بزرگنمایی با پد

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : خرداد ۷م, ۱۳۹۳

یک خویشاوند نزدیک دارم که با اشیا صمیمی می‌شه. نمی‌دونم طی چه فرایندی به این صمیمت می‌رسه یا چه چیزی رو از طریق این صمیمت می‌خواد اثبات کنه ولی از خیلی سال قبل شروع  یخچال ساید باید ساید را «سای» خالی خطاب کرد:  سای فقط آمریکایی، سای آمریکایی داشته باشی می‌فهمی این سامسونگی که خریده کمده نه یخچال،  و مایکروفر رو «مایک» : فکر کن گوشتی رو که همین لحظه از فریزر، اونم نه فریزر عادی، فریزر سای درآوردم رو گذاشتم توش، چندچرخید شد تازه تازه.
با هر شی دم‌دستی صمیمی نمی‌شود و هیچوقت گوش‌کوب را گوش صدا نمی‌زند. فقط با آنهایی صمیمی می‌شود که اسامی غیرایرانی/عربی دارند و قیمتی هستند یا تازه وارد بازار شده اند و وسع هرکسی به خریدشون نمی‌رسد. مثلا تا چندسال پیش به یک چیزی در خانه‌اش می‌گفت «میکر» که چون بادستش به فشار دادن دسته اشاره می‌کرد می‌فهمیدن ساندویچ میکر را می‌گوید و نه کافی میکر را. اون موقع که اون به مایکروفر می‌گفت مایک،  طبقه من حتی در رویایش هم اجاقی را نمی‌دید که غذا را بدون شعله گرم کند و وقتی او مایک را بخاطر سرطان زا بودن کنار گذاشت ما تازه تحقیقات شش ماهه‌مان را در خیابان شریعتی آغاز کرده بودیم و کاتالوگ جمع می‌کردیم  که قبل از سرمایه‌ گذاری کلان مطمئن شویم که مایکروفر ال.جی بهتر است یا دلونگی. مشکل دومش این است که همانقدر که با اشیا زود صمیمی می‌شود زود هم آنها را عامل سرطان اعلام می‌کند و کنارشان می‌گذارد. بقول خودش وقتی او موبیل نهصد یازده داشت ما هنوز با گوش پاکن شماره‌گیر تلفن انگشتیمان را پاک می‌کردیم و وقتی وسع ما به موبایل رسید او سیم کارت موبیلش را درآورد و خاموشش کرد و پیچیدش  لای فویل که سرطان بیضه، یا تومور مغزی نگیرد.  سالهاست که از خانمش خواسته فقط از یک ور یخچال سای استفاده کند چون جایی خوانده فریزسرطان زاست.

چرا یادش کردم؟ چون امروز برایم ایمیلی فرستاده بود  و زیرنامه‌اش نوشته شده بود «فرستاده شده از آی.پد». دلم برایش تنگ شد و خیلی دلم خواست ایران بودم و قبل از اینکه آیپد را هم به جرم سرطان‌زا بودن بایگانی کند ببینم چطور مدام می‌گوید پدتون رو ندین دست بچه، تف مالیش می‌کنه. من شبا با پد می‌رم تو تخت جدی بدون این پد خوابم نمی‌بره. آقای معینی بیا شست و اشاره‌ت را بگذار رو پد. آهان، حالا آروم بینشون رو فاصله بده. آهان. بازکن. آهان. آروم. حالا ببین بزرگ می‌شه. پد اینجوری بزرگ می‌کنه.

 

پ.ن. می‌دونم که آی‌.پد سالهاست که در ایران کهنه و از مد افتاده شده و شماها الان هرکدوم ده ساله دیگه آیپد به سای‌تون هم نیست ولی چون اولین ایمیلش بود که از آی.پد فرستاده شده بود فکر کردم احتمال اینکه هنوز بگه پد بالاست.

ما هفت نفر و دکتربرایان

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : خرداد ۳م, ۱۳۹۳

 

 

اگر به اعضا یک گروه موسیقی، یا هنرمندان سینما و تئاتر بگویم که نوشتن از نظر من یک کارگروهی است احتمالا شروع می‌کنند به خندیدن. تصویر نوشتن داستان و رمان برای اکثریت صدای خش‌خش قلم نویسنده‌ای بوده در اتاقی تاریک و دودسیگاری که زیرسیگاری دود می‌کند و- من هیچوقت نفهمیدم چرا نه کشیده می‌شود و نه خاموش -و دست آخر نویسنده پالتو پوشی که از خانه خارج می‌شود و دست نویسهایش را تحویل ناشر می‌دهد. احتمالا درستش هم همان است و شاید نویسندگانی که کشور خودشان می‌نویسند و ناشر کتابشان را چاپ می‌کند کماکان خیلی شبیه به تصویر بالا پک آخر را می‌زنند و یک پوشه کاغذ تایپ شده یا این اواخر یک فلش مموری صورتی را تحویل انتشارات می‌دهند و بعد قدم زنان می‌روند در کافه سرخیابان، کنار بار می‌نشینند و یک گیلاس «قرمز» سفارش می‌دهد و به هیچ چیزی فکر نمی‌کنند.

ولی من به نویسنده بالایی خیلی حسادت نمی کنم – یک کم حسادت را حتما می‌کنم – چون این دور بودن از زندگی لوکس ناشر در کشور خود داشتن باعث شد که تجربه نوشتن هردوکتاب برای من تبدیل به یک کارگروهی بشود. کارگروهی که داستانهای من بهانه‌اش بودند و باقی لذت کلنجار رفتن ماها بود باهمدیگر و زمان‌بندی‌های مدام و ساعتهای عقب جلو سه قاره. داستانهای کتاب دکتر برایان را اولین بار آیدین صالحی خواند. دوست خیلی عزیزی که جز شباهت اسمهایمان سلیقه داستانی یکسان هم داریم و باعث شد اعتماد داشته باشم به نظرش. آیدین با حوصله تمام داستانهای نیمه خام و فقط بازنویسی شده اولیه و ویرایش نشده را خواند و از غلط دیکته و ویرایش و نگارش تا کمبود توصیف برای شخصیت و مچ‌گیری از نگارش وبلاگی/گودری همه را سر صبر راست و ریس کرد. جلد کتاب – نقاشی، گرافیک و طراحی- کار آفرین ساجدی‌ است. آفرین ساجدی واقعا نیازی به معرفی من ندارد. نقاش و تصویرگری که من مسخ چشمان زنان نقاشی‌اش شدم. من را نمی‌شناخت و افتخار بزرگی بود برای من که اول همه داستانهای این کتاب و آن کتاب را خواند و زنگ زد و گفت من هستم. جلد کتاب را خیلی دوست دارم. آفرین نمی‌دانست کتاب به اسم کدام داستان مجموعه خواهد بود. او دکتربرایان را کشید بدون آنکه بداند دکتربرایان از دودکش بالا می‌رود نام کتاب خواهد بود. نمی‌دانم چرا ولی همیشه برای من حضور کسی که درایران زندگی می‌کند بعنوان ویراستار نهایی مهم است. کسی که حواسش باشد به زبان من که سالهاست ایران زندگی نمی‌کنم وخیلی کمتر از قبل کتاب فارسی می‌خوانم و شاید ناخود‌آگاه متوجه بعضی از اشتباهتم نشوم. محسن آزرم فقط ویراستار این کتاب نبود، شاید در مواردی مترجم زبان من تورنتونشین بود به معادل تهران نشینم هم بود. عکس پشت جلد کتاب را سام جوانروح گرفته. یک روز از ساعت دوازده ظهر تا شش عصر هزار تا عکس از من گرفت و آخرسر پیش بینی خودش از آب درآمد. عکس پشت جلد هیچکدام از عکسهای آتلیه‌ی نیست و وقتی‌است که از نظر من عکاسی تمام شده و نشسته‌ایم دور میز و چای می‌خوریم و من دارم به یک چیزی که حتما نگار گفته می‌خندم. تمام ما ابروباد و مه خورشیدها که روزی دویست خط در وایبر مدام باهم حرف می‌زدیم دست آخر نتیجه کارمان را دادیم به رضا دولت زاده و حسین ستاره و همکارانش که کتاب را برای کیندل و چاپخانه آمازون و چاپخانه معمولی مرتب و صفحه‌آرایی کنند. همین است که شاید رونمایی امروز برای من بیشتر حکم یک کنسرت یا یک اکران را دارد تا رونمایی کتاب. حس می‌کنم بعد از چندماه کار ما هفت نفر تمام شده و خیلی حیف که امروز هرکدام یک گوشه دنیاییم، والا حقش بود ما هم امروز عصر در یک کافه/بار جمع شویم و به سلامتی دکتر برایان یک گیلاس «قرمز» سفارش بدهیم.

اگر تورنتو هستید، امروز عصر از ساعت شش تا هشت من درگالری آرتا داستانی از کتاب «دکتربرایان از دودکش بالا می‌رود» را خواهم خواند. خوشحال می‌شوم ببینمتان.

پ.ن . جاداشت اول کتاب از مدیریت اپلیکشن وایبر هم تشکر می‌کردم

 

من از دنیای بدون کودک می‌ترسم*

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : اردیبهشت ۲۸م, ۱۳۹۳

هشدار: این نوشته عصبانی است. از صد تا یک معکوس شمرده‌‌ام، یک لیوان گلد-لیبل بدون یخ و ده لیوان آب هم خورده‌ام ولی کماکان دستم روی ماشه است .

 

اگر بچه‌ هم نداشتم دیدن مدام ناله آدمها از حضور بچه‌ها در فضاهای عمومی ناراحتم می‌کردم. خواندن این جمله که چرا کسی بچه اش را آورده موزه – با درنظر گرفتن اینکه تو گونی و یواشکی بچه رو موزه نمی‌بریم، موزه محدودیت سنی ندارد – یا چرا مادران انقدر بی‌شعورند که ساعت ده صبح با بچه نوزاد می‌روند کافه؟ چندبار از چند آدم مختلف خواندم که آرزو می‌کردند شهرهایی در جهان بود که هیچ بچه و بچه‌داری را در آن راه نمی‌دادند. بگذریم که برای من تجسم شهر بدون کودک بیشتر ترکیبی است از ارودگاه کار در روز و تفریح‌گاه های مخصوص بزرگسالان در شب .

