حلقه آخر زنجیر

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : خرداد ۳۱م, ۱۳۹۳

هزارسال پیش، هزار فرسخ آنطرفتر، گردنبند را تو برایم بستی. قرار نبود موقع حاضر شدنم آنجا باشی، قرار نبود کسی بداند تو آنجایی ولی بودی و من هرچه پوشیدم را مرحله به مرحله نشانت دادم و گفتی خوب است. به گردنبند که رسید هول بودم و بسته نمی‌شد. آمدم جلویت ایستادم که کنار پنجره سیگار می‌کشیدی. گفتم می‌بندی؟ سیگار را نگه داشتی  بین لبهایت و پرسیدی به کدام حلقه؟ گفتم سومی. گردنبند را بستی، گفتم تنگ است و دوباره بازش کردی و بستی تا گفتم اندازه شد. گفتی آخری، همیشه به حلقه آخری ببند پس، با حوصله و آرام گردنبند را بستی. من در عوض عجله داشتم و گفتم خب. نفس گرمت خورد پشت گردنم. داغ شد.  وقت نبود برای داغ شدن گردن.  برگشتم با عجله گفتم لباسم خوبه؟‌ سه قدم هم عقب رفتم. گفتی خیلی و رفتیم که رفتیم.  تمام آن شب حداقل ده متر فاصله بود بین دستانت و گردنبند، و ده مترهم  فاصله بین لبهایت و من. هربار از دور نگاهت کردم جای گردنبند روی گردنم سوخت.  سالها گذشت و مهم نیست که بعدها فاصله دستانت و گردنبند شد ده هزار کیلومتر و فاصله لبهات و من یکسال نوری، ولی هنوز هربار گردنبند را می‌بندم چیزی مثل آب داغ از مهره گردنم می‌ریزد پایین. انقدر واقعی که گاهی دست می‌کشم به کمرم ببینم نسوخته باشد. جز تصویر محو تو در قاب پنجره آنسال آنروز آنجا، یادم مانده است که تو گفتی حلقه آخر زنجیر گردنبند برازنده من است.

بازگشت از شهر دقیانوس

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : خرداد ۲۸م, ۱۳۹۳

مایی در کار نبود، من یک نفر بودم. تازه بیدار شده بودم از خواب و به زن پشت دخل گفتم قهوه خیلی بزرگ با دوتا شیر لطفا. گفت دو دلار. سکه را روی پیشخوان گذاشتم. زن گفت این سکه مال اینجا نیست. انگار سیلی خورده باشم، یادم افتاد که مکانم عوض شده است. سکه مال یک نصف النهار دیگر بود و خواب تمام شده بود. سکه دقیانوسم را گرفتم و کارت اعتباری را به زن دادم. شما سیصد سال خوابیده بودید و من بیستهزار فرسنگ دور شده بودم.  شما زمانتان عوض شده بود و من مکانم. قهوه را گرفتم و بیرون آمدم. آفتابی نبود ولی عینک زدم. با سکه بازی می‌کردم و فکر می‌کردم خوشا به سعادت شما که  حداقل این انتخاب را داشتید که آرزو کنید که تا ابد بخوابید.

اقیقی، پیوند دهنده قلبها

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : خرداد ۲۸م, ۱۳۹۳

صفر. اون همکارم بود که تازه مهاجرت کرده بود و در دوسال اول شوهرش دوبار کارش را از دست داد و تازه با کلی قرض خانه خریده بودند و می‌گفت مشکل مالی دارن و چقدر قرض و من شبها همش بهش فکر می‌کردم و می‌خواستم التماسش کنم بیا من وام بگیرم تو هروقت داشتی بده؟ اون داره یک هفته می‌ره برزیل با همسرش که فوتبال ببین و روحیه همسرش عوض شه چون از دنبال کار گشتن خسته شده. خواستم بگم فقر بالای فقر بسیار است.

یک.  همون همکارم یک کاغذی را در هوا تکان داد که از دور معلوم نبود چیست. گفتم چیه؟ گفت همسرش بلیت گرفته برای بازی آرژنتین و ایران چون می‌خواد حتما بازی آرژانتین رو در ورزشگاه ببینه و با کلی بیچارگی تونسته بلیت این بازی بگیره و چقدر بلیت گرون بوده و … با تعجب گفتم جدی بلیت بازی ایران گرون بوده؟ کی می‌ره بازی ما رو ببینه؟ گفت کسی شما را نمی‌خواد ببینه همه می‌رن مسی و آرژانتین را ببیند منم می‌رم گل خوردن شما را ببینم. خنده زشتی هم کرد. به انگلیسی براش صدای شیشکی در آوردم که نفهمید چون زبان دومش انگلیسی‌ است. همین همکارم فردا می‌ره برزیل، کجاش را نفهمیدم ولی برام توضیح داد برای دیدن دوتا بازی بعد از یازده ساعت پرواز، چقدرهم اتوبوس سواری خواهند داشت. همکارم اهل کشوری در شرق اروپا یا شمال ایران است و نسبت به فوتبال اصلا بی‌تفاوت نیست بلکه ازش متنفره. پشت کرده به تلویزیونی که فوتبال پخش می‌کنه می‌شینه و هروقت من یا رابرت برای تبلور جو هیجان زدمون نیم‌خیز می‌شیم با دهنش صدای ‍پوف تو مایه جماعت الکی خوش را در می‌آره. همکارم گفت که برزیل در زمستان رو هم دوست نداره و هرچی من قسم خوردم و لینک فرستادم که  زمستونش لابد اونجوری نیست که تو فکر می کنی گفت فرقی نمی‌کنه تو بگو ۲۳ درجه من دست خودم باشه با این همه هزینه وقتی می‌رم برزیل که حتی مجبور نباشم این رو تنم کنم و تی‌شرت نازک سفید پستان‌بند صورتی نماش رو با دو انگشت جلو کشید و نشانم داد. هزینه سفر خیلی گران شده و چون سرش تو حساب کتابه از یک ماه پیش مدام  داره حساب می‌کنه که با این پول می‌تونسته بره کجا و کجا و چه ها بکنه و چیا بخوره ولی الان باید بره قاطی کلی آدم عجیب غریب و از ترس دزدیده شدن کیفش بلرزه و ساندویچ آشغالی بخوره و بعد هم با اتوبوس بره ورزشگاهی دور که چی؟ ایران و آرژانتین رو ببینه. هربار هزینه‌ها را با دقت برام توضیح می‌ده و تا من شروع می‌کنم به ادای کف کردن درآوردن می‌گه این تازه خرج یکیمون بود حالا همین رو ضربدر دو کن و بعد من غش می کنم. یکبار بعد غش بهش گفتم خب تو نمی‌رفتی؟ می‌گذاشتی همسرت تنها بره یا با کسی که فوتبال دوست داشته باشه و این نزدیک سه هزاردلار هزینه خودت را یک کار بهتر باهاش می کردی یا هیچ کاری نمی‌کردی و اینهمه مقروضتر هم نمی‌شدی به شرکت نزول خور ویزا، پشتیبان جام جهانی.  با تعجب نگاهم کرد. گفت تنها بره؟‌ یعنی مرد متاهل تنها بره سفر. منم تنها بمونم اینجا؟‌مطمئنم اگر به دوقلوهای بهم چسبیده  همچین پیشنهادی می‌دادم انقدر متعجب نمی‌شدند که ناریناسلاویچونیا شد. هیچوقت نفهمیدم حق با ناریناسلاویچونیا هاست یا با من؟ با آدمهایی که باور دارند همسرها تا وقتی باهمدیگر زندگی می‌کنند بدون هم مسافرت، بار، مهمانی و .. جایی نمی‌روند و حتی اگر دوست هم نداشته باشند باز باهم می‌روند و آنجا دهن هم را صاف می‌کنند، یا من که اصرار دارم به راه شیری راه شیری فضا دادن و گرفتن و تعجب می‌کنم کسی اینهمه راه را با این همه غر می‌رود که بازی دو تیمی را ببیند که هیچکدامشان را دوست ندارد و اصلا خود بازی را هم دوست ندارد. لابد هردو ما درستیم، او موقع جدایی خواهد گفت همه تلاشم را کردم تنهایش نگذاشتم، بخاطرش فوتبال هم دیدم ولی خب نشد و امثال من می‌گوین به استقلاش احترام گذاشتم، کمکش کردم فضای خودش را داشته باشد، تنها سفر برود، حس نکند وبال گردن هم هستیم ولی خب نشد. تفاوت ما دوتا به کنار ولی  از یک جایی به بعد کم آوردم و گفتم ناریناسلاویچونیا سیلیویانوویچ کافیست. دیگر غر نزن . برو و سعی کن لذت ببری. از طرف من یک تیشرت آرژانتین هم برای خودت بخر و خوب مسی را تشویق کن و هرگلی هم که به ایران زد هیچ به من فکر نکن. شانه بالا انداخت گفت وات-اور آ’ل ترای

