرس، چِراخ – اسم یک سگ خاکستریه و سگی که اسم یک سگه. حالا داره از طبقه بالای تختش لحافش رو می‌تکونه، از بالای تخت  زرورق آب‌نبات و پاکن و کارت پوکمون می‌باره روی فرش قرمز اتاق و آخرش یک دستمال کوچک و چرک  متصل به یک کله خرگوشِ تک گوش که تو فقط می‌دونی هفت سال پیش خرگوش بوده از درز روکش لحاف می‌افته کنار کارتهای پوکمون. چشمهاش برق می‌زنه. نگاهش می‌کنی، قدش واقعا بلند شده ولی هنوز برق چشمانش وقت پیدا کردن “بالشی” و لباس خواب محبوبش که بلوز و شلواری است پر از عکس دایناسورهای کارتونی و انسانهای اولیه با چماق به دنبالشون، لو می‌ده که یک کودک در طبقه بالای تخت نشسته.

شک ندارم من هم از فکر اینکه بچه‌ام هنوز بزرگ نشده و هنوز لباس دایناسوری تن می‌کنه چشمام برق می‌زنه ولی کسی نیست برقشون رو ببینه و برام تایید کنه. بالشی رو از زمین برمی‌دارم. زرورق‌ها ، کارتها و پاک‌کن‌ها رو می‌گذارم بعدا بر دارم. بالشی رو پرت می‌کنم براش بالای تخت. رو هوا می‌قاپه و بوسش می‌کنه. هرشب نگرانم که بالشی از کهولت پودر بشه ولی خوشبختانه هنوز این اتفاق نیافتده. دوباره برمی‌گرده زیر لحافش که عکس هواپیماهای ملخی داره. بالشی کهنسال با گوشهای ساییده و سوراخ شده‌اش و رنگی خاکستری چرکمرده‌اش هم کنارش خوابیده. نگاهشون می‌کنم. یاد روز اول می‌افتم که بالشی یک عروسک صورتی نرم و ابریشمی بود و بچه من یک پسر گرد ده ماهه با موهای نازک و چهارتا دندون. تصویر “بالشی” پیر و صاحب قد بلندش با سبیلهای کمرنگ، هر دو قاب شده در تصویر هواپیماها و دایناسورها تصویر کمدی رو ایجاد کرده. برای بار هزارم می‌گم شب بخیر. می‌گه شب بخیر.

خونه ساکته. دلم می‌خواد چیزی گوش بدهم ولی سکوت انقدر زیباست که دلم نمی‌آد بشکنمش. شیر آب رو باز می‌کنم رو کاهوها. شراب رُزه صورتی رو از یخچال در می‌آرم و کمی برای خودم می‌ریزم. شروع می‌کنم به خرد کردن خیار و  زیر لب زمزمه می‌کنم “پُرَتْ ز رنج من همه دوسیه”. دوباره من و شب تنها شدیم و اگر فکر لباسهای خیس نبود می‌خزیدم در بغل شب و برای گند زدن به تصویر رومانتیکی که در جمله قبلی با فعل خزیده ساخته‌ام یک مستند در مورد قاتل‌های زنجیره‌ای می‌دیدم. شیر را بسته ام و سکوت انقدر غلیظ است که صدای انبساط چوبهای کف خانه را می‌شنوم  ولی دقیقا همون لحظه که مطمئنی خوابیده یکهو صدات می‌کنه، آیدا. مطمئنی چیزی شده، دل درد، یادش رفته مسواک بزنه، جوراباشو می‌خواد، تشنه‌شه یا هر بهانه ای که طی سالها تجربه برای عقب انداختن ساعت خواب کشف کرده. شاید هم می‌خواد در مورد تیشرت بستکبالش تاکید کنه. با بی میلی می‌گم بله؟ از اتاق تاریکش می‌پرسه. اگر دایناسورها بیشتر married  می‌کردن از بین نمی‌رفتن نه؟ خیلی وقته می‌دونم مغز بچه‌ها کلا یکجور دیگه کار می‌کنه مثلا وقتی داری نصیحتشون می‌کنی یا از فواید خوردن سبزیجات می‌گی و جدی نگاهت می‌کنن هر لحظه ممکنه سوال کنن پشه‌ها زورشون بیشتره یا مگس ها. با همه این مغزشون قبل خواب انقدر به بیراهه می‌ره که هرچقدر هم عادت داشته باشی به سوالهای بی‌ربط باز تعجب می‌کنی. می‌گم دایناسورها بخاطر سرمای هوا از بین رفتن. دو بار تکرار می‌کنه می‌دونم ولی اگر married  می‌شدن بیشتر بچه می‌آوردن و بعد سرما هم لابد چندتاشون زنده می‌موندن، مثل موشها  و سوسکها و خرگوش‌ها که خیلی بچه می‌آرن و هیچوقت از بین نمی‌رن. نمی‌دونم حوصله بحث باروری دایناسورها رو ندارم، یا اینکه وقتی چیزی منقرض شده چه فرقی داره دلیلش چی باشه که  تسلیم می‌شم و می‌گم درست می‌گی اگر بیشتر ازدواج می‌کردن احتمالا الان چندتایی‌شون هنوز این دور و برها بودن. می‌گه هوم. نمی‌بینمش ولی از جوابش معلومه خوشحاله. حال محققی رو داره که نتایج تحقیقات امروزش به نتیجه رسیده. هنوز در چشم بچه‌ام هم گوگل منم هم آکادمی نوبل. اگر من بگم درست می‌گی همونقدر خوشحال میشه که انگار نوبل گرفته. سکوت می‌شه، معلومه با نوبلش و بالشی خوابش برده.