دوست داشتن بچه‌ها اجباری نیست ولی به نظر من  ادب حکم می‌کند که کسی با صدای بلند داد نزند از کودکان متنفر است. بچه‌ها مثل سالمندان قسمتی از یک جامعه سالم هستند و جامعه‌ متمدن ضرورتا جامعه‌ای نیست که همه مستراح‌های خیابانش هم وای-فای دارد، بلکه جامعه‌ی است که از این دو گروه سنی خود به خوبی مراقبت می‌کند. برای همین همانقدر که توییت کردن جمله «وای کاش یک شهری باشه من برم زندگی کنم که هرروز پیرزن پیرمرد فس فسو چروک نبینیم» نشان از فقدان شعور است توییت جمله «یک شهر رو کره زمین نیست که آدم تو کافه‌هاش بچه زر زرودماغو نبینه» همان حس را به من  می‌دهد. نمی‌دانم آیا در کنار سکسیم و ریسیسم عارضه‌ی بنام ایجیسم هم داریم که آدم بتواند به دوستش بگوید عزیزم این جمله شما ایجیسم داشت؟ چون همانطور که هیچکدام از ما انسانهای مدعی شعور اجازه نداریم که بگوییم کاش یک شهری باشه که انسانهایی با این رنگ پوست خاص را راه ندهند، کسی هم نباید با صدای بلند آرزوی شهری آرمانی را بکند که فلان مقطع سنی را آنجا راه ندهند.

من مادرم ولی قبل از مادر بودن هم بچه‌ها را دوست داشتم، نه تنها بچه‌های تپل دوساله  که نوجوانهایی که در مترو با صدای بلند می‌خندند و میله نگرفتن را نشانه باحالی می‌دانند را هم دوست دارم. من کاملا درک می‌کنم که خیلی از آدمها دلشان نخواهد بچه‌ داشته باشند. من هیچوقت بچه‌ام را جایی که برای کودکان نیست نمی‌برم ولی هیچ‌جای قوانین شهروندی ننوشته کافه مال کودکان نیست، من از بیست روزگی پسرم تقریبا هرروز به کافه سرخیابان رفتم و چای خوردم، شیردادمش و زل زدم به آدمها و هنوز هم با پسرم کافه و رستوران و بار – بارهایی که زیر ۱۸ سال راه می‌دهند – می‌روم. موزه‌ها حتی موزه‌های گردن کلفت مثل موما و رام و ای.جی.او  … در اوج ناباوری شما برای بچه‌ها تخفیف ویژه هم دارند. جامعه رو به رشد کودکانش را تربیت می‌کند و سالخورده‌هایش را حمایت. تلاش همه ماهایی که بچه‌ داریم و نداریم این است که نسل آینده‌ای که قرار است من و شما را حمایت کند را سالم و شاد بزرگ کنیم. من به شما حق می‌دهم اگر بخواهید خانه‌هایتان را کودک زدایی کنید چون فضای شخصی شماست، می‌توانید من را دعوت نکنید چون ناخود‌آگاه از بچه‌ حرف می‌زنم  و شاید معاشر خوبی برای ذائقه شما نباشم یا در فضای مجازی با من دوست نباشید تا از موضوعاتی که به آنها علاقه ندارید چیزی نخوانید و عکسی نبینید ولی خیابان و کافه و موزه وقتی شرایط سنی یا دعوت به سکوت مطلق ندارد من حق خودم می‌بینم که با بچه‌ام بروم. جز در نسل کشی در هیچ شرایط دیگری جامعه‌ای را نمی‌توانید کودک زدایی کنید و از آن مهمتر نمی‌توانید کودکان و والدینشان را از سفر، تفریح، حضور در اماکن عمومی منع کنید یا حتی بخاطر حضورشان در هواپیما به خودتان اجازه بدهید به آنها توهین کنید.

شاید این نوشته من – که متاسفانه خیلی با اینکه تا صد شمردم وآب هم خوردم ولی عصبانی شد – بیشتر یک جور اتمام حجت است که بگویم همانطور که ریسیست‌ها و سکسیت‌های اطرافم را معمولا تحمل نمی‌کنم. همانطور که اگر متنی بنویسید و از زنان یا رنگین پوستان به صرف رنگ پوست و جنسیتشان ایراد بگیرید نمی‌خوانمتان و اگر آدمی باشید که در دنیای واقعی هم بشناسمتان حس می‌کنم دیگر حرفی برای زدن نداریم، اگر از کودکان هم ابراز انزجار کنید و مدام از حضورشان یا بقول خودتان مدام از صدای «زرزرشان» در جاهایی که محدودیت سنی ندارد گله کنید و مادران/پدرانی را که بچه رستوران می‌برند را بی‌شعور خطاب کنید، احتمالا خیلی فاصله فکری داریم. حتی اگر خیلی شکل هم بخوانیم و بنویسیم و …

*عنوان کتابی از هیوا مسیح

می‌دونستی، من هم شبها بعد اینکه صورتم رو می‌شوم و کرم می‌زنم و میبینم یک زخم گنده جدید روی دماغمه؟

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : اردیبهشت ۲۵م, ۱۳۹۳

 

دوبار  درفاصله سه ماه خورده بود زمین و دماغش زخم شده بود. بهش گفتم مگه تو می‌خوری  زمین دستات رو نمی‌ذاری زمین؟ دفعه قبلش را خب طبیعتا یادش نبود ولی برای اینبار بهم گفت کاردستیم دستم بود و می‌دویدم. به کاردستی می‌گه آرت ورک. من قانع نشدم، مادر بودن همینه همیشه در اغراق و انکاری، یکبار می‌خوای زخم شدن صورتش رو چون حاضر نبوده کاردستی که با چوب بستنی ساخته ول کنه و دست بذاره زمین رو ربط بدی به یک نارسایی تعادلی، گاهی هم بزرگترین ناتوانیش رو انکار می‌کنی. کلی اینترنت رو گشتم ولی چیزی نبود. از معلمش پرسیدم گفت آره، یک چیزی که خیلی دوست داشت دستش بود و داشت می‌دوید پاش گرفت جایی، شی محبوش را گرفت بالا که خراب نشه و خودش با صورت کشیده شد روی زمین. از اون موقع رفتم تو نخش، چندبار دیگه جلوم خورد زمین و چیزی دستش نبود. مثل همه ما دستاش رو گذاشت زمین. هیچیش هم نشد. یکبار فقط کف دستش ساییده شد ولی دیگه دماغش زخم و زیل نشد. از همون بهش گفتم وقتی چیزی که دوست داری دستته ندو، راه برو ولی از مدرسه که خبرندارم. نمی‌دونم ممکنه باز براش پیش بیاد یک چیز خیلی عزیزی رو دست بگیره شروع کنه دویدن که کسی بهش نرسه، که نگیرنش ازش، که شریک نشه با کسی. ممکنه باز بخوره زمین دماغش زخم بشه ولی عزیزترین آرت ورکش سالم بمونه؟

hallelujah

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : اردیبهشت ۲۱م, ۱۳۹۳

 