دو. سه شنبه ناریناسلاویچونیا بهم گفت در بازی آرژانتین  هم دروازه بانتون شماره دوازده است؟‌   گفتم نمی‌دونم من انقدر حرفه‌ای نیستم بفهمم از کجا می‌شه فهمید ترکیب تیم چه خواهد بود همونروز هرکی بایسته تو دروازه من می‌فهمم شماره دوازده کدومشونه؟‌ گفت همین که تو بازی اول بود، اقیقی .البته چه اقیقی باشه و چه نباشه من می خوام تی‌شرت بازیکن شماره دوازده شما را بخرم. تو می‌دونی از کجا جرسی تیم ملی شما را بخرم؟ گفتم نمی‌دونم دوشنبه رفتم بار بازی ببینم چند نفر لباس تیم ملی تنشون بود ولی فکر کنم آنلاین خریده بودند. گفت آنلاین نمی‌رسه فردا دارم می‌رم برام می‌پرسی؟ البته اینجا نبود حالا برزیل رسیدم می‌خرم. چه عجیب ناریناسلاویچونیا نه تنها از فاز غر بیرون زده بود بلکه هیجان سفر هم داشت. قبل اینکه براش بگردم نگاه کردم که مطمٔن بشم شماره بازیکن را اشتباه نمی‌کند و دیدم راست می‌گه شماره پیراهن حقیقی دوازده است. ایمیل زدم که براش پرس جو‌کنم از کجا شماره دوازده سایز مدیوم بخره.بهش گفتم اگر پیدا کردیم حتما یک عکس از خودت با پیرهن حقیقی و همسرت با پیرهن مسی بگیر بفرست من نشون دوستام بدم. گفت باشه حتما. آیدا دوباره این اقیقی رو تلفظ کن. گفتم حَ قی قی. حقیقی. چند دقیقه تمرین کرد تا خیلی موفق گفت حقیقی. وقتی می‌گفت حقیقی چشمانش برق می‌زد. یکبار هم در آیفونش گفت حقیقی و صدای خودش را ضبط کرد که اگر یادش رفت مراجعه کند. استعدادش خیلی خوب بود ولی خب  دوسال است به من می‌گوید ادیانی. ح من فدای سرش، پیراهن را برایش پیدا کنم دیگر ناریناسلاویچونیا سیلیویانوویچ آماده بازی خواهد بود فقط کاش رحمان احمدی دروازه بان نباشد، این زن کشش دوتا ح در یک دروازه را ندارد.

تو به من خندیدی

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : خرداد ۲۵م, ۱۳۹۳

نشسته بودم روی مبل و داشتم بازی رو می‌دیدم و گاهی یک چیزهایی برای کسی می‌نوشتم که از اون سردنیا با دونقطه و هزار پرانتز بسته جوابم را می‌داد. گاهی اون چیزی برام می‌نوشت و من ریسه می‌رفتم و پرانتز پشت پرانتز می‌فرستادم. فوتبال و خنده و مبل یادم انداخت که  اون سالها یکبار با کسی روی یک مبل سرخابی مسابقه ورزشی می‌دیدم، در سکوت و جدی بازی را نگاه می‌کرد و موهام را ناز می‌کرد. یادم نیست چه مزخرف بامزه‌ی گفتم که بلند خندید. انقدر خندید که خم شد و صورتم را بوسید. دوباره جدی شد و درسکوت باقی بازی رو نگاه کرد و من هم در سکوت نگاهش کردم که هیچوقت صورتش یادم نره. خنده‌ بلند آدمی که آرام حرف می‌زد را خوب یادمه و یادم موند که فقط بغلش و گرمای تنش و صداش نبود که عاشقانه بود، این که به حرفهام می‌خندید و به حرفهاش می‌خندیدم بود که عشق بود. همین شد که صورتش، صداش، بوش و دستهاش هیچوقت از یادم نرفت.

ما خواب خوش رفته و عالم تمام زنگ

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : خرداد ۲۴م, ۱۳۹۳

 

آقای میم نون با همان صدای بم و آرامش و شال و کلاه همیشگی گفت “خانم احدیان این بار داستانها پر از حس اضطراب و نا امنی، ترس از باختن و از دست دادن بود”

آخر پاییز، بازنویسی داستان آخر کتاب که تمام شد نشسته بودم توی کافه مرد ایرانی که با لهجه ایتالیایی حرف می زند. ترتیب داستانها را هم انتخاب کردم و بین همه آدمهای دور و نزدیک نمی‌دانم چرا برای نگار که سرکار بود نوشتم اسم کتاب را می گذارم مرگ مرزی. نگار شروع کرد بامن چانه زدن که ترجمه انگلیسیش خوب نمی شود چون مرگ مرزی یادآور مرگ مغزی‌ است ولی در انگلیسی اینجور نیست. هوا آفتابی و پاییزی بود و در راه برگشت تصویرم را با شال قرمز و چکمه مشکی  و بارونی نازک در ویترین مغازه‌ها دید زدم  و  برای کسی نوشتم دلم برایت تنگ شده است و جواب گرفتم “من هم” خیلی  و درکل حالم خیلی خوب بود. دوباره یاد اسم کتاب افتادم و فکر کردم درست است که نگار درست می‌گوید و ترجمه مرگ‌ مرزی همان آوای فارسی را ندارد ولی چون  مقصر اصلی همه دوریها و روابط عاشقانه دورادور و بی‌کسی‌ها مرز است من اسم کتاب را خواهم گذاشت مرگ مرزی و همین خیلی خوب است و حالا گیرم که در عنوان آمازون عجیب ثبت بشود. جوگیر بودم و دورمانده و حس کردم مگر نه اینک تمام کتاب روایت مرز است؛ مرزهای کشنده و فرساینده، داستان من و تو و داستان همه آدمهای دوراز هم مانده پشت مرزها. مگر نه اینکه من ده سال است همه تلاشم برای رد شدن از این مرزهاست برای رسیدن به جایی که آرامتر باشم و مدام باز هم مرز است و من درحال تلاش برای عبور.  پس همین بهترین اسم است برای من و امثال من.

آسمان ابر نداشت، برای نگار نوشتم انگلیسیش مهم نیست همین  خیلی خوبه ، همین رو می‌گذارم، تو  بعد از کار کجایی؟ نوشت می‌روم با همکارام بار بعدش هم …. حالش خیلی خوب بود و حال من خیلی خوب بود آقای م.ن ولی باورت می‌شود که نیم ساعت بعد داشتم پای تلفن برای ملینه گریه می‌کردم که چطور خبر را به نگار بدهیم.  وقتی رسیدم روی صفحه جی‌تاک یک پنجره باز بود از یکی از بستگان نگار و نوشته بود که ‍پدرنگار فوت کرده است به همین کوتاهی. پیام مرگ روی جیتاک دریافت شد.  به دخترعمویش زنگ زدم، باهم حرف زدیم و خب پیام اشتباه نبود. من باید کمک می‌کردم که وقتی خبر را به او می‌دهند تنها نباشد. حس کردم عامل ریده شدن به این روز آفتابی من هستم با این نامگذاری احمقانه‌ام و قارقار کردنش برای نگار. انگار اگر اسم کتاب را وصل ابدی می‌گذاشتم آنروز این اتفاق نمی‌افتاد.  نباید برایش می‌گفتم اسم کتاب مرگ مرزی است و همه‌چیز تقصیر اسم کتاب من که مرگ داشت. تمام آنشب را در کافه‌ای سر نبش خیابان باری که نگار رفته بود مهمانی شهرداری با ملینه نشستیم تا وقتی خبر را شنید ما نزدیکش باشیم و نگذاریم در خیابانهای پاییزی تنها برای تمام شدن پدرش گریه کند. وقتی منتظر بودم که خبر را بگیرد و من نقش شانه را برایش بازی کنم  فکر کردم اسم بد شگونی بود، این اسم را نخواهم گذاشت و آقای میم.نون دوباره برایم یادآوری چه همه چیز به هیچ بند است. اسم کتاب عوض شد ولی اسم داستان همان مرگ مرزی ماند.( اگر دلتان خواست داستان مرگ مرزی را از اینجا  بخوانید. )

پ.ن . آقای میم نون یک روزهایی نگران من است. چشمهای زیر کلاهش این را نشان می‌دهد. او نگران من است و نگاهم می‌کند که سوت زنان روی لبه پل راه می‌روم. روبسته می‌گوید اضطراب و ناامنی وارد نوشته‌هایم شده اند.  باید چیزی بگویم و دفاع کنم از حس تکرار عمدی حس نا امنی در داستانهایم ولی حق با آقای میم است، شاید این دوسال زیاد درگیر بوده‌ام  یا زیادی دقیق شدم به سرطانهایی که آدمهای سرپا و جوان را دو ماهه تمام کردند، با جدایی آدمهای عاشقی که صبح یکی شان بیدار شد گفت من رفتم، با مادرهای تنها مانده بعد از کوچ فرزند، با ناگهان بیکار شده‌ها و ترک شده‌ها. شاید حس کرده‌ام که  همه خوشبختی ناشی از مادر دو بچه‌ بودن یک زن کانادایی ساکن یک شهرخیلی سرد شمالی را در کمال ناباوری یک مار پیتون نواحی خیلی گرم می‌تواند یک شب خفه کند. زیباترین رابطه عاشقانه یک عاشق و معشوق  دورادور می‌تواند پشت قطع شدن سه روزه وایبر گم بشود. مادری می‌تواند یکروز عصر وقتی من در مهمانی شرکت نشسته‌ام نفسش برود و دیگر نیاید.   آقای میم ترس‌های من را دیده بود. در سکوت نگاهش کردم، از خودم دفاع نکردم  گفتم درست حس کردی، حق با توست می‌ترسم و شاید مجموعه داستانهای اول روایت من و تنهایی بود و این یکی من و حس ناامنی.

پ.ن۲. ضمنا از تمام اسامی ذکر شده در این نوشته برای نوشتن نامشان یا نقل قول از حرفشان کسب اجازه شده‌است.

