هربیست سال یکبار

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : دی ۱۸م, ۱۳۹۲

یکبار بعد از مدرسه رفتم عیادت دوستم که مدتی بود که مریض بود و چندماهی بود که مدرسه نمی‌آمد. هرهفته می‌رفتم و جزوههایی که با کاربن برایش نوشته بودم را برایش می‌بردم. برایش از مدرسه می‌گفتم. سعی می‌کردم خیلی خوشبختتر و سالمتر جلوه نکنم که اذیت نشود. آن سه شنبه عصر مادرش برایش کیک پخته بود و وقتی من رسیدم داشت موهایش را می‌بافت. من مقعنه را درآوردم موهایم زیر مقعنه کرک شده بود. دوستم بوی شامپو می‌داد و من بوی میله اتوبوس و توپ والیبال. یک لحظه مثل یک احمق یادم رفت که سلامت بهترین موهبت است و به بیماری دوستم حسادت کردم. دلم خواست من هم مریض بودم و یکی موهایم را می‌بافت و قرار نبود فردایش بروم مدرسه و نوازش می‌شدم. برای بدست آوردن آن عصر آفتابی با بوی کیک و موی نوازش شده باید سلامتم را می‌دادم و در آن لحظه حاضر بودم. هیچوقت دیگر این حس را نداشتم و چه دردناک که دقیقا بعد بیست سال دوباره دارم به بیماری کسی حسادت می‌کنم.

 

لاتاری ببرم تا ابد کله لینکلن را نشانتان خواهم داد.

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : دی ۱۷م, ۱۳۹۲

یک. یک نفر لینک  آن پروژه عکاسی لباسهای جابه‌جا را دیروز در فیس‌بوکش همخوان کرده بود. سه نفر ریخته بودند سرش که صبح بخیر، کجا بودی تاحالا عمو، این لینک را ما سه ماه پیش همه دیده‌ایم. الان دیوارش را نگاه کردم دیدم عکسها را پاک کرده. یاد اصحاب کهف افتادم وقتی فهمیدند پولشان مال عهد دقیانوس است انقدر بور شدند، طلب خواب ابدی کردند.

دو. کلا تاریخ انقضا لینکها کجاست؟‌ خبر را می‌فهمم که اگر کسی امروز خبر مرگ شوهرعمه رهبر کره شمالی را همخوان کند ممکن است همه ته دلمان بگوییم، بیات حالا می‌گذاشتی بعد عروسی  عمه خبر سگخور شدن شوهر عمه را می‌دادی.طبعا خبر باید تازه باشد ولی چرا برای کسی که یک هفته دیرتر از موج ما نوبرهمخوان کن‌ها مستند ایرج پزشکزاد را می‌گذارد می‌نویسند «تازه دیدیش ماندانا جون؟من همون دو هفته پیش دیدمش. خیلی خوب بود. توصیه می‌کنم»  یا «هرچند که دیدمش ولی لایک دوباره و صدباره»

سه. همخوان کردن لینک منقضی خوراک پدرمادر‌هاست. حواست بهشان نباشد خبر زلزله بوشهر را سه ماه بعد همخوان می‌کنند یا جمله خزشده «در زندگی زخمهایی هست که روح را …» ده هزار بار روی دیوارشان می‌چسبانند. یکی از اقوام دورم دوماه پیش شک پلیس به دکتر مایکل جکسون را همخوان کرده بود و نوشته بود، هنوز قطعی نیست ولی گویا قاتل دکترش بوده. درحالت خبررسانی از دهن افتاده هم کماکان منصف بود. شاید اقتضای سن است که خیلی در بند تروتازه بودن لینکها نیستند. ولی بیشتر فک می‌کنم مال این است که خودشان را مثل ما در جایگاه رسانه نمی‌بینند. خیلی از ما حس می‌کنیم رسانه تک نفره اداره می‌کنیم و دربرابر مخاطبانمان وظیفه داریم که به روز باشیم. آنها هرچیزی به مذاقشان خوش بیاید را نشان ما می‌دهند و نگران نیستند که دوره اوج لینک بسر آمده باشد و مچشان گرفته شود که از دنیا عقبند. کلا آداب این دنیای مجازی را نمی‌دانند و با آن همان رفتاری را می‌کنند که بچه‌ سه ساله با دنیای واقعی.

چهار.چند وقت پیش واقف شروع کرده بود به انتشار نوشته‌های قدیمی وبلاگ‌ها و حتی کامنتهای قدیمی در گوگل ریدر. چون هدفش نکوداشت گودر بود همه با خوشحالی حاضر شده بودند متنها را بخوانند. متلک اغر به خیر و اینها هم نثارش نکردیم.حس خوبی بود دوباره خواندن بی‌نظم نوشته‌های قدیمی وبلاگهای که حتی دیگر نوشته نمی‌شوند. حتی چیزی را که خودم نوشته بودم می‌خواندم و می‌خندیدم. انگار داشتم سریال فرندز را دوباره و بی‌نظم می دیدم.

چهارونیم. گاهی یک نفر عکسی مال ۲۰۰۹ را در آلبوم یکی لایک می‌زند و ناگهان عکس را همه می‌بینیم. موهای زن در عکس قدیمی بلند است، بچه چهار ساله در عکس قدیمی نوزاد است، پدرمرحومی دارد می‌خندد. دستهای آشنایی که دیگر نزدیکم نیستند در عکس دور گردن من حلقه شده‌اند.

پنج. فکر کنم فیس بوک یک امکان مشابه‌ دارد که گاهی تلنگر می‌زند که می‌دانی پارسال این موقع رفتی فلان چیز را لایک زدی؟ حتما یک حساب کتاب مهندسی باید پشت این انتخابش باید باشد . یکهو از گزارش لحظه به لحظه دادن جدا می‌شوی و برمی‌گردی عقب. یک نوشته قدیمی نیم‌کاسه را می‌خونی یا عکس قدیمی مرد را می‌بینی که چشمهایش سرخ است و پیرهنی را تن کرده‌است که نمی‌داند که مقرر است در آینده تو او را با این پیراهن ببینی یا او تورا با همین پیراهن.

شش. اگر لاتاری ببرم یک زمانی بین موج سواری و پیاده روی‌ درسواحل جنوب اسپانیام را اختصاص خواهم داد به بازنشر. نه بازنشر عکسهای عتیقه و سینه‌های خانم بلوچی . بازنشر چیزهایی که دلم می‌خواهد بدون اینکه بترسم از برچسب “ دقیانوسی اومد” .یک روز درمیان مستند کودتای بیست و هشت مرداد و لینک عکسهای زن آن مرد عکاس که از سرطان مرد و انیمیشن انقراض برایتان می‌گذارم.دلم روشن است تا من لاتاری ببرم شما هم انقدر پیر شدید که بیایید زیرش بنویسید، راستی خبردار شدی دختر الویس با اون پسرسیاه خواننده رقاصه که بعدا سفید شد، نامزد کرده؟

هفت. بی‌ربط  ولی یادتان می‌آید یک زمانی این تصاویر سه بعدی (آنها که زل می‌زدی بهش تا خرگوش را برجسته ببینی) مد شده بود. اول طبقه مرفه زل می‌زدند به تصاویر که خب من اطلاع ندارم. بعد دست طبقه متوسط هم رسید. مجله داستنیها مرحمت می‌کرد یکدانه آن وسط چاپ می‌کرد. در مجالس عکس دست به دست می‌گشت و اول ماها کشتی را می‌دیدیم و کف می‌کردیم، بعد سرهنگ با ده بار عینک عوض کردن، مجلس را می‌نمود تا می‌دیدید. کم‌کم تصاویر سه بعدی برای ما لوس و کهنه شد.در میدان انقلاب کارگرانی که منتظر نیسان کارفرما بودند نوبتی خرگوشهای برجسته را نگاه می‌کردند. از دکه‌های روزنامه فروشی کلی تصاویر سه بعدی آویزان بود. آنها هم حوصله‌شان سررفت. کسی دیگر تصویر سه بعدی نگاه نمی‌کرد جز سرهنگ که هربار عیادتش می‌رفتیم یک کاغذ آبی از زیر تشکش می‌کشید بیرون و می‌گفت «ببینم می‌تونی کله لینکلن رو توش پیدا کنی یا نه» یک ثانیه نگاه می‌کردیم و می‌گفتیم آهان دیدیم. حتی اگر نمی‌دیدیم. اگر لاتاری ببرم تا ابد کله لینکلن را نشانتان خواهم داد.

صفر. سلطان برونئی هم اگر بشوم،هرچیزی را هم بازنشر کنم عکس دست تو را نخواهم کرد. عکس مال خودم است و احتملا از زیر بالشم درش خواهم آورد و آنقدر خیره خواهم شد به آن انگشتهای آشنا تا سه بعدی شوند و لبخند خواهم زد. شماها چشتان به لینکلنتان باشد.

