اولین دنده چهار با دست چپ

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : فروردین ۱۷م, ۱۳۹۳

استاد برگزارکردن تعزیه‌های تک‌نفره را مرخص کردم برگرده شهرشون. دست از ثبت آخرین شب‌بخیر، آخرین بسته پستی  و آخرین … برنمی‌داشت. من آدم شمارش اولین‌ها هستم، اولین بوسه بین سیگار، اولین دست گرفتن ناخودآگاه موقع رد شدن از خیابان، اولین دوست دارم شنیدن و … حالا دوباره منم و خلق  و ثبت اولین‌ها.

دو سوم جبر، یک سوم اختیار

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : فروردین ۱۳م, ۱۳۹۳

سالهاست که یاد گرفته‌ام که اگر مشوش‌ام و ترسیده یا هر حال بد دیگری قبل از خواب چشمانم را ببندم و به او فکر کنم. خیلی سال است که یاد گرفته‌ام می‌شود رویا را مدیریت کرد و در دوری و سختی هم می‌شود با بزرگترین لبخند دنیا خوابید. مگر نه اینکه یک سوم عمرم را در خواب خواهم گذارند، برای همین اگر اوضاع بیداری در حالت مطلوب نباشد یا حتی همه چیز خوب باشد ولی جای کسی خالی باشد یا جای خودم جایی خالی باشد با تبحری خاص آنقدر قبل خواب به آن حالی که دوست دارم فکر می‌کنم که مطمئن بشوم آن یک سوم حداقل همان است که می‌خواهم. همانجا هستم که می‌خواهم. همینجاست که می‌خواهم.

بچه چند وقت بود که خواب بد می‌دید. خواب کسی که از پنجره حیاط پشتی از او عکس می‌گیرد. خواب کسی که زیر تختش خوابیده است. خواب جغدی که از بالای کتابخانه نگاهش می‌کند و از همه بدتر خواب اینکه می‌خواهد من را صدا کند و نمی‌تواند. کابوس ضرورتا بد نیست، نشانه رشد تخیل است، نشانه عبور از دوران هویچی و قلمبگی و ورود به دنیای باور پلیدی و باور حضور چیزی ماورای واقعیت ملموس ولی کماکان کابوس برای بچه‌ی که باید تنها بخوابد آزاردهنده است. یک هفته است قبل از خوابش می‌نشینم کنار تختش و می‌گویم بیا به قصه خوابت فکر کنیم و بعد برایش تعریف می‌کنم باید چه خوابی ببیند. یک شب خواب یک استخر بزرگ، پر از توپهای رنگی که دارد در آن شنا می‌کند. یک شب دیگر خواب پدربزرگش – پدر من – که باهم رفته‌اند پارک و صدتا قاصدک چیده و ایلیا باید همه را فوت کند. می‌دانم که وقتی پدرم اینکار را می‌کرد بچه از زور خنده یک قاصدک را هم نمی‌توانست فوت کند. وقتی می‌گویم پس امشب خواب بابا بهروز را ببین لبخند پهنی می‌زند. پشتش را می‌کند به من و زود می‌خوابد که برود پارک پردیسان. امشب گفتم خواب سگی را ببین که روزی خواهی داشت. خواب ببین که تو خوابی و لیست می‌زند و تو داد می‌زنی نکن فلافی، نکن. گوشه اتاق را نگاه کرد و گفت اونجا بخوابه خوبه؟ گفتم آره. گفت بهش می‌گم فلافی گو بک تو یور بد. بعد گوشه اتاق را نشان داد. جای فلافی دماغم را چسباندم به صورتش و پارس کردم. خندید، پشتش را کرد به من و با لبخندی پهن چشمانش را بست که خوابش ببرد و خواب فلافی را ببیند.

به پسرم مدیریت خواب یاد می‌دهم، الان با اتکا به قوه تخیل من و کمی بعدتر خودش. برایش طرح خام آنچه دوست دارد در هشت ساعت ببیند را رسم می‌کنم و می‌بینم که با لبخند می‌خوابد. یک هفته است که مرد عکاس و جغد ساکت جایشان را داده‌اند به توپ و پدربزرگ و سگش. مادرش اگر یک کار خوب بلد باشد رویا درست کردن است. در هفت روز گذشته هربار که لحاف را رویش کشیده‌ام نگاهم کرده و پرسیده آیدا خواب چی ببینم ؟ و من همیشه یک رویا عالی متفاوت برای او و رویایی مشابه شب قبل برای خودم دارم. خانه ساکت است، فلافی و پسر، آ و آ خوابیده‌اند.

از اسب نیافتادی که بوی تهوع‌آور اصلت یادت بره

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : فروردین ۶م, ۱۳۹۳

کل شرکت از اسب افتادیم. این را می‌شه از قهوه‌هامون فهمید. سال دوهزار دوازده رییس بهمون نارو زد. یعنی اون موقع نفهمیدیم که نارو خوردیم و فکر کردیم چه عالی و الان که این سطور را می‌نویسم می‌دانم که نارو خورده‌ایم. به فاصله چهارماه، نزدیک چهل درصد حقوقمون بهمون بهره‌وری داد. چهل درصد درآمد اضافه برای یک کارمند یعنی تغییر سطح اجتماعی ناگهانی و این تغییر به خوبی در تمام زوایای زندگی کارمندان شرکت محسوس بود. هرکسی در سطح خودش جهش کرد، مثل کک. آن همکارم که با همسرش و بچه‌اش خونه مادروپدرش زندگی می‌کرد رفت یک خونه خرید پشت شهربازی. آن یکی که آئودی دودر سوار می‌شد رفت یک رنجروور چهاردر با تودوزی چرم سرخ هم خرید که وقتی با خانمش می‌روند خرید هفتگی، کیسه‌ خرید‌هاشون جا بشه. من که از فروشگاه بِی کفش می‌خریدم و به نیویورک رفتن می‌گفتم سفرخارج، پام باز شد به دیودیز و الان کمتر از اروپا به نظرم کرج رفتنه. بدون هیچ هماهنگی همه شرکت شروع کردیم به قهوه استارباکس خوردن، آن هم نوشیدنیهای پیچیده «گرانده نو فوم نو فت هف سویتند لاکتوزفیری دیکف موکا ویت اکسترا کاپ – اند کیپ د چنج» این وسطها جان مساله وجود هورمون در غذاهای ارزان را هم مطرح کرد و ماها که دیگه از نظر درآمد خودمون را در طبقه دیگری می‌دیدیم همه شروع کردیم به ارگانیک خوردن. شما نمی‌دانید ولی وقتی طبقه آدم عوض می‌شه، فرد دیگر خودش را انسان مهمتری می‌دونه و حس می‌کنه بخاطر جامعه‌ای که بهش نیاز داره هم که شده باید طولانی‌تر عمر کنه. جهان به ما نیاز داشت و ما باید بیشتر عمر می‌کردیم. همه شرکت شروع کردند به ورزش کردن. زیراندازهای یوگا در رنگهای صورتی و بنفش و مردانه همه جای شرکت را گرفتند، راکت‌های تنیس و چوبهای گلف .درحدی سطحمون رفت بالا که همکارم که قبل از استخدام در شرکت ما در یک رستوران زنجیره‌ای کار می‌کرد می‌گفت جدی نمی‌دونم از چه زمانی وقتی از جلوی مک دونالد رد می‌شم عق می‌زنم، بوی مک‌دونالد تهوع آور است.همه تاییدش کردند، ظاهرا عق زدن از غذای وعده‌ای زیر پانزده‌ دلار هم همه‌گیر شده بود.

