آرشیو برای بخش : Uncategorized

چون پرده برافتاد

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : piaderou

 

نشسته بود روي مبل تك نفره راحت چرم سفيد. من نشسته بودم تو بغلش, روی پاهاش. فقط يك تا شلوار جين پاش بود. من هم فقط اون بلوز كشمير نرم قرمز يقه خيلي گشاد تنم بود و شونه راستم بيرون بود . لبهاش روي شونه‌م بود. گردنم را از پایین تا زیر گوش‌م بوسيد. با دقت موهام را زد پشت گوشم و نرمه گوشم را لیسید، بوسه توام با ليس. گفتم آه و اسمش را هم عاشقانه گفتم بعد دوباره آه. در گوشم گفت ” يواش لامصب، صدات مي‌ره بيرون همه مي‌فهمند باهم‌ هستیم” گفتم “یواش گفتم که” گفت “همین هم بلنده” نرمه گوشم را دندان زد و بوسید گفت “باید احتیاط کنیم، واي از اون روز كه پرده بيافتد”

همون موقع پرده افتاد. پرده مخمل سرخ سنگين قرمز افتاد. صدای خوردن گیره‌های پرده با کف چوبی اومد. فكر كردم الان خاك هوا ميشه ولي نشد. نگاهش كردم، شوكه بود. خودم هم ترسیده‌ بودم. اونور پرده حداقل سيصد جفت چشم و صاحبان‌شان نشسته  بودند روی صندلي‌ها. سالن جا براي سوزن انداختن نبود، انگار ظرفیت سالن کاملا فروش رفته بود. بلوز قرمز كشمير را كشيدم پایین‌تر روی پاهای لخت‌م. دست‌هاش هنوز دور کمرم بود. دست چپم را گذاشتم روی ساعدش. دست چپش می‌لرزید. هر دو دست خودم هم می‌لرزید. پروژكتور روشن شد. تپش قلبش را حس ميكردم . تنم چسبيده  بود به سينه‌ش. فكر كردم، كاش نترسد، كاش فرار نکند. كاش متعلق به گروه اقلیت آن یک درصد آدمهايي باشد كه وقتي قهوه ميريزد روی‌شان از جا نمي پرند؛ خونسرد نگاه می‌کنند و می‌سوزند. آنها که عکس‌العمل‌هایشان با باقی کمی/گاهی فرق می‌کند. نپريد. حتي دست‌هاش را تنگتر پيچيد دورم و ته بلوزم را نگه داشت كه از كشاله ران‌م بالاتر نرود. ناگهان صداي جيغ زني بلند شد، جيغ و گريه. اسمش را صدا می‌زد و فحشش مي‌داد. نگاه‌ش کردم، سرش را انداخته بود پایین. من هم سرم را انداختم پایین و خیره شدم به ساعدش که عاشقش بودم. مردي خشمگين اسم من را گفت، گفت دستم بهت نرسد.چسبيدم به سينه‌ش. دوست دبيرستانم روي صندلي جلو نشسته بود، شنيدم به بغل دستي‌ش گفت:” دختر اسمش آيداست فراست مي اومد” بعد بغل دستيش گفت “مردِ كيه؟ چه خوبه نه؟” گفت: “نمي‌شناسم. عوضیا” بلند شد و بهم گفت: “خاك برسر بی‌لیاقت‌ت” و رفت. بغل دستي‌ش بهم گفت:” چه بهم مي‌آيد، چه خوب بغلت كرده،چه خوش‌ بحالت” صداي جيغ و گريه مي‌آمد هنوز، صداي تهديد و فرياد. يكي داد زد “خجالت بکشید”. اینبار سرش را آورد بالا و زل زد به سیاهی. يكي داد زد: ” خودت خجالت بکش، اصلا به تو چه؟ ” نمي‌ديدم‌شان. نمي‌فهميدم آدمها چه شکلی‌ند. صداها ولی گاهی آشنا بودند. نور روي ما بود. مردم در تاريكی بودند.سردم بود. قلبش آرومتر ميزد و نفس‌ش ميخورد به پشت گردن‌م. زني كه جيغ مي‌زد يك چيزي پرت كرد روي صحنه، يك ساعت مچی زنانه چهارگوش بند چرمی.گريه مي كرد حالا، هق‌هق.یکی در ردیف جلو سیگار روشن کرد. نورش را دیدم و بوی سيگار آمد. صدای آرام مردی آمد که گفت”بريم، حالت خوب نیست بیا بریم شام بخوریم یک کم آروم بشی” زن با هق‌هق گفت:‌”‌بریم”‌ وقتي اومدند جلو سن تو روشنایی، ديدم مرد کمر زن را گرفته‌ست.  زن با بغض و داد گفت: “واسه تو هم نمي مونه” مرد همراهش دوتا زد روی شونه زن، موهای زن دمب اسبي بود.