 

در پیونگ‌یانگ به هم خواهیم رسید

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : دی ۱۳م, ۱۳۹۲

خیلی ظالمم می‌دانم ولی ازدواج و عروسی دیگران کوچترین حسی را در من ایجاد نمی‌کند. منظورم نفس ازدواج است نه جشن عروسی. من هیچوقت از ته قلب – و حتی از سرقلب – هم برای ازدواج خوشحال نمی‌شوم. ناراحت هم نمی‌شوم. کلا جور خاصی نمی‌شوم. واقعا برایم فرقی نمی‌کند شما در چند دفتر و به چند زبان کنار هم بودنتان را ثبت کرده‌اید.از جفتگیری و جفتیابی دیگران خیلی حال خاصی نمی‌شوم. رابطه دیگران به نظرم یک اتفاق در روند رشد است و خیلی احساسات خاصی را درمن برانگیخته نمی کند. مگر اینکه عاشق بشوید. اگر وارد رابطه عاشقانه بشوید ذوق می‌کنم و این ذوق خیلی ربطی به منگوله دار بودن سند رابطه‌ شما، یا رنگ لباستان ندارد. حتی به تعددش هم ربط ندارد. می‌توانید روزی ده بار عاشق شوید و ذوق من تضمینی‌ است.ضمنا این شعف حتی ربطی به تلاقی عاشقیت شما با ده رابطه همزمان دیگرتان و همسر و غیره شما هم ندارد. بعضا شده برای عاشق شدن فلان دوست متاهلم هم خوشحال شدم. (صدای نفرین حضار) چرا خوشحال می‌شوم؟ چون یکجور خوبی این دلرزه آدمهای عاشق رو دوست دارم. مثل توصیفی است که مزه یک غذای خوب می‌کنید .نصف العیش است. با اینکه می‌دانم این جنس حس عشق موقت است ولی این توصیفاتی که آدمها از معشوقشان می‌کنند -حتی بعضا چرت محض- همیشه من را خوشحال می‌کند. درهرحال رابطه برقرار کردن – چه ازدواج چه دوستی و و..- از دید من یک جور رخداد اجتماعی است. تا یک زمانی برای دو دقیقه بدون زیرکردن صدا، تظاهر به وای چه خوشحالم می‌کردم ولی از پنج سال پیش همین کار را هم نمی‌کنم. دربرابر خبر ازدواجتان همان عکس العملی را نشان می‌دهم که دربرابر خبر کار جدیدتان. هرچقدر هم فحشم بدهید براین باورم که آنهایی که دربرابر خبر ازدواج دونفر که پنج سال است دارند باهم زندگی می‌کنند بالا و پایین می‌پرند بیشتر مستحق فحش هستند تا من. مهمانی ولی دوست دارم. مادامیکه ستمی بنام ساقدوش بودن را برمن روا ندارید با خوشحالی در عروسی شرکت می‌کنم و  خیلی هم می‌رقصم ولی خب نه چون عروسی است، چون جشن است. شما سالگرد ختنه نکردن، مهرگان، جشن ترفیع اداری و .. هم بگیرید من همینقدر برایتان خواهم رقصید.

ولی این آدم گهی که بالا توصیفش کردم برای عکس عروسی زن خوشحال شد. یک عکس گذاشته بود از خودش و شوهرش و نوشته بود «بالاخره». لباس سفید تنش بود و مرد کت و شلوار خاکستری. زیر عکس نوشتم «من چرا انقدر خوشحالم حالا؟» از اولین عکسی که ازشان دیده بودم هفت سال بزرگتر شده بودند.  عکس قبلی را سالها پیش زن با موبایل بد کیفیتش گرفته بود و هفت سوراخ قایمش کرده بود که کسی نبیند. هفت سال پیش من وقتی به کانادا برگشتم بعد چهار روز از دست کار کردن در فروشگاه زارا دررفتم و با کمک برادر دوستم یک شغل عجیب پیدا کردم. نمی‌دانم اسم شغلم چه بود ولی شما بخوانید تلفنچی. باید زنگ می‌زدیم به آدمها و بند به بند قراردادی را که امضا کرده بودند برایشان می‌خواندیم و آنها با صدای رسا می‌گفتند بله متوجه شدیم و آنوقت ما فایلشان را تایید می‌کردیم. به این سادگی نبود و آدمها هزارجور سوال می‌کردند. هزار جور فحش هم می‌دادند. کلا کارکردن و تماس مستقیم  مدام با آدمهای بیشتر از تعداد انگشتان دست، آخرین آرزوی من در جهان است.  سه ماه در این تلفنخانه کار کردم. آدمها را از ساعت شش به بعد می‌شود در خانه پیدا کرد و ساعت کار من پنج تا نه شب بود. هوا زود تاریک می‌شد. در ساعت استراحت با همین زن می‌نشستیم در صندلی‌های محوطه کافه بسته زیر ساختمان و او در برابر شیشه تاریک و قندیل بسته در ورودی از عشقش به مرد می‌گفت. همه ساختمان جز شرکت ما تعطیل بود. سکوت بود و من کار بهتری نداشتم که بکنم پس گوش می‌کردم و ته دلم می گفتم این دیگه چشه؟ باورم نمی‌شد کسی به اتفاقی چنین نشدنی و محال امید داشته باشد. مرد تقریبا کارمند اداره دولتی بود در کشوری یک درجه از کره شمالی آزادترکه تعهد خدمت سفت و سخت هم داشت. جز مشکلات دولتی کلی وابستگی خانوادگی و تعهدات دیگری هم داشت. زبان و مذهب و قاره‌شان از هم جدا بود. اینترنت این دوتا بلبل عشق را عاشق هم کرده بود و جزییات بیشتر هم گفتن ندارد. بعد این دوست من با چشمهای سرخ از گریه می‌گفت که چقدر عاشق مرد است. گاهی فکر می‌کردم این دیگه دیوانه است. البته هنوز هم فکر می‌کنم دیوانه بود- خانم میم اگر اینجا را خواندی من معذرت می‌خواهم، خوب دیوانه بودی دیگه .بیشتر فکر می‌کردم مغز خر خورده است. سوار آسانسور می‌شدیم و تا طبقه بیست و سه او از سفر آخرشان می‌گفت. کلی راه می‌رفت و کلی دروغ به خانواده و دوستانش می‌گفت و درجاهای عجیبی از دنیا مرد را خیلی کوتاه می‌دید. دلم می خواست فکر کنم مرد هم این را گیر آورده ولی اینطور نبود. چرا آدم باید این همه راه بیاید در یک شهر سرد ته استان کبک زنی را برای سه روز ببیند که شاید بشود مشابه‌اش را همانجا در همان کشور عجیب هم دید. قبول کنیم نیاز جنسی این همه خرج و زحمت لازم ندارد.

بعد از سه ماه من کارم را عوض کردم. زن هم پذیرش گرفت در کشوری نزدیکتر از کانادا به مرد. روز آخر که دیدمش با تمام احترامی که برای عاشق شدن و دیوانگی قائلم گفتم ببین این دیگه خیلی نشدنی است. از مشکلات مهاجرتی و اقلیمی و مذهبی که بگذریم، خانواده و بچه و تعهد کاری همه اینها. تورا هم که کشور مرد راه نخواهند داد. او هم که نمی‌تواند بیرون برود. بچه هم نیستید، عمرا وصال شما به عمر شما قد نخواهد داد.ساعت استراحت آن شب کاری هم تمام شد وکمی گریه کرد. من آدم بغل کردن و بوسیدن نیستم. زدم پشتش و هرکدام رفتیم پی کارمان.

عکسش را که دیدم با مرد جدی شاخ درآوردم.از اینجا به بعد داستان برای من مهم نیست. باهم بمانند و نمانند به من چه. فقط دوست داشتم که رسید. یاد آخر فیلم مستند ایرج پزشکزاد افتادم که بعد از چهل سال به لیلی‌اش می‌رسد ولی لیلی … مهم این بود که رسید. برای من غیر واقع بین، مهم رسیدن است. ده بار عکسش را نگاه کردم و فکر کردم شما دوتا دیگه کی هستید. دقیق فکر می‌کنم می‌بینم نگارنده سادیسم دارد. از وصل خشک و خالی شما گویا خوشحال نمی‌شوم- بوووورینگگگ- ولی از زجری که برای وصال می‌برید چه حالی می کنم. نگارنده احتمالا مازوخیسم هم دارد.

 

اول و آخر

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : دی ۸م, ۱۳۹۲

اول.قبول دارم که زیاد راه برده‌ بودمش.خیلی خسته شده بود و نشسته بود کف اتاق پرو داشت با موبایل من بازی می‌کرد. من هم جلوی آینه لبام رو عقب جلو می‌دادم ببینم پیرهن با لب جلو بهم بیشتر می‌آد یا لب سرجا؟ اتاق پروش صندلی نداشت و داشتم فکر می‌کردم خریت کردم اجازه ‌دادم بشینه روی زمین. حالا ببین چقدر مو بهش چسبیده وقتی بلند بشه. از همون پایین نگاهم کرد. گفتم به نظرت این لباسه خوشگله؟ گفت تو خوشگلی. نشستم کف اتاق پرو سفت بغلش کردم.هردومون با کلی موی چسبیده از اتاق اومدیم بیرون. پیرهن رو هم نخریدم جاش رفتیم ناهار پیتزا بخوریم.