تا آخر ۲۰۱۳ همین بودیم. رویای چهل درصد پاداش در ته تونل اقتصاد ما انتظارمون می‌کشید. هنوز می‌شد برای کادو کریسمس شال‌ گردن هرمس کادو خرید و در لیوانهای سبز و سفید هات‌چاکلت نوشید و سالادهای صدگرمی چهاردلار فلان مغازه را با اشتها خورد. لهجه پاریسی من و شال‌گردن گوچی همکار رنجروور سوارم، و کنار گذاشته‌ شدن کاندوم‌ها و قرصها و تولید مثل همکار همسایه شهربازی نشان می‌داد ما هنوز فکر می‌کنیم که در طبقه دیگری زندگی می‌کنیم.
سال نو میلادی رییس یک شصتم حقوقمون بهمون پاداش داد و این شد که با یک حرکت رییس کل شرکت از اسب افتادند پایین. صدای زمین خوردن ماها شنیده می‌شد. تالاپ، تالاپ. من اولین کسی بودم که از اسب افتادگی را باور کردم و شروع کردم قهوه ارزون خریدن. گفتم استارباکس برام تپش قلب می‌آره واقعا هم می‌آورد ولی خب سال گذشته روم نمی‌شد با لیوان قهوه دوزاری که همه گداهای شهر توش پول جمع می‌کنند برم مغازه کفش فروشی محبوبم، مجبور بودم استارباکس بخورم. همکار رنجروور سوارم شروع کرد با مترو اومدن، گفت خیلی ناگهانی کیفیت هوای شهری براش مهمه. کمی بعد گفت که بیمه یکی از ماشین‌ها رو کنسل کرده چون ضرورتی هم نداشته. اونی که خونه‌ خریده بود پشت شهربازی وقتی موس کامپیوتر را تکون می داد ناله می‌کرد، علت را پرسیدم تعریف کرد که یک آخرهفته‌ای در دمای منفی بیست درجه نرده باید پله‌های دم در را تعمیر می‌کرده که خانم حامله‌اش یا بچه‌ خردسالش زمین نخورند و چون وسایل کافی نداشته خیلی تو هوای سرد معطل شده و مفاصل دستش درد می‌کند. گفتم چرا نگفتی یکی بیاد تعمیر کنه، گفت باورکن مساله پولش نبود، دلم می‌خواد سرم گرم بشه، نمی‌دونم چرا تازگی‌ها انقدر کار خانه را دوست دارم. آنهایی که لنز طبی یک روزه می‌گذاشتند شروع کردند به لنز هفته‌گی و ماهانه و سالانه گذاشتن. در دوماه همه برگشتیم سرجایی که یکسال قبل بودیم البته کماکان کمی غریبی می‌کنیم. همکارم گاهی زل می‌زند به سوییچ رنجروورش، من وقتی خودم در مغازه کفش به پای خودم امتحان می‌کنم، چشمانم را می‌بندم و پیرمردی را تجسم می‌کنم که مثل وزیر پدرشوهر سیندرلا کفش پایم می‌کرد و آه می‌کشم. شدیم مثل شازده‌ قاجاری‌های بعد از تقسیم اراضی. باور نداریم که شازدگی‌مان دیگر یک لقب است و کمی خاطره، شالگردنهای گوچی و کفشهای گران همه شروع کردند به پوسیدن، جواهرات آنچنانی به ارث رسیده از قمرالملوک‌جانمان شروع کرد به تار شدن. رنجروورهای دوران تمول‌ما دارند کنار پارکینگ‌ها خاک می‌خورند و معده‌هامون به غذای غیراورگانیک جواب نمی‌دن ولی مجبورند که بخورند. رسید‌های خرید از مغازه‌های گران را قاب کردیم و زدیم به دیوار و شروع کردیم خاطره گفتن از آن سال طلایی.

امروز نرسیدم برم ناهار، من و دو نفر دیگه در اتاق کنفرانس داشتیم مطالب جلسه فردا رو آماده می‌کردیم که همکارم که از بوی مک دونالد عق میزد با چند ظرف سیب‌زمینی مک‌دونالد اومد تو. بهمون تعارف کرد. اول همه گفتند نه مرسی. بعد یکی گفت من یکی برمی دارم و پشت سرش همه شروع کردند خوردن. همکار رنجرووری که پارسال استیک زیاد پخته شده را می‌گذاشت کنار و استیک دوم را سفارش می‌داد، هر پر سیب‌زمینی که می‌خورد صدا لذت جنسی از خودش درمی‌آورد. آه… آه… اممم. آه. همکار عق بزنم گفت کیفیت مک‌دونالدبهتر شده نه؟ من قبلا عق می‌زدم، الان به نظرم خوبه. همکار پشت شهربازیم گفت، من هم جایی خوندم که مک دونالد کیفیتیش خیلی پیشرفت کرده حتی بی‌هیچ نگرانی به بچه‌ها و حامله‌ها هم می‌شه داد. موقع گفتن این جمله سعی می‌کرد کیسه سس یک وعده‌ای را با دندان باز کنه. سس را ریخت کنار بشقاب و همه سیب زمینی ترکنان تاییدش کردند. یکی گفت کاش بیشتر خریده بودی. اون یکی گفت جدی بهتر شده، قبلا سیب زمینی نبود، مقوا بود، الان ببین چه عالی شده من اصلا حس بدی از خوردن این همه سیب زمینی ندارم. این شد که دربرابر چشمان من، ساعت سه امروز مورخ بیست و ششم مارس دوهزاروچهارده، همه از اسب‌افتادگان شماره ۳۰ خیابان شاه غربی، برگشتند به اصلشان.

اگر باقی را بفهمد تمام اتوبانهای شهرش را پیاده گز خواهد کرد.

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : فروردین ۳م, ۱۳۹۳

به مادرم هرچیزی را می‌شود گفت. هرچیزی را هم که فکر کنم نمی‌شود احتمالا خودم توانایی باصدای بلند در موردش حرف زدن را ندارم. همیشه آن لحظه‌ی آرام است که تو منتظری بنا بر دستورالعمل مادران جهان از کوره دربرود. خط قرمزهایش حتی از تصور من هم خیلی آنطرفتر است در این حد که گاهی فکر می‌کنم ندارد. انقدر خط قرمز ندارد که همه این سالها با اینهمه یورتمه‌ای که به هرطرف رفته‌ام فقط یکبار خط قرمزش را رد کرده‌ام و دقیقا جایی رد کردم که فکر نمی کردم اصلا برایش مهم باشد.حرفم که تمام شد، انقدر عصبانی شد که وسط اتوبان نیایش، نرسیده به سئول گفت بزن کنار من پیاده می‌شم. قبلش فقط از من پرسیده بود حالا که الف یک دوست دختر تازه هم دارد و اینجور که من حس کرده‌ام این مساله دارد ناراحتت می‌کند می‌خواهی چکار کنی؟ گفتم صبر می‌کنم تا یکی از مارا انتخاب کند. گفت نمی‌تونم تحملت کنم، لطفا نگه دار. مثل فیلمهای سینمایی زدم کنار و پیاده شد.مادرم در آینه ماشین من کوچک و کوچکتر شد و رفت. از دستم عصبانی بود چون معتقد بود دارم غرورم را عمدی زیر پا می‌گذارم. خط قرمز مادرم تحقیر نشدن من بود و این یکی از آخرین چیزهایی بود که فکر می‌کردم بتواند اینهمه عصبانیش کند. ظاهرا برایش مهم نیست من چه غلطی می‌کنم ولی خیلی برایش مهم است که هرکاری می‌کنم در راستای تقویت خودم بکنم، نه در راستای تحقیر و آنقدر اغراق شده پایمال نشدن غرور من برایش مهم است که از ماشینم پیاده می‌شود چون نمی‌تواند کسی که مرا تحقیر کرده تحمل کند و آن دفعه دست برقضا تحقیر کننده هم خود من بودم.
به مادرم گفتم من عاشق آن شهرم اگر بتوانم سالی هزاربار می‌روم. گفت چطور قهوه و غذا سفارش می‌دهی وقتی زبانشان را بلد نیستی؟ گفتم با ایما و اشاره یا گاهی از کسی یا همراهی می‌خواهم که برایم سالاد بدون گوشت یا تخته نون و پنیر سفارش بدهد. گفت یعنی وابسته کامل، درست مثل یک بی‌سواد. گفتم تقریبا. باخنده گفتم سفارش دادن که خوب است، اعداد را تا ده بلدم و قیمت را هم اگر شفاهی بگویند، پول را هم می‌گیرم کف دستم تا هرچقدر که شده را از کف دستم بردارند. گفت بازهم می‌خواهی بروی؟ گفتم خیلی. من عاشق آن شهرم. فقط دلم می‌خواهد آنجا بروم. همین شد که الان روی میزم پراست از کتابهای آموزش زبان و سی‌دی و مخلفات که از ایران برایم فرستاده. فکر کنم دوباره خیلی منقلب شده از اینکه حس کرده من در سفارش دادن نان و پنیرم دچار وابستگی شده‌ام و از نظر او خودتحقیرکنان حداکثر دوازده بار به صندلی روبرویی گفته‌ام کدام این سالادها گوشت ندارد؟

و اگر باقی را بفهمد تمام اتوبانهای شهرش را پیاده گز خواهد کرد.