حمل ضامن‌دار در دهان

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : خرداد ۲۰م, ۱۳۹۳

قطار ساعت پنج و نیم روز سه‌شنبه لبالب  بود از آدم خسته و ملال‌انگیز،آدمهای آویزان به میله‌ها و خوابیده روی صندلی‌ها.  ایستگاه لارنس قطار ایستاد و زنی از وسط کوپه که می‌خواست پیاده بشود چند‌بار گفت ببخشید تا راهش باز کرد تا دم در. مردها ایستاده بود میان چهارچوب در و تکان نمی‌خوردند. زن گفت ببخشید. مردها بدون عجله کمی ازهم فاصله گرفتند تا راهی به نازکی یک سایه باز شود و با این کارشان نشان دادند که حرفهای زن را شنیده‌اند و با مفهموم ساده اگر کنار نروید دیگران نمی‌توانند پیاده بشوند آشنا هستند ولی نمی‌خواهند تکان بخورند. شکاف بین مردها به اندازه جثه زن نبود و زن هم مثل من از سلحشورانی که وقتی راه تنگ است با فشار گشادش می‌کنند، نبود. بنابر قانون نانوشته قطارهای شلوغ و سریع شهری تورنتو یکی یا هردو مردها باید  پیاده می‌شدند که راه بدهند به زن که پیاده شود و دوباره سوار شوند. زن دوباره و بلندتر از قبل گفت ببخشید و مردها کمی بیشتر از هم فاصله گرفتند. مرد دست راست  کمی کشید به سمت راست و مرد سمت چپ فقط شکمش را داد تو. قطار شروع کرد زنگ آماده‌باش برای بستن درها را زدن، زن تازه یادش افتاد که زود دیر می‌شود و خواست مردها را هل بدهد یا با فشار تنش به سبک من شکاف را گشاد کند که قطار سه بار زنگش را زد و درها بسته شدند، به همین سادگی زن از ایستگاهش جا ماند. درست است زن کند عمل کرد و توقع داشت حتما از طریق قانونی راه بگیرد ولی مرد هم احمقانه یا خودخواهانه برخورد کردند. قطار راه افتاد و زن ناباورانه ما را نگاه می‌کرد که دیدید چی شد؟ به همین سادگی من از ایستگاهم جا ماندم.

آنهایی که موسیقی گوش می‌کردند حواسشان نبود ولی ما کتابهایمان را بستیم و موبایلمهایمان را خاموش کردیم و خیره به زن و مردها منتظر انفجار شدیم. بوم. زن شروع کرد به مردها فحش دادن. گفت بی‌فکر و خودخواه هستند. مردها نگاهش کردند. معذرت هم نخواستند. بوم. زن عصبانیتر شد. جمله‌اش را اصلاح کرد گفت آن دوتا یک جفت احمق‌ند که پیاده نشدند. مردها سرشان را پایین انداختند. من قاضی نیستم و حقوق مسافرین قطار هم نخوانده‌ام ولی واضح بود که مردها کمی عجیب عمل کرده‌اند. هرچه قطار از ایستگاه زن دورتر می‌شد صدایش را بلندتر می‌کرد. خسته بود و بشکه باروت. یکی دونفر شروع کردند زن را آرام کردن. همه حقوق قطارخوانده‌های چون من به این نتیجه رسیده بودند که حق با زن است و با نگاه یا حتی زیرلب مردان را با سرزنش می‌کردند. زن گفت حداقل ده دقیقه دیرتر به مهدکودک بچه‌اش خواهد رسید. مثل همیشه رو کردن برگه مادر بودن جواب داد و ظلمی که به زن روا شده بود ده برابر شد.  زن حالا سمبل مظلومیت کوپه شده بود و همه نگاه‌ها متوجه دو مرد از جنس نباتات و تکان نخور بود که زن ناگهان داد زد. احمقید دیگه، دو میلیارد ازتون تو دنیا ریخته، یکی از یکی نفهم تر و بی‌شعورتر.

تمام شد. به همین سادگی انگار دیگر حق با زن نبود. همه برگشتیم توی موبایلها و کتابها. دیگر انگار اشکال نداشت زنی که به آسیایی‌ها توهین می‌کند از ایستگاهش جا مانده باشد. فاصله مادرمظلوم و خسته به مهد دیررسیده تا یک نژادپرست ابله گاهی یک جمله است. ایستگاه بعد مردها پیاده شدند و زن هم پیاده شد. مردها دوباره برگشتند و اینبار پشت به ما و رو به در ایستادند. تا شپرد ما بی‌هدفونهایی که جمله آخر زن را شنیده بودیم سرهایمان را پایین انداختیم. انگار همه شرمنده بودیم با زنی هم‌قطار بوده‌ایم که این  جمله را فریاد زده بود.

هشت لیوان پیشکشم، دو مشت آب رو بخورم حداقل

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : خرداد ۱۸م, ۱۳۹۳

61966_478406766653_5891050_n

 

 

لونا شاد در جمله آخرش در مصاحبه با پولیتیک  گفت از لحظه – یا حال – لذت ببرید. جمله عجیب یا قصار یا خیلی جدیدی نبود. دانستن قدر لحظه/حال یکی از نصایح دست‌مالی شده‌ است که تقریبا همه یکبار یکجایی تکرارش می‌کنند. حتی خود من ده بار لابد یا گفتمش یا شنیدمش. انقدر تکرار شده که شده مثل روزی هشت لیوان آب بخورید. هربار می‌شنومش فکر می‌کنم، خب بابا چقدر می‌گید حس می‌کنم خیلی سوار این توصیه هستم درحالی که در زندگی واقعی روزهای زیادی وجود دارند که عملا نه از لحظاتم لذت می‌برم و نه روزی یک قلپ آب می‌خورم.  دیشب که تمام وکمال حس کردم سالهاست به این حرف عمل نمی‌کنم. یادم افتاد من روزها و شبها زل می‌زنم به این عکس و دلم برای پسرکی که شیرش می‌دادم تنگ می‌شه و عمیقا غصه می‌خورم از تمام شدن بازی دست کوچک و گردنبندم. آب که نمی‌خورم هیچ، اصلا هم حواسم نیست که  نوزاد چاق توی عکس، حالا پسرک بامزه‌ و قد بلندی شده که سالهاست کالسکه‌ش رو انداخته دور و دست من رو تو خیابون می‌گیره و باهام راه می‌ره. بچه همین تصویر که هرباردیدن دستش اشک به چشم من می‌آره که چرا انقدر کوتاه و گذرا بود وقتی روی مبل دراز کشیدم لحاف بافتنی نازک رو می‌کشه روم و با همون دستهایی که با گردنبند بازی می‌کرد، مرتبش می‌کنه که سرما نخورم.

من انگار یک جایی بین گذشته و آینده زندگی می‌کنم. هرجا هستم در حال نیستم. وقتی دارم به زیباترین منظره که دیدم نگاه می‌کنم مدام فکر می‌کنم چی‌ می‌شد این منظره، این حال جاودانه می‌شد.فکر نمی‌کنم که آخ چقدر خوبه و من خوشبختم که در این لحظه، در این ثانیه اینجام مقابل این منظره ولی مدام فکر می‌کنم چی می‌شد من/ما از اینجا تکون نمی‌خوردیم ولی خب باید یادم بیاد که هرحالی هرچقدر ناب و هرچقدر بی‌نظیر پایان داره، مرگ داره. جای اینهمه آه کشیدن برای این عکس باید فکر می‌کردم همین که پسرک لحاف را روی تنم هموار می‌کنه و دقت می‌کنه هیچکدوم از انگشتهای پام بیرون نمونه چقدر زیباست حتی اگر دیگه هیچوقت اینجور به بغلم برنگرده.

باید هربار به این عکسها نگاه می‌کشم و آه می‌کشم فکر کنم ممکن بود متولد بشم و بمیرم  و هیچوقت دستی کوچک اینجور عاشقانه با گردنبندم بازی نکنه و دستی بزرگ عاشقانه‌تر دورکمرم حلقه نشه.برای هرکسی جنسی از لذت مهمه ولی برای من که جنس لذت نوازش و عاشقی انقدر مهمه باید مدام به خودم یادآوری کنم گلابی ممکن بود بمیری و عاشق نشی، مادر نشی. مهم نیست که هیچ چیزی مدام نیست، مهم اینه که لحظه‌ی از این جنس، انقدر ناب، انقدر لذت بخش حتی برای کسری از ثانیه برات اتفاق افتاده. لحظه‌‌های که هربار بهشون فکر می‌کنم بغض می‌کنم. می‌شد بیام و برم و اتفاق نیافته .

 

پ.ن.همه این شعارها رو دادم ولی می‌دونم که در تئوری خوبم ولی  در عمل عمرا یادم بمونه.  همین دو ثانیه پیش باز سر یکی عکسی چشم تر کردم .