آخر.زمستان کانادا باچنان سرعتی می‌آد که وقتی به عکسهای کنار آبم در اینستاگرام نگاه می‌کنم باورم نمی‌شه این عکسها را من گرفتم، ۱۵هفته قبل فقط. زمستان یکجور عجیبی می‌شینه رو تمام خاطرات ما از گرما، از آبجو کنار خیابان. از پیاده‌روی‌های بی‌هدف در سبزترین خیابانها، از جاده‌ها و جنگل‌هاش و دریاچه‌هاش، حتی از نک و نالمون از گرما و پشه. انقدر قدرتمنده که حتی با دیدن ده بهار هنوز فکر می‌کنم عمرا، این یکی دیگه خیلی سنگینه، این دیگه تموم نمی‌شه ما دفن می‌شیم زیر این درختان یخ زده. فایده اینستاگرام اینه که درکمی پایین رفتم در یک صفحه نشونم می‌ده همین شهر چقدر تابستون گرم و له‌له بزن و خوبی داره. حافظه آدم ضعیفه، تو سختی فکر می‌کنی همینه، همین می‌مونه، عمرا این یخ آب بشه. همین امروز که گزارش هوا تا اونجایی که افق هواشناسی کشش داره گیر کرده رو منفی دورقمی داشتم کمدم را مرتب می‌کردم که همه تابستانی‌ها را ببرم بگذارم کمد توی راهرو. یک لباس سبز خیلی نازک و کوتاه بود که روز انتخابات برای تشکر از تحریمی که داشت جای من رای می‌داد، تنم کرده بودم. درش آوردم که ببرم آویزونش کنم ته کمد لباسهای سالی یکبار. فکر کردم کو تا اونقدر گرم بشه که من این رو بپوشم،اصلا شاید دیگه اونقدر گرم نشد که بشه این پیرهن یک لا بی‌آستین و کوتاه را پوشید.جدی اگر منظره بیرون را ببیند مسخره‌ام نمی‌کنید که من امیدم را به آمدن بهار از دست داده باشم. شهر یک دست سفید شده بود تا همین دیروز. سفید معمولی هم نه، سفید یخ زده، منظره زمهریر.زیپ کاور لباس را بستم و بردمش ته کمد راهرو آویزونش کردم. با اینکه شک دارم دوباره هوا در حد پوشیدنش گرم بشه  ولی می‌شه. سه ماه مونده. ۱۵ هفته دیگه شاید با لباس سبزم یک عکس بگذارم در اینستاگرام حالا گیریم یک ژاکت بنفش هم روش که ذات الریه نکنم در هوای بهاری.

 

اعتراض وارد است، بفرمایید

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : دی ۶م, ۱۳۹۲

خیلی وقت بود فیلم والت دیسنی پرنسس دار ندیده بودم. فکر می‌کنم شجاع* آخری بود و علاالدین یکی مانده به آخری که می‌شود بیست سال اختلاف تقریبا. در فیلم شجاع که پرنسسش همچین پرنسسی هم نبود. متاسفانه بچه از خرس شدن مادر مریدا خوشش نیامد و من تا ته فیلم را ندیدم برای همین خیلی داستان فیلم را درست نمی‌دانم.صورت دختر نقش اصلی فیلم را ولی خوب یادم است و  یادم بود بعد از به بازار آمدن عروسک‌ها و تبلیغات  این فیلم دعوا شده بود که چرا لاغرش کرده‌اند و وز موهاش را گرفته‌اند.الیزه لینک این اعتراض را گذاشته بود و در قسمت نظرات رضا گیرداده بود که گیر بی‌خود می‌دهید. بحث بین الیزه و رضا را که می‌خواندم فکر می‌کردم چه حالی دارند هردوطرف بحث و از همه مهمتر آدمهایی که گیر می‌دهند به وز موی شخصیت اصلی یک کارتون واقعا چه حالی دارند که فکر می‌کنند کمپانی به این بزرگی به دل آنها اهمیت می‌دهد. من کارتونهای بدون پرنسس و حاوی جانورهای پشمالو یا روباتها و موشهای بدون صدا را کماکان ترجیح می‌دهم چون معمولا طنز بهتری دارند و ته دلم بدم هم نمی‌آید بچه خیلی درمورد مقوله ازدواج بعنوان غایت یک رابطه عاشقانه ونهایت خوشبختی از الان شستشوی مغزی نشود. خودمانیم دیگر تمام این پرنسس‌ها نهایت کمالشان آنجاست که شکل مجسمه‌های روی کیک می‌شوند و با پرنسی که او هم همچین نقش موثری ندارد جز اینکه قد بلند باشد و آماده ازدواج، ازدواج می‌کنند.البته اینها عمرا جلویش نمی‌گویم و بچه کلی هم کتاب سیندرلا و زیبای خفته و سفید برفی دارد که بنده بی‌هیچ دخل و تصرفی در داستان برایش می‌خوانم –گاهی دربازخوانی کمی نقش منفی نامادری ها را خاکستری می‌کنم .خیلی سعی می‌کنم درخانه آزادی مطبوعات باشد البته انتهای هانسل و گرتل را که پیرزن را می‌اندازند در اجاق همیشه سانسور کرده‌ام. سختم است داستانی بخوانم که کسی را در آن زنده زنده می‌سوزانند.

القصه دیشب با پسرک رفتم کارتون منجمد**َ سه بعدی . کارتون درمورد دوخواهر شاهدخت بود که یکی قدرت منجمد کردن داشت. بعد سالها فیلم پرنسس ندیدن حس کردم چقدر در این بیست و خرده ای سال فیلمها عوض شده‌اند. خواهر کوچکتر هم مثل سیندرلا و پری دریایی باقی شاهدختهای والت دیسنی در نگاه اول عاشق یک شاهزاده شد و تصمیم به ازدواج گرفت ولی هم خواهرش هم یک نفر دیگر دعواش کردند که فقط یک خر در یک نگاه تصمیم به  ازدواج می‌گیرد. تقریبا سه دقیقه فیلم را کارگردان اختصاص داده بود به مکالمه شاهدخت و مرد همراهش بود درمورد اینکه نظر اول حساب نیست و دوستی و آشنایی لازم است و ….  دست برقضا شاهزاده کمی بیشتر از شوهرسیندرلا و باقی عاملیت داشت و متاسفانه و بنابرپیشبینی عقلا تو زرد از آب درآمد و دخترکوچکتر با یک مرد جوان دیگر دوست شد.دوستی با مرد جوان هم خیلی دوستانه بود و تا آخر فیلم هم  ازدواجی صورت نگرفت.ضمنا هردوخواهر باتمام کمرباریکی شکلات هم دوست داشتند و از گرگ نمی‌ترسیدند. البته کماکان پرنسس بودن مقوله‌ای بود برای خودش ولی خیلی متفاوت از شاهدخت‌های زمان ما.

قصدم فیلم تعریف کردن نبود فقط برای من جالب بود که این اعتراضهای که امثال من پیش‌ و ‍پا افتاده می‌بینیم و فکر می‌کنیم که همه مشکلات جهان حل شده که الیزه گیر به وزن مریدا داده است یا کس دیگری به بوربودن باربی‌ها، اصلا کم اهمیت نیستند. همین که والت دیسنی از موضع ختم به ازدواج کردن فیلمش دست کشیده و صرفا به دل اکثریت مذهبی  فیلم نمی‌سازد احتمالا نتیجه همین غرغرها و در تعریف درست‌تر اعتراضهاست. حس می‌کنم لحن داستانی فیلمهای کودکان –۴ ساله‌ها. هنوز به کارتونهای نوجوانان نرسیده‌ام- خیلی عوض شده است.شخصیت‌های سیاه و سفیدشان خاکستری ترند. دیشب در همین فیلم آدمها بد فیلم را بردند زندان و دیگر کسی را هم در تنور نینداختند. حرفهایم حتما مثال نقض دارد چون یک فیلم ملاک نیست. بیشتر پرنسس  می‌بینم و می‌گویم چقدر فرق کرده است.

 

 

پ.ن.۱. احتمالا والت دیسنی فقط بخاطر دل اعتراض کنندگان نیست که تغییر کرده‌است. والدین مخاطبینش امروز این مدل بیشتر میپسندند و خب فروش بالاتر همیشه ملاک است. درهرحال اعتراض راهی برای نشان دادن مخاطب چه چیزهایی را نمیپسندد، است. برای هردوطرف بهتر است.

پ.ن. ۲ الیزه تو بنویس و امضا جمع کن، جواب د.رضا را هم باهم می‌دهیم.

*Brave

** Frozen

 

اینا آرتا ولادیووکی‌اف اجازه دارد که از من سواستفاده کند

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : دی ۴م, ۱۳۹۲

کتاب نداشتم و از ترس میکروبی بودن مجله هم برنداشته بودم.لابد می‌خواستم نیم ساعت وقت انتظارم را در توییتر یا فیس بوک الکی بچرخم. هنوز لایک اول را نزده بودم که پیرزنی که کنارم نشست و از من خواهش کرد که فرمهایش را پر کنم. گفت که عینکش را نیاورده و چشمش نمی‌بیند. خواستم بپرسم چرا نمی‌دهی منشی دکتر پر بکند ولی از سر ادب نپرسیدم. شش صفحه فرم مراجعه اول به دکتر بود.همان فرمهایی که جز مشخصات و آدرس بیمار تمام سوابقش را درمورد بیماری‌ها و آلرژی‌های موجود در بازارهم می‌پرسند. فرم خودم را ده دقیقه قبلش سرسری پر کرده بودم. اسم و آدرس را نوشته بودم و تمام امراض را زده بودم ندارم. هنوز در سن انکار مدامی هستم که فکر می‌کنم هیچ مرضی ندارم یا حتی اگر اینجایم درد می‌کند پی‌اش را نگیریم و محل نگذاریم که خودش خوب بشود. از ترس مشمول یکی از بندها شدن، حتی درست نمی‌خوانم شاید مثلا پرسیده باشند که آیا به درد عشق دچارید؟ یا حداقل یک عدد خال را که دارید؟ رفتارم با فرمهای گمرک و پذیرش بیمارستان و کلینیک کاملا سرسری و از سرسیری‌ است. یکبار دفعه اول که می‌آمدم کانادا فرمهای گمرک را خواندم و دیدم درچند بند سوال کرده «اسلحه، خوراک دام و طیور، نهال  یا تخم گیاه قابل کشت زنده ومواد شیمیایی صنعتی» دارم یا نه. نداشتم و ندارم ولی هیچوقت در تمام این سالها یکبار دوباره این فرم را نخوندم ببینم شاید تغییرش داده باشند و جای اسلحه نوشته باشند «پسته خندان» که خب من همیشه دارم. درمورد فرمهای پذیرش هر نهاد پزشکی هم سالهاست که جز کیست، باقی را ندارم می‌زنم و فقط در قسمت سایر موارد اضافه می‌کنم شبکیه‌ام پاره شده است. نود درصد کلماتی را که می‌زنم ندارم، حتی نمی‌دانم دقیقا نام چه بیماری یا عارضه‌ای است، چون باور دارم اگر داشتمش لابد اسمش را می‌دانستم.