حالا که ساکت شده فرصت کردم فکر کنم و می‌دونی، شاید هم حق با اون باشه، مگر نه اینکه نصف باغ وحش‌های جهان تمام وقت دارن منت حیوانات افسرده و به استغنا رسیده در معرض خطرانقراض را می‌کشند که یک جفتگیری مختصری بکنن که منقرض نشن. شاید اگر در عصر دایناسورها هم یک جماعت خیری بودند و واسطه می‌شدند که ازدواج تیراناسور و آلواسور‌ها بیشتر سر بگیره الان سکوت سنگین خونه ما رو صدای بامب بامب پاهاشون موقع عبور از خیابون می‌شکست.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۹ دیدگاه

در این سیصد و دوازده کلمه سیزده بار نوشته‌ام قابلمه.

خانم واتسون روی کاغذ نوشت “قابلمه خوبی است، تنها مشکلش این است که غذا درونش قبل از پختن، ته می‌گیرد. ارادتمند نلی واتسون، صاحب قبلی قابلمه” و قابلمه سرخ را با در شیشه‌ای ضدحرارت نشکن کنار درخت مقابل خانه گذاشت، کاغذ را هم گذاشت زیر قابلمه، آنقدری که متن مشخص باشد ولی گوشه کاغذ زیر سنگینی قابلمه گیر بکند و باد از جا نبردش.

فردا قابلمه زیر درخت نبود و کاغذ را باد جابه‌جا کرده بود تا نزدیک جدول خیابان.

سه روز بعد خانم واتسون جلوی در خانه زیر یک سنگ کوچک یک کاغذ آبی پیدا کرد که ناشیانه از دفتری کنده شده بود و با خطی ناخوانا و چند غلط نگارشی و املایی رویش نوشته شده بود “حق با شماست خانم واتسون عزیز، باورکردنی نیست حتی صوپی که دارد از آب سرریز می‌شود هم در این قابلمه ته گرفت .با اجازه شما من درش را جایگزین در یکی از قابلمه‌هایم که شکسته است کردم ولی خودش را لاظم ندارم . با تشکر بابت در، ناجما واحد”

باران تندتر شده بود و کاغذ آبی زیر سنگ خیس بود. خود قابلمه ولی مقابل در نبود. لابد بعد از رفتن ناجما، و قبل از رسیدن خانم واتسون کسی قابلمه را برده بود. خانم واتسون بالای پله‌ها چترش را تکاند. کاغذ آبی خیس را مچاله کرد و فکر کرد قابلمه بدون در به چه درد کسی می‌خورد؟ آنهم قابلمه‌ای که در نامه‌ کنارش تاکید شده محتویاتش را قبل از پختن می‌سوزاند. لابد کسی آنرا برداشته تا روی سرش بگذارد تا از باران خیس نشود؟
خانم واتسون بر خودش لرزید، نه از سرما. خانم واتسون فکر کرد اگر رهگذری خیس از باران قابلمه را برای کمتر خیس شدن روی سرش گذاشته باشد الان سرش در حال ته گرفتن یا حتی سوختن است.متاسفانه ناجما هم مثل خانم واتسون فراموش کرده بود روی کاغذ تاکید کند این قابلمه لعنتی برای ته گرفتن محتویاتش حتی به شعله نیاز ندارد.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۶ دیدگاه