پ.ن.٢. عکس از نگار خلوتی

بزرگنمایی با پد

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : خرداد ۷م, ۱۳۹۳

یک خویشاوند نزدیک دارم که با اشیا صمیمی می‌شه. نمی‌دونم طی چه فرایندی به این صمیمت می‌رسه یا چه چیزی رو از طریق این صمیمت می‌خواد اثبات کنه ولی از خیلی سال قبل شروع  یخچال ساید باید ساید را «سای» خالی خطاب کرد:  سای فقط آمریکایی، سای آمریکایی داشته باشی می‌فهمی این سامسونگی که خریده کمده نه یخچال،  و مایکروفر رو «مایک» : فکر کن گوشتی رو که همین لحظه از فریزر، اونم نه فریزر عادی، فریزر سای درآوردم رو گذاشتم توش، چندچرخید شد تازه تازه.
با هر شی دم‌دستی صمیمی نمی‌شود و هیچوقت گوش‌کوب را گوش صدا نمی‌زند. فقط با آنهایی صمیمی می‌شود که اسامی غیرایرانی/عربی دارند و قیمتی هستند یا تازه وارد بازار شده اند و وسع هرکسی به خریدشون نمی‌رسد. مثلا تا چندسال پیش به یک چیزی در خانه‌اش می‌گفت «میکر» که چون بادستش به فشار دادن دسته اشاره می‌کرد می‌فهمیدن ساندویچ میکر را می‌گوید و نه کافی میکر را. اون موقع که اون به مایکروفر می‌گفت مایک،  طبقه من حتی در رویایش هم اجاقی را نمی‌دید که غذا را بدون شعله گرم کند و وقتی او مایک را بخاطر سرطان زا بودن کنار گذاشت ما تازه تحقیقات شش ماهه‌مان را در خیابان شریعتی آغاز کرده بودیم و کاتالوگ جمع می‌کردیم  که قبل از سرمایه‌ گذاری کلان مطمئن شویم که مایکروفر ال.جی بهتر است یا دلونگی. مشکل دومش این است که همانقدر که با اشیا زود صمیمی می‌شود زود هم آنها را عامل سرطان اعلام می‌کند و کنارشان می‌گذارد. بقول خودش وقتی او موبیل نهصد یازده داشت ما هنوز با گوش پاکن شماره‌گیر تلفن انگشتیمان را پاک می‌کردیم و وقتی وسع ما به موبایل رسید او سیم کارت موبیلش را درآورد و خاموشش کرد و پیچیدش  لای فویل که سرطان بیضه، یا تومور مغزی نگیرد.  سالهاست که از خانمش خواسته فقط از یک ور یخچال سای استفاده کند چون جایی خوانده فریزسرطان زاست.

چرا یادش کردم؟ چون امروز برایم ایمیلی فرستاده بود  و زیرنامه‌اش نوشته شده بود «فرستاده شده از آی.پد». دلم برایش تنگ شد و خیلی دلم خواست ایران بودم و قبل از اینکه آیپد را هم به جرم سرطان‌زا بودن بایگانی کند ببینم چطور مدام می‌گوید پدتون رو ندین دست بچه، تف مالیش می‌کنه. من شبا با پد می‌رم تو تخت جدی بدون این پد خوابم نمی‌بره. آقای معینی بیا شست و اشاره‌ت را بگذار رو پد. آهان، حالا آروم بینشون رو فاصله بده. آهان. بازکن. آهان. آروم. حالا ببین بزرگ می‌شه. پد اینجوری بزرگ می‌کنه.

 

پ.ن. می‌دونم که آی‌.پد سالهاست که در ایران کهنه و از مد افتاده شده و شماها الان هرکدوم ده ساله دیگه آیپد به سای‌تون هم نیست ولی چون اولین ایمیلش بود که از آی.پد فرستاده شده بود فکر کردم احتمال اینکه هنوز بگه پد بالاست.

ما هفت نفر و دکتربرایان

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : خرداد ۳م, ۱۳۹۳

 

 

اگر به اعضا یک گروه موسیقی، یا هنرمندان سینما و تئاتر بگویم که نوشتن از نظر من یک کارگروهی است احتمالا شروع می‌کنند به خندیدن. تصویر نوشتن داستان و رمان برای اکثریت صدای خش‌خش قلم نویسنده‌ای بوده در اتاقی تاریک و دودسیگاری که زیرسیگاری دود می‌کند و- من هیچوقت نفهمیدم چرا نه کشیده می‌شود و نه خاموش -و دست آخر نویسنده پالتو پوشی که از خانه خارج می‌شود و دست نویسهایش را تحویل ناشر می‌دهد. احتمالا درستش هم همان است و شاید نویسندگانی که کشور خودشان می‌نویسند و ناشر کتابشان را چاپ می‌کند کماکان خیلی شبیه به تصویر بالا پک آخر را می‌زنند و یک پوشه کاغذ تایپ شده یا این اواخر یک فلش مموری صورتی را تحویل انتشارات می‌دهند و بعد قدم زنان می‌روند در کافه سرخیابان، کنار بار می‌نشینند و یک گیلاس «قرمز» سفارش می‌دهد و به هیچ چیزی فکر نمی‌کنند.

ولی من به نویسنده بالایی خیلی حسادت نمی کنم – یک کم حسادت را حتما می‌کنم – چون این دور بودن از زندگی لوکس ناشر در کشور خود داشتن باعث شد که تجربه نوشتن هردوکتاب برای من تبدیل به یک کارگروهی بشود. کارگروهی که داستانهای من بهانه‌اش بودند و باقی لذت کلنجار رفتن ماها بود باهمدیگر و زمان‌بندی‌های مدام و ساعتهای عقب جلو سه قاره. داستانهای کتاب دکتر برایان را اولین بار آیدین صالحی خواند. دوست خیلی عزیزی که جز شباهت اسمهایمان سلیقه داستانی یکسان هم داریم و باعث شد اعتماد داشته باشم به نظرش. آیدین با حوصله تمام داستانهای نیمه خام و فقط بازنویسی شده اولیه و ویرایش نشده را خواند و از غلط دیکته و ویرایش و نگارش تا کمبود توصیف برای شخصیت و مچ‌گیری از نگارش وبلاگی/گودری همه را سر صبر راست و ریس کرد. جلد کتاب – نقاشی، گرافیک و طراحی- کار آفرین ساجدی‌ است. آفرین ساجدی واقعا نیازی به معرفی من ندارد. نقاش و تصویرگری که من مسخ چشمان زنان نقاشی‌اش شدم. من را نمی‌شناخت و افتخار بزرگی بود برای من که اول همه داستانهای این کتاب و آن کتاب را خواند و زنگ زد و گفت من هستم. جلد کتاب را خیلی دوست دارم. آفرین نمی‌دانست کتاب به اسم کدام داستان مجموعه خواهد بود. او دکتربرایان را کشید بدون آنکه بداند دکتربرایان از دودکش بالا می‌رود نام کتاب خواهد بود. نمی‌دانم چرا ولی همیشه برای من حضور کسی که درایران زندگی می‌کند بعنوان ویراستار نهایی مهم است. کسی که حواسش باشد به زبان من که سالهاست ایران زندگی نمی‌کنم وخیلی کمتر از قبل کتاب فارسی می‌خوانم و شاید ناخود‌آگاه متوجه بعضی از اشتباهتم نشوم. محسن آزرم فقط ویراستار این کتاب نبود، شاید در مواردی مترجم زبان من تورنتونشین بود به معادل تهران نشینم هم بود. عکس پشت جلد کتاب را سام جوانروح گرفته. یک روز از ساعت دوازده ظهر تا شش عصر هزار تا عکس از من گرفت و آخرسر پیش بینی خودش از آب درآمد. عکس پشت جلد هیچکدام از عکسهای آتلیه‌ی نیست و وقتی‌است که از نظر من عکاسی تمام شده و نشسته‌ایم دور میز و چای می‌خوریم و من دارم به یک چیزی که حتما نگار گفته می‌خندم. تمام ما ابروباد و مه خورشیدها که روزی دویست خط در وایبر مدام باهم حرف می‌زدیم دست آخر نتیجه کارمان را دادیم به رضا دولت زاده و حسین ستاره و همکارانش که کتاب را برای کیندل و چاپخانه آمازون و چاپخانه معمولی مرتب و صفحه‌آرایی کنند. همین است که شاید رونمایی امروز برای من بیشتر حکم یک کنسرت یا یک اکران را دارد تا رونمایی کتاب. حس می‌کنم بعد از چندماه کار ما هفت نفر تمام شده و خیلی حیف که امروز هرکدام یک گوشه دنیاییم، والا حقش بود ما هم امروز عصر در یک کافه/بار جمع شویم و به سلامتی دکتر برایان یک گیلاس «قرمز» سفارش بدهیم.

اگر تورنتو هستید، امروز عصر از ساعت شش تا هشت من درگالری آرتا داستانی از کتاب «دکتربرایان از دودکش بالا می‌رود» را خواهم خواند. خوشحال می‌شوم ببینمتان.

پ.ن . جاداشت اول کتاب از مدیریت اپلیکشن وایبر هم تشکر می‌کردم

 

من از دنیای بدون کودک می‌ترسم*

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : اردیبهشت ۲۸م, ۱۳۹۳

هشدار: این نوشته عصبانی است. از صد تا یک معکوس شمرده‌‌ام، یک لیوان گلد-لیبل بدون یخ و ده لیوان آب هم خورده‌ام ولی کماکان دستم روی ماشه است .

 

اگر بچه‌ هم نداشتم دیدن مدام ناله آدمها از حضور بچه‌ها در فضاهای عمومی ناراحتم می‌کردم. خواندن این جمله که چرا کسی بچه اش را آورده موزه – با درنظر گرفتن اینکه تو گونی و یواشکی بچه رو موزه نمی‌بریم، موزه محدودیت سنی ندارد – یا چرا مادران انقدر بی‌شعورند که ساعت ده صبح با بچه نوزاد می‌روند کافه؟ چندبار از چند آدم مختلف خواندم که آرزو می‌کردند شهرهایی در جهان بود که هیچ بچه و بچه‌داری را در آن راه نمی‌دادند. بگذریم که برای من تجسم شهر بدون کودک بیشتر ترکیبی است از ارودگاه کار در روز و تفریح‌گاه های مخصوص بزرگسالان در شب .