مردي که داد مي‌زد گفت مي‌رم شكايت ميكنم. صداي پدرم اومد كه جواب داد “هيچ گهي نمي توني بخوري”. صداي مادرم گفت:‌” زشته، ولش كن، جوابش را نده” صداي تق تق كفشهاي پاشنه سه سانتي مادرم اومد. پدرم موقع بيرون رفت گفت : “جماعت بيكار” مرد عصبانی رفت. مرد ناراحت رفت. زن گریان رفت. زن مهربان رفت. مرد لوده رفت. مادرش رفت. خاله مادرم یک سکه پارسیان پرس شده، گذاشت روی سن و گفت:‌” من که نمی‌دونم چی به چیه ولی خوشبخت بشید”‌ كم كم سكوت شد. آدمها تک و توک مانده بودند انگار. زنی گفت :‌” تهش را ببینم بعد” مردگفت:” ته چيو ميخواي ببيني. تهش همينه دیگه”

دستم را فشار دادم تو دستان درهم گره خورده‌ش. دستم را گرفت و فشار داد. دستهامان نمی‌لرزید. چراغهاي سالن روشن شد، هيچكس نبود جز مرد چاقي که رديف يكي مونده به آخر خوابيده بود. نگهبان اومد بيدارش كرد و گفت دكتر می‌مونی یا می‌ری همه رفتند. مرد چاق هم رفت. دست‌هایش را باز كردم از دور كمرم. پیشانی سردش را تکیه داد به پشت گردنم. گفتم “تاحالا روي صحنه با کسی خوابیدی؟” گفت:”نه عزیز دلم” پرده مخمل را پهن كردم روی سن. بلوزم را درآوردم، دراز کشیدم روي پرده. گفتم:” کلید برقش کجاست؟” گفت ” می‌خوام روشن باشه ببینم‌ت” با تنش خزید روی تنم، روی مخمل.

 

 

آیدا احدیانی

تورنتو-فروردین نودودو

 

 

همه آنچه از کریستفر نمی‌دانستم

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : piaderou

 

 

کریستفر، همسایه خانه بغلی، دوماه پیش مرد. وقتی من ایران بودم. تازه دوهفته بعد از برگشتن‌م فهمیدم. با اینکه هرروز نانسی را دم درمی‌دیدم که سیگار می‌کشد، ولی هیچوقت فکرش را نکردم که کریستفر ممکن است مرده باشد. تمام پنج زمستان قبلی هم کریستفر را نمی‌دیدم. او معمولا  ساعت نه می‌رفت سرکار، وقتی من حداقل نیم‌ساعتی بود که پشت میزم در مرکز شهر نشسته‌ بودم و اخباربیات شده را در روزنامه‌های ایران می‌خواندم. کریس ساعت سه برمی‌گشت، وقتی که احتمالا من شروع کرده بودم به خمیازه کشیدن. شبها فقط از نورسفید تلویزیون شصت اینچ روی پرده ‌می‌فهمیدم که بیدار است. نانسی تلویزیون نگاه نمی‌کرد چون بخاطر قرصهایش قبل ساعت هفت می‌خوابید. کریس هم هیچوقت بعد از ساعت سه‌و‌نیم که به خانه می‌رسید، از خانه بیرون نمی‌آمد.  تابستانها ولی می‌دیدمش. روزهای آخر هفته تابستان با پاهای برهنه و پراز رگهای آب روی چمن جلویی راه می‌رفت و علف‌های هرز را می‌کند. تا قبل از اینکه خانه رابرت را دزد بزند فقط در مورد خوب یا بارانی بودن هوا باهم حرف زده بودیم. بعد از دزدی، رابرت یکبار دم خانه من آمد تا بپرسد دزد جواهرات همسرش و مشروبهای گران قیمت خودش را احیانا دیده‌ام یا نه. روی پله‌های چمن ورودی نشسته بودم. گفتم نه کسی را ندیدم. رابرت گفت خیلی جالب است که تا قبل از نقل مکان چند خانواده مهاجر به این محله خوش‌نام از این دزدی‌ها خبری نبود. چیزی نگفتم، به نظر من همان حضور خونسرد من با لیوان چای خوشرنگ ایرانی، روی پله‌های چمن جلویی در برابرچشمان آبی او بهترین انگشت وسطی بود که می‌شد که به رابرت داد. جمله‌ش را دوباره تکرار کرد. فکر کرد شاید زبانم برای درک جمله‌ حاوی کنایه ضعیف است. من نگاهش کردم و گفتم درهرحال دزدِ خانه‌ت حتما مال خاورمیانه نبوده، خاورمیانه‌های مسلمانان سفت و سختی هستند، شاید دزدی بکنند ولی امکان ندارد سه بطری کنیاک را که در اسلام حرام است بدزدند.حرام را هم به عربی گفتم که عمق مساله را بفهمد. کریس که خم شده بود که یک گل زرد هرز را بچیند با صدای بلند خندید.