در حافظه‌ فیل‌م، از یاد نخواهی رفت

پاول آستر از مرگ دوست نوجوانیش در برابر چشمانش بر اثر رعد و برق گفت. تصویری با گذشت پنجاه و شش سال و خدا می‌داند چندبار بازگو کردن و چندین بار نوشتن هنوز تازگی و دردش را از پشت کلماتش و غمی که موقع روایتش می‌گفت حس می‌کردی. فراموشش نکرده بود ولی معلوم هم نبود یک عمر زندگی با تصویر خشک شدن یک دوست در برابر چشمانت در یک دشت وسیع برایش خوب بوده یا بد؟

فراموش کردن خودخواسته باید هنری باشد که هر کسی از آن بهره‌مند نیست. همیشه فضیلت را در به یادآوردن برایم تعریف کرده‌اند. آدمهایی که شماره یادشان می‌ماند، تاریخ تولد، لطف دیگران، جزییات کتاب، نام بازیگران فیلم، آدرس، نام آدمها، قرارها، چیزهایی که تعریف کرده‌اند، آنچه شنیده‌اند و … من هیچکدام را یادم نمی‌ماند. اگر قرار به طبقه بندی باشد حافظه نامرتبی دارم، چیزهایی عجیبی یادم می‌ماند که کوچکترین کاربری ندارند و حتی بعضی وقتها شک دارم که این خاطره متعلق به خود من است یا یکی تعریف کرده و من انقدر در فضایش فرورفته ام که امروز حس می‌کنم خاطره من است. گاهی کتابی را که خوانده‌ام فکر می‌کنم فیلمش را دیده‌ام، پنجاه درصد فیلم‌های که دیده‌ام را وقتی از من بپرسند دیده‌ای می‌گویم نه، وقتی شروع به تعریف می‌کنند یادم می‌آید دیده‌ام، همان وقت هم پایان فیلم درست یادم نیست برای همین می‌توانم سه برابر بیشتر از آدمهای معمولی از یک فیلم لذت ببرم چون سه بار فیلم را می‌بینم و هربار از پایانش میخکوب می‌شوم.
بیشتر آدمها را محال است در چند ثانیه -دقیقه، ساعت، روز- به خاطر بیاورم، قرارهایم را اصلا، چند روز است دارم فکر می‌کنم چند پیش یکی برایم تعریف کرد که دایی‌اش کارگردان یک تئاتر معروفی است و من چقدر برای دایی و تئاتر دایی ابراز ارادت کردم ولی الان نه اسم “یکی” یادم است، نه اسم تئاتر، نه اسم دایی که خب مهم هم نیست ولی چی مهم است؟ کلا بخاطر آوردن چه چیزی دقیقا مهم است و چه چیزی نیست؟ نفرت یادم نمی‌ماند و این خوب است. مادرم گاهی مجبور می‌شود برود سررسید یک سالی را بیاورد فلان تاریخش را باز کند و برایم بخواند “امروز فلانی دخترم را خیلی چزاند و این غمگینم می‌کند” و سعی کند به آتش نفرتم فوت کند شاید شعله بکشد ولی معمولا یادم نمی‌آید و او سرخورده می‌شود که یک گوسفند بی‌رگ زاییده. بیشتر چرندیات خنده‌دار یادم می‌ماند ، خاطراتی از آدمهای غریبه در سطح شهر و جز این چرندیاتی که در مغزم ثبت می‌شود چیز دیگری درست یادم نمی‌ماند و از همه بدتر چیزهایی که برای آدمها تعریف کرده‌ام را. آدمها معمولا باور نمی‌کنند که خود”م یادم نیست و خب حق دارند من هم دیگر اصرار نمی‌کنم و گاهی الکل و گاهی خودم را سرزنش می‌کنم ولی واقعا مشکل این بخاطر نیاوردن نیست. امروز می‌دانم که من آدمی با حافظه ماهی هستم ولی مشکل این است که همین ماهی قادر نیست چیزهایی را که دوست دارد یا لازم است فراموش کند را از خاطر ببرد. آدمی که کودکی فرزندش را مثل یک غبار محو به خاطر می‌آورد و گاهی از این بی‌رحمی حافظه اش گریه‌اش می‌گیرد آنوقت جزییاتی عجیب با بو و رنگ و دما و لحن در حافظه‌اش حک شده است، چیزهایی که باید پاک بشنود ولی لامصبها نمی‌شوند. نمی‌شوند.