وقتی حداقل یک نقشت را خوب بازی کرده باشی

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : اسفند ۲۹م, ۱۳۹۲

من امروز آدم گهی بودم، خیلی گه. دلم می‌خواست اینجا نباشم، شاید چون دلم می‌خواست پیش خانواده باشم، پیش آیدین. از بیرون معلوم نبود ولی آنها که انقدر نزدیکند که درونم را دیدند متاسفانه فهمیدند چقدر ننر و لوس هستم. من از خودم و مکانم راضی نبودم ولی امروز روز بچه‌ بود. روز عید مال بچه‌ باید باشه کلا. با اینکه کار داشتم از صبح خانه بودیم. باهم صبحانه خوردیم من درحال صبحانه خوردم با تورنتو-هایدرو دعوا کردم. باهم رفتیم حمام و آب بازی کردیم .بهش یاد دادم چطور زیر دوش با دهنش فواره درست کند. من با حوله جواب ایمیل رییسم را دادم. باهم مو خشک کردیم. لباس سفید پوشیدیم و من تا دوازده و پنجاه دقیقه کار کردم و با هم تحویل کردیم.چهل دلار پول نو از لای کتاب بهش عیدی دادم و از اینکه دوتا پول دارد خیلی بالا و پایین پرید. لباس پلوخوری برتن، رفتیم با پول عیدیش برای خودش لگو خرید، رفتیم شرکت من و یک ساعتی که من باید کاری را تمام می کردم را او لگو بازی کرد. کنار میزم ایستاده بود و هربار که می‌پرسیدم کمک نمی‌خوای، می‌گفت نه تو کمک نمی‌خوای؟

بعد از کار باهم رفتیم غذا خوردیم. من آبجو و پسرک پیتزا. بین آبجو خوردن مدام نوشتم چقدر دلم می خواست آنجا بودم و وقتی موبایل را زمین گذاشتم بی‌اینکه ببیند اشکم را پاک کردم. برای اینکه حس نکند چه معاشر خسته‌ کننده‌ای هستم، چند قصه در مورد گوز ناخواسته تعریف کردم و خیلی خندید. حتی از زور خنده یکبار کوبید روی میز.بعد پیاده رفتیم عید دیدنی. با اینکه سرم گرم بود و کفشم پاشنه‌دار و دستم پراز کیسه لگو وقتی گفت مسابقه بدهیم، گفتم بدهیم و شروع کردیم دویدن. اینبار عمدا کند ندویدم که ببرد، ولی برد. حرف زدن با نگار و شادان با غر و گاهی با رغبت با لگوهایش برایش جرثقیل درست کردم. دوبارهم رشته کلام از دست آدم ننری که امروز بودم دررفت و مادر گهی شدم ولی زود خودم را جمع کردم. برگشتی رفتیم کتابهایی که مادرم برای جفتمان فرستاده بود را گرفتیم. کتابها بوی خانه را می‌دادند. ساعت هشت در قطار کنار هم نشسته بودیم. دستش را انداخته بود دور گردنم ومن که خیلی پایین رفته بودم که همقدش باشم، برایش قصه من و بابام می‌خواندم. یک جای داستان بابای قصه کلی سنگ جمع کرده بود برای پسرش که صبح که می‌خواهد سنگ پرت کند در آب سنگ کم نیاورد. گفتم می‌بینی چه بابای خوبی داره، گفت آره مثل تو.

عید شد.

زنی که نمی‌دانست خطوط موازی فقط در بی‌نهایت به یکدیگر می‌رسند

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : اسفند ۲۶م, ۱۳۹۲

زن گفت در دنیای موازی من جای دیگری زندگی می‌کنم. در شهر دیگری. در خانه دیگری. با مرد دیگری.کار دیگری دارم. در دنیای موازی خانه‌ام کوچک است و قدیمی، ماشین ندارم و دو چتر دسته کوتاه و دسته بلند دارم. دوستان دیگری دارم. آدمهای دیگری را آخر هفته‌ها می‌بینم و برای بچه‌های دیگری کتاب کادو می‌خرم. در دنیایی موازی مرد همیشه دیرتر از من به خانه برمی‌گردد، خسته‌تر . در دنیایی موازی مرد که می‌رسد شام حاضر است و مرد دستپختم را دوست دارد.  زن گفت در دنیای موازی اینجا، جایی با زمانی متفاوت،هوایی متفاوت و صدای خودرو امداد متفاوت پشت پنجره من موقع شام همه اتفاقات خنده‌دار آنروز مسیر کار را برای مرد تعریف می‌کنم و او با دهان بسته می‌خندد. در دنیایی موازی هردو بعد از شام چیزی می‌خوانیم و شراب می‌نوشیم و چیزی می‌بینیم. در دنیای موازی بارها و بارها سرم را روی پای مرد جابه‌جا می‌کنم تا جای راحت سرم را پیدا کنم و احتمالا آخرین حرفی که می‌شنوم بجای صدای کش آمدن دیوار، شب بخیر عزیزم مرد است.

زن گفت البته در همین دنیا هم من  هرشب با مرد تلاقی می‌کنم. هرشب او بی‌آنکه بداند زنی که از همه مردان جهان دیرتر می‌خوابد وقتی خواب است می‌خزد توی توی تختش و دست مرد را می‌کشد رویش . هرشب تکیه می‌کند به مرد و سعی می‌کند نفس کشیدنش را با آهنگ نفس کشیدنش هماهنگ کند.زن گفت هرشب وقتی می‌خوابم می‌گویم شب بخیر عزیزم ولی شب بخیر عزیزم من در آسمان می‌ماند و او چندساعت بعد آنرا خواهد شنید. وقتی بیدار می‌شود بی‌آنکه بداند دیشب زنی از دنیایی موازی که او حتی از بودنش خبر ندارد تا صبح سرش را به پشت او چسبانده و بین گرمای بازدم خودش و تجسمی از گرمای تن او خوابیده است.

به زن گفتم شراب دوم را هم می‌خوری. گفت نه  باید بروم مرد منتظرم است. گفتم تو واقعا  اینطور فکر می‌کنی؟

TTC= Toronto Torture Commission

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : اسفند ۲۴م, ۱۳۹۲

 

world-subways

شهر تورنتو یکی از خنده‌دارترین سیستم‌های مترو زیر زمینی را دارد. طبعا همه متروهای جهان را از نزدیک ندیده‌ام ولی درقیاس باهمین چند شهری که دیده‌ام چیز خیلی خنده داری است. تورنتو شهر بزرگیست و از نظر جمعیت چهارمین شهر بزرگ آمریکایی شمالی‌است و به سبک لوس‌آنجلس هم نه آنقدر هوای خوبی دارد که بشود گفت به درک که مترویش انقدر بد است می‌پریم پشت بنزمان و نه آنقدر اتوبان ۱۲ بانده عریض دارد. یعنی منطق حکم می‌کند که شهر در زیر زمین حرکت کند. وضع جوری است که  برای خنده عکس نقشه مترو تورنتو را می‌زنند کنار عکس قطارزیرزمینی پاریس و نیویورک و این خودش می‌شود یکجور کاریکاتور و همه می خندیم. مشکل فقط این نیست که کلا سه تا خط دارد که یکیشان از هم از یک ناکجا می‌رود به یک ناکجای دیگرکه فکر کنم کلی فکر کرده‌اند کجا خط مترو بکشیم که آدم زیاد نباشد اذیت بشویمَ محل عبورمرور نباشد که ترافیک بشود در طول احداث تونل، خانه وساختمان زیاد در آن منظقه نباشد که به فاضلاب و سیم نخوریم آن زیر و نتیجه شده خطی که برهوت را به آی.کی.آ وصل می‌کند و این خط  که من بارها شاهد تارعنکبوت بستن در ورودی ایستگاه بزاریِن‌ش بوده‌ام هم مشکل من نیست. مشکل اصلی روش مدیریت این سه  لاخ – واحد شمارش تار مو-  قطار است.