فکر کنم بعد از دزدی خانه رابرت من و کریس باهم دوست شدیم. دوست که نه ولی آنقدر نزدیک که جز وضعیت آب و هوا درمورد خودمان هم باهم حرف زدیم. او می‌دانست که من موش می‌ترسم و من می‌دانستم او یک وکیل بازنشسته است که کماکان روزی شش ساعت کار می‌کند. او می‌دانست من طلاق گرفته ام و با پسر ده ساله‌‌ام تنها زندگی می‌کنم. من می‌دانستم که همسراو نانسی بعد از مرگ پسر نوجوانشان در سال هزار و نهصد و نودوسه دچار افسردگی حاد شده. او می‌دانست که من توهم دارم پدرپسرم یک روز بچه را بدزد و ببرد ایران و من می‌دانستم که او هروقت این اتفاق بیافتد مجانی وکالت من را بعهده خواهد گرفت. همه روابط تابستانی ما اواخر ماه نوامبر به حالت معلق درمی‌آمد. کریس از زمستان متنفر بود. می‌گفت از کفش‌های سنگین زمستانی، از برف، از هرچیزی که پاهایش را سنگین می‌کند متنفر است. با یک شرکت برف روبی قرارداد بسته بود که ورودی پارکینگ خانه‌ش را بعد از هر برف تمیز کنند. یکبار به من گفت که اگر نیما دوست دارد می‌تواند ده دلاربابت پاروکردن راه باریک دم ورودی کاسب شود. عصر از نیما پرسیدم دوست داری راه باریک ورودی خانه نانسی و کریس را پارو کنی و ده دلار بگیری. نیما داشت  بند سفید کفشهایش را با بندهایی پراز طرح جمجمه عوض می‌کرد گفت، ده دلار؟ با ده دلار یک ساندویچ هم نمی‌شه خورد.خسیس پولهاش را برای چی نگه داشته. گفتم لابد نرخ‌ش همینه. گفت کجا نرخشه؟ مک دونالد بیشتر حقوق میده. گفتم راست میگی،نکن. من هیچوقت با پسرم بحث نمی‌کنم. می‌ترسم از من دلگیر شود و برود پیش پدرش. اوایل دسامبر بود و می‌دانستم شانس تصادفی دیدن کریس محال است. درخانه‌شان را زدم. تا مچ توی برف بودم و مثل یک احمق با دمپایی رفته بودم در خانه‌شان. نانسی دررا باز کرد. گفتم کریس هست؟ ‌گفت آره ولی داره تلویزیون می‌بینه، برنامه مورد علاقه‌ش. کارت مهمه صداش کنم؟ چی شده بادمپایی اومدی بیرون، نکنه بچه‌ت را بالاخره پدرش برد؟ گفتم نه. نانسی بعد از مرگ بچه‌ش درمورد هر دغدغه ذهنی کمتر از غرق شدن یک نوجوان سیزده‌ ساله دردریاچه ، تحقیر آمیز حرف می‌زد. گفتم کریس از نیما خواسته بود که ورودی خانه شما را پارو کنه، خواستم بگم نیما نمیرسه، درس داره. نانسی گفت : ولی ما خودمون برف روب قراردادی داریم. امکان نداره کریس همچین خواهشی از پسر تو کرده باشه. گفتم می‌دونم. برای راه ماشین‌رو نمی‌خواست، برای راه باریک می‌خواست. نانسی گفت راه باریک را هم تمیز می‌کنند. اونها با دستگاه تو ده دقیقه تمام جلو در را تمیز می‌کنند. سردم بود، گفتم می‌دونم درهرحال به کریس بگو نیما نمی‌رسه. گفت باشه.