همکارم چند ساعت پیش وقتی من با پیراهن سفید و کوتاه تابستانی در کافه کنار خیابان نشسته بودم و قهوه سرد می‌خوردم و کیف می‌کردم ازقدوبالای پسرم که یک کاسه بستنی را با اشتها می‌خورد و درمورد مشکلات تنفسی آدم فضایی‌ها سوال می‌کند، یک ایمیل به همه ما زد و نوشت که  سنگ کلیه دارد. یا تظاهر کردند و یا اینکه تاد سنگ کلیه دارد برای همه کسانی که در ایمیل کپی شده بودند یک خبر دردناک بود و همه در زمانی کمتر از سی دقیقه جواب دادند «آخ»، «اوخ. زود بهتر شو» (کانادایی‌ها برای بهبود شما دعا نمی‌کنند امر می‌کنند که فیل بِتِر یا بهتر شو- و آخر از همه رییس بزرگ نوشت «چه سخت، درمورد هیچ چیزی نگران نباش». بعد از ایمیل رییس بزرگ دیگر تلفنم صدای دینگ نداد. من به ایمیل سنگ کلیه تاد جوابی ندادم چون همه چیز آرزوها را باقی کرده بودند و حرف آخر را هم رییس زده بود. شاید هم چون من تازگیها به سنگ کلیه‌ها، دیسک‌ها و مرگ اقوام همکارانم مشکوک شده‌ام و این خیلی زشت است. اصلا مگر نه اینکه جز آزادی‌های غیریواشکی و عبور مدام شهروندان از روی خطکشی،  برتری دیگر خارج که ما مهاجرین  بر سرنامهاجرین می‌زنیم این است که «در خارج کسی دروغ نمی‌گوید» و دروغگویی فقط خاص فرهنگ ماست. دروغ شاید اصلا آنجایی اختراع شد که هزاروچهارصد سال پیش عربی مهاجم درحالی که شمشیرش را در هوا تکان می‌داد و با دست دیگر ران سوسماری را به نیش می‌کشید و همزمان با سربریده یک ایرانی زردشتی روپایی می‌زد از ایرانی روراستی که داشت از ترس می‌لرزید  پرسید  دینت چیست این عجمی؟‌و ایرانی جواب داد من مسلمانم و چهار جدم هم مسلمان بوده‌اند. عرب گفت هفت جد؟ دروغ نگو هنوز ۳۰ سال هم نیست که پیامبر مبعوث شده و ایرانی جواب داد جدجدجدجدبزرگ من ۳۰۰ سال پیش در خواب دیده‌ بودند که پیامبری می‌آید که خاتم است و همانجا ایمان آوردند. عرب گفت ایول و رفت. دیگران ایرانی نجات یافته را پرسیدند چه کردی که رفت؟‌گفت راستش را نگفتم شما هم همینکار را بکنید و همانجا بود که دروغگویی شروع شد. درهرحال همه معتقدند در خارج کسی دروغ نمی‌گوید ولی من فکر می‌کنم هیچ هم اینطور نیست. این همکار من دفعه سومش است که در آستانه پروژه‌های سخت مریضی سخت‌تر می‌گیرد. سرما نمی خورد که بشود گفت مُفَت را بردار بیا سرکار، بیماری می‌گیرد زمینگیر کننده و رختخوابی. یکبار پایش پیچ خورد و یک هفته نیامد، چند وقت قبل به یک چیزی حساسیت پیدا کرد که سیاه شد افتاد گوشه خانه و اینبار هم سنگ کلیه. من دوغ فوت می‌کنم و او حتما راست می‌گوید ولی خوشا به حالش که انقدر بموقع سنگش می‌گیرد. دقیقا این هفته که خودش در اوج خود شیرینی در جلسه قول داد یک کاری را به سرانجام برساند. کاری که قولش را داد نصف به نصف وظیفه جفتمان بود، اول از من پرسیدند که در یک هفته می‌‌توانی قسمت برق این پروژه را کامل کنی؟ گفتم نه، یکماه حداقل.کسی من را جدی نگرفت چون من «نه بیار» پروژه‌ها هستم. من همانی هستم که توکل نمی‌کند و نمی‌گوید انشالله می‌شود و باور ندارد کسی می‌تواند روزی ۱۶ ساعت کارکند و کار صحیح تحویل بدهد. من همانم که  تا قیربه نقطه قل‌قل نرسد و قیف مهیا نشود حتی جهنم هم تاسیس نمی‌کند. تاد برعکس نقطه مقابل من است. او بله‌بیار پروژه‌هاست. به او بگویید می‌توانی یک موشک بسازی برویم ماه، می‌گوید شما آخر ماه اوت اون بالایی. هردو می‌دانیم که تا آخر اکتبر حتی یک بادبادک هم هوا نخواهد کرد ولی روسا همیشه تاد را بیشتر دوست دارند، چون دوست دارند وقتی به کسی حقوق می‌دهند انقدر چاله‌های راه را برایشان بزرگنمایی نکند و فقط بگوید تو بخواه می‌شود. کن فیکون و موجود شد. اصلا همه جهان تادها را بیشتر دوست دارند. من خودم هم در زندگی بارها از آدمی که دوستشان دارم دلخور شده‌ام که چرا حالا که مدعی است که انقدر عاشق من است ظرف  یک ماه یک کار خیلی سخت را عملی کند. هیچوقت فکر نکرده‌ام که ای بابا مست بوده چیزی گفته، در عمل تا آخر اوت که نمی‌شود تا مریخ رفت.  درهرحال تاد گفت الساعه قربان و من گفتم یکماه وقت می‌برد و رییس بین خودش و خودش رای گرفت و گفت تا جمعه نتیجه مرحله اول را می‌خواهم. می‌خواستم سربه تن تاد نباشد. حالا یا واقعا نفرین من بقول علی عظیمی «سنگ شده رفته تو اونجاش»، یا اینکه تاد هم ژن  ایرانی دارد. مشکل این است که رییس از نظر خودش هردو ما را جوری تربیت کرده که اگر من نباشم تاد می‌تواند جای من از حلقه  بپرد و وقتی تاد نیست من توپ روی دماغم نگه خواهم داشت. این را در کلاس تربیت کارمند به همه ما یاد داده‌اند که کارمند خوب می‌تواند همزمان چندکلاه مختلف برسربگذارد- درخارج مشاغل با کلاه تفکیک می‌شوند . در اصل اینجور تربیت می‌شویم که در شر و خیر جای هم خدمت کنیم و متاسفانه امروز ظهر زیر آفتاب تابستانی تورنتو فهمیدم من باید همه هفته آینده را  هم از حلقه بپرم و هم توپ روی دماغم نگه دارم.

من از سنگ کلیه خیلی می دانم. پدرم یک دوره چند ساله‌ای  از کودکی و نوجوانی من را یا داشت سنگ می‌ساخت، یا دفع می‌کرد. قسمت سنگ سازی قابل رویت نیست ولی خب وقتی کسی ۶ ماه یکبار سنگ دفع می‌کند لابد شش ماه درحال تدارک بوده‌ است. نمی‌دانم این را هم باید تقصیر جنگ و انقلاب و جهان سوم بودن باید بیاندازم که پدرم یک تنه مجبور بود اینهمه سنگ بسازد و دفع کند یا آن سالها حتی در آمریکا هم هرکسی هم صلیبش و هم سنگش را خودش حمل و دفع می‌کرد. بی‌هیچ افتخاری ما خانوادگی موقع درد کشیدن توداریم وناله کردن و مسکن خوردن را بد می‌دانیم.  جز خیلی راه رفتن و حضور شیشه مربا در مستراح و ده گالون آب اسکوی آذربایجان در آشپزخانه خیلی خاطره‌ای از مراسم دفع سنگ پدرم ندارم ولی از بعد از دفع سنگش خیلی خاطره دارم. تا یکماه یک دستمال سفید می‌گذاشت در جیب کتش و هرجا می‌رفتیم سنگش را نشان همه می‌داد. بلند می‌شد دستمال را خیلی مودبانه باز می‌کرد و دور اتاق جلوی کسانی که پرتقال گل می‌کردند یا لطیفه  و چای می‌خوردند، می‌گرداند. سنگها معمولا خیلی کوچک بودند و با اینکه می‌دانستم حتما هزاربار سنگش را شسته ولی هربار تعجب می‌کردم که پدرم که بقول خودش به اندازه اطبا زمان شاه به بهداشت اهمیت می‌داد – یک دوره معتقد بود دکتر و قصاب را از هم تشخیص دادن سخت شده بود ولی الان نسبتا راضی است –  و با وسواس یک جراح روزی ده بار دستهایش را صابون می‌زند، چطور این سنگ را باخودش همه جا می برد. هیچوقت به سنگهایش دست نزدم و هربار هم سعی کردم خیلی برایش دلسوزی کنم و حتی تجسم کنم که سنگ دفع کردن چقدر دردناک است ولی آن سالها درک درستی از مجاری ادرار آدمها نداشتم و نمی‌فهمیدم این سنگی که دور گردانده می‌شود آیا از سنگ قبلی مهمتر و بزرگتر و سخت‌تر است. دفع و نمایش سنگ ادامه داشت تا اینکه دستگاه سنگ شکنی به بازار آمد و پدرم دیگر به سنگهای خرد شده ریزی که رد می‌کرد مفتخر نبود. فلذا با شیشه مربا شکارشان نمی‌کرد و نشانشان هم نداد.

با اینکه دانش سنگ کلیه خوبی دارم ولی از سرشب بعد از خوابیدن بچه نشسته‌ام پای گوگل سنگ کلیه را جستجو می‌کنم. حس کردم حتما فاصله مکانی و زمانی تاد و پدرم باید مراسم سنگ دفع کنی‌ متفاوتی برایشان رقم بزند. اگر پدرم بقول خودش مثل زائو تا صبح راه می‌رفت تا سنگش رد بشود پس با قیاس اینکه سالهاست که زائوهای کانادایی همچین راهی نمی‌روند، تاد هم نباید انقدر حالش بد باشد. ایملیش را ده بار خواندم، تاد نوشته نمی‌داند کی برگردد سرکار و من دنبال راهی هستم که بفهمم چندروزش را با خلوص نیت و باور اینکه تاد دارد جایی می‌زاید توپ روی دماغ نگه دارم و چند روز فحشش بدهم که من را گذاشته زیر این توپ لعنتی و خودش داد در آفتاب گرم هفته آینده آبجو می‌خورد و آسمان را نگاه می‌کند. اینجور که گوگل می‌گوید  و من از سر بدجنسی نتیجه‌های به نفع را می‌خوانم سنگ کلیه  دفع کردن در خارج در حد فین شده است. کمی داد می‌زنی بعد سریع می‌روی بیمارستان، اول مسکن قوی می‌گیری و بعد سنگت را خرد می‌کنند و بعد هم فردا صبحش آماده‌ای که توپت را روی دماغت بگذاری.  همه چیز همانطور بود که حدس می‌زدم  تا اینکه رسیدم به یک لینک ویدیو که مردی احتمالا – از درست و مثل نی ادرار کردنش فهمیدم که مرد است- در لیوانی پلاستیکی می‌شاشد و ناگهان سنگی در لیوان می‌افتد، تق، سنگ که می‌آید بیرون صدای زنی که صورتش درفیلم نیست و احتمالا باید همسر یا دوست دختر تاد باشد، همانطور که پدرها موقع زایمان همسرانشان خدا را صدا می‌کند  جیغ می‌زند اوه مای گاد. مرد هم بی‌آنکه در صدایش دردی باشد دوبار اوه مای گاد می‌گوید و فیلم تمام می‌شود. بعد از دیدن صحنه سنگ دفع مرد  معذب شده‌ام. قرار نبود انقدر با جزییات بدانم سنگ همکارم چگونه دفع خواهد شد و حالا یکجور عجیبی حس می‌کنم دیگر با تاد نمی‌توانم چشم در چشم بشوم. معذبم که انقدر دقیق از مراسم دفع سنگش می‌دانم و فیلم دیده‌ام. حتی حس می‌کنم آن صدای زنانه آه خدای من بگو صدای همسر مرد نبوده و احتمالا زن همکار مرد سنگ دفع کن است که درحالی که توپی روی دماغش است و از حلقه می‌پرد صدای بیرون آمدن سنگ را شنیده و با شعف برای رهاییش داد می‌زند «اوه مای گاد».

 

پ.ن. کتاب «دکتربرایان از دودکش بالا می‌رود» در آمازون آمریکا، انگلستان و اروپا آماده سفارش و خرید است.