همه جای دنیا فیلم می‌گیرند از قطار زیر زمینی با دورتند پخشش می کنند و این می‌شود تعریف جهان مدرن درگیر سرعت و … از مترو تورنتو می‌شود فیلم گرفت با دور تند پخش کرد و این بشود تصویر زندگی مانکها در تبت. قطار همه دنیا مظهر دینامیک است مال ما استاتیک. دیروز مسیری که پیاده‌ش یک ساعت طول می‌کشد را با مترو ظرف ۵۰ دقیقه رفتم. این رکورد خیلی جالبی است و جدی هیچ وسیله نقیله دست ساز بشر نمی‌تواند این رکورد را بشکندَ مگر دوچرخه ثابت. همیشه همه‌چیز با یک اتفاق کوچک شروع می‌شود. مثلا می گویند «‌در ایستگاه دیویس ویل بعلت بارندگی سیستم برقی قطار دچار مشکل شده» اینکه تورنتو مهد نزولات جوی – ای بری زیر گل نزولات جوی – است آدم را بفکر می‌برد که مگه اون موقع که این قطار را می‌کشیدید اینجا ریاض بوده که سیستمش عایق بندی نشده و الان برف/بارون سیستم را از کار می‌اندازد ولی خب اصلا وارد این مقوله نمی‌شویم چون بنده سوادش را ندارم و مهندسان لابد خواهند گفت هیچم اینطور نیست. چیزی می‌بارد و چیزی از کار می‌افتد و قطارها کند می‌شوند. یکی در بلندگو مدام تکرار می کند بخاطر مشکل تکنیکی خط یک یانگ کمی کندتر از معمول حرکت خواهند کرد. تلاش برای برگرداندن اوضاع به حالت عادی ادامه دارد. اوضاع ولی هیچوقت عادی نخواهد شد. انقدر تلاش طول می‌کشد که مسافران بدنفسِ قندپایین صبحگاهی دانه دانه غش خواهند کرد. از اینجا به بعد رباتی که تازه استخدام شرکت مترو شده است با صدای رباتیش می‌گوید «قطارخط یک  یانگ  در ایستگاه لارنس بعلت مشکل یکی از مسافران متوقف شده است. تلاش برای برگرداندن اوضاع به حالت عادی ادامه دارد. بابت تاخیر از شما معذرت می‌خواهیم» . غش مسافران گیرکرده در بازدم و بادشکم همشهریانشان ایستگاه به ایستگاه می‌رود. هرقطاری یک غشی می‌دهد و ربات مدام از ما معذرت می‌خواهد. تاچند ماه پیش یک آدم واقعی پیام عذرخواهی را می خواند ولی  انقدر تعداد معذرتهایی که باید در طول دوساعت می‌خواست زیاد بود که بعلت تحلیل عزت نفس بستری شد در تیمارستان. مرد معذرت‌خواه تی.تی.سی ته صدایش شرمنده بود ولی خب ربات ذره‌ای شرمنده نیست که ما بیست دقیقه است که خسته سرپا ایستاده‌ایم. ربات به تخم استیلش است که ما گیرکرده‌ایم زیر زمین و نه راه پس داریم و نه راه پیش. فرق دیگر مرد معذرت خواه و ربات این است که مرد نمی‌گفت خط یک یانگ. یانگ فقط یک خط دارد. مترو هم که کلا سه خط دارد. مرد می‌دانست که در خط سه که کسی نیست. خط دو هم اگر دارد راه می‌رود لابد آدمهای تویش می‌دانند که از آنها کسی معذرت نمی‌خواهد. خط دیگری هم که نداریم. ربات ولی چنان می‌گوید خط یک که غریبه‌ها فکر می‌کنند تعداد خطها به بینهایت میل می‌کند. من از مرد خوش اخلاق باجه ایستگا سنت کلر پرسیدم «دیوید این خط یک خط یک گفتن چیه موضوعش؟ » گفت تا سال ۲۰۵۴ قرار است کلی خط به مترو اضافه شود و خوب نمی‌خواهند آن موقع دوباره صدای ربات را ضبط کنند. به زانو درآمدم از این همه آینده نگری.

همه محاسن سه خط بالا به کنار، قطار زیرزمینی تورنتو هرجا که زیر زمین باشد آنتن دهی موبایل ندارد. یعنی اگر گیر کرده باشید در سیاهی بی‌نهایت بین لارنس تا یورک میلز و بچه در مهدکودک داشته باشید هیچ راهی نیست که تماس بگیرید و بگویید مادر بچه در خط یک گیر کرده است.خودش که عاجز است ولی  تلاش برای عادی کردن اوضاع ادامه دارد. یکجور خوبی قطعی از جهان. قطع و عاجزو تسلیم. فقط باید میله را بگیری و صبر کنی. فکر نمی کنم هیچ موسسه و مسلک اسپیرچوالی اعضایش را به این خوبی تعلیم داده باشد که مترو تورنتو مارا تعلیم داده. ما صبر، خودداری، درونگرایی و عجز و تسلیم  را روزی ۵۰ دقیقه عملا  تجربه می‌کنیم. همیشه وقتی درباز می‌شود یا رییسی منتظرمان است یا بچه‌ای، هیچوقت فرصت نمی‌شود بایستیم و به قطار سنگ بزنیم. همدیگر را هل می‌دهیم و می‌دویم.

پ.ن.میدانم متن بالا برای کسانی که تورنتو زندگی نمی‌کنند معنی ندارد ولی چون تورنتو بهترین شهر کانادا در زمینه حمل و نقل عمومی شده فکر کردم حتما باید چیزی از بهترین سیستم بنویسم.

http://www.blogto.com/city/2014/03/toronto_ranked_best_in_canada_for_public_transit_really/

 

کاش قبل از اینکه دندانهایم عاریه شود، موج مکزیکی بزنم.

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : اسفند ۱۹م, ۱۳۹۲

یک آشنا خانوادگی داشتیم که هرچندوقت یکبار به همه یادآوری می‌کرد که «شما برای ایجاد رابطه  و نفس ازدواج، ازدواج کرده‌اید، من برای سکس بی‌خطر و همیشه مهیا آنطرف تخت». جوری بادقت هم توضیح می‌داد که دیرگیرترین آدم جمع هم بالاخره متوجه می‌شد که مهندس فلانی اگر می‌توانست از سکس بگذرد  یا اسبابش را ببرد، می‌رفت غاری چیزی گوشه عزلت اختیار می‌کرد. همسرش هم البته خیلی ذوق می‌کرد از این جمله و همیشه جوری می‌خندید که آدم حس می‌کرد او هم برای سکس مهیا آنطرف دیگر تخت ازدواج کرده است.

حکایت مهندس و ازدواج، حکایت من است و ورزش. من ذاتا ورزشکار نیستم ولی ورزیده شدن را خیلی دوست دارم. با اینکه همه عمر یک ورزشی کرده‌ام ولی  فرق من با ورزشکاران واقعی این است که اگر روزی دستگاهی اختراع شود که من را که روی مبل لم داده‌ام و قهوه می‌خورم بورزاند احتمالا چهارگوشه ورزشگاه رو می‌بوسم و همان روی مبل فرم دلخواهم را می‌گیرم. فکر کنید دارید قهوه می‌خورید دستگاه بگه دست رو بده بالا می‌خوام لاو-هندلت رو سفت کنم. یک کم غر بزنی و یکوری شی و مجله ازدواج آنجلینا و برد ورق بزنی و دستگاه عضلاتت را بدون مزاحم تو شدن ورزش بدهد.  از تجسم همچین دستگاهی کیف می‌کنم ولی احتمالا ورزشکاران واقعی هردستگاهی که اختراع شود  خود ورزششان می‌آید. دلشان رقابت و بازی می‌خواهد. من به ورزش مثل قهوه صبحم، معتادم، اگر سرروز معین ورزش نکنم حس می‌کنم مریض و خیلی بزرگ شده‌ام. بیماری و اضافه وزن بعد یک جلسه ورزش نکردن صرفا تلقین است، احتمالا من هم مثل مهندس از کل ورزش، فقط توی شلوار یک سایز پاییتر جاشدنش را دوست دارم.