تمام ماه ژانویه هیچ راهی برای فهمیدن مرگ کریس وجود نداشت. خودش که هیچ ماه ژانویه‌ی از خانه بیرون نمی‌آمد،  پارچه‌ سیاهی دم در نبود، ابروهای نانسی هم مثل زنان عزادار خاورمیانه‌ی پرنشده بود. سه هفته بعد از برگشتن من و نیما از ایران نانسی جلوی در سیگار می‌کشید و ماشین را روشن کرده بودم که  گرم بشه و با کاردک یخ روی شیشه جلو را می‌تراشیدم. به نانسی گفتم خیلی سرده، جدی خیلی باید عاشق سیگار باشی که بتونی تو این هوا بایستی بیرون. گفت آره می‌دونم. نمی‌دونم چرا کماکان بیرون سیگار می‌کشم، حالا که کریستفر مرده دیگه می‌تونم تو بکشم. عادته دیگه. فکر کردم اشتباه شنیدم یا زبانم برای درک کنایه ضعیفه. گفتم چی، کریس چیزی شده؟ گفت نمی‌دونستی؟ از کجا باید بدونی البته، کریستفر اواخر دسامبر مرد. سه روز بعد کریسمس. سکته کرد. بغض کردم و فقط گفتم متاسفم. گفت می‌دونم. سیگارش را خاموش کرد و رفت تو.

بیست و ششم فوریه قرار بود برف سنگینی بیاد، تقریبن سی سانت. هنوز ساعت هشت نشده بود و پنج سانتیمترش نشسته بود. تازه پارو کردنم جلوی گاراژ را تموم کرده بودم . نانسی روی پلکان ورودی ایستاده بود و سیگار می‌کشید

گفتم “اگر برف‌روبها راه باریکه را پارو نکردند خودت دست نزن. من و نیما عصر می‌آییم پارو می‌کنیم.”

گفت “باشه. ممنون می‌شم؛ نمی‌زنند معمولا، من هم جدی می‌ترسم بخورم زمین لگنم بشکنه. “

گفتم “می‌دونم، تو دستش نزن، من و نیما تا پنج برمی‌گردیم.”

گفت “همیشه کریستفر پارو می‌کرد. “

گفتم “می‌دانم. “

گفت “یادته از برف و چکمه متنفر بود. “

گفتم “آره. یادمه”

گفت” یادته در عوض می‌مرد برای تابستون؛ عین بچه‌ها بزور و تهدید باید از زیر آفتاب می‌کشیدش تو مرد گنده را. “

گفتم “آره. نانسی باور کن گاهی فکر می‌کردم عمدا تخم علف هرز می‌کاره که بیشتر بهانه داشته باشه بیرون بمونه. ” نانسی خندید.

گفت “خیلی تابستون را دوست داشت، قدیمها که شهرهم نمی‌موند همه تابستان را تو کلبه  سرمی‌کرد، کلبه شمالمون حوالی واشاگامی”

گفتم “معلوم بود چقدر دوست داره.”

گفت “حیف شد تابستون امسال را ندید، ما کانادایی‌ها یک مثلی داریم که وقتی زمستون خیلی سرد باشه، تابستون جهنمه. تابستون امسال یک تابستون کریستفر پسند می‌شه با این زمستون مزخرف.”

گفتم “حیف.”

گفت “یادته چقدر ار رابرت متنفر بود.”

گفتم “آره، چشم دیدنش را نداشت. از گلهای زرد هم بیشتر رو اعصابش بودند”

نانسی بازهم خندید. گفت “یادته چقدر شنا کردن دوست داشت.”

گفتم “آره یادمه.”

گفت “یادته بعد حادثه مرگ بن دیگه پاشو تو آب نگذاشت، هیچ کارلذت بخشی نکرد. حتی من را هم بغل نکرد. نبوسید. فقط کلید کرد روی این گلهای زرد این یک وجب چمن.”

چیزی نگفتم.