دوست داشتن بچه‌ها اجباری نیست ولی به نظر من  ادب حکم می‌کند که کسی با صدای بلند داد نزند از کودکان متنفر است. بچه‌ها مثل سالمندان قسمتی از یک جامعه سالم هستند و جامعه‌ متمدن ضرورتا جامعه‌ای نیست که همه مستراح‌های خیابانش هم وای-فای دارد، بلکه جامعه‌ی است که از این دو گروه سنی خود به خوبی مراقبت می‌کند. برای همین همانقدر که توییت کردن جمله «وای کاش یک شهری باشه من برم زندگی کنم که هرروز پیرزن پیرمرد فس فسو چروک نبینیم» نشان از فقدان شعور است توییت جمله «یک شهر رو کره زمین نیست که آدم تو کافه‌هاش بچه زر زرودماغو نبینه» همان حس را به من  می‌دهد. نمی‌دانم آیا در کنار سکسیم و ریسیسم عارضه‌ی بنام ایجیسم هم داریم که آدم بتواند به دوستش بگوید عزیزم این جمله شما ایجیسم داشت؟ چون همانطور که هیچکدام از ما انسانهای مدعی شعور اجازه نداریم که بگوییم کاش یک شهری باشه که انسانهایی با این رنگ پوست خاص را راه ندهند، کسی هم نباید با صدای بلند آرزوی شهری آرمانی را بکند که فلان مقطع سنی را آنجا راه ندهند.

من مادرم ولی قبل از مادر بودن هم بچه‌ها را دوست داشتم، نه تنها بچه‌های تپل دوساله  که نوجوانهایی که در مترو با صدای بلند می‌خندند و میله نگرفتن را نشانه باحالی می‌دانند را هم دوست دارم. من کاملا درک می‌کنم که خیلی از آدمها دلشان نخواهد بچه‌ داشته باشند. من هیچوقت بچه‌ام را جایی که برای کودکان نیست نمی‌برم ولی هیچ‌جای قوانین شهروندی ننوشته کافه مال کودکان نیست، من از بیست روزگی پسرم تقریبا هرروز به کافه سرخیابان رفتم و چای خوردم، شیردادمش و زل زدم به آدمها و هنوز هم با پسرم کافه و رستوران و بار – بارهایی که زیر ۱۸ سال راه می‌دهند – می‌روم. موزه‌ها حتی موزه‌های گردن کلفت مثل موما و رام و ای.جی.او  … در اوج ناباوری شما برای بچه‌ها تخفیف ویژه هم دارند. جامعه رو به رشد کودکانش را تربیت می‌کند و سالخورده‌هایش را حمایت. تلاش همه ماهایی که بچه‌ داریم و نداریم این است که نسل آینده‌ای که قرار است من و شما را حمایت کند را سالم و شاد بزرگ کنیم. من به شما حق می‌دهم اگر بخواهید خانه‌هایتان را کودک زدایی کنید چون فضای شخصی شماست، می‌توانید من را دعوت نکنید چون ناخود‌آگاه از بچه‌ حرف می‌زنم  و شاید معاشر خوبی برای ذائقه شما نباشم یا در فضای مجازی با من دوست نباشید تا از موضوعاتی که به آنها علاقه ندارید چیزی نخوانید و عکسی نبینید ولی خیابان و کافه و موزه وقتی شرایط سنی یا دعوت به سکوت مطلق ندارد من حق خودم می‌بینم که با بچه‌ام بروم. جز در نسل کشی در هیچ شرایط دیگری جامعه‌ای را نمی‌توانید کودک زدایی کنید و از آن مهمتر نمی‌توانید کودکان و والدینشان را از سفر، تفریح، حضور در اماکن عمومی منع کنید یا حتی بخاطر حضورشان در هواپیما به خودتان اجازه بدهید به آنها توهین کنید.

شاید این نوشته من – که متاسفانه خیلی با اینکه تا صد شمردم وآب هم خوردم ولی عصبانی شد – بیشتر یک جور اتمام حجت است که بگویم همانطور که ریسیست‌ها و سکسیت‌های اطرافم را معمولا تحمل نمی‌کنم. همانطور که اگر متنی بنویسید و از زنان یا رنگین پوستان به صرف رنگ پوست و جنسیتشان ایراد بگیرید نمی‌خوانمتان و اگر آدمی باشید که در دنیای واقعی هم بشناسمتان حس می‌کنم دیگر حرفی برای زدن نداریم، اگر از کودکان هم ابراز انزجار کنید و مدام از حضورشان یا بقول خودتان مدام از صدای «زرزرشان» در جاهایی که محدودیت سنی ندارد گله کنید و مادران/پدرانی را که بچه رستوران می‌برند را بی‌شعور خطاب کنید، احتمالا خیلی فاصله فکری داریم. حتی اگر خیلی شکل هم بخوانیم و بنویسیم و …

*عنوان کتابی از هیوا مسیح

می‌دونستی، من هم شبها بعد اینکه صورتم رو می‌شوم و کرم می‌زنم و میبینم یک زخم گنده جدید روی دماغمه؟

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : اردیبهشت ۲۵م, ۱۳۹۳

 

دوبار  درفاصله سه ماه خورده بود زمین و دماغش زخم شده بود. بهش گفتم مگه تو می‌خوری  زمین دستات رو نمی‌ذاری زمین؟ دفعه قبلش را خب طبیعتا یادش نبود ولی برای اینبار بهم گفت کاردستیم دستم بود و می‌دویدم. به کاردستی می‌گه آرت ورک. من قانع نشدم، مادر بودن همینه همیشه در اغراق و انکاری، یکبار می‌خوای زخم شدن صورتش رو چون حاضر نبوده کاردستی که با چوب بستنی ساخته ول کنه و دست بذاره زمین رو ربط بدی به یک نارسایی تعادلی، گاهی هم بزرگترین ناتوانیش رو انکار می‌کنی. کلی اینترنت رو گشتم ولی چیزی نبود. از معلمش پرسیدم گفت آره، یک چیزی که خیلی دوست داشت دستش بود و داشت می‌دوید پاش گرفت جایی، شی محبوش را گرفت بالا که خراب نشه و خودش با صورت کشیده شد روی زمین. از اون موقع رفتم تو نخش، چندبار دیگه جلوم خورد زمین و چیزی دستش نبود. مثل همه ما دستاش رو گذاشت زمین. هیچیش هم نشد. یکبار فقط کف دستش ساییده شد ولی دیگه دماغش زخم و زیل نشد. از همون بهش گفتم وقتی چیزی که دوست داری دستته ندو، راه برو ولی از مدرسه که خبرندارم. نمی‌دونم ممکنه باز براش پیش بیاد یک چیز خیلی عزیزی رو دست بگیره شروع کنه دویدن که کسی بهش نرسه، که نگیرنش ازش، که شریک نشه با کسی. ممکنه باز بخوره زمین دماغش زخم بشه ولی عزیزترین آرت ورکش سالم بمونه؟

hallelujah

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : اردیبهشت ۲۱م, ۱۳۹۳

 

