06c37
مرد دو سال پیش متوجه شد کورنگی حاد دارد. گویا کوررنگی یک عارضه مادرزاد است ولی در این مورد خاص مرد در سن چهل و سهسالهگی دچارکوررنگی شده بود. مرد طراح و خیاط لباس مردانه است. بخاطر محبوبیت سبزیشمی و قهوه ای در بین مردان عدم تمایز این دو رنگ خیلی برایش گران تمام میشود.
زن ابتدا سعی کرد برای مرد توضیح بدهد که میتواند کمکش بکند. میتواند بگوید کدام به کدام است. کدام قهوهای است و کدام سبزیشمی. ولی مرد به چشمان کسی باور نداشت. می گفت زن خبره رنگ ها نیست. گفت دیگر از قهوهای یا سبز یشمی استفاده نمی کند. ولی در آستانه پاییز خیلی تحت فشار قرار گرفت. عقب ماندن از رنگهای باب الطبع فصل حس شکست زیادی به مرد می داد. زن افسرده تر شدن مرد را در آستان اولین ا پاییزکوررنگی حس کرد. وقتی همه همکاران مرد به استقبال فصل می رفتند مرد ساعتها در بالکن مینشست و سیگار یا آه میکشید.
سال بعد زن برای تولد مرد در ماه اوت از طریق اینترنت یک دستگاه تفکیک رنگ سفارش داد. شرکت سازنده چینی دستگاه گفت که این دستگاه را فقط برای کارخانههای رنگسازی یا پارچه بافی استفاده میکنند. مشکل این بود که دستگاه خیلی بزرگ بود. شرکت سازنده میگفت در صنعت دستگاه را بالای تسمه نقاله نصب میکنند و در هر ثانیه کد رنگی را که از زیرش عبور میکند اعلام میکند. اگر رنگ کوچکترین تغییر کدی بدهد دستگاه آژیر میکشد. با دقتی بسیار بالا. دارای قوه تشخقیص حداقل صدو سی طیف قهوه ای که بالغ بر نود درصد آنها را از نظر یک انسان معمولی و حتی غیرمعمولی قادر به تفکیک دادن از همدیگر نیست.
زن بعد از سه ماه مکاتبه موفق شد شرکت سازنده دستگاه را متقاعد کند که یک نمونه مینیاتوری از این دستگاه برایش بسازند. شرکت برای ساخت نسخه مینیاتوری دستگاه تقاضای صد و بیست هزار ین کرد. حدودا بیست هزار دلار. زن به پسانداز مشترک دست نزد. نمیخواست مرد خودش را مسئول این هزینه سنگین بداند. در دوسال گذشته بخاطر حس افسردگی مرد وضع اقتصادی چندان خوب نبود و تابحال حدود بیست و سه هزاردلار از پس انداز دوران بازنشستگیشان برداشته بودند. زن با کمک آقای جان چو یک وام کم بهره از بانک گرفت و از طریق صرافی اتحاد غربی آنرا برای شرکت سازنده دستگاه فرستاد. دستگاه یکماه بعد از تولد مرد رسید. شکل یک ضبط صدای دیجیتال بود که یک صفحه کوچک داشت. باید قسمت تحتانی دستگاه رو به رنگ با فاصله بسیار نزدیک نقریبا دو ملیمیتر و گرفته می شد حدودا ده ثانیه بدون حرکت و روی صفحه کد رنگ نمایش داده میشد. یک دفترچه صد صفحه ای هم راهنمای کدشناسی ضمیمه دستگاه بود که البته به درد مرد نمیخورد.حتی خیلی به درد کس دیگری هم نمی خورد. بالای هر کد رنگی یک دایره کوچک بود که رنگ مرتبط به آن کد را مشخص می کرد. از نظر زن تقریبا اکثر دایره های کنار هم یک رنگ به نظر میآمدند. در هرحال چون مرد حتی توانایی تفکیک قهوهای از یشمی را نداشت دفترچه کد هیچ کاربری برایش نداشت. زن چند دست لباس مرد را که رنگهایشان هنوز در خاطر مرد بود داخل کیسه کادو گذاشت. . چند شلوار از مجموعه “ پاییز مردان سواحل شرقی “ طراحی شده توسط مرد قبل از ابتلایش به عارضه کوررنگی را هم داخل بسته گذاشت. می دانست مرد سبز زیبایی شلوار گلف را به خاطر دارد. یا قهوه ای سیر کت پشمی را.