دیروز دوست ورزشکار و ورزش دوستم که از هر فرصتی استفاده می‌کند برود روی سرش بالانس بزند یا برای تعطیلاتی که من هرثانیه‌اش را فقط حاضرم در کافه‌ یا باری در شهری غریب بنشینم و رهگذر نگاه کنم، می‌رود نپال و یک هفته ازقله بالا می‌رود، برایم تعریف کرد که دراین چندسال زندگی ورزشکاری‌اش یکبار زانویش در اسکی پیچ خورده چون داشته با نوع خاصی از اسنو بورد با سرعت زیاد می‌آمده پایین. خودش حالش خوب بود و داشت با هیجان درد زانویش را توضیح می‌داد که نه جمع جمع می‌شده نه بازبار و من که زانویم از تجسم زانویش درد گرفته بود تمام مدت فکر می‌کردم آخه چرا؟ چرا آدم باید بخاطر ورزش جایی از بدنش درد بگیرد. مگه زندگی  چند روز است که آدم ناخنش را بلند نکند که از صخره بالا برود یا  کلی لباس بپوشد برود سر قله سربخورد. تمام این تفکرات نشان می‌دهد گول ظاهر سه روز در هفته ورزش بکن خودم را نباید بخورم من ذاتا ورزشکار نیستم و از عالم ورزش به همین سطح باید بسنده کنم.

ورزشکار نبودنم به درک، من مخاطب ورزش هم نیستم. خیلیها را می‌شناسم که اصلا ورزشکار نیستند، روزی هم دوپاکت سیگار می‌کشند ولی مدام فوتبال نگاه می‌کنند. آنها هم یکجور از جنس مهندس آشناخانوادگی من‌اند که ازدواج را برای از سوراخ کلید دید زدنش دوست دارند. کیف می‌کنند بازیکن‌های توی زمین جونشون دربیاید و اینها اینور سیگار پشت سیگار، آبجو پشت آبجو، چیپس رو چیپس نگاهشان کنند. خیلی به زندگی آنها غبطه نمی‌خوردم تا یکجایی می‌خواندم آدمهایی که ورزش را برای دیدن دوست دارند کمتر سکته می‌کنند و کمتر از غیرطرفداران تیمهای ورزشی در معرض ابتلا به افسردگی هستند. طرفدار یک تیم ورزشی بودن مدام استرس و لذت القا می کند و این به بالانس روحی طرفدار روی مبل کمک می‌کند. آدم طرفدار انگار با برد و باخت خو می‌گیرد و هیچ بردی یا باختی برایش نهایت نیست. (جان من جمله قبل را برندارید بنویسید زیرعکسم که دست زیر چونه زدم، قاطی جملات بزرگان همخوان کنید. جک بود. ) قرارنبود طرفدار تیمی باشم ولی وقتی پای سلامتی وسط است من نباید عقب بمانم. رفتم دوباره جستجو کردم برای یکی که تابه حال طرفدار هیچ چیزی نبوده و روی هیچ چیزی هم تعصب ندارد بهترین شروع برای طرفدار شدن چیست. نوشت فوتبال و این شد که من در تاریخ هفتم آوریل ۲۰۱۳ یک طرفدار فوتبال شدم. نمی‌‌شد فقط طرفدار تیم ملی بشوم چون کم بازی می‌کنند و سلامتی من به خطر می‌افتاد برای همین یک تیم باشگاهی هم پیدا کردم که طرفدارش بشوم. درمورد تیمم مطالعه کردم. حتی رفتم ته و توی روابطشان را هم درآوردم و چندتا خوش استیلشان را در اینستاگرام فالو هم می‌کنم. برای اینکه بفهمم تیمم کی دارد موفق می‌شود و باید شاد باشم و کی بکوبم روی میز و فاک فاک کنم، اصول اولیه فوتبال را هم خواندم.روم نمی‌شد از کسی بپرسم ولی هرجور بود فهمیدم پنالتی با آفساید فرق دارد و هر تیم داخل زمین فقط یک دروازه بان دارد. ضمنا شما می‌دانستید وسط بازی جای تیمها روی زمین عوض می‌شود؟‌خیلی جالب است نه؟ من یک طرفدار زاده شده از شبکه‌های اجتماهی هستم پس صفحه تیمم را در فیس بوک لایک زدم و در یوتیوب کلی گلهای تاریخی تیمم را نگاه کردم. از تابستان که مطالعاتم را شروع کرده‌ام وجای کافه بعضا بار انگلیسی می‌روم که فوتبال ببینم پیشرفتم عالی بوده. همین که می‌دانم تمام بازی‌های مساوی جهان به پنالتی نمی‌کشد خیلی پیشرفت است. درهرحال دو ماه پیش متوجه شدم که  از نظر تئوری آنقدر ردیفم که بفهمم این گلی که زده شده به نفع ماست یا به ضرر ما و خب حالا اجازه دارم که بیایم وسط زمین تماشگر بودن.

باور کنید ویلون یاد گرفتن سر ۶۰ سالگی احتمالا راحتتر از در سن بالا طرفدار یک تیم فوتبال شدن است. بازیهای تیم ملی کشورهای درست حسابی معمولا با سروصدا اعلام می‌شوند ولی برای اینکه من راه بیافتم لازم است بازی‌های باشگاهی – نه فقط تیم خودم که کلی تیم دیگر -را هم ببینم. هیچ جا درست نمی‌نویسید کی کدام تیم با کدام تیم بازی دارد. تیمی که طرفدارش هستم را خودم می‌روم هرروز نگاه می‌کنم کی بازی دارد ولی باقی چی‌؟ یکجور انگار آدمها از کودکی می‌دانند که از یک جایی بفهمند بازی کجاست. یک شب کلی بابک را سوال پیچ کردم که بفهمم از کجا می‌فهمد جام باشگهای آلمان یا انگلیس کی، شروع می‌شود و کی با کی درچه زمان  بازی دارد. یکجور نگاهم می‌کرد انگار نمی‌دانست این دانش لدنی را چگونه باید برای من توضیح بدهد.شما نمی‌دانید ولی این فوتبال دوستها یکجوری همیشه می‌دانند کی تلویزیون را روشن کنند بازی ببیند. گفت خب سرچ کن. چیو سرچ کنم؟‌هزارتا تیمه. همش رو که نمی‌تونم سرچ کنم. حتما یک راه بهتری هم هست. امروز یک کار جدید به ذهنم رسید، رفتم کلی اکانت توییتر پیدا کردم که وظیفه‌شان این است توییت کنند «کی با کی بازی داره» یا «فوتبال شروع شد» . مدام خبرت می‌کنند.

فکر کنم طرفداری که از طرفداری فقط گردش خونش را دوست دارد دیگر آماده است که شروع کند به فوتبال دیدن.چیپسم را آوردم و دیدم هشت مارس آرسنال و اورتون بازی داشتند. این آخرین بازی بود که در اکانت کی فوتبال داره درموردش توییت شده بود و بعدش دیگر سکوت بود. نشسته‌ام زل زده‌ام به اکانت «فوتبال کی‌ شروع می‌شه» تا یک چیزی توییت کنند. بازی آخر خیلی وقت است که تمام شده‌است، دیدی طرفدار تازه‌کار به فوتبال هم دیر رسید.مهم نیست. بالاخره که توییت خواهند کرد. تازه طرفدار انقدر صبر خواهد کرد تا نوبت بازی دیدنش بشود.

از اون دفتر قدیمی

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : اسفند ۱۴م, ۱۳۹۲
فضای رویاهام و کابوس‌هام رو نمی‌تونم از هم تشخیص بدم. درهردوش در یک کافه روبروی اون پله‌ها نشستم. بیرون داره بارون می‌آد. دستام یخ کرده و قبلم تند می‌زنه.
تو رویاهام آخر خواب از پله‌ها بالا می‌آد و بغلم می‌کنه. تو کابوسهام شب می‌شه و از پله‌ها بالا نمی‌آد .