مشخصات زن را از روی نامه‌ای که دستش گرفته بود نوشتم. اینا آرتا ولادیووکی‌اف. ۲۳۴ بلوار سیدارممفیس یارد غربی. واحد ۳۰۴. تورنتو. ام.۵.دی ۵.سی.۶. شماره تلفنش را خودش و آدم نزدیکش را هم برایم دیکته کرد. سال تولدش را هم از روی کارت شناساییش نوشتم. دقیقا دوبرابر من سن داشت. سعی می‌کردم خوش خط باشم ولی کماکان زن به من خندید گفت دستخط دبستانی دارم و خط نسل ما داغون است. دلم خواست غر بزنم که دستخط میرزابنویس پیشکش را مسخره نمی‌کنند ولی نکردم. حس کردم اجر کار نیکِ پرکردن فرم برای سالمندان با حاضرجوابی در برابر آنها زایل می‌شود. من هم که هلاک اجر.ایناآرتا همان موقع زد روی دستم. ماه تولدش را اشتباه نوشته بودم. اوت را نوشته بودم ماه نهم. خط زدم. خندید که داری جوانترم می‌کنی. یک عشوه دمُده‌ای هم آمد. دستی که زده بود روی دستم چروک بود و مانیکور شده، ناخنهای کجِ بند انگشتهای کج شده سرخ و مرتب و براق بودند. رسیدم صفحه دوم. می‌خواستم ندارم ندارم بزنم و بروم که دست دوباره گذاشت روی دستم. گفت:«دونه دونه بخون ببینم چی‌ نوشته». خواندم. دستش را برنداشته بود. گفت دارم. کل شش صفحه را با بدبختی خواندم.کلمات مربوط به بیماری‌ها ریشه لاتین دارند و تا آنجا که دست دکترها رسیده طولانی و سخت تلفظند. تمام تلاشم را می‌کردم که خواندم را هم مثل نوشتم مسخره نکند. هر ده بند در میان هم یکی را داشت ولی فقط به بله گفتن رضایت نمی داد. توضیح می داد و از من هم می‌خواست در قسمت توضیحات با دقت بنویسم که از کی دچار این عارضه شده و چه دارویی مصرف می‌کند و چندبار جراحی هم کرده است. هر بیماری را هم با کلی خاطره بامزه تعریف می‌کرد. از اینکه سالها پیش در یک مهمانی در پارک، مجبورش کرده‌اند از پستان بندش جوراب را دربیاورد بدهد زن برادر لوسش بپوشد تا پاهایش یخ نکند و خودش تا آخر مهمانی مانده تک-پستان. به تک-پستان بودنش می‌گفت «یونی-بوب». با خنده توضیحاتش را می‌نوشتم. خیلی وقت است که با قلم انگلیسی ننوشته‌ام. انقدر با نرم‌افزارهای مجهز به غلط گیر متن انگلیسی نوشته‌ام که کاملا شعور املا انگلیسی‌ام خدشه‌دار شده است. موقع نوشتن سرسری و الکی کلمات را می‌نویسم و سیستم هوشمند حدس می‌زند و پیشنهاد می‌دهد و اصلاح می‌کند. مدام منتظر بودم که دست زن بیاید  روی دستم. حس می‌کردم حتی کلمه جراحی را هم دارم با یک یو اضافه می‌نویسم. حس مترجم ناشنوایان مراسم بزرگداشت ماندلا را داشتم که یک سری سخنان حقیقی و ارزشمند را به مجموعه ای از کاراکترهای بی‌معنی تبدیل می‌کند. دو سه مورد را هم که در فرم نوشته نشده بود را هم از من خواست که اضافه کنم، ترسیدم به علت کم سوادی در علوم طبیعی چسبندگی دهانه رحم را بنویسم تورم  پروستات برای همین ازش خواستم مرضش را هجی کنه. حرف به حرف گفت و با دست خط دبستانی نوشتم .شروع کرد اذیتم کردم که حق داری بلد نباشی، منم سن تو آب مروارید نمی‌دونستم چیه. دارو نمی‌شناختم. گفتم این طوری‌ها هم نیست.من هم شبکیه پاره کرده‌ام ولی باز اذیتم کرد. متلک انداز خوبی بود، بامزه و بی‌رحم. انقدر شرح مرض داد و انقدر من عادت به نوشتن طولانی با قلم ندارم که مچم درد گرفته بود. تیر می‌کشید. می‌خواستم بروم فرم خودم را از پرستار بگیرم و کنار شبکیه کش دار،عارضه مچ درد را هم اضافه کنم.  فرم که تمام شد باید زیرش را امضا می‌کرد. خیلی خونسرد از کیفش عینکش را درآورد و خودکار را از من گرفت و فرم را امضا کرد. خوش خط بود مثل آنهایی که ابتدای فیلم‌های قدیمی با پر کتابت می‌کردند. خودکار استدلر دوزاری در دست  چروک خانم اینا روانتر و زیباتر می‌نوشت. اسم و فامیلش را نوشت و تاریخ زد. عینکش را برداشت و از من تشکر کرد و رفت که فرم را تحویل منشی بدهد. می‌خواستم بدوم دنبالش و بگویم عینک  داشتی نامرد. فرم را بده اضافه کنم که علاوه بر همه این امراض که شمردیم، دروغگو و کم حافظه هم هستی. نرفتم. انقدر از دستش خندیده بودم  و این ده دقیقه که باهم حرف زده بودیم انقدر با کیفیت و لذت بخش بود که ارزش داشت به سواستفاده کتابتی که از من کرده بود. مچ دستم تیر کشید، با دست راستم مالیدمش.

 

هیجده و نیم ساعت سرگشته‌گی در پس زمینه

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : آذر ۲۸م, ۱۳۹۲

کندی کردن

در هر سه شنبه کاملا معمولی آخر سال من ساعت شش بیدار میشم. با اولین زنگ ساعت ته دلم می‌گویم “خاموشش می‌کنم دیر میرم سرکار” و بلافاصله یادم می‌افتدکه با پیتر و ژان و ناتالیا و … ساعت ده جلسه دارم و هیچی هم برای جلسه آماده نکردم. با زنگ بعدی فکر میکنم نیم ساعت، فقط نیم ساعت بیشتر بخوابم جاش دوش نگیرم ولی باز یادم میافته که جلسه نیمه رسمی دارم و نمیشه سشوار نکشیده باشم. ساعت را خاموش می‌کنم. موبایلم رو برمی‌دارم و با یک چشم باز زل میزنم به صفحه وایبر. اون یکی چشمم هم حالا به زور باز خواهد شد. دمپایی‌هام هیچوقت جایی که درشون آوردم نیستند. لابد یا من شبها راه میرم یا اونها. پابرهنه می‌روم اتاق بچه. همیشه دم صبح لحافش رو جمع میکنه پایین تختش و مچاله میشه تو خودش از سرما. لحافش رو میکشم روش. از هم باز میشه و میگه شیر می‌خوام. کماکان عاشق شیر صبح مونده. پابرهنه می‌رم تو آشپزخونه. همیشه خرده باگت خشک و لگو روی زمین پیدا میشه که بره کف پام. در یخچال رو باز میکنم و زل میزنم به محتویانش وکمی فکر میکنم چرا در یخچال را باز کردم؟ وقتی یادم می‌آد شیر رو می‌ریزم تو لیوان دردارش و براش میبرم. اون شیر میخوره من کف اتاقش شنا میرم، دقیقا ١۵ تا. شیرخدا تو سرم ضرب گرفته. خیلی وقت است نیت کردم ١۶ تا شنا برم ولی هرروز یادم میره. بعد از شنای ١۵ صورتم رو میگذارم رو فرش قرمز اتاق و چشمام را  می‌بندم.برای یک ناظر قضاوتگر غایبی ادای خستگی درکردن در میارم که مبادا بفهمد دارم چرت می‌زنم. ۶ و ربع جلو آینه ام و جای مسواک زدن دارم توییتر رو بالا پایین میکنم. شیر وان را باز میکنم و می‌نشینم رو چهار پایه بچه.معطل می‌کنم به این امید که  بخار آب داغ حمام را گرم کنه من جرات کنم از پیژامه خوابم بیام بیرون. بالاخره میرم زیر دوش. فقط بلدم و می‌خواهم که “دلم می‌خواهدت را زمزمه کنم”هربار و هرروز از اولین رویارویی با صدای گرفته خودم تعجب میکنم “وا آیدا جون این شمایید؟” ولی ادامه میدهم به خواندن. گاهی حواسم پرت دلتنگیهایم میشود و هفت دور شامپو میزنم. از کجا میفهمم؟ از اینکه انگشتهایم درد میگیرد و فکر میکنم وای دیر شد.