همکارم چند ساعت پیش وقتی من با پیراهن سفید و کوتاه تابستانی در کافه کنار خیابان نشسته بودم و قهوه سرد می‌خوردم و کیف می‌کردم ازقدوبالای پسرم که یک کاسه بستنی را با اشتها می‌خورد و درمورد مشکلات تنفسی آدم فضایی‌ها سوال می‌کند، یک ایمیل به همه ما زد و نوشت که  سنگ کلیه دارد. یا تظاهر کردند و یا اینکه تاد سنگ کلیه دارد برای همه کسانی که در ایمیل کپی شده بودند یک خبر دردناک بود و همه در زمانی کمتر از سی دقیقه جواب دادند «آخ»، «اوخ. زود بهتر شو» (کانادایی‌ها برای بهبود شما دعا نمی‌کنند امر می‌کنند که فیل بِتِر یا بهتر شو- و آخر از همه رییس بزرگ نوشت «چه سخت، درمورد هیچ چیزی نگران نباش». بعد از ایمیل رییس بزرگ دیگر تلفنم صدای دینگ نداد. من به ایمیل سنگ کلیه تاد جوابی ندادم چون همه چیز آرزوها را باقی کرده بودند و حرف آخر را هم رییس زده بود. شاید هم چون من تازگیها به سنگ کلیه‌ها، دیسک‌ها و مرگ اقوام همکارانم مشکوک شده‌ام و این خیلی زشت است. اصلا مگر نه اینکه جز آزادی‌های غیریواشکی و عبور مدام شهروندان از روی خطکشی،  برتری دیگر خارج که ما مهاجرین  بر سرنامهاجرین می‌زنیم این است که «در خارج کسی دروغ نمی‌گوید» و دروغگویی فقط خاص فرهنگ ماست. دروغ شاید اصلا آنجایی اختراع شد که هزاروچهارصد سال پیش عربی مهاجم درحالی که شمشیرش را در هوا تکان می‌داد و با دست دیگر ران سوسماری را به نیش می‌کشید و همزمان با سربریده یک ایرانی زردشتی روپایی می‌زد از ایرانی روراستی که داشت از ترس می‌لرزید  پرسید  دینت چیست این عجمی؟‌و ایرانی جواب داد من مسلمانم و چهار جدم هم مسلمان بوده‌اند. عرب گفت هفت جد؟ دروغ نگو هنوز ۳۰ سال هم نیست که پیامبر مبعوث شده و ایرانی جواب داد جدجدجدجدبزرگ من ۳۰۰ سال پیش در خواب دیده‌ بودند که پیامبری می‌آید که خاتم است و همانجا ایمان آوردند. عرب گفت ایول و رفت. دیگران ایرانی نجات یافته را پرسیدند چه کردی که رفت؟‌گفت راستش را نگفتم شما هم همینکار را بکنید و همانجا بود که دروغگویی شروع شد. درهرحال همه معتقدند در خارج کسی دروغ نمی‌گوید ولی من فکر می‌کنم هیچ هم اینطور نیست. این همکار من دفعه سومش است که در آستانه پروژه‌های سخت مریضی سخت‌تر می‌گیرد. سرما نمی خورد که بشود گفت مُفَت را بردار بیا سرکار، بیماری می‌گیرد زمینگیر کننده و رختخوابی. یکبار پایش پیچ خورد و یک هفته نیامد، چند وقت قبل به یک چیزی حساسیت پیدا کرد که سیاه شد افتاد گوشه خانه و اینبار هم سنگ کلیه. من دوغ فوت می‌کنم و او حتما راست می‌گوید ولی خوشا به حالش که انقدر بموقع سنگش می‌گیرد. دقیقا این هفته که خودش در اوج خود شیرینی در جلسه قول داد یک کاری را به سرانجام برساند. کاری که قولش را داد نصف به نصف وظیفه جفتمان بود، اول از من پرسیدند که در یک هفته می‌‌توانی قسمت برق این پروژه را کامل کنی؟ گفتم نه، یکماه حداقل.کسی من را جدی نگرفت چون من «نه بیار» پروژه‌ها هستم. من همانی هستم که توکل نمی‌کند و نمی‌گوید انشالله می‌شود و باور ندارد کسی می‌تواند روزی ۱۶ ساعت کارکند و کار صحیح تحویل بدهد. من همانم که  تا قیربه نقطه قل‌قل نرسد و قیف مهیا نشود حتی جهنم هم تاسیس نمی‌کند. تاد برعکس نقطه مقابل من است. او بله‌بیار پروژه‌هاست. به او بگویید می‌توانی یک موشک بسازی برویم ماه، می‌گوید شما آخر ماه اوت اون بالایی. هردو می‌دانیم که تا آخر اکتبر حتی یک بادبادک هم هوا نخواهد کرد ولی روسا همیشه تاد را بیشتر دوست دارند، چون دوست دارند وقتی به کسی حقوق می‌دهند انقدر چاله‌های راه را برایشان بزرگنمایی نکند و فقط بگوید تو بخواه می‌شود. کن فیکون و موجود شد. اصلا همه جهان تادها را بیشتر دوست دارند. من خودم هم در زندگی بارها از آدمی که دوستشان دارم دلخور شده‌ام که چرا حالا که مدعی است که انقدر عاشق من است ظرف  یک ماه یک کار خیلی سخت را عملی کند. هیچوقت فکر نکرده‌ام که ای بابا مست بوده چیزی گفته، در عمل تا آخر اوت که نمی‌شود تا مریخ رفت.  درهرحال تاد گفت الساعه قربان و من گفتم یکماه وقت می‌برد و رییس بین خودش و خودش رای گرفت و گفت تا جمعه نتیجه مرحله اول را می‌خواهم. می‌خواستم سربه تن تاد نباشد. حالا یا واقعا نفرین من بقول علی عظیمی «سنگ شده رفته تو اونجاش»، یا اینکه تاد هم ژن  ایرانی دارد. مشکل این است که رییس از نظر خودش هردو ما را جوری تربیت کرده که اگر من نباشم تاد می‌تواند جای من از حلقه  بپرد و وقتی تاد نیست من توپ روی دماغم نگه خواهم داشت. این را در کلاس تربیت کارمند به همه ما یاد داده‌اند که کارمند خوب می‌تواند همزمان چندکلاه مختلف برسربگذارد- درخارج مشاغل با کلاه تفکیک می‌شوند . در اصل اینجور تربیت می‌شویم که در شر و خیر جای هم خدمت کنیم و متاسفانه امروز ظهر زیر آفتاب تابستانی تورنتو فهمیدم من باید همه هفته آینده را  هم از حلقه بپرم و هم توپ روی دماغم نگه دارم.

من از سنگ کلیه خیلی می دانم. پدرم یک دوره چند ساله‌ای  از کودکی و نوجوانی من را یا داشت سنگ می‌ساخت، یا دفع می‌کرد. قسمت سنگ سازی قابل رویت نیست ولی خب وقتی کسی ۶ ماه یکبار سنگ دفع می‌کند لابد شش ماه درحال تدارک بوده‌ است. نمی‌دانم این را هم باید تقصیر جنگ و انقلاب و جهان سوم بودن باید بیاندازم که پدرم یک تنه مجبور بود اینهمه سنگ بسازد و دفع کند یا آن سالها حتی در آمریکا هم هرکسی هم صلیبش و هم سنگش را خودش حمل و دفع می‌کرد. بی‌هیچ افتخاری ما خانوادگی موقع درد کشیدن توداریم وناله کردن و مسکن خوردن را بد می‌دانیم.  جز خیلی راه رفتن و حضور شیشه مربا در مستراح و ده گالون آب اسکوی آذربایجان در آشپزخانه خیلی خاطره‌ای از مراسم دفع سنگ پدرم ندارم ولی از بعد از دفع سنگش خیلی خاطره دارم. تا یکماه یک دستمال سفید می‌گذاشت در جیب کتش و هرجا می‌رفتیم سنگش را نشان همه می‌داد. بلند می‌شد دستمال را خیلی مودبانه باز می‌کرد و دور اتاق جلوی کسانی که پرتقال گل می‌کردند یا لطیفه  و چای می‌خوردند، می‌گرداند. سنگها معمولا خیلی کوچک بودند و با اینکه می‌دانستم حتما هزاربار سنگش را شسته ولی هربار تعجب می‌کردم که پدرم که بقول خودش به اندازه اطبا زمان شاه به بهداشت اهمیت می‌داد – یک دوره معتقد بود دکتر و قصاب را از هم تشخیص دادن سخت شده بود ولی الان نسبتا راضی است –  و با وسواس یک جراح روزی ده بار دستهایش را صابون می‌زند، چطور این سنگ را باخودش همه جا می برد. هیچوقت به سنگهایش دست نزدم و هربار هم سعی کردم خیلی برایش دلسوزی کنم و حتی تجسم کنم که سنگ دفع کردن چقدر دردناک است ولی آن سالها درک درستی از مجاری ادرار آدمها نداشتم و نمی‌فهمیدم این سنگی که دور گردانده می‌شود آیا از سنگ قبلی مهمتر و بزرگتر و سخت‌تر است. دفع و نمایش سنگ ادامه داشت تا اینکه دستگاه سنگ شکنی به بازار آمد و پدرم دیگر به سنگهای خرد شده ریزی که رد می‌کرد مفتخر نبود. فلذا با شیشه مربا شکارشان نمی‌کرد و نشانشان هم نداد.

با اینکه دانش سنگ کلیه خوبی دارم ولی از سرشب بعد از خوابیدن بچه نشسته‌ام پای گوگل سنگ کلیه را جستجو می‌کنم. حس کردم حتما فاصله مکانی و زمانی تاد و پدرم باید مراسم سنگ دفع کنی‌ متفاوتی برایشان رقم بزند. اگر پدرم بقول خودش مثل زائو تا صبح راه می‌رفت تا سنگش رد بشود پس با قیاس اینکه سالهاست که زائوهای کانادایی همچین راهی نمی‌روند، تاد هم نباید انقدر حالش بد باشد. ایملیش را ده بار خواندم، تاد نوشته نمی‌داند کی برگردد سرکار و من دنبال راهی هستم که بفهمم چندروزش را با خلوص نیت و باور اینکه تاد دارد جایی می‌زاید توپ روی دماغ نگه دارم و چند روز فحشش بدهم که من را گذاشته زیر این توپ لعنتی و خودش داد در آفتاب گرم هفته آینده آبجو می‌خورد و آسمان را نگاه می‌کند. اینجور که گوگل می‌گوید  و من از سر بدجنسی نتیجه‌های به نفع را می‌خوانم سنگ کلیه  دفع کردن در خارج در حد فین شده است. کمی داد می‌زنی بعد سریع می‌روی بیمارستان، اول مسکن قوی می‌گیری و بعد سنگت را خرد می‌کنند و بعد هم فردا صبحش آماده‌ای که توپت را روی دماغت بگذاری.  همه چیز همانطور بود که حدس می‌زدم  تا اینکه رسیدم به یک لینک ویدیو که مردی احتمالا – از درست و مثل نی ادرار کردنش فهمیدم که مرد است- در لیوانی پلاستیکی می‌شاشد و ناگهان سنگی در لیوان می‌افتد، تق، سنگ که می‌آید بیرون صدای زنی که صورتش درفیلم نیست و احتمالا باید همسر یا دوست دختر تاد باشد، همانطور که پدرها موقع زایمان همسرانشان خدا را صدا می‌کند  جیغ می‌زند اوه مای گاد. مرد هم بی‌آنکه در صدایش دردی باشد دوبار اوه مای گاد می‌گوید و فیلم تمام می‌شود. بعد از دیدن صحنه سنگ دفع مرد  معذب شده‌ام. قرار نبود انقدر با جزییات بدانم سنگ همکارم چگونه دفع خواهد شد و حالا یکجور عجیبی حس می‌کنم دیگر با تاد نمی‌توانم چشم در چشم بشوم. معذبم که انقدر دقیق از مراسم دفع سنگش می‌دانم و فیلم دیده‌ام. حتی حس می‌کنم آن صدای زنانه آه خدای من بگو صدای همسر مرد نبوده و احتمالا زن همکار مرد سنگ دفع کن است که درحالی که توپی روی دماغش است و از حلقه می‌پرد صدای بیرون آمدن سنگ را شنیده و با شعف برای رهاییش داد می‌زند «اوه مای گاد».

