همه آنچه از کریستفر نمی‌دانستم

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : piaderou

 

 

کریستفر، همسایه خانه بغلی، دوماه پیش مرد. وقتی من ایران بودم. تازه دوهفته بعد از برگشتن‌م فهمیدم. با اینکه هرروز نانسی را دم درمی‌دیدم که سیگار می‌کشد، ولی هیچوقت فکرش را نکردم که کریستفر ممکن است مرده باشد. تمام پنج زمستان قبلی هم کریستفر را نمی‌دیدم. او معمولا  ساعت نه می‌رفت سرکار، وقتی من حداقل نیم‌ساعتی بود که پشت میزم در مرکز شهر نشسته‌ بودم و اخباربیات شده را در روزنامه‌های ایران می‌خواندم. کریس ساعت سه برمی‌گشت، وقتی که احتمالا من شروع کرده بودم به خمیازه کشیدن. شبها فقط از نورسفید تلویزیون شصت اینچ روی پرده ‌می‌فهمیدم که بیدار است. نانسی تلویزیون نگاه نمی‌کرد چون بخاطر قرصهایش قبل ساعت هفت می‌خوابید. کریس هم هیچوقت بعد از ساعت سه‌و‌نیم که به خانه می‌رسید، از خانه بیرون نمی‌آمد.  تابستانها ولی می‌دیدمش. روزهای آخر هفته تابستان با پاهای برهنه و پراز رگهای آب روی چمن جلویی راه می‌رفت و علف‌های هرز را می‌کند. تا قبل از اینکه خانه رابرت را دزد بزند فقط در مورد خوب یا بارانی بودن هوا باهم حرف زده بودیم. بعد از دزدی، رابرت یکبار دم خانه من آمد تا بپرسد دزد جواهرات همسرش و مشروبهای گران قیمت خودش را احیانا دیده‌ام یا نه. روی پله‌های چمن ورودی نشسته بودم. گفتم نه کسی را ندیدم. رابرت گفت خیلی جالب است که تا قبل از نقل مکان چند خانواده مهاجر به این محله خوش‌نام از این دزدی‌ها خبری نبود. چیزی نگفتم، به نظر من همان حضور خونسرد من با لیوان چای خوشرنگ ایرانی، روی پله‌های چمن جلویی در برابرچشمان آبی او بهترین انگشت وسطی بود که می‌شد که به رابرت داد. جمله‌ش را دوباره تکرار کرد. فکر کرد شاید زبانم برای درک جمله‌ حاوی کنایه ضعیف است. من نگاهش کردم و گفتم درهرحال دزدِ خانه‌ت حتما مال خاورمیانه نبوده، خاورمیانه‌های مسلمانان سفت و سختی هستند، شاید دزدی بکنند ولی امکان ندارد سه بطری کنیاک را که در اسلام حرام است بدزدند.حرام را هم به عربی گفتم که عمق مساله را بفهمد. کریس که خم شده بود که یک گل زرد هرز را بچیند با صدای بلند خندید.