تندی کردن

تا یک ربع به هفت از زیر دوش بیرونم. صبح بخیر گفته‌ام به آنطرف آبها. خیلی حرفه‌ای با یک دست کرم می‌مالم به صورتم با دست دیگر مو برس می‌کشم. همه چیز مثل فیلمهای کمدی سیاه و سفید می‌گذرد. دمپایی‌ها همیشه وقتی دارم می‌دوم ناگهان پیدا می‌شوند. می‌روند زیرپایم. بلدم زمین نخورم. بچه باید هفت و چهل و پنج دقیقه تروتمیز و مرتب در کودکستان باشد. قرارمان دو بوس است برای خداحافظی ولی او معمولا جر می‌زند، تا ده تا بوس هم کارمان کشیده. کاش آنهایی که بامن خداحافظی می‌کردند هم مثل من تا هشت بوس اضافه سخاوت بخرج می‌دانند.هربوس نیم دقیقه مرا از برنامه عقب می‌اندازد. کمی دیرتر از هشت و نیم می‌رسم. کامپیوتر شرکت دیشب به دلیل نامعلومی خاموش شده و تا ویندوز بالا بیاید من کلی فحش می‌دهم به بیل گیتس. وجدانم ندا می‌دهد که فحش دادن به مرده کار بدیست. به وجدانم می‌گویم الاغ اون جابز بود که مرده. وجدانم خفه می‌شود. هر پنجره‌ای برای باز شدن نیم دقیقه ناز میکند.گیتس فحش می‌خورد. یکی از پنجره‌ها از  ویروس می‌ترسد. می‌گویم بترس ولی بازشو چون چاره‌ای نداری. یکی سوال دارد که من بالاخره قصد به روز کردنش را دارم یا نه. می‌گویم بعدا. آن یکی مسیرش را پیدا نمی‌کند. جواب می‌دهم من هم همینطور. پنجره می‌گوید چی؟ بی‌خیال این یکی می‌شوم. کار شروع می‌شود.انقدر حواسم نیست که دوبار لیوان قهوه را از جای سوراخ ندارش دم لبم می‌آورم و قهوه می‌ریزد روی دماغم. اعداد ناسازگاری می‌کنند. بالاخره کار و جلسه صبح تمام می‌شود.ژان می‌رود. شی از آمازون پیغام گذاشته که کارم دارد. زنگ می‌زنم ازساعت دوازده تا دوازده و نیم برایم توضیح می‌دهد که مشکلات تبدیل کتاب فارسی به کیندل چیست.بعد یادم می‌دهد که کتابم را سازیش با استانداردهای جهانی کاغذ مطابق نیست، چطور بفرستم برای چاپ. ناهارم را موقع حرف زدن با شی می‌خورم. بی‌صدا که به شی برنخورد که همه وقتم را به او اختصاص نداده‌ام. بعد از ناهار کمی وقت دارم بروم عینکم را بگیرم. هروله می‌کنم تا ایستگاه. می‌روم خیابان یورک ویل.کلی آدم ظهر سه شنبه دارند با پالتو پوست خرید کریسمس می‌کنند. از بینشان می‌دوم. دویدن شیک ولی که پالتو پوستی‌ها نفهمند من کارمندی هستم که ساعت نهارش تمام سرمایه خیابان گردی طول روزش است. مادر دوست عینک فروشم مهربان و خوش مشرب است. باهم حرف می‌زنیم. زمان را یادم می‌رود. خیلی دیر شده. بدو بدو برمی‌گردم. مهم نیست پالتو پوستی‌ها چه فکری می‌کنند. دوباره کار می‌کنم ولی کارم همه فکرم را اشغال نمی‌کند. جایی از ذهنم مشغول نوحه خواندن است. پس الکی در توییتر جک می‌گویم که فکر نکنم. ساعت یک ربع به پنج آخرین گزارش آخر سال  را هم می‌فرستم. می‌دوم تا کلاس ورزش.قطار معطل می‌کند. دیرم خواهد شد. سعی می‌کنم در راه هردکمه‌ و زیپی که خطر ناموسی ندارد را بازکنم که سرعت تعویض لباسم در رختکن به نهایت برسد. درنهایت سرعت لباس عوض می‌کنم و میروم سرکلاس. یک ساعت ورزش میکنم. بعد ورزش لباس عوض نمیکنم چون آن  ده دقیقه را لازم دارم که بروم داروخانه . شلوارم کوتاه است وقتی به داروخانه می‌رسم آنقدر یخ زده ام که اگر پایم را قطع کنند نه تنها چیزی نخواهم فهمید بلکه تشکر هم خواهم کرد. داروخانه چی کند است. دوتا بسته ویتامین را گرفته جلو چشمانش و سعی میکند برای مرد قبل از من فرقشان را توضیح بدهد.بعد پنج دقیقه می‌گوید” آهااان این لاوافین هفتصد داره این یکی لاتافین دویست.” مرد حالا می‌خواهد فرق این دوتا را بداند. فحشش می‌دهم. دردلم البته و در ظاهر باعینک جدیدم لبخند می‌زنم. قرصم را می‌دهد. تا دم در راه می‌روم و حالا تا ایستگاه میدوم.به ایستگاه که می‌رسم دوباره می‌شود پاهایم را قطع کرد. می‌رسم خانه. پسر دارد با پدرش لگو درست می‌کند. مرد می‌گوید آمدی؟ شام نخورده ولی براش مرغ گرفتم.من کار دارم. بعد هم می‌رود پایین.پسر شام نمی‌خواهد، می‌خواهد باقی هلی‌کوپترش را با لگو تمام کند. ۴۰ مرحله از ساخت هلی‌کوپتر مانده. با لباس ورزشی غذایش را میکشم و سس می‌زنم و خرد می‌کنم و یا آن یکی دست هلی‌کوپتر سرهم می‌کنم.حرف هم می‌زنیم باهم. تبادل بوس می‌کنیم. روی صفحه موبایل می‌بینم که رییس سه تا ایمیل زده ته همه ایمیل‌ها یک “فوری” و یک “علامت سوال” پسر دارد غذا می‌خورد. جواب رایان را می‌دهم. برای بعضی جوابها باید بروم سرکامپیوتر. برای بچه بد آموزی دارد چون کلی موعظه کرده‌ام که موقع غذا تلویزیون و کامپیوتر ممنوع است. نمی‌روم و ته دلم می‌گویم جراح که نیستم. صبر کند. غذایش که تمام می‌شود دلش کلوچه تازه می‌خواهد. سه تا آماده در فریزر دارد. فر را روشن می‌کنیم. من سالاد درست میکنم. و یواشکی و تخمینی جواب رییس را می‌دهم. کلوچه‌ها را می‌گذاریم در فر. من میروم دوش می‌گیرم. بچه ایستاده دم فر زل زده به ساعت. با حوله کلوچه‌ها را در میآورم. تا سرد بشوند لباس می‌پوشم. دسر را میخورد و بازهم هلی‌کوپتر.بیست مرحله مانده، می‌گویم وقت خواب است. غر می‌زند این تمام نشده. می‌گویم فردا. نق می‌زند. جدی می‌شوم. به تلافی درکمال عدم همکاری آماده می‌شود برای خواب. مسواک را می‌کند در دهنش ولی تکان نمی‌دهد. دستش را توی آستین نمی‌کند. فین شل و بی‌حال می‌کند. کتابی به ضخامت غرش طوفان را برای خواندن انتخاب می‌کند. به کتاب خواندنم می‌خندد. هلی‌کوپتر نصفه از یادش رفته. ده بار می‌بوسمش. در را می‌بندم. حالا تشنه است. پاهایش را نمی‌تواند از زیر لحاف در بیاورد. دو تا هیولا خیلی حرف می‌زنند و این نمی‌تواند بخوابد.ولی  بالاخره سکوت می‌شود. تاریک می‌شود. وارد کامپیوتر شرکت می‌شوم. جوابهای رییس را اینبار مفصل و  دقیق می‌دهم. عینک جدیدم دنیا را شفاف کرده. تا ساعت ده و نیم جواب ایمیل می‌دهم. سالاد می‌خورم.

 

 

سرعت نامعلوم

ساعت یازده است. به شی قول داده‌ام امشب کتاب اول را طی بیست مرحله بفرستم برای دفتر نشر آمازون. شروع می‌کنم. با دقت. مرحله به مرحله گزینه این چیست را باز میکنم.شیرازه و ضخامت کاغذ و حاشیه وهمه چیز را انتخاب می‌کنم.در مورد کتاب خلاصه می‌نویسم. بارها می‌فرستم و ایراد می‌گیرد. شماره مالیاتی ندارم. زنگ می‌زنم. یکی در هند احتمالا می‌گوید لازم نداری. وقتی تمام می‌شود عینک هم خسته شده است و صفحه دوباره تار است. ساعت دوازه و نیم است. نفهمیدم کی انقدر دیر شده است. مسواک شب سه‌شنبه را در اولین ساعات روز چهارشنبه می‌زنم و همانطور که مسواک می‌زنم “صنما دل به تو دارد خو” را زمزمه می‌کنم. ساعت را می‌گذارم برای شش صبح . چشمهایم را می‌بندم و فکر می‌کنم همه نوزده  ساعت قبل را دویده ام که این همه کار انجام بدهم. این انرژی برای دویدن نیست که عجیب است ، فقط نمی‌دانم  چطور مغزم وقت می‌کند بین این همه بدوبدو الکی دلتنگی هم بکند،فکر هم بکند.روضه هم بخواند. آنهم در این حد.تو می‌دانی؟

 

حق بی‌نظری نگارنده محفوظ است.

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : آذر ۲۵م, ۱۳۹۲

یک. اشلی مدیسون یک سایت دوست یابی کانادایی با شعار “زندگی کوتاه است.خیانت کن” است.( شک دارم خیانت ترجمه خوبی برای کلمه افر باشد. کلمات زبان ما گاهی به عمد جوری انتخاب شده‌اند که باری جدای از معنای کلمه را هم برسانند و مخصوصا وقتی به کلماتی باکاربری در روابط جنسی می رسد این بارها سنگینتر و منفی‌تر می‌شوند.  کلمه افر تمام معانی زیر را هم می‌دهد که هیچکدام بار منفی ندارند.

af·fair (-fâr)n.