رونمایی کتاب دکتربرایان از دودکش بالا می‌رود.

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : اردیبهشت ۱۶م, ۱۳۹۳

 

همه فریاد‌ها را برسر تقویم گوگل بزنید. تقویم‌های مدرن باید بهم وصل بشوند و گاهی نمی‌شوند. متاسفانه تقویم گالری آرتا اینبار مراسمی که از یکسال قبل برنامه‌ریزی شده بود را نشان نداد و چون هرکس کسی که یکسال پیش گالری را اجاره کرده بود مقدم است برمن که یکماه پیش اینکار را کرده بودم، مجبور شدیم روز رونمایی را عوض کنیم. رونمایی کتاب روز بیست‌چهارم ماه مه (همان می ما آمریکای شمالی‌ها) از ساعت شش تا هشت عصر در گالری آرتا برگزار خواهد شد. جز روز رونمایی و فشارخون من چیز دیگری درمورد مراسم جابه‌جا نشده است. امیدوارم همه آنها که قرار بود یکشنبه بیایند، شنبه هم بتوانند.

با عرض پوزش و به امید دیدار
آیدا احدیانی

رونمایی کتاب «دکتربرایان از دودکش بالا می‌رود»
مجموعه داستان
نویسنده آیدا احدیانی

زمان : بیست و چهارم ماه مه – از ساعت ۶ تا ۸ شب

مکان : تورنتو- گالری آرتا –دیستیلری

در مراسم رونمایی توکا نیستانی صحبت خواهد کرد و مهسا قاسمی ساز خواهد نواخت.

 

تصویر و طراحی جلد : آفرین ساجدی Afarin Sajedi
ویراستاری : محسن آزرم Mohsen Azarm
عکس پشت جلد: سام جوانروح Sam Javanrouh

 

 

 
Aida-Poster-Web

 

 

من ترانه، کلی سن دارم.

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : اردیبهشت ۱۳م, ۱۳۹۳

این نوشته را برای مجله ۲۴ نوشته بودم که چاپ شد و با اجازه خودشان اینجا هم می‌گذارم.

من ترانه، کلی سن دارم.

دوره ما خیلی‌ها می‌خواستند بزرگ که شدند بتمن بشوند یا سیندرلا. من چون از ابتدا  بر تاثیر جبرجغرافیایی و عوارض کارمند زادگی ایمان داشتم، می‌دانستم فوقش بتونم خانم توسلی بشوم در اجاره نشینها.خانم توسلی شدن برایم یک کابوس بود ولی  انتخاب بهتری نداشتم برای شدن، حداقل شوهرش کتابخوان بود. در سینمای آنروزها نقش زنها یا خیلی معصوم و مطیع سرنوشت بود مثل لیلای لیلا ، یا خیلی عصیانگر و طاغی مثل سیما ریاحی شوکران  یا مستاصل و بیچاره مثل سیمین هنرپیشه . هیچکدام را دوست نداشتم، چاره‌ای نداشتم که یا خانم توسلی بشوم یا در بهترین حالت همسر امین تارخ در فیلم مادر. همان که رابطه نوارکاستی با شوهرش داشت. نمی‌دانم کجا از سرنوشتم سرپیچی کردم و مسیرم عوض شد که هیچکدام نشدم. نه تنها هیچ شخصیت سینمایی شیک، دهن باز یا مستبدی نشدم بلکه در انتها به شکل ترانه در من ترانه پانزده سال دارم از پیله درآمدم البته با کمی اختلاف سن و شاید برای چند دقیقه.

« خب منم می‌خواستم خانواده داشته باشم. مثل همه. خانواده من از من شروع میشه.» مادرشدم.

سینما تشویقم کرد. به من یاد داد شناسنامه گرفتن آسانتر از آن چیزیست که ما فکرش را می‌کنیم. یکبار برای همیشه تصمیم گرفتم فیلمی را باور کنم و ببینم به تقلید از ترانه فیلم مرز دست تنها رفتنها تا کجاست.تجربه‌ شخصی خودم را به جهان بی‌نقص شما تعمیم نمی‌دهم ولی من را فردای صبح زایمان تنها گذاشتند در اتاقی و رفتند. نمی‌دانم نیم ساعت رفتند یا ساعتها چون آدم در آن حال ساعت دستش نمی‌بندد . لابد فکر کردند این که زایید دیگه چیکار می‌تونه داشته باشه؟‌ پرستار، دکتر و همراه هرکدام جایی رفتند. یکی سر مریض دیگر، یکی رفت تا وقتی سرمم تمام شد برگردد و یکی هم رفت دوش بگیرد. من مانده بودم بودم بین کلی پرده که تخت من را جدا می‌کرد از تخت زنهای دیگرو نوزادان دیگر. خواب بودم که بچه گریه کرد. عادت نداشتم به صدای گریه، هنوز یادم می‌آید که فکر کردم خواب می‌بینم  یا به من چه؟ صدای گریه‌اش بلند بود. بچه را دلمه کرده بودند و به نظرم کمی غریبه بود. من هیچوقت بغلش نکرده بودم. بدنیا که آمد گذاشتنش توی بغلم و بعد زود برش داشتند. زنگ را زدم و همزمان کسی را صدا کردم ولی در بخش زایمان چنان صداهای از حنجره انسانها و نوزدان درمی‌آید که چیزی که به جایی نرسد فریاد یک مادر معمولی است که خطری هم تهدیدش نمی‌کند.فکر کردم باید بچه‌ را بغل کنم. در فیلم دیده بودم که مادری یک غریزه است، ترانه ۱۵ ساله به محض خروج از بیمارستان مادر شد ولی یا باز سینما جلوه ویژه نشانم داده بود یا من استثنا بودم. بچه‌ خودم هیچ فرقی نداشت با بچه مردم که همیشه مطمئن بودم اگر یکیشان را بغلش کنم یا گردنشان را می‌شکنم یا بچه را ول خواهم کرد روی زمین. اینجوری نیست که تا بچه آدم بدنیا می‌آید آدم ناگهان یک مادر اساسی می‌شود. آخرش هم نفهمیدم در فیلم صدرعاملی چطور ترانه  نوجوان انقدر خوب و مسلط شد به بچه داری به محض مرخص شدن از بیمارستان. من همان ابلهی بودم که بودم، با این فرق که سرم هم دستم بود و مثل پنگوئن هم راه می‌رفتم. این سرم دستم هم باعث شده بود حس کنم عاجزترم. گریه بچه خیلی عذابم می‌داد ولی ترجیح می‌دادم که گریه کند تا پرت شود کف زمین مرمری اتاق. نگاهش کردم. فکر کردم ای‌داد من بی‌عرضه دیگه تا ابد مادر این طفلکم  یعنی؟ بچه را بغل کردم. از ترس انداختنش انقدر دستها و شانه‌هایم را سفت گرفته بودم که ممکن بود همانطور خشک شوم و تا آخر عمر شکل مجسمه میدان محسنی سابق باقی بمانم. من سی ساله از درعمل از نوجوان پانزده ساله فیلم عاجزتر بودم. با بچه حرف زدم. این را هم از ترانه یاد گرفته بودم. جواب نداد.خون از کنار سوزن سرمم زده بود بیرون و فکر می‌کردم با بی‌توجهی به سوزنی که دارد کشیده می‌شود دارم مادرانگی را به کمال می‌رسانم. احتمالا کل این گریه و زاری  و حماسه من دو دقیقه طول کشیده بود ولی حال مادری را داشتم که بچه‌اش را روی سرگرفته و عرض کارون را زیر خمپاره شنا کرده است، انقدر که خسته بودم و عاجز. دوباره شروع کردم با بچه حرف زدن، ظاهرا من دربرابر فرزندم هم جز کلمات چیزی برای عرضه کردن ندارم. برایش گفتم من مادرش هستم. فکر نکنید مثل فیلمها آرام شد. جدی گاهی فکر می‌کنم روراست ترین قسمت سینما جنگ ستارگانش است سینما کلا در زمینه بارداری و وضع حمل به جامعه بشری خیانت کرده است. فقط همین فیلم آقای صدرعاملی تاحدودی در به تصویر کشیدن زن باردار صادق بود که او هم در نقش ناگهان مادر شدن ترانه کمی عملی تخیلی رفتار کرده بود. بچه بلافاصله بعد از بدنیا آمدن مادرش را مادر نمی‌کند. آدم وقت لازم دارد که به بچه‌اش هم عادت کند و در زندگی خانوادگی معمولا باتجربه‌ترها کمک می‌کنند تا تو عادت کنی و یارو تلف نشود. بزرگتری نبود، مادرم چیزهایی پای تلفن برایم گفته بود و پدرم نه از پشت میله‌ها، که پنجره اسکایپ گفته بود نصیحتی ندارم، هرکاری می‌کن بکن ولی زندگی کن. شاد باش. با اینکه قول داده بودم شاد باشم بازهم بغل کردن کودکی این همه عاجز برای من که حس می‌کردم هیچکس را ندارم صحنه تراژیکی را ایجاد کرده بود.انگار که جلو دوربین باشم، چشمی تر کردم و برایش توضیح دادم که ما بی‌هیچ گذشته‌ای نقطه صفر یک خانواده هستیم و کاش انقدر گریه نکند و کمی من را با تمام ندانم کاری‌هایم تحمل کند تا جا بیافتم. دربرابر حقیقت تلخی که دربدو ورود برایش گفتم جیغ خوبی زد، آنقدر که پرستار آمد و بچه را از من گرفت. آنروز چیزی برای خندیدن پیدا نکردم فقط سعی کردم به این حقیقت لوس بخندم که وقتی من سی و پنج ساله بشوم، او پنج ساله است.