میان برنامه: سالها پیش در یک از سفرهایم به ایران در یک شب خلوت وسط هفته با خانواده به رستورانی رفتیم که جوجه کباب بخوریم. ناگهان در باز شد کریس د برگ و خواننده گروه آریان و چندنفر دیگر از در آمدند تو. به سنت همیشه جوری رفتار کردم که انگار من عادت دارم هرشب هرجا جوجه کباب می‌خورم یک کریس د برگ از در بیاید تو. خاله‌ام ولی حرف گوش نمی‌کرد اصرار داشت که همه کارهای زشتی که ندیدبدیدها (آدمهای درست، طبیعی و معمولی ) با کریس د برگ در جوجه‌کبابی انجام می‌دهند را انجام بدهد. مثلا استفاده از من در نقش مترجم که برو بهش بگو خاله‌ام عاشق آهنگهاته، برو بهش بگو یک دهن برامون بخونه، ببین خودشون دوربین دارن یک عکس از من و آقای برگ بگیرین (زمان این اتفاق قبل از جهانی شدن موبایلهای دوربین دار بود). در هرحال انقدر خاله‌ام شلوغش کرد که من مجبور شدم یک کم انگلیسی مجیز آقای برگ را بگویم و برایش توضیح بدهم آن زنی که مثل بچه‌های پنج ساله با همه وجودش دارد با ایشان بای بای می‌کند خاله عزیز من است و عاشق ترانه “بانویی در جامه سرخ”. باقی جزییات یادم نیست ولی همین‌جا خاطره‌ام کات می‌شود و در تصویر بعد جوجه کبابها هنوز در بشقابند ولی آقای کریس در برگ در پشت پیانو سیاه وسط رستوران نشسته و آهنگ محبوب خاله من و باقی را می‌نوازند و خاله من دارد انگشترهایش را در می‌آورد که دو انگشتی از آن سوتهای استادیومیش بزند. این خاطره را حتما بعد از برگشتن از ایران برای کسی یا کسانی تعریف کردم ولی راستش همان وقت هم انقدر به نظرم همه‌چیز سورئال بود که وسطهایش شک کردم نکند رویا و واقعتیم باز درهم شده است تا همین چند ماه پیش که متوجه شدم خواننده گروه آریان در توییتر است. از او پرسیدم که آیا از خاطره من صحت دارد؟ عکس برایم فرستاد که نشان می‌داد هیچ‌جای خاطره‌ام را خواب ندیده‌ام. از آن روز انگار یک خاطره نو ته کمدم پیدا کرده باشم هر مجلسی دعوت می‌شوم اولین سکوت جمع را مصادره می‌کنم و صدایم را صاف می‌کنم و می‌گویم “راستش جوجه‌کبابم اون جوجه کبابی که من موقع اجرای زنده کریس د برگ خوردم، تعریف کردم براتون؟”

دلم می‌خواست همانقدر که چیزهایی به این سرعت از خاطرم محو می‌شوند بدون آنکه حتی بتوانم تشخیص بدهم خواب بوده‌اند یا واقعیت می‌توانستم روی چیزهایی تمرکز کنم و آهسته آهسته فراموششان کنم و یک روز صبح بیدار بشوم و با لحن کسی که زبان مادریش را هم فراموش کرده فکر کنم “آه خدای من چه خواب خوبی دیدم “.
نمی‌شود. کسی یاد کسی نداده است چگونه باید فراموش کرد. برای تمرین به خاطر آوردن گردو می‌خوریم، جدول حل می‌کنیم، خاطره می‌نویسیم ولی برای فراموش کردن چه باید کرد؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

“آه خدای من ” فکر نکنم این چیزی بود که می‌خواستم بنویسم، احتمالا فراموش کردم چه می‌خواستم بنویسم.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۹ دیدگاه

گاهی نفرتم انقدر بزرگ است که موقع سوار شدن به قطار برایش بلیتی جداگانه می‌خرم.