  • Something done or to be done; business.
  • affairs Transactions and other matters of professional or public business: affairs of state.
  • An occurrence, event, or matter: The senator’s death was a tragic affair.
  • A social function.
  • An object or a contrivance: Their first car was a ramshackle affair.
  • A matter of personal concern.
  • affairs Personal business: get one’s affairs in order.
  • A matter causing public scandal and controversy: the Dreyfus affair.
  • A romantic and sexual relationship, sometimes one of brief duration, between two people who are not married to each other.

ولی کلمه خیانت در زبان ما معنا منفی دارد و حتی مثل دروغ نسخه مصلحتی هم ندارد. کلمه خیانت چه در رابطه و چه درامانت بد است. درهرحال خواستم بگویم منظور من در این متن «افر» است.)

سایت سیزده سال قبل تاسیس شده و ادعا می‌کند بیست و دو میلیون عضو در کانادا و آمریکا و چند کشور دیگر دارد. در این سیزده سال بارها سو شده است ولی هنوز کسی نتوانسته جلوی فعالیتش را بگیرد و احتمالا نخواهند توانست. همین دوازده ساعت پیش مردی در کاروالینای شمالی از این سایت به خاطر به هم زدن ازدواجش شکایت کرد. اگر اخبار مربوط به سایت را جستجو کنید از هرسه تا یکی شرح شکایت است و معمولا به جایی هم نمی‌رسند. قسمتی از این به جای نرسیدن از تقدس نداشتن رابطه در قوانین کانادایی می‌آید. اینکه هیچ قانونی خودش را موظف به حفظ رابطه نمی‌داند که برهم زننده‌اش مجرم محسوب شود برای همین شکایت از این سایت را سخت می‌کند. قانون اگر بخواهد کسی که «افر» دارد را مجرم بداند باید بایستد دم بار و کلاب ها و همه جیبها را بگردد تا دونفری که کنار بار دست انداخته‌اند دورکمر هم و همدیگر را می‌بوسند، حلقه‌هایشان را ته جیبشان پنهان نکرده باشند. چون آنجا نمی‌تواند جیبها را بگردد، اینجا هم دستش بسته است.

دو.امروز نهار بیرون بودم و رییس داشت تعریف می‌کرد که یک بلاگی دیده که زن جوان و زیبایی بیست و پنج رستوران خیلی گران شهر را که دوست دارد برود ولی وسعش نمی‌رسد را در وبلاگش نوشته و گفته حاضر است نقش دوست دختر –دیت- مرد/مردانی را بازی کند که او را به این رستورانها می‌برند.حالا دارد از این رستوران رفتنهایش با مردان معمولا پولدارمی‌نویسد. دوست رییس عصبانی شده بود و می‌گفت این خود روسپیگریست و زن و مردان باید دستگیر شود. رییس مخالف بود و معلوم بود با اینکه عارش می‌آید ولی بازهم نمی‌تواند وبلاگ زن را نخواند و نمی‌دانم چرا اصرار داشت نظر من را هم بداند. شاید چون هم زن بودم هم فکر می‌کردند مغز و معده بلاگر‌ها مثل هم کار می‌کند و لابد من زن را می‌فهمم. من واقعا نظری نداشتم. از ته دل نظری نداشتم. همانطور که درمورد وبلاگ آن زنی که قرار است سیصد تا ساندویچ درست کند تا دوست پسرش از او خواستگاری کند نظری ندارم. واقعا ضروریست در مورد هرچیزی نظر داشته باشم؟

سه.گاهی تمام ادعاهایم گاهی نقش برآب می‌شود. ناگهان می‌بینم چیزهای خارج از چهارچوبی را که ادعای فهمشان را داشتم  دارم می‌کشم داخل چهارچوب.جتی چهارچوب معاصر خودم هم نه، چهارچوب مرحوم جده بزرگم. گاهی حسود می‌شوم، حس عدم امنیت می‌کنم و گریه می‌کنم.بعد به خودم می‌گویم تو هم؟ بعد دلم می‌خواهد بدانم من چرا نه؟ بعد دیوانه می‌شوم از این عدم تطابق تفکرات و دلم ولی درد آنجاست هرقدر هم که منطقم ادعا کند همه چیز طبیعیست و تو دراین لحظه خوبی ولی  شواهد و اشک و مخلفات نشان می‌دهند که من الان بدم آخه.بعد جریمه میکنم خودم را که سعی کنم، سعی‌های نفسگیر برای درک درست داشتن از شرایط موجود، برای فهمیدن.

چهار.برای نوشتن یک داستان کلی سرگذشت آدمهای اشلی مدیسون را خواندم. اکثرا خیلی هم داستانی نبودند.هیچ داغ و عجیب هم نبودند. کاملا رابطه بودند و بعضل منطبق برمنحنی رابطه و خمیازه آور . ساده و خطی و قابل پیش بینی. نظریات آدمهای مخالف را هم خواندم. آنها هم ساده و خطی و قابل حدس زدن بودند.

پنج. کلید ارتباط بندهای بالا در دست من است ولی رو نمی‌کنم.ربطشان را بگویم باید نتیجه بگیرم و بعد کسی مخالفت خواهد کرد و باز در دام دفاع کردن از نتایجی میافتم که خیلی هم باورشان ندارم وحتی احساس می‌کنم «نتیجه وجود ندارد».امشب فقط  دلم خواست حرفشان را بزنم.

 

قهرمان به روایت دیگران

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : آذر ۲۳م, ۱۳۹۲

تک قهرمان داستان روایت اول شخص «من ترکش کردم»‌ که سالها در هر جمعی روایتش را با این جمله تمام کرده بود که «من آدم ماندن در ذلت نبودم، من ترکش کردم» یا « از تحملم خارج بودند،همه شان را گذاشتم کنار»، یکروز بعد از آخرین ترکی که کرده بود داشت از پنجره هتل آسمان را نگاه می‌کرد که یادش افتاد همه آنهایی که ترکشان کرده است کوچکترین تلاشی برای نگه داشتنش نکرده‌اند. چرا هیچکس هیچوقت به او نگفته بود «قهرمان نرو»؟

قهرمان به ابرها خیره شده و حس کرد، طرد شده است.

 

فرشته‌ای بنام آتروپات

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : آذر ۲۰م, ۱۳۹۲

(پیش‌نویس.از نظر من بیان اینکه بسیاری زنان سومالیایی دامنهای بلند برتن می‌کنند که بعضا برزمین هم کشیده می‌شود، یک جمله نژاد پرستانه نیست. صرفا رخت و ریخت و سلیقه تعداد زیادی از زنان سومالیایی را بیان می‌کند.پس منظور نژادپرستانه‌ای یا جمع‌بندی کلی نمی‌خواهم بکنم اگر بگویم که در تورنتو دیده‌ام که بسیاری از زنان جوان آسیای شرقی، بیشتر چین و کره، تمایل به لباسهای کودکانه دارند. رنگهای مثل صورتی، جنس پارچه‌های کرک دار- مثل پارچه نرم عروسکهای خرس – و نقوش بامزه مثل گربه را برای لباس خیلی دوست دارند. به گوشی تلفنهای همراهشان معمولا عروسکهای کوچک زیادی آویزان می‌کنند و الی آخر)

 

از سرکار برمی‌گشتم. کار که نه از ساعت دو رفته بودم جلسه شرکت گاز یونین تا ساعت چهار از کار و گاز حرف زده بودیم و از چهار به بعد من و کیم بحث را کشیدیم به سرما و شوهر مزرعه دار کیم. ساعت چهارونیم من و کیم و چارلز و جیمز و کرول در بار زیر ساختمان نشسته بودیم و شراب می‌خوردیم. من پنج و نیم از آنها جدا شدم.لباس و کفش پاشنه‌دار مناسب جلسه رسمی تنم بود نه لباس خیابانگردی ولی بعد از شراب دلم راه رفتن می‌خواست پس از کالج تا بلور را پیاده آمدم. برای هوای منفی پانزده درجه امروز یک دامن کوتاه با جوراب شلواری نازک و کفش پاشنه دار یعنی خودکشی. ضمنا این کتم آستر هم ندارد و بلوز زیر کت بی‌آسترم هم آستین کوتاه بود.می‌شد تاکسی بگیرم ولی نگرفتم. دیدید بعضی‌ها بعد از شراب دلشان سیگار می‌خواهد، من دلم پیاده‌رو می‌خواست. تمام خیابان برای سال نو چراغانی شده بود و مردم خرید می‌کردند. نور زیاد بود، سرمن هم گرم بود. از هواکشهای مترو و فاضلاب بخار بیرون می‌زد. نور،سرما ، شراب ،سرما،همهمه آدمهای کیسه به دست و تنهایی خودم باعث شده بود فکر کنم یک امشب را دختر کبریت فروشم.

ساعت شش ایستگاه بلور سوار قطار شدم. واقعا داشتم می‌لرزیدم از سرما.نشستم روی صندلی.خسته بودم احتمالا یا شاید چون داشتم یک آهنگ فرانسوی گوش می‌کردم، چشمهایم را هم بستم که مثل دختر کبریت فروش مادربزرگی، بوقلمونی، معشوقی یا هرچیزی که در آن لحظه در دست نیست را تجسم کنم. نمی‌دانم خوابم برد یا نه ولی حس کردم کسی پر زیر بینی‌ام گرفته ،عطسه کردم و بیدار شدم. یک بال زیر دماغم بود، بال سفید. بال از کناره‌های کوله پشتی دختری آسیایی که روی پای مرد جوان همراهش نشسته بود آمده بود تا زیر دماغ دختر کبریت فروش که منم. می خواستم در دلم فحشش بدم که انقدر ننر است که هم بال به خودش وصل می کند هم با وجود هزار صندلی خالی باز روی پای مرد نشسته است و فکر می‌کند لابد اینجور دلبری کودکانه زیباست در صورتی که  ابدا نیست. می‌خواستم تشر بزنم که خانم بالت را بگیر آنطرف و زیر لب نامفهموم غرغری هم بکنم که چرا شماها دست از ننربازی برنمی‌دارید تا شکل باقی زنهای بیست و خرده‌ای ساله لباس بپوشید، ولی فکر کردم اگر بالش را نگرفته بود زیر دماغم، اگر عطسه نکرده بودم، اگر بیدار نشده بودم شاید مثل جویندگان طلا از سرما می‌مردم و کسی هم نمی‌فهمید.فوق العاده، فوق العاده، در شبی سرد و زمستانی دخترگازفروش در مترو خط یانگ براثر سرما درگذشت. فوق العاده. حالا نمی‌مردم ولی شایدم می‌مردم.