گفت “یادته چه یک دنده‌ای بود، اگر فقط یکبار دیگه باهم می‌خوابیدیم هنوز شانس بچه‌دار شدن داشتم. من سال نودونه یائسه شدم. شش سال وقت داشتیم بعد مرگ بن. الان می‌تونست همسن پسر توباشه، نِما.یادته چه یک دنده‌ خودخواهی بود؟ “

گفتم “یادمه.”

 

 

چرک نویس اول
آیدا احدیانی فوریه دوهزاروسیزده -
تورنتو

 

ماهیگیران رودخانه فرانسوی

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : piaderou

پرستار عصر گفت که امتداد خط قرمز روی زمین می رسد به مرکز امانت گیری لوازم بهداشتی. تاکید داشت  که اسمش لگن یبوست است. چهل و هشت ساعت از زایمان‌م  می‌گذرد و فقط ادرار کرده‌ام. بیشتر از درد شکم حالم از خودم بهم می‌خورد. از حجم خون و مدفوعی که درونم تلنبار شده است. شیر هم است و با همه قداستی که درموردش حرف می‌زنند؛ بوی عجیبی می‌دهد. بوی نوچ و چرب. پستانهایم تابه‌تا سفت شده‌اند از شیر. شکمم بعد از زایمان ثبدیل به توده چروک، تیره و حقیری شده است که گاهی می‌لرزد. خون و شیر از جابه‌جای بدنم می‌چکد و هیچ کنترلی برخروجشان ندارم. دلم می‌خواهد تنم را پشت روکنم و بشورم. خون و مدفوع و شیر را از آستر تنم بتراشم و بعد خودم را آب بگیرم.

راهرو ساکت است. زائوها و همراهان ساعت هشت می‌خوابند یا تظاهر به خوابیدن می‌کنند. درهرحال هرچقدر هم خواب هرسه ساعت یکبار باید بیدار شوند و به بچه شیر بدهند و عوضش کنند. این سه ساعتها برهم منطبق نیست. مدام صدای گریه می‌آید. صدای گریه نوزدان ضعیف، ولی زجرآور است. دو اتاق آنطرفتر, اتاق یک جفت دوقلوی عراقی است. یک ساعت و نیم یکبار یکیشان گریه  می‌کند. صدای زمزمه زن به عربی می‌آید و شوهرش جواب می‌دهد.اولین باز است که صدای زن را می‌شنوم که نماز یا دعا نمی‌خواند و با شوهرش حرف می‌زند. راه رفتن سخت است. مثل پنگوئن با تخمی روی پا راه می‌روم. نمیدانم دقیقا کجایم را بخیه زده‌اند ولی هرجا که هست خیلی درد می‌کند. حس میکنم از تو تنگ شده‌ام و کشیده می‌شوم. انگار آسترم آب رفته باشد و رویه‌ام کماکان گشاد باشد.حتی ده متر هم خسته‌م می‌کند.

مرد نوزاد به بغل  روی مبل استراحتگاه عمومی نشسته است. بچه خوابیده و مرد ته ریش دارد. مرد به نوزاد نگاه نمی‌کند خیره شده است به ته راهرو. برای نشستن باید دستم را به دسته مبل بگیرم که باسنم آرامتر بنشیند روی مبل. کماکان درد می‌پیچد تا جایی زیر لاله گوشم. لاله گوش و واژن بی‌شک هم مربوطند. وقتی گوش‌ت را می‌لیسند بین پاهایت نبض می‌زندٰ، اگر بین پاهایت تیر بکشد گوشت هم درد می‌کشد. مرد لبخند می‌زند.

مرد:‌اولی؟

سارا: اولی و آخری.

مرد:‌همه همین را میگویند ولی بعد یادشون میره

سارا: من حافظه فیل دارم. دومی؟

مرد:‌سومی.

سارا:‌شجاعید.

مرد: من که کاری نکردم. زنم همه کاراش را کرده. اون شجاعه

سارا: ولی مگر فقط زایمانه. تازه اصلش مونده؛ مگه نه؟

مرد: نترس ولی آره. البته نانسی خیلی خوب بچه‌ها را مدیریت می‌کند

سارا:‌ امیدوارم من هم از پسش بربیام

مرد: دختر یا پسر؟

سارا: پسر

مرد: ما دختر. سومین دخترمون است

سارا: سه خواهر. چه کیفی بکنند.

مرد: اون دوتا که خیلی باهم جورند. مثل مادرشون و خواهراش. این حالا مونده ملحق بشه.