فکر کنم بعد از دزدی خانه رابرت من و کریس باهم دوست شدیم. دوست که نه ولی آنقدر نزدیک که جز وضعیت آب و هوا درمورد خودمان هم باهم حرف زدیم. او می‌دانست که من موش می‌ترسم و من می‌دانستم او یک وکیل بازنشسته است که کماکان روزی شش ساعت کار می‌کند. او می‌دانست من طلاق گرفته ام و با پسر ده ساله‌‌ام تنها زندگی می‌کنم. من می‌دانستم که همسراو نانسی بعد از مرگ پسر نوجوانشان در سال هزار و نهصد و نودوسه دچار افسردگی حاد شده. او می‌دانست که من توهم دارم پدرپسرم یک روز بچه را بدزد و ببرد ایران و من می‌دانستم که او هروقت این اتفاق بیافتد مجانی وکالت من را بعهده خواهد گرفت. همه روابط تابستانی ما اواخر ماه نوامبر به حالت معلق درمی‌آمد. کریس از زمستان متنفر بود. می‌گفت از کفش‌های سنگین زمستانی، از برف، از هرچیزی که پاهایش را سنگین می‌کند متنفر است. با یک شرکت برف روبی قرارداد بسته بود که ورودی پارکینگ خانه‌ش را بعد از هر برف تمیز کنند. یکبار به من گفت که اگر نیما دوست دارد می‌تواند ده دلاربابت پاروکردن راه باریک دم ورودی کاسب شود. عصر از نیما پرسیدم دوست داری راه باریک ورودی خانه نانسی و کریس را پارو کنی و ده دلار بگیری. نیما داشت  بند سفید کفشهایش را با بندهایی پراز طرح جمجمه عوض می‌کرد گفت، ده دلار؟ با ده دلار یک ساندویچ هم نمی‌شه خورد.خسیس پولهاش را برای چی نگه داشته. گفتم لابد نرخ‌ش همینه. گفت کجا نرخشه؟ مک دونالد بیشتر حقوق میده. گفتم راست میگی،نکن. من هیچوقت با پسرم بحث نمی‌کنم. می‌ترسم از من دلگیر شود و برود پیش پدرش. اوایل دسامبر بود و می‌دانستم شانس تصادفی دیدن کریس محال است. درخانه‌شان را زدم. تا مچ توی برف بودم و مثل یک احمق با دمپایی رفته بودم در خانه‌شان. نانسی دررا باز کرد. گفتم کریس هست؟ ‌گفت آره ولی داره تلویزیون می‌بینه، برنامه مورد علاقه‌ش. کارت مهمه صداش کنم؟ چی شده بادمپایی اومدی بیرون، نکنه بچه‌ت را بالاخره پدرش برد؟ گفتم نه. نانسی بعد از مرگ بچه‌ش درمورد هر دغدغه ذهنی کمتر از غرق شدن یک نوجوان سیزده‌ ساله دردریاچه ، تحقیر آمیز حرف می‌زد. گفتم کریس از نیما خواسته بود که ورودی خانه شما را پارو کنه، خواستم بگم نیما نمیرسه، درس داره. نانسی گفت : ولی ما خودمون برف روب قراردادی داریم. امکان نداره کریس همچین خواهشی از پسر تو کرده باشه. گفتم می‌دونم. برای راه ماشین‌رو نمی‌خواست، برای راه باریک می‌خواست. نانسی گفت راه باریک را هم تمیز می‌کنند. اونها با دستگاه تو ده دقیقه تمام جلو در را تمیز می‌کنند. سردم بود، گفتم می‌دونم درهرحال به کریس بگو نیما نمی‌رسه. گفت باشه.

تمام ماه ژانویه هیچ راهی برای فهمیدن مرگ کریس وجود نداشت. خودش که هیچ ماه ژانویه‌ی از خانه بیرون نمی‌آمد،  پارچه‌ سیاهی دم در نبود، ابروهای نانسی هم مثل زنان عزادار خاورمیانه‌ی پرنشده بود. سه هفته بعد از برگشتن من و نیما از ایران نانسی جلوی در سیگار می‌کشید و ماشین را روشن کرده بودم که  گرم بشه و با کاردک یخ روی شیشه جلو را می‌تراشیدم. به نانسی گفتم خیلی سرده، جدی خیلی باید عاشق سیگار باشی که بتونی تو این هوا بایستی بیرون. گفت آره می‌دونم. نمی‌دونم چرا کماکان بیرون سیگار می‌کشم، حالا که کریستفر مرده دیگه می‌تونم تو بکشم. عادته دیگه. فکر کردم اشتباه شنیدم یا زبانم برای درک کنایه ضعیفه. گفتم چی، کریس چیزی شده؟ گفت نمی‌دونستی؟ از کجا باید بدونی البته، کریستفر اواخر دسامبر مرد. سه روز بعد کریسمس. سکته کرد. بغض کردم و فقط گفتم متاسفم. گفت می‌دونم. سیگارش را خاموش کرد و رفت تو.