بال را با دست دادم پایین و دختر را نگاه کردم.حواسش به من و بالش نبود. با دست راستش داشت با موبایلش که جلد صورتی و گوش داشت، بازی می کرد .دست چپش از پشت گردن مرد تا مچ رفته بود داخل یقه‌اش. هرازگاهی هم دست چپش را از یقه مرد درمی‌آورد ها می‌کرد کف دستش و دوباره برش می‌گرداند تا ته یقه مرد. مرد خودش را کش و قوس می‌داد تا دست گرم و ها شده زن بالدار به همه جایش برسد. همدیگر را نگاه نمی‌کردند. هردو سرگرم بازی بودند.اینبار زن به نظرم اصلا هم ننر نبود. دقیقا همانی بود که مرد آن لحظه لازم داشت.مرد درهوای منفی ۱۵ درجه امشب یک زن بالدار داشت با دستی گرم که روی پایش نشسته بود.هردو هرچیزی که می‌خواستند را داشتند و شاید برای همین چشمان هیچکدامشان بسته نبود.دوباره لرزیدم،خیلی سردم بود، چشمانم را بستم و با بال زیر دماغم تا خود ایستگاه یورک خوابیدم.

 

خندق کم بود،دیوار هم کشیدند

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : آذر ۲۰م, ۱۳۹۲

خودم هم باورم نمی‌شه توانایی این را داشته باشم که ظرف دوثانیه از حال خوب خوب برم به حال بد بد. پیش می‌آد خب ولی مشکلم اینه که تازگیا مدام تو سرمشکلاتم هم می‌زنم. کاردرستی می‌کنم البته چون منطقا باید به اندازه هرمشکلی غصه بخورم ولی گاهی نمی‌شه. منطق با دلم همکاری نمی‌کنه. بعد هم باید بابت مشکلم ناراحت باشم هم مدام به ندای ملامتگر درونم که داره ظرف می‌شوره و غر می‌زنه که “زده زیر دلت” گوش بدم. مثل امروز صبح که از خواب پاشدم و ناگهان یادم افتاد چقدر دورم.چقدر زیاد دورم و چقدر حواسم نیست که این دوری یکجوری مدام شده انگار. چقدر دیدن‌های به این کوتاهی بیشتر شبیه یک خواب خوب کوتاهه وقتی اینهمه دوری، مثل همین حوابی که دم صبح داشتم می‌دیدم و بیدار شدم و دیدم کماکان دورم. حتی دورترم. یادآوری شد برام که  چقدر مرز وجود داره که حتی وقتی فکر می‌کنی هزارجور پاسپورت رنگارنگ برای رد کردنشون داری بازهم هستند. خیلی بلندتر و جدی‌تر از آنچه تو فکر می‌کنی. گاهی فقط مرز مال تو نیست. تو پاسپورت داری، اگر تو نتونی تکون بخوری کسی به تو نمی‌رسه چون اون پاسپورت نداره.  صبح جلو آینه دستشویی اومدم خودم رو توی آینه نگاه کنم، افسر گفت مدارک لطفا. نداشتم. آینه هم تار شد

و لایکی که دیگر هیچوقت زده نخواهد شد

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : آذر ۱۸م, ۱۳۹۲

اگر هرمس بود لابد اینطور شروع می‌کرد:

این را هم بنویسیم جز معایب دنیای مجازی که من هیچوقت برای آدمهای ندیده بصورت مستقل عزاداری نمی‌کردم. همیشه اینطور بوده که دوستی آمده و گفته مادرم فوت کرد و من برای همدردی با آن دوست غصه زیاد خورده‌ام.گاهی یک دست هم اضافه گریه کردم از تصور خودم در موقعیت دوست مادر مرده و یک روضه هم برای خودم گریه کرده‌ام ولی ‍پنج‌شنبه هفته پیش پدریکی از نزدیکترین دوستانم فوت کرد. هیچوقت پدرش را ندیده بودم و فقط وصفش را از دوستم شنیده بودم. وصف دوستم به کنار، پدرش در فیس‌بوک هم فعال بود، برای نوشته‌های من نظر می‌گذاشت، زیر عکسهایمان نظر می‌داد، در مورد فوتبال و بی‌کفایتی مسئولین حرص می‌خورد و استاتوس و عکس هم‌خوان می‌کرد. یک نمونه مجازی کامل از پدرهایی شکل پدرخودم بود که از دستش می‌خندیدیم و در پاسخ نظراتش «شما» خطابش می‌کردیم. این همه را گفتم که بگویم صرفا پدر دوستم نبود، یک آدم مجازی مستقل زنده قابل احترام هم بود برای من، حتی همین هفته قبل به دوستم ایمیل زدم که وقتی پدرت نوشته‌های من را «لایک» می‌زند من چه خوشحال می‌شوم.

از پنج‌شنبه  فکر می‌کنم  من هم کسی را که می‌شناختم از دست داده‌ام. ندید ندید هم نبوده انگار، هنوز نظر آخرش زیر نوشته روی دیوارم است. می‌خندید؟ خنده ندارد،جدی حس عجیبی‌ست. کسی دیگر نیست که لحنش را می‌شناختم، طنزش را خیلی دوست داشتم، برای نظرش احترام قائل بودم و خب نسبت خیلی نزدیک هم داشت با نزدیکترین دوستم. این اولین تجربه من از فوت حقیقی یک آشنای مجازی بود.این حضور مجازی آدمها روی دیوارها، ایمیل‌ها گاهی تصویری بیشتر از یک عکس به آدم می‌دهد و برای همین  با اینکه ندیده بودمش ولی کماکان کمی بیشتر از «پدر ن.» بهشان احساس نزدیکی می‌کردم. برای همین است که وقتی  چندگانه روی چت جیمیل بهم گفت که عمویش و پدر دوستم فوت کرده است از پشت میزم بلند شدم، رفتم به اتاق کنفرانسی که هنوز در ندارد. به ملینه زنگ زدم و خوب گریه کردیم.دوبرابر مقدار معمولی که سابق بر این برای اتفاق مشابه اشک می‌ریختم گربه کردم.انگار هم برای غم دوستم غصه می‌خورم هم برای تقاضای دوستی که برای فریدون خان فرستاده بودم و هیچوقت به دستشان نرسید.

 

نصف النهار دو

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : آذر ۱۶م, ۱۳۹۲

بغل دستی دوران دبیرستانم همه دوسالی که کنار هم می‌نشستیم عاشق فردی مرکوری – خواننده گروه کویین – بود. عشق معمولی نه، عشق جدی در حد جنون داشت. انقدر به فردی مرکوری فکر کرده بود که هرشب خوابش را می‌دید، باور داشت که هشت ساعتی که خوابش را می‌بیند انقدر پربار و خوب است که نیازی به آدمهای زنده حس نمی‌کند. اتاقش، دفترهایش، کشوهای‌هایش همه با فردی جلد شده بود. تعصب داشت روی فردی، من خودم انقدر متاثر از عشقش به فردی بودم که اگر جایی فردی شلوار تنگ می‌پوشید یا بلوزش را درمی‌آورد معذب می‌شدم. انگار که شوهرخواهرم باشد. با فردی مرده رابطه پربار و حال خوشی داشت تا یک تابستانی که پسری از بستگان دور از اسپانیا آمد ایران و این دوتا عاشق هم شدند. تابستان خوب و پر بغلی را گذاردند و پسر دوباره برگشت اسپانیا که معمار بشود. تمام سال چهارم دوستم بیچاره آقای خ بود. باید می‌رفتیم دم پست‌خانه تا برایش نامه پست کند. او هم باید نامه‌ها را پست می‌کرد به آدرس برادر یکی از دوستانمان که قبول زحمت کرده بود و تا بعد نامه برسد دست دوستم. رابطه عاشقانه بود. قسمتهایی از نامه را برایم می‌خواند و من از حسودی می‌مردم. عکس می‌فرستادند برای هم. نوار گلچین ضبط می‌کردند می‌دادند مسافر ببرد. همه چیز عالی بود و فردی هم شده بود همان خواننده محبوب که باید باشد.