سارا: من که خواهر ندارم ولی باید خوب باشه خواهر داشتن

مرد: من هیچکس را ندارم

سارا: سرنوشت پسرمن.  گفتم که من هم برنامه ریزی کردم بچه‌م خواهر و برادر نداشته باشه.

مرد: من پدرومادر هم ندارم

سارا:‌متاسفم

مرد: مهم نیست. هیچوقت نداشتم. درعوض نانسی هم زنم است هم مادرم .

سارا: چه خوب

مرد: ولی دلم میخواست یک پسر داشتم؛ باهم میرفتیم ماهیگیری

سارا: با دخترها برو

مرد: نانسی دوست نداره. میگه ماهیگیری منزوی و پسرانه بارشون میآره

سارا: ولی من هم گاهی میرم ماهیگیری. البته منزوی هستم.

نگاهم کرد. می‌دانستم یقه لباس شیردهی‌ خیلی باز است. میدانستم میان پستان‌هایم معلوم است. می‌دانستم دامن‌م کوتاه است. یقه ام را جمع نکردم. دامنم را پایین کشیدم.

مرد: اصلا پسرانه بار نیومدی. کجا میری ماهیگیری؟ چی میگیری؟

سارا:‌ویلموت کریک. ماهی آزاد

مرد:‌من اونجا هم میرم ولی بیشتر میرم رود فرانسوی. دورتر است ولی دنج‌تر

سارا: هیچوقت نرفتم. ولی شنیدم خیلی جای خوبیست

مرد: عالی‌ست. من گاهی یکی دو شب هم چادر میزنم که صبح سپیده نزده قلاب بندازم.

سارا: خوش بحالت

مرد: اهل چادر هم نباشی؛ کابین ماهیگیری خوب هم پیدا میشه اون دوربرها. تو دل جنگل

سارا:‌تنها میترسم برم تا اونجا.

مرد: من اگر بدونی کجاها رفتم. تو بی.سی نزدیک بود با خرس هم گلاویز بشم

سارا: من تازه کارم. یک روز من هم میرم

مرد:جالبه، من تاحالا زن ماهیگیر ندیده بودم. زودتر میشناختمت؛ باهم میرفتیم.

سارا: نمی دونم چرا زنها کمتر ماهیگیری می کنند. من  خودمم چهارساله شروع کردم. خیلی آرامش داره.

مرد: شاید از درآوردن قلاب از دهن ماهی بدشون میآد. تازه ویلموت کریک که آرامش نداره. باید جاهایی را نشونت بدهم که ببینی آرامش به چی میگن.میدونی ولی آرامش با تنهایی فرق داره. تنهایی خوب نیست

سارا: آره بهتره یکی باشه ولی ساکت باشه.

مرد:‌من هم موافقم. شب هم تو سکوت کنار آتیش بشینید. سکوت دو نفره

کسی صداش زد. راد. راد. صدای زن آرام و ضعیف است.

مرد: نانسی است. برم. موفق باشی در مورد بچه

دستم را دوباره تکیه گاه تنم میکنم تا بلند شوم. همان درد. همان گوش درد. داروخانه بسته است. دوبار میزنم روی شیشه تا پرستار در را باز کند. لگن سبز رنگ با نام تجاری ” ایزی سیتز” را می‌گیرم.

پرستار:‌شماره اتاقت چنده؟

سارا: 1222

دراتاق راد باز است. اتاق تاریک است. صدای گریه بچه می‌آید. اتاق عراقی‌ها ساکت است. اتاق خودم تاریک است. علی روی مبل خوابیده و پسرش را بغل کرده است. ته ریش دارد. در دستشویی را بازمی‌کنم. روی ایزی سیتز نوشته با آب ولرم پرشود. آب را باز میکنم. نیم ساعت تا شیر بعدی بچه وقت دارم

 

06c37

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : piaderou

 

 