بیست و ششم فوریه قرار بود برف سنگینی بیاد، تقریبن سی سانت. هنوز ساعت هشت نشده بود و پنج سانتیمترش نشسته بود. تازه پارو کردنم جلوی گاراژ را تموم کرده بودم . نانسی روی پلکان ورودی ایستاده بود و سیگار می‌کشید

گفتم “اگر برف‌روبها راه باریکه را پارو نکردند خودت دست نزن. من و نیما عصر می‌آییم پارو می‌کنیم.”

گفت “باشه. ممنون می‌شم؛ نمی‌زنند معمولا، من هم جدی می‌ترسم بخورم زمین لگنم بشکنه. “

گفتم “می‌دونم، تو دستش نزن، من و نیما تا پنج برمی‌گردیم.”

گفت “همیشه کریستفر پارو می‌کرد. “

گفتم “می‌دانم. “

گفت “یادته از برف و چکمه متنفر بود. “

گفتم “آره. یادمه”

گفت” یادته در عوض می‌مرد برای تابستون؛ عین بچه‌ها بزور و تهدید باید از زیر آفتاب می‌کشیدش تو مرد گنده را. “

گفتم “آره. نانسی باور کن گاهی فکر می‌کردم عمدا تخم علف هرز می‌کاره که بیشتر بهانه داشته باشه بیرون بمونه. ” نانسی خندید.

گفت “خیلی تابستون را دوست داشت، قدیمها که شهرهم نمی‌موند همه تابستان را تو کلبه  سرمی‌کرد، کلبه شمالمون حوالی واشاگامی”

گفتم “معلوم بود چقدر دوست داره.”

گفت “حیف شد تابستون امسال را ندید، ما کانادایی‌ها یک مثلی داریم که وقتی زمستون خیلی سرد باشه، تابستون جهنمه. تابستون امسال یک تابستون کریستفر پسند می‌شه با این زمستون مزخرف.”

گفتم “حیف.”

گفت “یادته چقدر ار رابرت متنفر بود.”

گفتم “آره، چشم دیدنش را نداشت. از گلهای زرد هم بیشتر رو اعصابش بودند”

نانسی بازهم خندید. گفت “یادته چقدر شنا کردن دوست داشت.”

گفتم “آره یادمه.”

گفت “یادته بعد حادثه مرگ بن دیگه پاشو تو آب نگذاشت، هیچ کارلذت بخشی نکرد. حتی من را هم بغل نکرد. نبوسید. فقط کلید کرد روی این گلهای زرد این یک وجب چمن.”

چیزی نگفتم.

گفت “یادته چه یک دنده‌ای بود، اگر فقط یکبار دیگه باهم می‌خوابیدیم هنوز شانس بچه‌دار شدن داشتم. من سال نودونه یائسه شدم. شش سال وقت داشتیم بعد مرگ بن. الان می‌تونست همسن پسر توباشه، نِما.یادته چه یک دنده‌ خودخواهی بود؟ “

گفتم “یادمه.”

 

 

چرک نویس اول
آیدا احدیانی فوریه دوهزاروسیزده -
تورنتو

 

29 نظر

  1. بابک گفته است :

    لعنت. تو این هیاهوی باد و طوفان و معجون بارون و برف و یخ مزخرف تورنتو، فقط یه همچین چیزی کم بود. مثل کسی که انگشتش رو محکم رو دندونی که درد می کنه فشار میده تا آخر خوندمش با اینکه میدونستم نباید بخونم. و الان مثل همون کس، مخم داره از سوراخهای دماغم به صورت بخار خارج می شه. خودکرده را تدبیر نیست.

    February 26th, 2013 در 8:33 pm

  2. پیاده رو » عصرهای کشدار؛ شب‌های بی‌خوابی گفته است :

    [...] این هم نسخه تایپ شده چرک نویس داستان “همه آنچه از کریستفر نمی‌دانستم” [...]