 

پ.ن. کتاب «دکتربرایان از دودکش بالا می‌رود» در آمازون آمریکا، انگلستان و اروپا آماده سفارش و خرید است.

رونمایی کتاب دکتربرایان از دودکش بالا می‌رود.

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : اردیبهشت ۱۶م, ۱۳۹۳

 

همه فریاد‌ها را برسر تقویم گوگل بزنید. تقویم‌های مدرن باید بهم وصل بشوند و گاهی نمی‌شوند. متاسفانه تقویم گالری آرتا اینبار مراسمی که از یکسال قبل برنامه‌ریزی شده بود را نشان نداد و چون هرکس کسی که یکسال پیش گالری را اجاره کرده بود مقدم است برمن که یکماه پیش اینکار را کرده بودم، مجبور شدیم روز رونمایی را عوض کنیم. رونمایی کتاب روز بیست‌چهارم ماه مه (همان می ما آمریکای شمالی‌ها) از ساعت شش تا هشت عصر در گالری آرتا برگزار خواهد شد. جز روز رونمایی و فشارخون من چیز دیگری درمورد مراسم جابه‌جا نشده است. امیدوارم همه آنها که قرار بود یکشنبه بیایند، شنبه هم بتوانند.

با عرض پوزش و به امید دیدار
آیدا احدیانی

رونمایی کتاب «دکتربرایان از دودکش بالا می‌رود»
مجموعه داستان
نویسنده آیدا احدیانی

زمان : بیست و چهارم ماه مه – از ساعت ۶ تا ۸ شب

مکان : تورنتو- گالری آرتا –دیستیلری

در مراسم رونمایی توکا نیستانی صحبت خواهد کرد و مهسا قاسمی ساز خواهد نواخت.

 

تصویر و طراحی جلد : آفرین ساجدی Afarin Sajedi
ویراستاری : محسن آزرم Mohsen Azarm
عکس پشت جلد: سام جوانروح Sam Javanrouh

 

 

 
Aida-Poster-Web

 

 

من ترانه، کلی سن دارم.

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : اردیبهشت ۱۳م, ۱۳۹۳

این نوشته را برای مجله ۲۴ نوشته بودم که چاپ شد و با اجازه خودشان اینجا هم می‌گذارم.

من ترانه، کلی سن دارم.

دوره ما خیلی‌ها می‌خواستند بزرگ که شدند بتمن بشوند یا سیندرلا. من چون از ابتدا  بر تاثیر جبرجغرافیایی و عوارض کارمند زادگی ایمان داشتم، می‌دانستم فوقش بتونم خانم توسلی بشوم در اجاره نشینها.خانم توسلی شدن برایم یک کابوس بود ولی  انتخاب بهتری نداشتم برای شدن، حداقل شوهرش کتابخوان بود. در سینمای آنروزها نقش زنها یا خیلی معصوم و مطیع سرنوشت بود مثل لیلای لیلا ، یا خیلی عصیانگر و طاغی مثل سیما ریاحی شوکران  یا مستاصل و بیچاره مثل سیمین هنرپیشه . هیچکدام را دوست نداشتم، چاره‌ای نداشتم که یا خانم توسلی بشوم یا در بهترین حالت همسر امین تارخ در فیلم مادر. همان که رابطه نوارکاستی با شوهرش داشت. نمی‌دانم کجا از سرنوشتم سرپیچی کردم و مسیرم عوض شد که هیچکدام نشدم. نه تنها هیچ شخصیت سینمایی شیک، دهن باز یا مستبدی نشدم بلکه در انتها به شکل ترانه در من ترانه پانزده سال دارم از پیله درآمدم البته با کمی اختلاف سن و شاید برای چند دقیقه.

« خب منم می‌خواستم خانواده داشته باشم. مثل همه. خانواده من از من شروع میشه.» مادرشدم.

سینما تشویقم کرد. به من یاد داد شناسنامه گرفتن آسانتر از آن چیزیست که ما فکرش را می‌کنیم. یکبار برای همیشه تصمیم گرفتم فیلمی را باور کنم و ببینم به تقلید از ترانه فیلم مرز دست تنها رفتنها تا کجاست.تجربه‌ شخصی خودم را به جهان بی‌نقص شما تعمیم نمی‌دهم ولی من را فردای صبح زایمان تنها گذاشتند در اتاقی و رفتند. نمی‌دانم نیم ساعت رفتند یا ساعتها چون آدم در آن حال ساعت دستش نمی‌بندد . لابد فکر کردند این که زایید دیگه چیکار می‌تونه داشته باشه؟‌ پرستار، دکتر و همراه هرکدام جایی رفتند. یکی سر مریض دیگر، یکی رفت تا وقتی سرمم تمام شد برگردد و یکی هم رفت دوش بگیرد. من مانده بودم بودم بین کلی پرده که تخت من را جدا می‌کرد از تخت زنهای دیگرو نوزادان دیگر. خواب بودم که بچه گریه کرد. عادت نداشتم به صدای گریه، هنوز یادم می‌آید که فکر کردم خواب می‌بینم  یا به من چه؟ صدای گریه‌اش بلند بود. بچه را دلمه کرده بودند و به نظرم کمی غریبه بود. من هیچوقت بغلش نکرده بودم. بدنیا که آمد گذاشتنش توی بغلم و بعد زود برش داشتند. زنگ را زدم و همزمان کسی را صدا کردم ولی در بخش زایمان چنان صداهای از حنجره انسانها و نوزدان درمی‌آید که چیزی که به جایی نرسد فریاد یک مادر معمولی است که خطری هم تهدیدش نمی‌کند.فکر کردم باید بچه‌ را بغل کنم. در فیلم دیده بودم که مادری یک غریزه است، ترانه ۱۵ ساله به محض خروج از بیمارستان مادر شد ولی یا باز سینما جلوه ویژه نشانم داده بود یا من استثنا بودم. بچه‌ خودم هیچ فرقی نداشت با بچه مردم که همیشه مطمئن بودم اگر یکیشان را بغلش کنم یا گردنشان را می‌شکنم یا بچه را ول خواهم کرد روی زمین. اینجوری نیست که تا بچه آدم بدنیا می‌آید آدم ناگهان یک مادر اساسی می‌شود. آخرش هم نفهمیدم در فیلم صدرعاملی چطور ترانه  نوجوان انقدر خوب و مسلط شد به بچه داری به محض مرخص شدن از بیمارستان. من همان ابلهی بودم که بودم، با این فرق که سرم هم دستم بود و مثل پنگوئن هم راه می‌رفتم. این سرم دستم هم باعث شده بود حس کنم عاجزترم. گریه بچه خیلی عذابم می‌داد ولی ترجیح می‌دادم که گریه کند تا پرت شود کف زمین مرمری اتاق. نگاهش کردم. فکر کردم ای‌داد من بی‌عرضه دیگه تا ابد مادر این طفلکم  یعنی؟ بچه را بغل کردم. از ترس انداختنش انقدر دستها و شانه‌هایم را سفت گرفته بودم که ممکن بود همانطور خشک شوم و تا آخر عمر شکل مجسمه میدان محسنی سابق باقی بمانم. من سی ساله از درعمل از نوجوان پانزده ساله فیلم عاجزتر بودم. با بچه حرف زدم. این را هم از ترانه یاد گرفته بودم. جواب نداد.خون از کنار سوزن سرمم زده بود بیرون و فکر می‌کردم با بی‌توجهی به سوزنی که دارد کشیده می‌شود دارم مادرانگی را به کمال می‌رسانم. احتمالا کل این گریه و زاری  و حماسه من دو دقیقه طول کشیده بود ولی حال مادری را داشتم که بچه‌اش را روی سرگرفته و عرض کارون را زیر خمپاره شنا کرده است، انقدر که خسته بودم و عاجز. دوباره شروع کردم با بچه حرف زدن، ظاهرا من دربرابر فرزندم هم جز کلمات چیزی برای عرضه کردن ندارم. برایش گفتم من مادرش هستم. فکر نکنید مثل فیلمها آرام شد. جدی گاهی فکر می‌کنم روراست ترین قسمت سینما جنگ ستارگانش است سینما کلا در زمینه بارداری و وضع حمل به جامعه بشری خیانت کرده است. فقط همین فیلم آقای صدرعاملی تاحدودی در به تصویر کشیدن زن باردار صادق بود که او هم در نقش ناگهان مادر شدن ترانه کمی عملی تخیلی رفتار کرده بود. بچه بلافاصله بعد از بدنیا آمدن مادرش را مادر نمی‌کند. آدم وقت لازم دارد که به بچه‌اش هم عادت کند و در زندگی خانوادگی معمولا باتجربه‌ترها کمک می‌کنند تا تو عادت کنی و یارو تلف نشود. بزرگتری نبود، مادرم چیزهایی پای تلفن برایم گفته بود و پدرم نه از پشت میله‌ها، که پنجره اسکایپ گفته بود نصیحتی ندارم، هرکاری می‌کن بکن ولی زندگی کن. شاد باش. با اینکه قول داده بودم شاد باشم بازهم بغل کردن کودکی این همه عاجز برای من که حس می‌کردم هیچکس را ندارم صحنه تراژیکی را ایجاد کرده بود.انگار که جلو دوربین باشم، چشمی تر کردم و برایش توضیح دادم که ما بی‌هیچ گذشته‌ای نقطه صفر یک خانواده هستیم و کاش انقدر گریه نکند و کمی من را با تمام ندانم کاری‌هایم تحمل کند تا جا بیافتم. دربرابر حقیقت تلخی که دربدو ورود برایش گفتم جیغ خوبی زد، آنقدر که پرستار آمد و بچه را از من گرفت. آنروز چیزی برای خندیدن پیدا نکردم فقط سعی کردم به این حقیقت لوس بخندم که وقتی من سی و پنج ساله بشوم، او پنج ساله است.