مرد دو سال پیش متوجه شد کورنگی حاد دارد. گویا کوررنگی  یک عارضه مادرزاد است ولی در این مورد خاص مرد در سن چهل و سه‌ساله‌گی دچارکوررنگی شده بود. مرد طراح و خیاط لباس مردانه است. بخاطر محبوبیت سبزیشمی و قهوه ای در بین مردان عدم تمایز این دو رنگ خیلی برایش گران تمام می‌شود.
زن ابتدا سعی کرد برای مرد توضیح بدهد که می‌تواند کمکش بکند. می‌تواند بگوید کدام به کدام است. کدام قهوه‌ای است و کدام سبزیشمی. ولی مرد به چشمان کسی باور نداشت. می گفت زن خبره رنگ ها نیست.  گفت دیگر از قهوه‌ای یا سبز یشمی استفاده نمی کند. ولی در آستانه پاییز خیلی تحت فشار قرار ‌گرفت. عقب ماندن  از رنگهای باب الطبع فصل حس شکست زیادی به مرد می داد. زن افسرده تر شدن مرد را در آستان اولین ا پاییزکوررنگی حس ‌کرد. وقتی همه همکاران مرد به استقبال فصل می رفتند مرد ساعت‌ها در بالکن می‌نشست و سیگار یا آه می‌کشید.

سال بعد زن برای تولد مرد در ماه اوت از طریق اینترنت یک  دستگاه تفکیک رنگ سفارش داد. شرکت سازنده چینی دستگاه گفت که این دستگاه را فقط برای کارخانه‌های رنگ‌سازی یا پارچه بافی استفاده می‌کنند. مشکل این بود که دستگاه خیلی بزرگ بود. شرکت سازنده می‌گفت در صنعت دستگاه را بالای تسمه نقاله نصب میکنند و در هر ثانیه کد رنگی را که از زیرش عبور میکند اعلام می‌کند. اگر رنگ کوچکترین تغییر کدی بدهد دستگاه آژیر می‌کشد. با دقتی بسیار بالا. دارای قوه تشخقیص حداقل صدو سی طیف قهوه ای که بالغ بر نود درصد آنها را از نظر یک  انسان معمولی و حتی غیرمعمولی قادر به تفکیک دادن از همدیگر نیست.
زن بعد از سه ماه مکاتبه موفق شد شرکت سازنده دستگاه را متقاعد کند که یک نمونه مینیاتوری از این دستگاه برایش بسازند. شرکت برای ساخت نسخه مینیاتوری دستگاه تقاضای صد و بیست هزار ین کرد. حدودا بیست هزار دلار. زن به پس‌انداز مشترک دست نزد. نمی‌خواست مرد خودش را مسئول این هزینه سنگین بداند. در دوسال گذشته بخاطر حس افسردگی مرد وضع اقتصادی چندان خوب نبود و تابحال حدود بیست و سه هزاردلار از پس انداز دوران بازنشستگی‌شان برداشته بودند. زن با کمک آقای جان چو یک وام کم بهره از بانک گرفت و از طریق صرافی اتحاد غربی آنرا برای شرکت سازنده دستگاه فرستاد. دستگاه یکماه بعد از تولد مرد رسید.  شکل یک ضبط صدای دیجیتال بود که یک صفحه کوچک داشت. باید قسمت تحتانی دستگاه رو به رنگ با فاصله بسیار نزدیک نقریبا دو ملیمیتر و گرفته می شد حدودا ده ثانیه بدون حرکت و روی صفحه کد رنگ نمایش داده می‌شد. یک دفترچه صد صفحه ای هم راهنمای کدشناسی  ضمیمه دستگاه بود که البته به درد مرد نمی‌خورد.حتی خیلی به درد کس دیگری هم نمی خورد. بالای هر کد رنگی یک دایره کوچک بود که رنگ مرتبط به آن کد را مشخص می کرد. از نظر زن تقریبا اکثر دایره های کنار هم یک رنگ به نظر می‌آمدند. در هرحال  چون مرد حتی توانایی  تفکیک قهوه‌ای از یشمی را نداشت دفترچه کد هیچ کاربری برایش نداشت. زن چند دست لباس مرد را که رنگها‌یشان هنوز در خاطر مرد بود داخل کیسه کادو گذاشت. . چند شلوار از مجموعه “ پاییز مردان سواحل شرقی “ طراحی شده توسط مرد قبل از ابتلایش به عارضه کوررنگی را هم داخل بسته گذاشت. می دانست مرد سبز زیبایی شلوار گلف را به خاطر دارد. یا قهوه ای سیر کت پشمی را.