آشیل شبها در آشپزخانه راه می‌رود

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : اردیبهشت ۹م, ۱۳۹۳

بهت نگفتم ولی صبح یکشنبه یک گیلاس شرابخوری شکستم. اگر بودی لابد می‌گفته گیلاس یعنی چه وفقط بگویم شرابخوری یا بگویم جام شراب مثلا.هرچی تو بگی ولی درهرحال همون که خواهی گفت را شکستم. مست، خمار یا حتی دست و پاچلفتی‌تر از حدمعمول خودم نبودم. تو نمی‌دانی ولی من با دقت ظرف می‌شورم و خشک می‌کنم – این دقت شامل قاشق چنگال نمی‌شود البته- و اونروز صبح هم داشتم با دقت ظرف می‌شستم و بیکن‌ها در روغن خودشون سرخ می‌شدند . خانه را بوی گند بیکن گرفته بود ولی پسرک داد می‌زد به به چه بویی. ظرفها را می‌شستم و چیزی زمزمه  نمی‌کردم چون ذهنم جز بیکین پیش کتاب، بارتندری که باید استخدام کنم، حرفهایی که باید در جلسه بزنم ، اینکه پسرک بلوز آستین بلند ندارد، چرا الان که درخانه را باز گذاشته‌ام که بوی بیکن برود بیرون شلوار بلند نمی‌پوشم که یخ نزنم، چندوقت است با پدرم حرف نزدم و تو و هزار چیز دیگر بود. تو می‌دانی چرا من بی‌دلیل اصرار دارم که ظرفهایی را که می‌شورم حتما در جای معین شده در سبد ظرف خشک‌کنی قرار بدهم؟ چرا لیوان را نمی‌چینم کنار بشقابها مثلا.  معمولا این سبدها خیلی بدطراحی شده‌اند و جای جامشان یا جامگیرشان لق است. بعد از همه‌گیر شدن ماشین ظرفشویی کسی خیلی دربند طراحی درست این جای خشک کردن ظروف نیست. من آخرین مهاجر ایرانی بدون ماشین ظرفشویی باید باشم یا حداقل یکی مانده به آخری. بشقاب را که آب زدم و گذاشتم کنار لیوان، به گیره پشتیبان گیلاس فشار آمد و گیلاس کج شد و افتاد زمین و شکست. به همین سادگی شکست. نشکست، پودر شد. چنان پودر شد که شاید باورت نشه ولی من ترکش خوردم. خودم هم اول شوکه شدم از سوزش ساق پام ولی یک تکه خیلی ریز شیشه رفته بود توش. اول نفهمیدم و ناخودآگاه جای سوزش را دست کشیدم و شیشه پولکی افتاد زمبن و مثل جای گزیدگی مگس سیاه اونتاریو از جای شیشه یک قطره خون کش آمد پایین. فقط یک ابله شیشه توی پا رفته را با دست کشیدن پیدا می‌کند و به عقلش نمی‌رسد که شاید شیشه  از پایش در بیاید برود در دستش. من ابله ولی کی باورش می‌شد که جام‌شراب بتواند یک ترکش عمودی با این شتاب ایجاد کند. دیدی که من مدام شانس می‌آورم اینبار هم مثل باقی زندگی شانس آوردم که شیشه از پایم به دستم نرفت. جز اینکه دامنم کوتاه بود و سردم بود و ترکش به پایم اصابت کرده بود، پابرهنه هم بودم. کمترکسی در خانه مرا پابرهنه دیده است، چون باوسواس عجیبی همیشه باکفش درخانه می‌گردم ولی دقیقا همان روز پابرهنه بودم. دلیل پابرهنه بودنم را یادم نیست، طبعا نمی‌خواستم از طریق کف پا با زمین نوچ و چرب آشپزخانه نزدیکی کنم، احتمالا دمپایی‌هایم را پیدا نکرده بودم. درهرحال یادم است که مانده بودم معطل که حالا چطور باید از بین مین‌ و ترکش با پای برهنه  بروم بیرون دنبال جارو.

همان سه جلسه که رفتم کلاس یوگا آینگر معلمم که بزرگترین شکمی که برای معلم یوگا می‌شود متصور بود را داشت، ایستاد وسط کلاس و دقیقا نمی‌دانم چرا ولی در حالی که کف پاهای برهنه‌ش روی زمین بود، انگشتهای پایش را آزادانه تکان داد. حالت صورتش حالت یک انسان موفق بود که تسلط  بربدنش تا نوک انگشتهای پایش هم رسیده‌است.  من انگشتهای پام خیلی کوتاهند و نشد که شکل معلم با انگشتهایم ضرب بگیرم روی کف چوبی کلاس ولی  فکرکردم اگر مال من تکون نمی‌خوره مال کوتاه بودنشونه  و مشکل از این نیست که من اصلا نمی‌دانم کجای مغزم را باید مترکز کنم که انگشتهای پایم را تکان بدهم . یکشنبه صبح که کف آشپزخانه ایستاده بودم و فکر می‌کردم هیچ جا نمی‌تونم برم چون هرجایی می‌تونه شیشه داشته باشه و کل سهم من از زمین بی‌خطر همین دو کف پا مساحت است، سعی کردم از سهمم لذت ببرم و پاشنه‌هام را فشار دادم روی زمین و انگشتهای پام را تکون دادم. سعی کردم ریتم تک ترانه سیاسی مرتضی «داروغه برده هرچی که داشتیم»‌ را رمیکس کنم. همانجا یادم افتاد که درموقعیت مشابه هنرپیشه فیلم شعله هستم فقط بدون انگیزه. من عاشقی نداشتم که به چهارمیخ کشیده باشندش و بخاطر جانش مجبور باشم روی شیشه‌ها برقصم. بجای این کارها انگشتهایم را بیشتر تکان دادم. عاشقی به زنجیر نبود ولی بیکن‌ها دود می‌کردند، انگشتهایم را تکان دادم و نگاهشان کردم که در روغن داغی که از خودشان ترشح کرده‌بودند سیاه می‌شدند، هنوز دستکشهای زرد را درنیاورده بودم. باهمانها دست کشیدم زمین و شیشه‌هایی که انقدر ریز بودند که حس نمی‌شدند را دادم کنار تا بروم به سمت گاز. همان لحظه وایبرم زنگ زد. سه قدم به سمت گاز رفته بودم و تلفن نزدیک یخچال بود و یخچال گاز در دونقطه انتهایی آشپزخانه درازم قرار دارند. پس دویدم به سمت تلفن. به تلفن رسیدم و به  وایبر جواب دادم. کدام آدم عاقلی با پای برهنه شش قدم غیر ضروری روی شیشه زار برمیدارد وقتی فقط دو قدم با در فاصله دارد، اونم برای وایبر.معجزه چیزی جز این است که چیزی تو پام نرفت. الکی تصمیم گرفتم اینبار به نظریات پائولو کاف نخندم و نشانه‌ها را جدی بگیرم و فکر کنم چون بخاطر وایبر روی شیشه ها دویدم رویین تن شدم. از رویین تنی حرفی نزدم و همون حرفهای همیشگی را در وایبر نوشتم. ننوشتم گیلاس شکسته و من پابرهنه با ساق ترکش خورده ایستاده ام روی شیشه ها نوشتم و نوشتم تا بیکن دود کرد و دود سفیدی همه خانه را گرفت.

از روز سوختن بیکن‌ها تا امروز همه جا رو ده بار جارو کشیدم، برقی و دستی. ماشین ظرفشویی ندارم ولی جاروبرقی دارم و این عالیست ولی هنوز به نظرم شبها کف آشپزخانه برق می‌زند.درخانه ساعتها باز مانده است ولی هنوز خانه بوی بیکن می‌دهد. حواسم جمع است که بچه با کفش بگردد ولی خودم شبهایی مثل امشب می‌روم تا دم آشپزخانه، پابرهنه و در تاریکی حس می‌کنم برق چیزی را روی زمین دیدم. یاد جام شکسته می‌افتم و ترکش پایم و فکر می‌کنم برگردم کفشهایم را که زیرمیزکارم افتاده بپوشم ولی برنمی‌گردم. پابرهنه می‌روم تا دم یخچال. هرقدمی که می‌گذارم زمین، مکث می‌کنم، فکر می‌کنم اگر پیام «من سیرشدم» معده نیم ساعت طول می‌کشد به مغز برسد، پیام «من زخمی شدم» کف پایم حداقل سی‌ثانیه وقت لازم دارد. خبری که نمی‌رسد می‌روم برای گام بعدی و اینجور هرشب که خوابم نمی‌برد دوباره و سه‌باره روی شیشه‌ها راه می‌روم.  به نظرتو آن روز بعد از پختن بیکن‌ها چه شد که من شیشه‌ نترس شدم؟

سال نو، کتاب نو.

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : اردیبهشت ۷م, ۱۳۹۳

رونمایی کتاب «دکتر برایان از دودکش بالا می‌رود» نوشته آیدا احدیانی (نویسنده کتاب شهرباریک و وبلاگ پیاده‌رو)

تصویر و طراحی جلد : آفرین ساجدی
ویراستاری : محسن آزرم 
عکس پشت جلد: سام جوانروح

مکان : تورنتو- گالری آرتا –دیستیلری

زمان : بیست و چهارم ماه مه – از ساعت شش تا هشتم عصر

در مراسم رونمایی توکا نیستانی صحبت خواهد کرد و مهسا قاسمی ساز خواهد نواخت.