 

روزهایی هم هست که از آدمهایی که نمی‌شناسمشان متنفرم. دقیقا در همان روزها انقدر در نظرم دلیل برای تنفرم از ناشناس‌های بدون نام دارم که حتی از تنفرم شرمنده هم نمی‌شوم. معمولا در فصلهای سردتر و روزهای بارانی‌ و تاریکتر نفرتم بیشتر می‌شود. از زنی که می‌خواهد با زرنگی و قبل از نوبتش از کنارم بخزد داخل واگنی که من متمدنانه و صبورانه منتظرم سرنشینانش پیاده بشوند تا سوار بشوم. از مرد قدبلندی که با کوله پشتی بزرگ در تنگنای واگن تکان تکان می‌خورد و انقدر احمق است که کیفش را از پشتش پایین نمی‌گذارد و زیپ‌های کیفش سرم یا گونه‌ام را می‌خراشد. از آن یکی که صدای زیر خواننده موزیک مزخرفی که گوش می‌دهد از هدفون بزرگش بیرون می‌زند و اعصابم را می‌خراشد. از آن یکی که سیبی را لای دستمال پیچیده و در قطار ساعت پنج عصر بین سرها و تن‌ها و کوله‌پشتی‌ها بلند بلند گازهای آبدار می‌زند که ساعت میان‌وعده‌اش جابه‌جا نشود.از او بیشتر از همه متنفرم که بعد از هر لقمه‌ای که از سیب می‌کند بزاق کثافتش می‌جهد و می‌پاشد رو صفحه کتابم. از آن یکی که با دهان باز خوابیده و منظره روبرویم را با خستگی و بیچارگی‌اش زشت کرده. از آن یکی که کفشهای گلی‌ و بوی پر نم کشیده کاپشنش به خاطرم می‌آورد که آن بالا، روی زمین بارانی سرد از آسمانی خاکستری می‌بارد. از همه‌شان منزجرم. حتی از باقی که در آن لحظه کاری نمی‌کنند ولی مطمئنم دلیلی برای تنفر ازشان خواهم یافت. دلم می‌خواهد همه‌شان بمیرند یا بروند یا هرچی تا من صاحب همه صندلی‌های قطار بشوم، تا مجبور نباشم به نشخوارکردن سیب کناردستی‌ام گوش بدهم، تا سرم زیر ضربات کوله پشتی سیاه له نشود. بروند گم بشوند با بوی دهانشان، با عطسه‌های بدون دستمالشان و موزیکهای بلندشان. دلم می‌خواهد تمامشان را سوار سفینه‌ای بکنم و بفرستم مریخ تا پیاده‌روها را تصاحب کنم. تا انقدر متنفر نباشم از کسی که جلویم چیزی بدون شک غیر مهم، غیرضروری و مزخرف در موبایلش  تایپ می‌کند و راه را بند آورده است. صاحب تمام پله برقی‌ها بشوم، تنها گردش به چپ پیچنده تمام خیابانها و عروس تمام کافه‌ها. دیگر به خودم عادت کرده‌ام و این که یک روزهایی از آدمهای خاکستری و بوی گه کاپشنهای پرشان متنفرم از نظر خودم دیگر چیز عجیبی نیست ولی عجیب آنجاست که معمولا در یکی از همین روزها می‌روم زیر نوشته “زنی که برای مرد مهاجر پشت پا گرفت محکوم شد ” را لایک می‌زنم و سرخوش می‌شوم از اینکه کسی بابت نفرتش محکوم شده است به رییس جمهور منتخب کشوری بخاطر نفرتش از مردم کشور همسایه‌اش فحش می‌دهم. خیلی عجیب است که در همین روزهای لبالب از نفرت کماکان از کسانی که شخص و جنسیت و نژاد خاصی متفرند متنفرترم و فقط کسانی رو دوست دارم که مثل من، از همه به یک اندازه متنفر باشند و برای همه به یک اندازه آرزوی تصعید عاجل کنند، سنگدلانه ولی عادلانه.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۱۷ دیدگاه