آن شب مرد تا هفت دقیقه بعد از دیدن کادو چشمان‌ش مرطوب بود. زن را سفت در آغوش کشید و به زن گفت مسیح من تو… تو.. و نتوانست ادامه بدهد. ساعت ده  به کارگاه رفت و دستگاه را روی توپهای پارچه امتحان کرد. روی اشیا و تزیینات اتاق.  رنگ میز چوبی قهوه‌ای کنار د ر ورودی. رنگ سبز تیره کلاه ارتشی به یادگار مانده از پدرش که زده بود به دیوار. روی آجرهای دیوار سرخ. همه چیز درست بود. دستگاه بسیار دقیق بود.   مرد خیلی ناراحت شد وقتی فهمید سه توپی که برای کت و شلوارهای سبز خریده یک شماره باهم تفاوت رنگ دارند و خیلی بیشتر ناراحت شد  وقتی یادش آمد که برای یکی از مشتریهای خوبش کت را از توپ اول و شلوار را مانده توپ دوم تهیه کرده است. مشتری مرد با کت و شلواری که یک شماره تفاوت رنگ دارند در خیابان می گردد و این خیلی مرد را ناراحت کرد.مرد هرچه از کارهای قبلی در کارگاه داشت را امتحان کرد. چند نمونه دیگر تفاوت رنگ پیدا کرد. مرد حس کرد همه این سالها صنعت تولید پارچه به مرد و مرد به مردان خوش‌پوش کرانه شرقی خیانت کرده‌است. کت شلوارهای دو-کده. سادقدوش‌هایی که کد لباسهایشان با هم فرق می کرده است. مردخشمگین بود. در کارگاه را بست و به خانه رفت. سیگار کشید و فکر کرد گذشته‌ها گذشته از این جا به بعد با دقت بیشتری پارچه ها را انتخاب خواهد کرد. اینچ به اینچ‌شان را بوسیله این معجزه‌گر کوچک چک خواهد کرد. احساس کرد سبک‌تر است. به همسرش فکر کرد. به همه تلاشی که برای نجات مرد از این کوررنگی کرده. به عشقی که به او دارد. داغ شد. خیابان خیس بود. به موهای محعد زن فکر کرد. به تیره پشتش. به کناره‌های گردنش. به نرمی و سفتی همزمان پستانهایش. بزاق‌ش بیشتر شد. یزاقش را قورت داد. کف دستهایش را با شلوارش خشک کرد و کلید را در قفل چرخاند. زن خوابیده بود. برهنه. معلوم بود منتظر مردمانده است.لب بالایش هنوز از مانده رژ لب سرشب برق می زد.  چراغ کنار تخت روشن بود. موهای زن روی بالش پخش شده بود . پستانهای زن در تاریک و روشنی اتاق زیباترین نیم‌کره‌هایی بودند که مرد می توانست تصور کند. سرتریاکی رنگ پستانها بعد از گذشت همه این سالها هنوز رو به بالا بودند. البته در حالت طاقباز چیزی معلوم نبود ولی مرد می دانست که زن سرپا هم که می‌ایستد پستان‌ها سربالایند و از این بابت احساس خوشبختی می کرد. فکر کرد امشب از پستان‌ها شروع خواهد کرد. با نوک زبان لبها‌ی‌ش را مرطوب کرد.  زانو زد کنار تخت. کتش را درآورد. دستش خورد به برجستگی دستگاه در کتش. دستگاه را درآورد. بی اختیار سرپستان راست زن را امتحان کرد. شش. سی. سی و هفت. پستان چپ. شش. سی. سی و نه
دوباره امتحان کرد. نتیجه همان بود. مرد کتش را از روی زمین برداشت.کت را روی صندلی گذاشت. چراغ را خاموش نکرد.   دراز کشید روی کاناپه. دستها‌ی‌ش را زیر سرگذاشت و فکر کرد آیا با داشتن یک وکیل خوب می‌تواند بعد از طلاق سهم کارگاه را اقساطی به زن بدهد. از فکری که مغزش خطور کرد شرمنده شد. اتاق‌خواب را نگاه کرد.از لای در اتاق خواب یکی از پستانها معلوم بود.  پستان شماره شش. شی. سی و هفت. فکر کرد آیا خودش می‌دانسته‌ است ؟ همه این سالها . فکر کرد آقای رابرت ج. سیلور بتواند کمک‌ش کند تا هیچ سهمی به زن نرسد. شاید اگر بتواند نصف کارگاه را در ازای خسارت جنسی که به او وارد شده بردارد. فکر کرد فردا به آقای سیلور زنگ می زند و خوابید.