Aida-Poster-Web

کتابی که بو داشت

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : اردیبهشت ۱م, ۱۳۹۳

 

Last Man in Tower

کتابی «آخرین مرد در برج» نوشته آراویند آدیگا را می‌خوانم. نمی‌دانم این کتابش هم به فارسی ترجمه شده یا نه ولی ‌می‌دانم ببرسفید ترجمه شده و بسیار هم کتاب خوبیست. ببرسفید را خوانده‌ام، فروغ برایم فرستاد و با همان کتاب خیلی از نویسنده‌اش خوشم آمد.خوش آمدن من از ببرسفید به کنار ولی کماکان یک چیز برایم سوال است، هندی‌هایی که این کتاب را می‌خوانند هم دوستش دارند؟ آدیگا در تضاد کامل با تصویر هند پراز رنگ و معنویت می‌نویسد. خشونت انسان به انسان را یک لحظه رها نمی‌کند. آدمهای کتاب – چه شخصیتهای اصلی، چه سیاهی لشکرها- بجای وارسته و از دنیا دست شسته و گاندی بودن، یا خیلی ابله‌اند و زودباور یا بسیار منفعت طلب و کلاش، به کسی هم رحم نمی‌کند. ببرسفید را که گوگل کردم دیدم از طرف جامعه هندی هم تقدیر شده هم فحش خورده که البته هند هم کلی جمعیت دارد، و طبیعی است که مثل ما ایرانی‌ها یک میلیونشان عصبانی‌اند که این برای جایزه گیری و درغرب عزیزشدگی مارا بی‌آبرو کرد، یک میلیون هم خوشحالند که یکی تصویر درستی از خشونت پشت تصویر هند پراز رنگ و خدا را نشان داد. باقی هم که اصلا کتاب نمی‌خوانند و رفته‌اند سینما.  ولی حالا من اصلا نیامده‌ام این را بگویم. من درحد یک خواننده هند نرفته و ندیده، کتابش را خیلی دوست داشتم و آمدم بنویسم که فضا سازی خوب تا چه حد آخه. جز زبانش که مقطع مقطع حرف زدن هندی‌ها را کاملا حفظ می‌کند، یعنی گاهی دیوانه‌ات می‌کند چرا جمله‌ها انقدر کوتاه‌اند ولی بعد می‌بینی چقدر شکل حرف زدن واقعی هندیها درآمده و جز توصیف خوب ظاهر آدمها، آراویند آدیگا حتی توانسته بوها را در نوشته منتقل کند. با دقتی مثل بالزاک و طنز خود-زنی کننده‌ای مشابه براتیگان ، سرصبر از در ورودی تا اتاق مدیر ساختمان، جزییات درودیوار و حتی بوی ساختمان را هم توصیف می‌کند. با هرسطح قوه تخیلی، چنان بوی نا ساختمان، غذای پر از کاری و عرق تن می‌زند زیر دماغتان که حتی اگر مثل من تابحال هند نرفته باشید گاهی شک می‌کنید که چرا ترکیب این بو‌ها را به این خوبی بلدید. بوی خیابان موقع غروب، بوی مرد عرق‌کرده مدیر ساختمان، بوی کاغذ و …. همه بوها را با دقت می‌نویسد. با اینکه من آدم جزییات نوشتن و خواندن نیستم ولی جنس فضاسازی را خیلی دوست داشتم. البته اعتراف می‌کنم که کتابش اذیتم هم می‌کند. کتابش بو می‌دهد و نمی‌گذارد یک نفس داستان را بخوانی.گاهی دلت هوای تازه می‌خواهد. این خیلی هنر است که بوی فضا را انقدر خوب منتقل کنی که خواننده که رفته بود قهوه بخورد حس کند حالش دارد از بو بهم می‌خورد. کتابش را ببند. قهوه هم نخورد و بیاید بیرون نفس بکشد.

تا صفحه پنجاه کتاب خوانده ام و زیاد بودن تعداد شخصیتها – تمام ساکنین یک آپارتمان را همان ده صفحه اول با یک شناسنامه برای خواننده توصیف می‌کند – گاهی مجبورم می‌کند ورق بزنم ببینم ساکن واحد بی-۳ چه کسی بود و این بعلاوه بو‌ها یک نفس کتاب خواندن را سخت می‌کند ولی خود کتاب را دوست داشتم.  البته فکر می‌کنم فقط هر یکسال یکبار بتوانم کتابی از این نویسنده را بخوانم. یکسال آیش لازم دارم تا از فضای پراز ترافیک و خشونت کتابهایش استعلاجی بگیرم و احتمالا چندسال هم لازم دارم که ترسم از بوها بریزد و قانع بشوم که یک روز بروم هند را از نزدیک ببینم.

راه رو درست اومدی احدیانی؟

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : فروردین ۲۹م, ۱۳۹۳

گریه کرده بودم. مهم نیست چرا، شب جمعه بود برای مرده‌هام شاید، روز قبل مصلوب کردن مسیح بود برای مسیح اصلا، دوستم که نمی‌تونه بره ایران از تایلند زنگ زده بود و نگران خانواده‌اش بود برای اون اصلا، صبح دم آسانسور مهدکودک بچه، دوستم را دیدم یک دست سیاه پوشیده بود، گفتم چرا؟ گفت پدرم پریشب تو خواب مرده. گفت باورت می‌شه دیگه نمی‌بینمش. برای اون شاید. عصر بچه‌م رو دیدم، خورده بود زمین همه صورتش رو خون گرفته بود، برای درد زخم اون اصلا و برای تو. تو که نمی‌فهمی چرا من دارم گریه می‌کنم و خودم هم نمی‌فهمم. مهم نیست برای کدام حال بالا گریه کرده‌ بودم درهرحال چشمهام ریز و سرخ بود و پلکها و دماغم درشت. آدم آشنا من رو دید و گفت : بمیرم، برای مرگ مارکز اینهمه گریه کردی؟

خندیدم. نمی‌دونم چه تصویری به آدمهای اطرافم دادم ولی هرتصویری از خودم  دادم رو باید با همین فرمون تا ابد بدهم.

سه روز پیش

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : فروردین ۲۶م, ۱۳۹۳

 

آقایی که باهاش جلسه داشتم، رابرت، دماغش مو داشت. نه فقط داخل دماغش، روی دماغش هم مو داشت. برای یک زن خاورمیانه‌ای که از سرزمین انسانهایی می‌آد که از بین تمام ویژگیهای پستاندار بودن، ویژگی موی روی تن را به تمام کمال دریافت کرده‌اند و جز تخم چشمشون هرجایی از تنشون قابلیت رویش مو داره، موی روی دماغ نباید چیزعجیبی باشد ولی موی دماغ رابرت بلند بود، حتی بلندتر از دیده‌های زنان خاورمیانه‌ای و تقریبا در شرف یال روی صورت شدن.از فاصله‌ای که ازش قرار داشتم سه یا چهار موی قهوه‌ای و سفید ضخیم و بلند می‌دیدم که با جریان هوای اتاق تکون می‌خوردند. باد درموهایش، این تکه کلام حسین نوروزی –نویسنده وبلاگ گاوخونی- مدام یادم می‌اومد و فکر می‌کردم نوروزی کجاست که گند زده بشه به همه فانتزی‌های این چند ساله‌اش از این تکرار این عبارت. باد درموهای دماغش، باد برموهای دماغش. برام عجیب بود که خودش خونسرد نشسته و بادقت به حرف سوم شخص غایبی که صداش را از تلفن اتاق کنفرانس می‌شنیدیم گوش مید‌ه درحالی که تارهای مو موج می‌خوردند به راست و چپ در نسیم مصنوعی و خنک تهویه اتاق کنفرانس. چرا خارشش نمی‌گیره از موج مو روی صورتش؟ من هروقت ابرو برمی‌دارم یا مو کوتاه می‌کنم بعدش اگر آرایشگر خیلی بهم فرصت نده که موهای خرد شده روی صورتم را با وسواس توام با خشونت پاک کنم مدام توهم دارم که مو روی صورتم است. گاهی ساعتها بعد از آرایشگاه، همینطور که خونسرد کنارخیابون منتظر سبز شدن چراغ عابرم و چون تازه موهایم را کوتاه کرده‌ام جوگیر شده ام که خیلی خوشگلم و به سگ و بچه‌ ملت لبخند باوقار می‌زنم، ناگهان حضور یکی از خرده موها را روی صورتم حس می‌کنم و اگر آینه دم دستم نباشه شروع می‌کنم به دست کشیدن روی صورتم، اگر صورتم کرم داشته باشه و مو بچسبد و با مالش و سایش اولیه نیافته شروع می‌کنم به کتک زدن خودم. می‌کوبم روی صورتم و عابران کانادایی که هیچوقت در مشکلات اشخاص باهم یا با خودشان دخالت نمی‌کنند، خونسرد از کنار کسی رد می‌شوند که با موهایی تازه قیچی خورده دارد خودزنی می‌کند. مو می‌افتد و من با گونه‌های ملتهب از کتک به سگها لبخند می‌‌زنم.