    February 26th, 2013 در 8:42 pm

  3. پروین گفته است :

    یعنی این نوشتهء قشنگ واقعا انقدر گریه دار بود یا اینکه من در این شب 26 فوریهء پربرف یک مرگی ام شده که انقدر دلم گرفت از خواندنش؟

    February 26th, 2013 در 8:58 pm

  4. علیرضا گفته است :

    یه چیزی هست تو داستان که پیداش نمیکنم، میدونم که هست ولی انگار به چشم من نمیاد، فقط تلخیش رو حس میکنم…

    February 26th, 2013 در 9:03 pm

  5. Anonymous گفته است :

    عالی و بس

    February 26th, 2013 در 9:12 pm

  6. لادن گفته است :

    عالی و بس

    February 26th, 2013 در 9:13 pm

  7. محسن آزرم گفته است :

    چه خوب بود آیدا…

    February 26th, 2013 در 9:47 pm

  8. میثم گفته است :

    یه داستان کوتاه تمام عیار.

    February 26th, 2013 در 10:06 pm

  9. ایدا خ گفته است :

    چه خوب بود. چسبید قبل رفتن سر کار خوندمش

    February 26th, 2013 در 11:26 pm

  10. t گفته است :

    ghashang bood

    February 27th, 2013 در 12:17 am

  11. کارمند گفته است :

    لذت ناشی از تصدیق.

    February 27th, 2013 در 12:43 am

  12. نسیم گفته است :

    چه خوبه. خیلی.

    February 27th, 2013 در 6:45 am

  13. From London گفته است :

    شاید بازی از کامنت گذارها دوستانت باشن که واسه دلخوشیت میگن عالی بود
    ولی قلمت خیلی تواناست با داستان کاری ندارم، تو نوشتن نابغه ای !

    February 27th, 2013 در 7:29 am

  14. negar گفته است :

    یاد فامیلمون و مرگِ بچه هاش افتادم. چرا؟

    February 27th, 2013 در 8:24 am

  15. sally گفته است :

    I love you best Writer! Can get enough of it! By the wasy I am agree with babak as well@

    February 27th, 2013 در 9:19 am

  16. سارا گفته است :

    خیلی خوب بود. خیلی. ادامه بده خواهش می کنم.

    February 27th, 2013 در 9:43 am

  17. آيدا آخرش خيلي كشدار شد، بايد يه جايي قبل از تكرار اين همه "آره ميدونم" تمومش مي كردي به نظرم گفته است :

    mrsshin.blogspot.con

    February 27th, 2013 در 12:43 pm

  18. سروش گفته است :

    خيلي خوب بود

    February 27th, 2013 در 4:57 pm

  19. ایمان صفرآبادی گفته است :

    سلام
    قلم خوبی داری
    بیشتر تمرین نوشتن بود تا داستان.به عنوان تمرین خوب بود.
    به عنوان یک داستان به نظرم چرت بود.

    February 28th, 2013 در 3:51 am

  20. Helen Lachini گفته است :

    بسیار ساده و دلچسب و زیبا.

    February 28th, 2013 در 4:13 am

  21. پریچه گفته است :

    قشنگ و پر کشش

    February 28th, 2013 در 6:43 am

  22. فروغ گفته است :

    بسیار ضعیف

    February 28th, 2013 در 6:46 am

  23. سمیرا گفته است :

    می شه قصه ی ِ نانسی بعدِ کریس رو هم بگی؟

    February 28th, 2013 در 8:27 am

  24. پرسه گفته است :

    دوست‌ش داشتم آیدا جان : )

    February 28th, 2013 در 4:41 pm

  25. مهدیه گفته است :

    ” که می شد که به رابرت داد” ؟ “که” دوم نباید حذف بشه؟

    March 1st, 2013 در 11:31 pm

  26. پروين ص گفته است :

    نوشته هاتو خيلى دوست دارم، ايدا. مخصوصأ اونهاىي كه شخصيت هاى همسن و سال خودم توشونه. سلامت باشى.

    March 3rd, 2013 در 6:09 am

  27. Marcelo گفته است :

    These pieecs really set a standard in the industry.

    April 10th, 2013 در 10:20 am

  28. Marcelo گفته است :

    These pieecs really set a standard in the industry.

    April 10th, 2013 در 10:20 am

  29. مریم . ش گفته است :

    این داستان بسیار جالب ، خواندنی و اثر گذار بود . از نوع داستانهایی که فکر خواننده را تا مدتها به خود مشغول می کند . لذت بردم .

    April 17th, 2013 در 1:20 pm

دیدگاهتان را بنویسید :