من به اقتصاد باختم

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : اسفند ۱۳م, ۱۳۹۲

همیشه موقع انجام کار به توانایی‌هام فکر می‌کنم. سعی می‌کنم حساب کنم با توانایی‌هایی که دارم چطور می‌تونم این کار را انجام بدهم. آدم جلو رفتن که باشی همیشه باید رو نقاط قوتت حساب کنی ولی یکروز هم می‌شه که برای انجام کاری هیچ نقطه قوتی نداری و ضعف تمامی و دست برقضا به گا هم رفتی و دیگه حتی نمی‌تونی انجامش هم ندی.یک روزهای مثل الان که می‌شینم تو کافه. زل می‌زنم به کتابی که دارم نمی‌خونم و فکر می‌کنم برای انجام اینکار با نقاط ضعفم چه کنم، با عجز‌هام، ناتوانمندی‌هام. کم پیش اومده بود در پروژه‌ای ناتوانمندی‌هام از توانایی‌هام بیشتر باشه. انگار  بود و نبودم در تمام کردن ماراتن باشه و درکمال ناباوری نه دست دارم و نه پا. به خط پایان رسیدنم فقط وقتی میسر می‌شه که این کسی که رو دوشش نشستم بدوه تا برسیم. فقط زبان و کلمه دارم. مدام التماسش می‌کنم که زمینم نگذاره و می‌بینم که داره خسته می‌شه، منم خب بیام پایین که نمی‌تونم بدوم. سالی یکبار انقدر از خودم متنفرم، از خودم که اینجور پراز عیب و ضعیفه.  دلم می‌خواد خط پایان رو ول کنم. بیام پایین و بخزم تا کنار زمین. به درک که همه از کنارم با سرعت باد خواهند دوید. من زل بزنم به ابرها و خلاص از حس رقابت یکطرفه  با دونده‌هایی که حتی از بودن رقیبی  به نام من خبر ندارند و فکر کنم یک حلزون با باقی زندگیش چیکار می‌تونه بکنه.

اسم پدرپسرشجاع در شناسنامه ایرج بود.

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : اسفند ۱۲م, ۱۳۹۲

برای نشان دادن فرق و ترک عمیق بین خانواده مادری و پدری‌ام  همین بس که خانواده مادرم به جای کلمه بابا از پاپا یا پدر استفاده می‌کردند و خانواده پدری من از کلمه آقام. من درفضای وسط این دوتا بزرگ شدم و بجای پاپا و ددی و آقا یا حتی بهروزجان صدا کردن پدرم، یکبار و برای همیشه گفتم بابا . اصلم خو گرفته با کلمات مامان و بابا. بابا کلمه ساده‌ایست و برازنده من ساده و پدر ساده و رابطه ساده من و بابام هم هست.جالب این است که  با اینکه ۳۵ سال بابا صدایش کردم ولی کماکان روزهایی که آن یک جفت کفش مجلسی‌ ایتالیایی‌ام را می‌پوشم در توییت‌هایم به بابام می‌گویم پدرم. به مادرم از اول گفتم مامان. خودش هیچوقت نخواست شهین جان، شهین یا عزیز خطاب بشود والا من نوکرش هم بودم و حتی اگر می خواست شهی جون هم صدایش می‌کردم  ولی ظاهرا خودش کلمه مامان را دوست داشته و من هم همانطور صدایش کردم که خودش خواسته. مامان و بابا کلمات خوبی هستند یک جور سادگی اولین بار که بچه زبان باز می‌کند را با خودشان دارند. درست است مثل مادرم مادر جاافتاده با دست و پایی نیستم ولی من هم دوست دارم مامان صدا شوم. گفته بودم که بچه تا سه سالگی به من گفت مامان و یکروز سرخود بجای مامان من را آیدا صدا کرد و الان یکسال و دو ماه است هرچه من به خودم می‌گویم مامان جان نریز زمین، یک بوس به مامان بده، بیا مامان کتاب بخونه برات، یکبار دیگه اینکارو کنی مامان ناراحت می‌شه، مامان مرد، مامان وقتی با تلفن حرف می‌زنه دوست نداره مدام بهش بگی مامان مامان –اون البته می‌گه آیدا آیدا- و مامان تورو خیلی دوست داره،  …، ولی بازبه من می‌گوید آیدا – جدی از سطح دغدغه خودم در اوضاع بحرانی کنونی شرمنده‌ام ولی شده خب

 . تا همین چند ماه پیش خیلی به ندرت بعضی از شبها که  کابوس می‌دید داد می‌زد مامان، که آن را هم دیگر نمی‌گوید. کابوس ببیند داد می‌زد آیدا یک هیولا و دوتا بدگای و یک اسکلت تو کمدن .

 دیشب دوستش آمده بود پیشش باهم بازی کنند. دوستش از در که تو آمد با آن صدای تودماغی-بم چهارساله‌ها به من گفت سلام مامان ایلیا .خیلی چسبید.سوال زیاد داشت و همان دوساعت بارها من را مامان ایلیا خطاب کرد : مامان ایلیا دستشویی هم دارین اینجا؟‌مامان ایلیا بنز بیشتر دوست داری یا هوندا؟ مامان ایلیا میشه من با خودم مسابقه کی زودتر غذاشو می‌خوره بدم؟ حتی دوباری وقتی نوبت چشم گذاشتن من بود و دلم ‌سوخت که بچه دوبرابر کالری می‌سوزاند وقتی داد می‌زند مامان ایلیا نیا، مامان ایلیا نیا. فکر کردم بهش بگم می‌تونی آیدا صدام کنی ولی نگفتم. دوست داشتم که مامان ایلیا صدا می‌شوم. احتمالا همان حال پدرپسرشجاع را داشتم که ذوب در فرزند شده بود و حتی کسی نمی‌دانست قبل از تولد پسرش اسمش چه بوده؟ تا ساعت هشت مامان ایلیا بودم. تا وقتی که پشت در قایم شدم و ایلیا و دوستش باهم دنبال من می‌گشتند. فکر کنم جای دور از ذهنی قایم شده بودم و کمی مضطرب شده بودند که پیدایم نمی‌کنند. شروع کردن صدا زدن من.  ایلیا داد می‌زد آیدا کجایی؟ و آن یکی داد می‌زد مامان ایلیا کجایی؟  ایلیا فکر کنم از این حجم احترام به مادر قایم شده‌اش خسته شد و به دوستش گفت : «اسمش آیداست، اسم مامانم آیداست.»

 هردو داد زدند آیدا کجایی، از پشت در درآمدم و قبل سک سک  سوختم و خب این مرحله هم تمام شد.

زنی که وقتی پالتو پوست خرس تن می‌کرد، شناگر ماهری می‌شد

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : اسفند ۴م, ۱۳۹۲

سه تا خانم سوار قطار بودند که یکیشون پالتو ‍پوست مشکی تنش بود. من جز دم روباهی که بعضیا از کلاهشون آویزون می‌کنند عمرا نمی‌تونم بفهمم پالتو پوستهای دیگه منبع جانورشون از کجاست. این چون سیاه و براق بود فکر کردم لابد پوست یک خرس سیاه بوده. زن گرمش بود و خودش را باد می‌زد. از نظر فیزیکی کاملا منطقی بود که گرمش باشد، چون خرسهای سیاه سوار قطار نمی‌شوند- با درود فراوان به آقای ب.قبادی که به ما یاد داد مدام فکر کنیم حیوانها را جز سینما دیگر کجاها راه نمی‌دهند- معمولا دمای قطار را برای آنها تنظیم نمی کنند و خب هوای ۲۳ درجه معمولا برای پوستشون گرمه و خب خانم پوست پوش هم گرمش می‌شد. چیزی به دوستش گفت و اشاره کرد  به پنجره‌ها و به زبانی که انگلیسی نبود جیغ زد. فکر کنم فحاشی کرد به طراح مترو زیرزمینی که عقلش نرسیده پنجره قطار باید باز هم بشود. من خودم یکبار که صندلی پشتی مستراح هواپیما نشسته بودم از اروپا تا کانادا فحش دادم به طراحان هواپیما که از برادران رایت پیروی نکردن و سقف هواپیما را بستند که من هربار خفه بشم وقتی یکی می‌رود مستراح. آدمی که دارد در لباس خرس مناطق سردسیر تصعید می‌شود، یا بوی گند مستراح هواپیما و پاستا کثاقتی که مهماندارها گرم می‌کنند، دیوانه‌اش کرده است، طبیعی است که منطق آیرودینامیکش باد در بدهد.