مرد ولی خونسرد نشسته بود و به من لبخند می‌زد. دلم می‌خواست سرش داد بزنم لبخند می‌زنی که چی؟‌ آقای رابرت، مو دماغ شما فقط متعلق به شما نیست، موی دماغ بنده هم هست. چرا کوتاهش نمی‌کنید؟ مگرکوتاه کردن یا حتی کندن سه تار مو چقدر سختی دارد. ما زنها اگر جوانمرگ نشویم در طول زندگی پربارمان میلیونها تار مو را از سطح تنمان می‌کنیم. انتخابی به نام کوتاه کردن هم نداریم، ریشه کن می کنیم و صدایمان هم در نمی آید بعد شما موی دماغت را باد می‌دی جلوی من و لبخند هم می‌زنی؟ فکر کردم شاید رابرت نمی‌داند دماغش مو دارد؟ شاید فکر می‌کند دماغ همه جهانیان مو دارد. شاید دماغ پدر و مادر رابرت هم مو بلند داشته و رابرت همانقدر با موی دماغش اخت شده که من با ابروهایم. شاید همکار روس من که یک تاردر ابروچپ دارد و یک تار در ابروی راست وقتی من را با این ابروها می‌بیند همین حسی را دارد که من به رابرت دارم. سعی کردم به چیز دیگری فکرکنم جز موی دماغ رابرت ولی من بدبختم، چون از یک جایی به بعد نمی‌توانم به چیزی که نمی‌خواهم فکر نکنم و این بزرگترین نقطه ضعف من است. رابرتی که توصیف کردم فقط سه تار موی روی دماغ نیست، صدای خیلی خوبی دارد وبم و شمرده شمرده حرف می‌زند. رابرت احتمالا مثل من و نادر – نویسنده وبلاگ بولتس- دیوانه کورت ونه‌گات است و این را از آنجا فهمیدم که مدام به خنده تا حرف برای همیشه ازکار انداختن نیروگاه دارلینگتون می‌شد ته جمله‌اش می‌گفت «آری. رسم روزگار چنین است»*. رابرت پا روی پا انداخته بود و کفش بنددار مردانه چرمش و جورابش قهوه‌ای خیلی زیبایی بودند. شلوارش هم چهارخانه قهوه‌ای خیلی نازکی داشت که همرنگ کفشش بود. رابرت بوی سیگار سبک و اودکلن سنگین می‌داد. وقتی نمی‌فهمید مرد آنطرف خط از چه حرف می‌زند من را نگاه می‌کرد و چشمهای آبی را در کاسه چشمش می‌چرخاند و این کار را خیلی بامزه انجام می‌داد. کنار چشمهایش چین‌های ریز میانسالی داشت و می‌دانستم تفریحش ساخت هواپیما است. ساخت هواپیما واقعی که هرکدامش شش سال وقتش را می‌گیرد و آخری را می‌خواهد هدیه بدهد به پسرش. رابرت پر بود از جزییات جذاب و دوست‌داشتنی که می‌شد بجای موی دماغش روی آنها تمرکز کنم ولی من نمی‌توانم. من حالا حالا لکه نمی‌بینم ولی گاهی بعد از دیدن اولین لکه زرد روی لباس مخاطبم عاجز می‌شوم که نگاهم را از لکه لباس بردارم. حتی اگر در چشمهایش هم نگاه کنم لکه راه می‌رود و می‌رسد به گوشه چشمم و تا وارد دایره دید من شد بزرگتر می شود. نمی‌دانم چرا یادم افتاد که مردی را که ترکیب همه زیبایهای عالم بود خیلی عذاب دادم چون نمی‌تواستم فکرم را از لکه‌ای که آزارم می‌داد بگیرم و بدهم به صدای بمش که می‌گفت دوستم دارد و به دستهایش وحتی گرمی دور از دسترس بغلش. از جایی به بعد انگار بجای دستهای خودش فقط به دست دور کمرش فکر می‌کردم، حتی با اینکه سرم را بالا گرفته بودم که اشکهایم نریزد، و دست دور کمرش را نگاه نکنم باز دست را می‌دیدم. آنروز هم همینطور شد، کم کم رابرت محو شد از تصویر و من از جایی به بعد من فقط یک دماغ می‌دیدم با سه تار مو که باد تکانشان می‌دهد. از جایی به بعد سکوت شد، رابرت و کفشها وچشمهای آبی و خاطرات هواپیما انگار مرده بودند و موها مانده بودند. آری ، رسم روزگار چنین است.

 

*So it goes – Slaughter House-Five – Kurt Vonnegut

پینوشت : پنج وبلاگ نامزد جایزه دویچه وله هستند. روش رای دادن برای انتخاب پرطرفدارترین وبلاگ یکجور شکنجه است که شاید می‌خواهد علاقه ما را به وبلاگ محک بزند. درهرحال عدالت نهفته در نهاد من – شیشکی حضار- حکم می‌کند که نگویم به چه کسی رای داد‌ه‌ام و می‌دهم، البته اگر تیتر این نوشته من را لو ندهد.

درهرحال من اشرف مخلوقاتم.

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : فروردین ۲۵م, ۱۳۹۳

هوا که گرم می‌شود اگر خوابم سبک باشد، صبحها با صدای پرنده‌های حیاط بیدار می‌شوم. من که نمی‌دانم کدام به کدام است ولی هربارکه از صدای چه‌چه و جیک‌جیک بلبل، گنجشک، سار، زاغ بی‌دم و یک چیزهای نارنجی سینه‌سرخی بیدار می‌شوم جای اینکه مثل زنان ناشتا ولی همچنان زیبای فیلمها پلک بزنم و با صورتی بشاش و سرشانه‌های برهنه زیر ملافه، به صبح سلامی دوباره کنم، با چشمهای یک باز یکی بسته و کله‌ای زیر بالش، اول فحش رکیک می‌دهم به هرجانوری که نمی‌گذارد من کارمند/مادر که درهرحال محکومم ساعت شش بیدار بشوم همین پنج ساعت را هم  با آرامش بخوابم. بالافاصله بعد از نفرین با خودم فکر می‌کنم این پرنده‌ها چه جوری زمستون نمردن آخه؟ این جک و جوجه‌های قدر کف دست چطور امسال که هوا آنقدر سرد شد که حتی رودخانه‌های عریض منتهی به نیاگارا هم یخ زدند، منقرض نشدند؟ به همین سادگی،  تا آخر بهار هرروز بعد از فحاشی، این سوال برایم ایجاد می‌شود و کم‌کم انقدر به گرما و زندگی بدون چکمه عادت می‌کنم که  کاملا یادم می‌رود زمستان جوجه‌کُشی هم بوده و اینها درآن زمستان نمرده‌اند و خب از آنجا به بعد دیگر از حضور گنجشکها و سینه‌سرخها تعجب نمی‌کنم.

امروز صبح سرم را از زیر بالش درآوردم و از دنده چپ بیدار شدم که نگاه کنم چند تا تله و چند متر تور برای خفه کردن این جماعت مزاحم لازم دارم که دارکوب را دیدم. صدای نوک به درخت کوبیدن دارکوب را قبلا شنیده بودم ولی چون همیشه جایی وسط جنگل بیدارم کرده‌ بود و حال نداشتم یا دلم نمی‌خواست از گرمای کیسه و خواب و نم و خنکی سحرگاه چادرم برای دیدنش بیرون بروم، خودش را هیچوقت ندیده بودم. دارکوب درخت حیاط از تصور من خیلی کوچکتر بود و از تصور همه ما دیوانه‌تر، از نظر من که کاملا مجنون. اطراف را نگاه می‌کرد بعد بی‌هیچ آماده باشی سرش را چندبار محکم و پشت سرهم می‌کوبید به درخت.کمی  استراحت می‌کرد و یک صدای جالبی از خودش در می‌آورد و دوباره شروع می‌کرد با همان فرکانس با سر و منقار به درخت کوبیدن. این حقیر یک واحد زیست‌شناسی یک ساله در دانشگاه تورنتو خوانده‌ که مهندس خالص از دنیا نرود. یک جایی در آن کلاس استاد پاپیون زده‌مان برای جمعیت هزارنفری –بدون اغراق-  کلاس – سالن اجتماعات – توضیح می‌داد که ارزش غذایی خوراک یک جاندار باید با روش بدست آوردنش تناسب داشته باشد. یعنی اگر گاو هم برای علف با کالری خیلی کم همانقدر بدود که یوزپلنگ برای گوشت با ارزش غذایی بالا می‌دود انوقت گاوهای لاغری خواهیم داشت. گاو گاو شده‌است چون باسن مبارک را تکان نمی‌دهد و همانجا که ایستاده می‌چرد بعد همانجا ولو می‌شود و نشخوار می‌کند و نیم متر آنطرفتر هم ذبح می‌شود. همین می‌شود که  برایم سوال ایجاد می‌شود این چهارتا کرم و حشره که قرار است شکار دارکوب بشوند چقدر مگر کالری و ارزش غذایی دارند که او بخاطرشان کله‌اش را اینطور دیوانه‌وار به درخت می‌کوبد. داد زدم نکن مجنون، نکن روانی، وسط کویر که نیستیم، این همه غذای خوب و دردسترس که روی زمین برایت ریخته، خب از همونها بخور که باقی می‌خورند، چی تو اون غذاست که داری خودت رو می‌کشی بخاطرش. سرش را نکوبید. ایستاد،  سر خوشرنگش را برگرداند و روبه آسمان داد زد. مصبتو شکر، ببین کی به کی میگه؟ دارکوب لاتی بود. با دارکوب دهن به دهن نشدم ، رفتم حاضر بشوم بروم سرکار و او هم دوباره شروع کرد به سرکوبیدن.

 پینوشت : اگر جز در کارتونی وودی-پکر دارکوب دیگری ندیده‌اید،این فیلم را نگاه کنید.

کسی از مشاور نپرسید کدام جهت؟ هشت آوریل را پادساعتگرد چرخیدم.

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : فروردین ۲۱م, ۱۳۹۳

داشت جای خالی حلقه‌اش را می‌مالید. کمی با خشونت، احتمالا امیدوار بود تا قبل از اینکه ما متوجه بشیم رنگدانه‌های تیره باقی انگشتش رسوخ کند به آن خط باریک سفید آفتاب نخورده. من جای خالی را ندیده بودم ولی انقدر با خشونت انگشتش را می‌مالید که دیدم. سعی کردم جای دیگری را نگاه کنم.اصل ۱: به ما مشاورها  یاد داده‌اند که فقط وقتی در مورد مشتری حرفی بزنیم یا متوجه نکته‌ای بشویم که آن نکته در راستای قوت مشتری باشد. جای خالی حلقه احتمالا نقطه قوت مرد نبود. تمام سه ساعت قبل مهندس برای من از داشته‌ها و دست‌آوردهایش حرف زده بود. از دو مدرک مهندسی و اقتصادش و ام.بی.ای اخیرش از بهترین دانشگاه انگلستان، از هزاران ماراتونی که دویده که برای ثبت نام برای هرکدامشان باید کلی دونده ماهری باشی، از آن همه قله که در تمام رشته‌کوه‌های مهم جهان فتح کرده و از سیستم مونیتورینگی جدیدی که در سایت تحقیقاتی بیمارستان پیاده کرده و انقدر اعتبار داشته که هیات مدیره بیمارستان میلیونها دلار بابت نظرش خرج کرده است. تمام چند ساعت قبل مرد از خودش حرف زده بود و من به‌به و چه‌چه کرده بودم. از خودش گفتن که خسته‌ شد، پرسید کجا مهندس شدی؟ گفتم ایران. گفت چی؟ گفتم مهندسی مواد. گفت همچین رشته‌ای نداریم از این رشته‌های از من درآوردی خاورمیانه است. گفتم داریم، اینجا با مهندسی مکانیک یا معدن یکی‌است. گفت احتمالا کل لیسانس تو می‌شود یک درس این بچه‌ها. لبخند دهان بسته‌ زدم. شاید راست می‌گفت و من حقیقتا سرسوزنی روی لیسانسم و ایران و دانشگاه قزوین تعصب ندارم ولی بخاطر لحنش و حال گند خودم می‌توانستم از بالای برج پرتش کنم پایین، ولی نکردم.اصل ۲: به ما مشاورها یاد داده‌اند که با یک کم تحقیر از کوره در نرویم. پرسید چندسالت است؟‌ گفتم ۳۵ ساله‌ام. یک نگاه هیز چشم ریزی کرد  و گفت خیلی هم خوب، می‌ترسیدم بچه‌تر باشی. چشمانش را ریز کرده بود و جمله‌اش جز تحقیر در زمینه تجارب کاری، تشویق جنسی هم داشت ولی من بازهم کرده را با کارد را روی نان مالیدم و لبخند هم نزدم.