آن شب مرد تا هفت دقیقه بعد از دیدن کادو چشمانش مرطوب بود. زن را سفت در آغوش کشید و به زن گفت مسیح من تو… تو.. و نتوانست ادامه بدهد. ساعت ده به کارگاه رفت و دستگاه را روی توپهای پارچه امتحان کرد. روی اشیا و تزیینات اتاق. رنگ میز چوبی قهوهای کنار د ر ورودی. رنگ سبز تیره کلاه ارتشی به یادگار مانده از پدرش که زده بود به دیوار. روی آجرهای دیوار سرخ. همه چیز درست بود. دستگاه بسیار دقیق بود. مرد خیلی ناراحت شد وقتی فهمید سه توپی که برای کت و شلوارهای سبز خریده یک شماره باهم تفاوت رنگ دارند و خیلی بیشتر ناراحت شد وقتی یادش آمد که برای یکی از مشتریهای خوبش کت را از توپ اول و شلوار را مانده توپ دوم تهیه کرده است. مشتری مرد با کت و شلواری که یک شماره تفاوت رنگ دارند در خیابان می گردد و این خیلی مرد را ناراحت کرد.مرد هرچه از کارهای قبلی در کارگاه داشت را امتحان کرد. چند نمونه دیگر تفاوت رنگ پیدا کرد. مرد حس کرد همه این سالها صنعت تولید پارچه به مرد و مرد به مردان خوشپوش کرانه شرقی خیانت کردهاست. کت شلوارهای دو-کده. سادقدوشهایی که کد لباسهایشان با هم فرق می کرده است. مردخشمگین بود. در کارگاه را بست و به خانه رفت. سیگار کشید و فکر کرد گذشتهها گذشته از این جا به بعد با دقت بیشتری پارچه ها را انتخاب خواهد کرد. اینچ به اینچشان را بوسیله این معجزهگر کوچک چک خواهد کرد. احساس کرد سبکتر است. به همسرش فکر کرد. به همه تلاشی که برای نجات مرد از این کوررنگی کرده. به عشقی که به او دارد. داغ شد. خیابان خیس بود. به موهای محعد زن فکر کرد. به تیره پشتش. به کنارههای گردنش. به نرمی و سفتی همزمان پستانهایش. بزاقش بیشتر شد. یزاقش را قورت داد. کف دستهایش را با شلوارش خشک کرد و کلید را در قفل چرخاند. زن خوابیده بود. برهنه. معلوم بود منتظر مردمانده است.لب بالایش هنوز از مانده رژ لب سرشب برق می زد. چراغ کنار تخت روشن بود. موهای زن روی بالش پخش شده بود . پستانهای زن در تاریک و روشنی اتاق زیباترین نیمکرههایی بودند که مرد می توانست تصور کند. سرتریاکی رنگ پستانها بعد از گذشت همه این سالها هنوز رو به بالا بودند. البته در حالت طاقباز چیزی معلوم نبود ولی مرد می دانست که زن سرپا هم که میایستد پستانها سربالایند و از این بابت احساس خوشبختی می کرد. فکر کرد امشب از پستانها شروع خواهد کرد. با نوک زبان لبهایش را مرطوب کرد. زانو زد کنار تخت. کتش را درآورد. دستش خورد به برجستگی دستگاه در کتش. دستگاه را درآورد. بی اختیار سرپستان راست زن را امتحان کرد. شش. سی. سی و هفت. پستان چپ. شش. سی. سی و نه
دوباره امتحان کرد. نتیجه همان بود. مرد کتش را از روی زمین برداشت.کت را روی صندلی گذاشت. چراغ را خاموش نکرد. دراز کشید روی کاناپه. دستهایش را زیر سرگذاشت و فکر کرد آیا با داشتن یک وکیل خوب میتواند بعد از طلاق سهم کارگاه را اقساطی به زن بدهد. از فکری که مغزش خطور کرد شرمنده شد. اتاقخواب را نگاه کرد.از لای در اتاق خواب یکی از پستانها معلوم بود. پستان شماره شش. شی. سی و هفت. فکر کرد آیا خودش میدانسته است ؟ همه این سالها . فکر کرد آقای رابرت ج. سیلور بتواند کمکش کند تا هیچ سهمی به زن نرسد. شاید اگر بتواند نصف کارگاه را در ازای خسارت جنسی که به او وارد شده بردارد. فکر کرد فردا به آقای سیلور زنگ می زند و خوابید.