من کاری نداشتم جز نگاه کردن زنها، پس نگاهشان کردم. خانمی که پالتو ‍ پوست پوشیده بود بلند شد و پالتوش را درآورد. زیر پالتو یک ژاکت خیلی گرم کلفت تنش بود که رویش گله به گله خز دوخته بودند. خزهای کرم رنگ. چیزی که زیاد است حیوان کرم، برای همین نشد حدس بزنم چه جانوری روی ژاکتش تکه تکه شده بود، شتر، روباه یا کانگورو. ممکن بود خز مصنوعی باشد ولی زن انقدر همه چیزش پوست و گران و لویی ویتون بود که شک داشتم حاضر بشود خز موکتی بدوزد روی ژاکتش. از تصور زن که در دل روباهی و  روباهی که در دل خرسی اسیر آمده، من هم گرمم شد. زن کلافه بود از پالتو، حتی از دست گرفتنش. خودش ایستاد و پالتو را چهارتا کرد و گذاشت روی صندلی کناری. پالتو بعد از تا شدن تبدیل به یک متکای کلفت سیاه نرمی شده بود. دلم می‌خواست حالا که قطار گیر کرده است و تکان نمی‌خورد و من هم کتابم را نیاورده‌ام و نوازش کردن هم دوست دارم، بروم و با چشم بسته نازش کنم. حس کنم پالتو یک خرس است و من هم آمده‌ام باغ وحش. زن ژاکتش را هم درآورد. حیوانها حالا روی هم تلنبار شدند. دوستش ژاکت را برداشت و چیزهایی در وصفش گفت، قطار ظهر یکشنبه خلوت بود. دو زن دیگر جیغی از هیجان زدند که در فرهنگ ما مفهوم برو وسط برقص  و درزبان آنها گویا مفهوم بپوشش، بپوشش می‌داد. زن تصمیم گرفت ژاکت را امتحان کند برای همین روسری‌اش را باز کرد که با ژاکت  پوستدوزی شده دوستش تناقض نداشته باشد.کت خودش را درآورد و ژاکت را پوشید. هردو زن دیگر جیغ کشیدند که احتمالا یعنی چه بهت می‌آید. بعد پالتو را پوشید. ایستاد سرپا روبروی دوستانش. قطار خالی شده بود صحنه سالن مد. زنی که تا ده دقیقه قبل با چارقدی کوچک گره زده زیر چانه مظلوم نشسته بود حالا با پالتو خرسی با اقتدار راه می‌رفت و دوستانش برایش خوشحالی می‌کردند.انگار رضا شاه آمده باشد،موقع راه رفتن در مترو درحال حرکت قر مختصری هم به باسنش می‌داد. حتی من هم عزاداری برای مرگ روباه و خرس را کنارگذاشتم و  خوشحال بودم از بروز شخصیت دوم زن بعد از پوشیدن پوست خرس سیاه.

قطار رسید به ایستگاه اصلی و زنها باعجله و خنده بلند لباسها و عینک ها و کیفها را جابه‌جا کردند، زن چارقدپوش چارقدش را دوباره سرنکرد. با سر و صدا از قطار پیاده شدند. سکوت شد. فکر کنم روی هم ۲۱۰ سال سن داشتند

 

طفلکها نمی‌داستند که شاهشان شش سال دیگر می‌رود.می‌میرد.

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : اسفند ۴م, ۱۳۹۲

باید یک چیز بامزه بنویسم. نگفتند بامزه باشه ولی من اصرار دارم بامزه باشم. طبعا اونقدر که عطاران اصرار داره بامزه باشه من ندارم. درهرحال نمی‌تونم الان بامزه باشم.

دیشب اول خواب دیدم که ایستادم در حیاط کاخ نیاوران منتظرم که شاه را ببینم. خواب مزخرف واضحی بود در این حد که یکجای خواب روی دیوار یک فلش راهنمایی دیدم روش نوشته بود به طرف بارعام همایونی. کلی زن و مرد شیک با پالتو و پوست و کت شلوار هم بودند. خودم از نظر قروفر بدی نبودم. کفش پاشنه دار و پالتوی مشکی گران تنم کرده بود و کیف بند طلایی شانل هم داشتم که در عالم واقع ندارم وعمرا هم نخواهم داشت. همه مارا سوارکردند گفتند همایونی در کاخ سعدآباد سخنرانی خواهند کرد و برای انتقال شما اتوبوسهایی از اینجا به سعدآباد خواهد رفت. تو خوابم پالتو پوستی‌ها می‌دویدند سمت اتوبسهای تی‌بی‌تی. خانم فرنگی طورهای کلاهی و مردهایی با کت دم دار. من ولی کند و بی‌علاقه راه می‌رفتم که نشون بدم اطلاح طلبم فکر کنم. سوار شدیم و اتوبوس راه افتاد. همه خیابانها پراز پیکان سفید بود. پراز زن و مردهایی با شلوارهای دمپا گشاد و عینکهای بزرگ. عین عکسهایی که شماها مدام با عنوان چی بودیم و چی شدیم همخوان می‌کنید. از خانم کناریم پرسیدم چه سالیه الان؟ گفت پنجاه و یک. زمستان هم بود. فکر کردم چه جالب داییم الان باید شش ماه باشه. اصلا تعجب نکردم که من چه گهی می‌خورم در اتوبوسی شش سال قبل از تولدم قاطی شاه پرستها؟ می‌خواستم از پیکان‌ها و چرخ‌دستی‌های لبویی عکس بگیرم براتون اینستاگرام کنم ولی یادم افتاد که سال ۵۱ است و من موبایل و دوربین ندارم. به نظرم خیلی تو خواب عاقل بودم و از کارگردانی خوب خودم در خواب لذت بردم. اتوبوس که سربالایی سعدآباد را رفت بالا دقت کردم ببینم مدرسه فراست  سال ۵۱ چه شکلی بوده  ولی هیچی یادم نیست. نه مدرسه را دیدم و نه شاه را.

از خواب شاه بیدار شدم ولی الان که فکر می‌کنم می‌بینم احتمالا بیدار نشدم. درخواب از خواب شاهی خودم بیدار شدم. جایی بودم سرفازیک شهرک غرب. خانه‌های ایران زمین مثل خانه‌های آمریکایی شمالی دیوار نداشت و با شمشاد از هم جدا شده بود. دم یک خانه ایستاده بودم. هوا تاریک بود. آنطرف پنجره زن و مردی که خیلی دوستش داشتم باهم خوابیده بودند. مرد داشت مدام کانال عوض می‌کرد و زن مرد را می‌بوسید. مرد بی‌تفاوت بود و من خوشحال بودم ولی مرد دست آخر بیخیال تلویزیون شد و دیگر بی‌تفاوت نبود. من همه چیز را دیدم، با جزییاتی عجیب و دردناک. آنها خوابیدند و من ایستاده بودم. درخواب نه سردم بود نه حالم بد بود نه هیچی.همه جا خلوت بود و دلم می‌خواست از یکی بپرسم الان چه سالی است. امیدوار بودم ۷۵باشد. صبح شد فکر کنم چون مرد با سینی صبحانه و آب پرتقال تازه به اتاق آمد. ترسیدم من را ببیند و فرار کردم. سوار پاترولم شدم و با گریه گاز دادم. دنده که عوض می‌کردم یادم افتاد که من هیچوقت پاترول نداشته‌ام.از همین جا فهمیدم که خوابم . خیالم راحت شد و دیگر هیچی یادم نیست . احتمالا خوابیدم.

باید یک چیز بامزه بنویسم. نگفته‌اند بامزه باشد ولی من اصرار دارم بامزه باشم. من اصرار دارم در تمام شرایط  زندگی بامزه باشم. اینبار ولی نمی‌توانم. شاید بهتر باشد برای بامزه بودن به حرف آقای مشایخی گوش کنم و از چنار پایین بپرم.