آشیل شبها در آشپزخانه راه می‌رود

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : اردیبهشت ۹م, ۱۳۹۳

بهت نگفتم ولی صبح یکشنبه یک گیلاس شرابخوری شکستم. اگر بودی لابد می‌گفته گیلاس یعنی چه وفقط بگویم شرابخوری یا بگویم جام شراب مثلا.هرچی تو بگی ولی درهرحال همون که خواهی گفت را شکستم. مست، خمار یا حتی دست و پاچلفتی‌تر از حدمعمول خودم نبودم. تو نمی‌دانی ولی من با دقت ظرف می‌شورم و خشک می‌کنم – این دقت شامل قاشق چنگال نمی‌شود البته- و اونروز صبح هم داشتم با دقت ظرف می‌شستم و بیکن‌ها در روغن خودشون سرخ می‌شدند . خانه را بوی گند بیکن گرفته بود ولی پسرک داد می‌زد به به چه بویی. ظرفها را می‌شستم و چیزی زمزمه  نمی‌کردم چون ذهنم جز بیکین پیش کتاب، بارتندری که باید استخدام کنم، حرفهایی که باید در جلسه بزنم ، اینکه پسرک بلوز آستین بلند ندارد، چرا الان که درخانه را باز گذاشته‌ام که بوی بیکن برود بیرون شلوار بلند نمی‌پوشم که یخ نزنم، چندوقت است با پدرم حرف نزدم و تو و هزار چیز دیگر بود. تو می‌دانی چرا من بی‌دلیل اصرار دارم که ظرفهایی را که می‌شورم حتما در جای معین شده در سبد ظرف خشک‌کنی قرار بدهم؟ چرا لیوان را نمی‌چینم کنار بشقابها مثلا.  معمولا این سبدها خیلی بدطراحی شده‌اند و جای جامشان یا جامگیرشان لق است. بعد از همه‌گیر شدن ماشین ظرفشویی کسی خیلی دربند طراحی درست این جای خشک کردن ظروف نیست. من آخرین مهاجر ایرانی بدون ماشین ظرفشویی باید باشم یا حداقل یکی مانده به آخری. بشقاب را که آب زدم و گذاشتم کنار لیوان، به گیره پشتیبان گیلاس فشار آمد و گیلاس کج شد و افتاد زمین و شکست. به همین سادگی شکست. نشکست، پودر شد. چنان پودر شد که شاید باورت نشه ولی من ترکش خوردم. خودم هم اول شوکه شدم از سوزش ساق پام ولی یک تکه خیلی ریز شیشه رفته بود توش. اول نفهمیدم و ناخودآگاه جای سوزش را دست کشیدم و شیشه پولکی افتاد زمبن و مثل جای گزیدگی مگس سیاه اونتاریو از جای شیشه یک قطره خون کش آمد پایین. فقط یک ابله شیشه توی پا رفته را با دست کشیدن پیدا می‌کند و به عقلش نمی‌رسد که شاید شیشه  از پایش در بیاید برود در دستش. من ابله ولی کی باورش می‌شد که جام‌شراب بتواند یک ترکش عمودی با این شتاب ایجاد کند. دیدی که من مدام شانس می‌آورم اینبار هم مثل باقی زندگی شانس آوردم که شیشه از پایم به دستم نرفت. جز اینکه دامنم کوتاه بود و سردم بود و ترکش به پایم اصابت کرده بود، پابرهنه هم بودم. کمترکسی در خانه مرا پابرهنه دیده است، چون باوسواس عجیبی همیشه باکفش درخانه می‌گردم ولی دقیقا همان روز پابرهنه بودم. دلیل پابرهنه بودنم را یادم نیست، طبعا نمی‌خواستم از طریق کف پا با زمین نوچ و چرب آشپزخانه نزدیکی کنم، احتمالا دمپایی‌هایم را پیدا نکرده بودم. درهرحال یادم است که مانده بودم معطل که حالا چطور باید از بین مین‌ و ترکش با پای برهنه  بروم بیرون دنبال جارو.

همان سه جلسه که رفتم کلاس یوگا آینگر معلمم که بزرگترین شکمی که برای معلم یوگا می‌شود متصور بود را داشت، ایستاد وسط کلاس و دقیقا نمی‌دانم چرا ولی در حالی که کف پاهای برهنه‌ش روی زمین بود، انگشتهای پایش را آزادانه تکان داد. حالت صورتش حالت یک انسان موفق بود که تسلط  بربدنش تا نوک انگشتهای پایش هم رسیده‌است.  من انگشتهای پام خیلی کوتاهند و نشد که شکل معلم با انگشتهایم ضرب بگیرم روی کف چوبی کلاس ولی  فکرکردم اگر مال من تکون نمی‌خوره مال کوتاه بودنشونه  و مشکل از این نیست که من اصلا نمی‌دانم کجای مغزم را باید مترکز کنم که انگشتهای پایم را تکان بدهم . یکشنبه صبح که کف آشپزخانه ایستاده بودم و فکر می‌کردم هیچ جا نمی‌تونم برم چون هرجایی می‌تونه شیشه داشته باشه و کل سهم من از زمین بی‌خطر همین دو کف پا مساحت است، سعی کردم از سهمم لذت ببرم و پاشنه‌هام را فشار دادم روی زمین و انگشتهای پام را تکون دادم. سعی کردم ریتم تک ترانه سیاسی مرتضی «داروغه برده هرچی که داشتیم»‌ را رمیکس کنم. همانجا یادم افتاد که درموقعیت مشابه هنرپیشه فیلم شعله هستم فقط بدون انگیزه. من عاشقی نداشتم که به چهارمیخ کشیده باشندش و بخاطر جانش مجبور باشم روی شیشه‌ها برقصم. بجای این کارها انگشتهایم را بیشتر تکان دادم. عاشقی به زنجیر نبود ولی بیکن‌ها دود می‌کردند، انگشتهایم را تکان دادم و نگاهشان کردم که در روغن داغی که از خودشان ترشح کرده‌بودند سیاه می‌شدند، هنوز دستکشهای زرد را درنیاورده بودم. باهمانها دست کشیدم زمین و شیشه‌هایی که انقدر ریز بودند که حس نمی‌شدند را دادم کنار تا بروم به سمت گاز. همان لحظه وایبرم زنگ زد. سه قدم به سمت گاز رفته بودم و تلفن نزدیک یخچال بود و یخچال گاز در دونقطه انتهایی آشپزخانه درازم قرار دارند. پس دویدم به سمت تلفن. به تلفن رسیدم و به  وایبر جواب دادم. کدام آدم عاقلی با پای برهنه شش قدم غیر ضروری روی شیشه زار برمیدارد وقتی فقط دو قدم با در فاصله دارد، اونم برای وایبر.معجزه چیزی جز این است که چیزی تو پام نرفت. الکی تصمیم گرفتم اینبار به نظریات پائولو کاف نخندم و نشانه‌ها را جدی بگیرم و فکر کنم چون بخاطر وایبر روی شیشه ها دویدم رویین تن شدم. از رویین تنی حرفی نزدم و همون حرفهای همیشگی را در وایبر نوشتم. ننوشتم گیلاس شکسته و من پابرهنه با ساق ترکش خورده ایستاده ام روی شیشه ها نوشتم و نوشتم تا بیکن دود کرد و دود سفیدی همه خانه را گرفت.

از روز سوختن بیکن‌ها تا امروز همه جا رو ده بار جارو کشیدم، برقی و دستی. ماشین ظرفشویی ندارم ولی جاروبرقی دارم و این عالیست ولی هنوز به نظرم شبها کف آشپزخانه برق می‌زند.درخانه ساعتها باز مانده است ولی هنوز خانه بوی بیکن می‌دهد. حواسم جمع است که بچه با کفش بگردد ولی خودم شبهایی مثل امشب می‌روم تا دم آشپزخانه، پابرهنه و در تاریکی حس می‌کنم برق چیزی را روی زمین دیدم. یاد جام شکسته می‌افتم و ترکش پایم و فکر می‌کنم برگردم کفشهایم را که زیرمیزکارم افتاده بپوشم ولی برنمی‌گردم. پابرهنه می‌روم تا دم یخچال. هرقدمی که می‌گذارم زمین، مکث می‌کنم، فکر می‌کنم اگر پیام «من سیرشدم» معده نیم ساعت طول می‌کشد به مغز برسد، پیام «من زخمی شدم» کف پایم حداقل سی‌ثانیه وقت لازم دارد. خبری که نمی‌رسد می‌روم برای گام بعدی و اینجور هرشب که خوابم نمی‌برد دوباره و سه‌باره روی شیشه‌ها راه می‌روم.  به نظرتو آن روز بعد از پختن بیکن‌ها چه شد که من شیشه‌ نترس شدم؟