دوباره انگشتش را مالید. بابک و مدیر منابع گاز طبیعی شرکت ما که ۶۰ ساله است و هنوز نصف ر ها را ق تلفظ می‌کند داشتند در مورد اینکه چقدر زندگی خصوصی وودی‌آلن به ما مربوط است/نیست بحث می‌کردند. دلم برای خودم و بابک می‌سوخت که سرمیز پیرمردهایی نشسته بودیم که یا از خودشان تعریف می‌کردند یا انگار که تازه قوای جنسی‌شان را کشف کرده باشند با شوق یک نوجوان ۱۳ ساله هرچیزی را سریع به پستان و تخم و کون مربوط می‌کردند. هرکارشان می‌کردیم و از هرچه حرف می‌زدیم این دوتا فقط دوست داشتند کل مشکلات اقتصادی، نبودن امنیت فضای مجازی، نبودن شرایط  خوب بازنشستگی و حتی کمبود ذخایر گاز طبیعی را از زاویه دید مشکلات صنعت پورن بررسی کنند. چطور؟  اینطور : بخاطر زمستان سخت سال قبل گازطبیعی گران شده، کارگردانها صحنه را گرم نمی کنند، بازیگران صنعت پورن با لباس روی صحنه ظاهر می‌شوند یا کونشان از سرما دون دون است، فیلم پورن بد کیفیت و کم مشتری می‌شود، مشتری‌ ترجیح می‌دهد جای خریدن، فیلم کون‌برهنگان در شال‌گردن را دانلود غیرمجاز کند و خب این بی‌پولی باعث می‌شود که زنهای این صنعت بی‌کار بشوند. ما دوتا تسلیم شده بودیم و سعی می‌کردیم خیلی گوش ندهیم چه می‌گویند. بابک عکس می‌گرفت و من عکسهایم را نگاه می‌کردم.

حواسم پرت بود. فکر همه جا بود جز سرمیز. از صبح موبایلم را هزارجا قایم کرده‌بودم که نگاهش نکنم، که نپرسم چه خبر و نشنوم که چه خبر. به چیزی گوش نمی‌کردم و داشتم یک عکس قدیمی از کافه کنار قبرستان را نگاه می‌کردم. خواستم جایی جز کافه را نگاه کنم و حواسم  نبود که نگاهم را از انگشتش بدزدم.خیره شدم به دست راستش که سعی می‌کرد خط سفید جای حلقه را در دست دیگرش سرخ کند. گفت درحال جدایی هستم. گفتم متاسفم. نمی‌خواستم بیشتر بشنوم ولی خودش گفت بعد از ۱۷ سال. زودتر تابستون بشه جای این حلقه تیره بشه که اگر رفتم بار یا دیسکو زنهای جوان نفهمند تازه جدا شدم. اصل ۳: مشاور باید از هرفرصتی برای به رخ کشیدن اطلاعاتش استفاده کند. گفتم مطالعاتی که روی هوا شده نشون می‌ده که تابستون امسال گرم خواهد بود حتما زود جاش می‌ره. گفت ۱۷سال خیلی زیاده. گفتم بله خب زیاده. گفت تازه ۵ سال هم دوست بودیم. بعد انگار نه انگار که از بهترین دانشگاه انگلستان ام.بی.ای گرفته، دستش را مثل مش‌قاسم بالا گرفت و به مدد انگشتهایش ۵ را به هفده اضافه کرد: هجده . نوزده.بیست. بیست و یک. بیست و دو. بعد از ۲۲ سال. قبول کن یادم رفته چطور باید دوباره با کسی ارتباط برقرار کنم. من هم یادم رفت که ما نباید از مشتری چیزی بیشتر آنچه خودش می‌گوید بدانیم، گفتم بچه هم دارید؟ گفت نه. گفتم پس روند جدایی آسانتر است. گفت نه، اصلا هم آسان نیست. نمی‌توانیم تقسیم کنیم. لیوانها. حتی در جداکردن لیوانها مشکل داریم. می‌دونی ما سفرزیاد رفتیم و هرکدام از این لیوانهای خاطره یک شهر است.یک سفر. نمی‌تونیم تقسیمشان کنیم. مدام سرشان دعواست. سرهمه چیز دعواست، سرگربه، سر ظرف غذای گربه قبلی که درحیاط خاکش کرده‌ایم. سرنگاتیو عکسها. تقسیم کردن زندگی مشترک خیلی سخت است. آنهم بعد از ۲۲ سال. چشمهای ریز مهندس هیز نبود، خیس بود. اصل ۴: مشاور نباید بگذارد مشتری در برابرش گریه کند. اصل ۵: مشاور ابدا نباید جلوی مشتری گریه کند. سرم را بالا گرفته بودم و سعی می‌کردم به هشتم آوریل فکر نکنم. اصل ۶: همیشه حق با مشتریست . با صدای بلند نگفتم ولی اینبار از ته دل قبول داشتم که حق با مهندس است، لیوانهای یک کابینت بعد از چندسال دیگر خیلی سخت از هم جدا می‌شوند و ملافه‌ها و روبالشی‌ها که معلوم نیست کدام به کدامند و کدام بوی چه کسی را می‌دهند. کمدهایی که لباسهای هردو نفر در آنها آویزان است. فیلمهای وودی آلن و پتوهای مبلهای جلوتلویزیون و دست‌های دور کمر. اصل ۶: مشکل مشتری همیشه در اولویت است. سعی کردم فکر نکنم ولی بغض کرده بودم. گفتم من باید بروم دستشویی .گفت ببخشید ناراحتت کردم. دماغم قرمز شده بود، رستوران در مرتفع‌ترین نقطه تورنتو می‌چرخید. دستشویی ولی نمی‌چرخید و جابه‌جا شده بود. تمام رستوران گردان مشتری‌های شرکت ما بودند. در خلاف جهت چرخش رستوران راه می‌رفتم و به باب و راب و جیمز و امیر و .. سلام می‌کردم. نفسم کمی سخت بالا می‌آمد. از پیشخدمت پرسیدم این بالا اکسیژن رقیق است؟ خندید. دلم می‌خواست فرار کنم و هیچوقت برنگردم سرمیز شام ولی باور کنید سخت‌ترین کار دنیا بعد از جداکردن لیوانها، دل کندن از برج کنار دریاچه‌ی است که بهترین چشم‌انداز دنیا را دارد و آرام دارد می‌چرخد. باخودت فکر می‌کنی، ابله نشو، تا آخرش بمان ببین تا کجا می‌چرخد. برگشتم سرمیز.بابک از دست حرفهای مردان میانسال خسته شده بود و داشت بین ساختمانهای شهر دنبال خانه‌اش می‌گشت. نگاهم کرد یکجوری که این دوتا تین‌ایجر را چرا سپردی دست من؟ معلوم نیست نوجوانهای ۵۰ و ۶۰ ساله درنبود من چه چیزهای را گوگل کرده بودند که بابک هنوز صورتش سرخ بود. مرد هنوز داشت انگشتش را می‌مالید. گفت از کجا باید شروع کنم برای پیدا کردن آدم بعدی. اصل ۷: مشاور برای تمام سوالهای مشتری جوابی دارد. گفتم از وبسایت، از بین اعضا تیم‌های که باهاشون مشق دویدن می‌کنی. گفت خیلی لاغرم؟ همه نگاهش کردیم و گفتیم نه خوبی. گفت مادرم می‌گوید خیلی لاغر شده‌ام. اصل ۸: مشتری هیچ‌وقت در موقعیتی  بدتر از موقعیت قبلش نیست. با اینکه هیچ‌کدام از ما سه‌تا قبلش را ندیده بودیم ولی گفتیم نه نشدی. رستوارن می‌چرخید و ما سه مشاور برای مشتریمان از روشهای سریع و کاربردی اتکینز برای  فراموش کردن و مووآن حرف می‌زدیم و هرسه می‌دانستیم هرچه می‌گوییم حتی در تئوری هم کار نمی‌کند. اصل ۹: مشاورباید به نیازها و خواسته‌های مشتری با دقت گوش بدهد و هیچوقت هیچ مشاوری نباید توقع داشته باشد کسی از او سوال کند تو چه می‌خواهی؟‌

اولین دنده چهار با دست چپ

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : آیدا-پیاده در تاریخ : فروردین ۱۷م, ۱۳۹۳

استاد برگزارکردن تعزیه‌های تک‌نفره را مرخص کردم برگرده شهرشون. دست از ثبت آخرین شب‌بخیر، آخرین بسته پستی  و آخرین … برنمی‌داشت. من آدم شمارش اولین‌ها هستم، اولین بوسه بین سیگار، اولین دست گرفتن ناخودآگاه موقع رد شدن از خیابان، اولین دوست دارم شنیدن و … حالا دوباره منم و خلق  و ثبت اولین‌ها.