بعد یکی از امتحانات نهایی که دوتایی می‌آمدیم تا تجریش نزدیک گل‌سنگ بغضش ترکید و گفت که همه امتحانتش رو خراب کرده. گفت رابطه اش عالیست، عاشق خ است و یک روزی می‌رود پیشش ولی الان تمرکز ندارد و کنکور را هم رد می‌شود حتما. بعد اضافه کرد. کاش عاشق فردی مرکوری می‌موندم. فاصله زمانی خیلی از فاصله مکانی بهتره

فکر کنم خیلی سال است که با آقای خ در لندن زندگی می‌کند. عکسش را دیدم کنار مجسمه مومی فردی مرکوری دست دور گردن آقای خ. فردی و خ و دوستم حال خوبی داشتند. می‌شد از حسادت مرد

 

برایش چراغهای پرنور آرزو کردم

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : آذر ۱۳م, ۱۳۹۲

همکارم چند شب میشه که  میره بیمارستان سانی بروک پیش شوهر مریضش و صبحها مستقیم از اونجا می‌آد سرکار.خیلی خسته بود و نا نداشت. براش قهوه خریدم. نشستم سر میزش. از مریضی شوهرش  حرف زدیم. چشماش سرخ بود. گریه کرده بود یا احتمالا روی صندلی ناراحت تا خود صبح نخوابیده بود.گفت دستهاش رو بسته بودند و خیلی سخت بودن دیدن این منظره. بعد حرف درد عاجز بودن اطرافیان بیمار شد و کاری که از دست برنمی‌آد و همه ضعفی که آدم حس می کنه  و همه کلماتی که کم می‌آره.گفت اصلا کلمه برای التیام دردهای طولانی مدت بی‌سرانجام نداریم انگار. چقدر بگی خوب می‌شی یا قوی باش. قوی چی باش وقتی نمی‌دونی اصلا اون آدم داره چه جور دردی را تحمل می‌کنه.  گفتم دُنا همین الان عکس دوستم را نگاه می‌کردم که تازگیها مریض شده. از این امراض مزمن.دقیقا همین قوی باش به کارش نمی‌آد چون به نظر خیلی قویست. بعد بیماریش هم کماکان عکسهاش پراز زندگی و رنگهای شاد و خوشحاله، لاک قرمز و سرم، قهوه و  باند دور دست و کتاب و پیاده‌روی. یک چیز دیگه لازم دارم و زیر هرعکس می‌فهمم که چقدر عاجزم از گفتن یک جمله درست یا یک جمله مناسب موقعیت و خب معمولاهم سکوت می‌کنم.همه اینها را گفتم که به دنا  بگم چقدر می‌فهمم عجزش را ولی دنا مروج مذهب حتی در شرکت زود فرصت را مغتنم شمرد و گفت : حرفی که نمی‌شه زد، براش دعا کن

گفتم : من به دعا باور ندارم.

گفت: لابد برای دوستت یک آروزی داری؟ براش چه آرزویی داری؟

گفتم: زودتر یک دارویی کشف بشه که مریضیش کاملا ریشه کن بشه.

گفت : دعا هم همون آرزوست. ما فقط برای خدا راهکار مشخص نمی‌کنیم که دارو رو کشف کنه یا بیماری رو ریشه کن کنه یا بیمار را مقاوم کنه. می‌گذاریم دست خودش باشه به هر روشی خودش بلده و دوست داره اوضاع را درست کنه

می‌دونم که اینها را تو کلیسا یاد گرفته که در موارد عجز زود فرصت را مغتنم بشمره و  هدایتم کنه ولی درهرحال حرفش به دلم نشست.سرروبه سقف « آرزو کردم» همه چی یکجور خوبی برای زن کنار راین درست بشه. دنا مچم را گرفت که دارم موقع آرزو کردن سقف را نگاه می‌کنم، زود گفتم:« دیدی این چراغها چقدر کم نورند، میترسم کور بشیم. داشتم آرزو می‌کردم اینها پرنور بشن»

 

زندگی زیرآبی ما سمورهای سدساز

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : آذر ۱۰م, ۱۳۹۲

اول راهنمایی بودم که راحله گفت که برادرش کرم دارد. منظورش غرض و مرض نبود، کرم روده. هیچوقت نفهمیدم و نخواستم هم بفهمم راحله در ذکر جزییات کرم برادرش چقدر صادق بود. می‌گفت کرم راه افتاده و سرخود از مدفوع برادرش جدا شده و رفته و همانجا بوده که برادرش تو «دَشّویی» جیغ زده و همه رفتند دیدند کرم داره می‌ره . گفتم چیکار کردن بعدش :«گفت یک قرص دادن جوید و کرمها دفع شدند»

از بیخ و بن نمی‌توانست دروغ بگوید چون خیلی اطلاعاتش در مورد کرم روده زیاد بود. بغل دستی من بود و هر زنگ تفریح کلی از اون‌کلاسیها می‌آمدند ازش درمورد کرم پرس و جو می‌کردند. دست برقضا هرکی هم یکیش کرم داشت. نزدیکی نسبت کرم‌دار با هم‌مدرسه‌های من کاملا نسبت عکس داشت با سطح رفاه خانواده. مثلا خود راحله که پدرش تحصیلدار اداره بود و برادرش کرم داشت و آرمیتا که پدرش دوتا گاوداری داشت پسر سرایدارشون. راحله حتی کرم را تبدیل به یک ژانر وحشت و کابوس برای ما دختربچه‌های ۱۳ ساله کرده بود. از کرمهایی حرف می‌زد که طولشون ده متر بود و چنگکشون را وصل می‌کردن به دل روده آدم وحتی گاهی وقتی خواب بودی سرشون رو از توی دهنت در می‌آوردند بیرون که هوایی بخورند.به روایت راحله این کرمهای بلند انقدر بلند می‌شدند که گاه دمشان از مقعد آدم انگل‌دار بیرون می‌ماند و آنوقت دکتر باید ته کرم را بگیرد و هی بکشد و بکشد تا همه ده متر را بیاورد بیرون. البته قسمت دردناک داستان این بود که وقتی دکتر دارد کرم ده متری را از مقعد بیمار می‌کشد بیرون کرم هم دست روی دست نمی‌گذارد و چنگک‌هایش را چنان در بدن فرد فرو می‌کند که وقتی کرم را درمی‌آورند همه دل و روده فرد هم از ماتحتش در می‌آید بیرون و نامبرده می‌میمرد.

در اقوام و نزدیکان ما هیچکس کرم نداشت و یا اگر هم داشت مثل تمام داشته و نداشته‌های فامیل  که حکم راز را داشتند درموردش حرف نمی‌زدیم. تحت تاثیر بغل دستی بودن با راحله  اواخر ثلث دوم نزدیک عید بهم تلقین شد بی برو برگرد  کرم دارم. شبها در تاریکی سقف رو نگاه می‌کردم و حس می‌کردم چیزی درونم جنبید. گوشهایم را می‌گرفتم و به نجوای کرمم گوش می‌کردم. صدای جویدن کرم ابریشم موقع برگ توت خوردن می‌داد.  به خود راحله گفتم.زود گفت که کاملا معلوم است که کرم دارم چون هرچی می‌خورم «گوش به تنم نمی‌شود» و از اول سال تاحالا هم دندانهایم بخاطر ساییدن مدامشان در خواب خیلی کوتاه شده‌اند. ظاهرا دندانهایم انقدر کوتاه شده بود که نه تنها راحله بلکه مریم و آزیتا هم تایید کردند که دندانهایم نصف شده‌اند. یک روز مانده به سالگرد ملی شدن نفت راحله یکی از قرصهای برادرش را برایم آورد. گفت این را می‌جوی و قورت می دهی. خودش کرم را می کشد و دفع می‌کند.

آنسال عیدهم بعد از پنجم فرودین مثل باقی عیدها خسته و بی‌حوصله و مشق ننوشته بودم. همه خانواده درجه دو بی‌کرمم شمال و تبریز و خارج بودند و ما مانده بودیم و نخودچی‌های دست نخورده و یک پدری که مدام قربان صدقه هوای پاک تهران برود و مدام بگوید «ای بزنه این جاده هراز و چالوس و رشت و ساوه بسته شه مردم دیگه برنگردن، شهر بشه خلوت ». عصرهای بعد از فیلم سینمایی و تاریکی خانه، حوصله‌ام که خوب سر می‌رفت جای مشق نوشتن با کرمم حرف می‌زدم. از حس حمل کردن یک جانور زنده و تغذیه‌اش حال خوشی داشتم. حس می‌کردم کرمم دارد رشد می‌کند و بزودی ده متر می‌شود و سرش را از دهانم بیرون می‌آورد و صورتم را می‌لیسد و چه قشنگ. می‌خواستم کرم سالم و موفقی داشته باشم. حس می‌کردم حیوان خانگی من است حتی خیلی خیلی نزدیکتر.حیوان درونی من است.  وابستگی به کرم چنان شهامتی به من داد که تجویز راحله را نخوردم. متاسفانه من همیشه با کشتن یا دفع کسانی که خیلی دوستشان دارم مشکل داشتم، حتی اگر بدانم دارند مرا از درون می‌خورند و می‌تراشند و تهی می‌کنند. کرمم هم از این اصل مستثنی نبود. وقتی برگشتم مدرسه راحله که مطمئن بود انقدر در شش ماه گذشته مرا از کرم چنگگ دار ترسانده که عمرا جرات کرده باشم قرصم را نخورده باشم گفت: به به. دیدی قرص خوردی رنگت برگشته. چه چاقم شدی. دندونهاتم دوباره اندازه شد. شد قدر قبل. من هم با دندانهای بلندم لبخند  زدم و دست کشیدم روی شکمم و رازم وکرمم و فکر کردم «عمرا نگذارم دست کسی به تو برسد»

خیلی سال بعد بود که در یک مستند رازبقا فهمیدم که جز چند حیوان جونده هیچ پستانداری دندانش رشد نمی‌کند و مثل ناخن بلند نمی‌شود. انسان که ابدا. مستند درمورد زندگی سمورهای سدساز که تمام شد عصربارانی یک روز یکشنبه بود در بالتیمور.همانجا فهمیدم که دندانهایم هیچوقت نه کوتاه شده بودند نه بلند.پس هیچوقت کرمی هم نداشته‌ام و راحله یک دروغگوی خبیث کرمو بوده است. همان عصر یکشنبه بود که  ناگهان نه فقط از بیرون، که از تو هم  تنها شدم.

 

پ.ن. خودم می‌دانم که صندلی‌های مترو و مستندهای رازبقا تاثیر عمیقی در زندگی این بلاگر شریف دارند. نیازی به تذکر نیست.