سکه صدبرگ

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : بهمن ۳۰م, ۱۳۹۲

بی‌گنجی را نمی‌تونم قاطی چس‌ناله‌های مهاجرت قالب کنم چون فکر کنم خیلی‌ از آدمهای شکل من حتی در ایران هم بی‌گنجند.  از گنج منظورم اموال ارزشمند است. همان چیزهایی که مادرم بخاطرش چهل جور قفل و نرده کشویی  به در خانه‌اش می‌زند. البته مادرم هم چیز ارزشمندی ندارد فکر کنم بیشتر نگران این است که دزد این چیزی نداشتن را نداند و بیاید داخل خانه و بعد مجبور بشوند باهم چشم تو چشم بشوند. مادرم امروز چیزی ندارد، یا شاید هم دارد و رو نمی کند ولی مطمئنم وقتی همسن من بود داشت. یادم می‌آید سکه داشت، کلی سکه که وقتی من هفت ساله بودم دزد برد و مادرم افسردگی مالباختگی بعد از دزدی گرفت. یادم هست که روی مبل زیر دیوار آجری خوشگل خانه یوسف‌آباد نشسته بود و اشک می‌ریخت و من معذب بودم که بیشتر حواسم به کارتون ساعت پنج است تا به اشکهای او. یادم است دلش می‌خواست هرکس را که می‌گوید همین که خودتون سالمید را با شات گان بزند ولی خب شات گان هم نداشت. هیچ چیز ارزشمندی نداشت، همه را دزد از جعبه‌ای که در هزار سوراخ در میزتوالتش قایم کرده بود، برده بود. آگاهی و آیینه بین هم نتوانستند دزد را پیدا کنند. بحثم دزد نبود ضمنا، بحثم مالک فرش و نقره و طلا بودن بود. مالک چیزی بودن که بشود ارزشمند خطابش کرد و جاندار هم نباشد.من جاندار ارزشمند که گنج‌هایم حساب می‌شوند دارنم و متاسفانه آنها را نمی‌توانم در قفل و کلون بگذارم که دزد نبردشان یا خودشان نروند، والا شک نکنید که می‌گذاشتم، برای همین دوباره برمی‌گردم سر اموال ارزشمند دنیوی که من ندارم.حداقل تا چند روز پیش فکر می‌کردم ندارم. من از دار دنیا یک لپ‌تاپ و آیفون دارم که شرکت برایم خریده و خب اگر ببرند یکی دیگر هم می‌خرند. مبل و صندلی کهنه را که دزد نمی‌برد، فرشی هم ندارم. یک قالیچه کوچک دارم که دزد اگر ببرد باید اول ببردش قالی‌شویی: این هفتاد دلار. بعد به مال‌خرهای فرش طرح ماهی نشناس جین و فینچ بفروشد لابد ۲۰۰ دلار. دزدهای کانادایی که مثل باقی کانادایی ها ام.بی.ای دارند لابد مغز خر نخورده‌اند بابت صدوسی‌دلار ریسک کنند. ضمنا طلا هم ندارم. دریغ از یک حلقه یا پشت گوشواره حتی. مالک هیچ نوع سنگ یا فلز ارزشمندی نیستم، یک سری گردنبند دارم که فقط به نظر خودم زیبا هستند و معمولا جنسشان یک آلیاژی است که طی مرور زمان بوی میله مینی بوس می‌گیرد و می‌شورمشان و دوباره آویزانشان می‌کنم. معمولا اگر در خانه را قفل می‌کنم مال این است که از دزد رودروایستی دارم نه اینکه فکر می‌کنم دزد ممکن است خانه من بیاد. فقط کتاب دارم. تا دلتان بخواهد کتاب دارم ولی از ته دل مطمئنم دزد کتاب نمی‌برد. کتاب سنگین است و ارزش مالی هم ندارد. اولش فکر کردم چون مهاجرم جنس ارزشمند ندارم ولی نباید این باشد. من اگر ایران هم بودم طلا نداشتم، چون هیچوقت نداشته‌ام، فرشم هم همین قالیچه کوچک می‌شد و کماکان همینقدر یک لاقبا و درخانه قفل نکن می‌ماندم. بعد فکر کردم کانادایی شدن من را بدون اموال ارزشمند بارآورده، ولی کانادایی‌ها هم گنج دارند. همین رابرت همسایه قبلی مگر نبود، همان که ۴۰ سال پیش آمده بود خانه بغلی، آن موقع که این محله ییلاق تورنتو بوده و هنوز به عادت آن سالها با کلاه حصیری می‌گشت و هرچه من و جورج می‌خندیدیم که الاغ اینجا ویلا نیست که با کلاه حصیری می‌گردی، باز می‌گشت. تا اینکه خانه‌اش را دزد زد و همه جواهرات زنش و کلکسیون کنیاکش را دزد برد. آنجور که خودش می‌گفت خیلی کنیاک‌های گرانی داشته. رابرت بعدش رفت جایی بعد از کوبورگ که بتواند کلاه حصیری بگذارد و درخانه‌اش را هم قفل نکند. هرچند که من کماکان درخانه را قفل نمی‌کنم چون فکر می‌کنم من که چیزی ندارم و دزد هم حتما این را می‌داند.

تا دیروز که توکا اس.ام.اس زد که دفترچه طراحی که شش سال پیش بهت دادم را می‌دی اسکن کنم. دلم ریخت. یادم افتاد دفتر را خیلی وقت است ندیده‌ام. اصل طراحی‌های شهرباریک دراین دفتر بود. با دستخط توکا کنارشان و کلی آدمهای کافه‌های تهران.یادگاری ارزشمندی از تجربه کتاب اول و تقریبا ارزشمندترین چیزی که می‌شد من داشته باشم. یادم بود خانه قبلی که بودم زیر تختم قایمش کرده بودم، سه سال پیش اینجا که آمدم نگذاشتمش در کتابخانه از ترس اینکه مهمان مستی برش دارد و خرابش کند. زیر تختم هم نگذاشتم چون بچه تازه به خزیدن افتاده بود و هرچیزی که زیر هرچیزی بود را برمی‌داشت و یا می‌خورد یا تکه تکه می‌کرد. یادم نبود دفتر کجاست. سراسیمه کلمه غلو شده‌ای است ولی نیم‌سراسیمه خانه که رسیدم شروع کردم به گشتن.برای آدمی که چیز ارزشمند ندارد پیدا کردن چیز ارزشمند در خانه کار سختی است چون جای مخصوص اشیا ارزشمند در خانه ندارد. بقول مرحوم مادربزرگم «بَه یِرَه» ندارم. همه اموال ارزشمند من در کیف پاسپورتم است، یک سری کاغذ و کارت، ولی  دفتر بزرگ بود نمی‌شد در کیف پاسپورتم باشد. تمام خانه را گشتم. آخرسر ته کمد لباسهای نپوش زیر کلی رومیزی و ژاکت پیدایش کردم  دفترم در عجیبترین جای ممکن بود. در یک کیسه پیچیده لای کاغذ طراحی و کنار اولین کفش چرمی وکلاه بچه و شلیته کوتاه جده جده بزرگم و قراردادخانه. همین، تمام اموال ارزشمندم در این کیسه بودند. گویا آنقدرها هم که فکر می‌کنم یک لاقبا نیستم. از فردا یا می‌روم پیش رابرت یا من هم درخانه را قفل خواهم کرد.

 

تجربه‌های قسمت نکردنی

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : بهمن ۲۸م, ۱۳۹۲

 

روز بیستم ماه ژوئن ۱۹۸۴، خبرنگار شبکه جغرافیای ملی مقیم درهونولولو از روبا کایولانی، تنها بازمانده آتشفشان ماه مارس ۱۹۸۴ مونا لوئا که وقتی ماشینش بین گدازه‌ها گیرکرده بود، با اتکا به تدبیر و صبر توانسته بود دوماه در دود، حرارت بالا و خاکستر دوام بیاورد تا زمین آنقدر سردبشود که بتواند خودش را نجات بدهد، پرسید:

«آقای کایولانی، این توانایی بزرگی است که شما ناخواسته و با داشتن کوچکترین دانشی در زمینه زنده ماندن در میان گدازه‌ها توانستید مرگ را شکست بدهید و با وجود سوختگی خیلی زیادی که هنوز هم درگیر درمانش هستید، زنده بمانید. آیا به فکر این هستید که تجربه‌تان را با مردمی که نزدیک آتشفشانها زندگی می‌کنند قسمت کنید تا اگر آنها هم در شرایط مشابه گرفتار شدند بتوانند از تجارب شما برای زنده ماندن استفاده کنند»

روبا کایولانی دستان باند پیچی شده اش را بالا آورد، یک دقیقه در برابر دوربین خبرنگار چشم آبی، جیسون مک دنیلز، سرفه کرد و با صدایی سوخته از استنشاق طولانی مدت دودهای حاوی گوگرد رو به دوربین گفت «هیچ تجربه‌ای به درد شما نخواهد خورد. تنها توصیه من این است که از زندگی در کنار آتشفشان دوری کنید»

البته همه ما می‌دانیم کسی که یکبار در هاوایی زندگی کرده باشد قادر به زندگی در هیچ‌جای دیگر این کره خاکی نیست و  آقای روبا کایولانی هم تا سال ۲۰۰۶ که براثر تصادف رانندگی در جاده کناره جزیره مرد، در هونولولو زندگی کرد و اسم دختر دومش را هم مونا لوئا گذاشت.