چون پرده برافتاد

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : piaderou

 

نشسته بود روي مبل تك نفره راحت چرم سفيد. من نشسته بودم تو بغلش, روی پاهاش. فقط يك تا شلوار جين پاش بود. من هم فقط اون بلوز كشمير نرم قرمز يقه خيلي گشاد تنم بود و شونه راستم بيرون بود . لبهاش روي شونه‌م بود. گردنم را از پایین تا زیر گوش‌م بوسيد. با دقت موهام را زد پشت گوشم و نرمه گوشم را لیسید، بوسه توام با ليس. گفتم آه و اسمش را هم عاشقانه گفتم بعد دوباره آه. در گوشم گفت ” يواش لامصب، صدات مي‌ره بيرون همه مي‌فهمند باهم‌ هستیم” گفتم “یواش گفتم که” گفت “همین هم بلنده” نرمه گوشم را دندان زد و بوسید گفت “باید احتیاط کنیم، واي از اون روز كه پرده بيافتد”

همون موقع پرده افتاد. پرده مخمل سرخ سنگين قرمز افتاد. صدای خوردن گیره‌های پرده با کف چوبی اومد. فكر كردم الان خاك هوا ميشه ولي نشد. نگاهش كردم، شوكه بود. خودم هم ترسیده‌ بودم. اونور پرده حداقل سيصد جفت چشم و صاحبان‌شان نشسته  بودند روی صندلي‌ها. سالن جا براي سوزن انداختن نبود، انگار ظرفیت سالن کاملا فروش رفته بود. بلوز قرمز كشمير را كشيدم پایین‌تر روی پاهای لخت‌م. دست‌هاش هنوز دور کمرم بود. دست چپم را گذاشتم روی ساعدش. دست چپش می‌لرزید. هر دو دست خودم هم می‌لرزید. پروژكتور روشن شد. تپش قلبش را حس ميكردم . تنم چسبيده  بود به سينه‌ش. فكر كردم، كاش نترسد، كاش فرار نکند. كاش متعلق به گروه اقلیت آن یک درصد آدمهايي باشد كه وقتي قهوه ميريزد روی‌شان از جا نمي پرند؛ خونسرد نگاه می‌کنند و می‌سوزند. آنها که عکس‌العمل‌هایشان با باقی کمی/گاهی فرق می‌کند. نپريد. حتي دست‌هاش را تنگتر پيچيد دورم و ته بلوزم را نگه داشت كه از كشاله ران‌م بالاتر نرود. ناگهان صداي جيغ زني بلند شد، جيغ و گريه. اسمش را صدا می‌زد و فحشش مي‌داد. نگاه‌ش کردم، سرش را انداخته بود پایین. من هم سرم را انداختم پایین و خیره شدم به ساعدش که عاشقش بودم. مردي خشمگين اسم من را گفت، گفت دستم بهت نرسد.چسبيدم به سينه‌ش. دوست دبيرستانم روي صندلي جلو نشسته بود، شنيدم به بغل دستي‌ش گفت:” دختر اسمش آيداست فراست مي اومد” بعد بغل دستيش گفت “مردِ كيه؟ چه خوبه نه؟” گفت: “نمي‌شناسم. عوضیا” بلند شد و بهم گفت: “خاك برسر بی‌لیاقت‌ت” و رفت. بغل دستي‌ش بهم گفت:” چه بهم مي‌آيد، چه خوب بغلت كرده،چه خوش‌ بحالت” صداي جيغ و گريه مي‌آمد هنوز، صداي تهديد و فرياد. يكي داد زد “خجالت بکشید”. اینبار سرش را آورد بالا و زل زد به سیاهی. يكي داد زد: ” خودت خجالت بکش، اصلا به تو چه؟ ” نمي‌ديدم‌شان. نمي‌فهميدم آدمها چه شکلی‌ند. صداها ولی گاهی آشنا بودند. نور روي ما بود. مردم در تاريكی بودند.سردم بود. قلبش آرومتر ميزد و نفس‌ش ميخورد به پشت گردن‌م. زني كه جيغ مي‌زد يك چيزي پرت كرد روي صحنه، يك ساعت مچی زنانه چهارگوش بند چرمی.گريه مي كرد حالا، هق‌هق.یکی در ردیف جلو سیگار روشن کرد. نورش را دیدم و بوی سيگار آمد. صدای آرام مردی آمد که گفت”بريم، حالت خوب نیست بیا بریم شام بخوریم یک کم آروم بشی” زن با هق‌هق گفت:‌”‌بریم”‌ وقتي اومدند جلو سن تو روشنایی، ديدم مرد کمر زن را گرفته‌ست.  زن با بغض و داد گفت: “واسه تو هم نمي مونه” مرد همراهش دوتا زد روی شونه زن، موهای زن دمب اسبي بود.

مردي که داد مي‌زد گفت مي‌رم شكايت ميكنم. صداي پدرم اومد كه جواب داد “هيچ گهي نمي توني بخوري”. صداي مادرم گفت:‌” زشته، ولش كن، جوابش را نده” صداي تق تق كفشهاي پاشنه سه سانتي مادرم اومد. پدرم موقع بيرون رفت گفت : “جماعت بيكار” مرد عصبانی رفت. مرد ناراحت رفت. زن گریان رفت. زن مهربان رفت. مرد لوده رفت. مادرش رفت. خاله مادرم یک سکه پارسیان پرس شده، گذاشت روی سن و گفت:‌” من که نمی‌دونم چی به چیه ولی خوشبخت بشید”‌ كم كم سكوت شد. آدمها تک و توک مانده بودند انگار. زنی گفت :‌” تهش را ببینم بعد” مردگفت:” ته چيو ميخواي ببيني. تهش همينه دیگه”

دستم را فشار دادم تو دستان درهم گره خورده‌ش. دستم را گرفت و فشار داد. دستهامان نمی‌لرزید. چراغهاي سالن روشن شد، هيچكس نبود جز مرد چاقي که رديف يكي مونده به آخر خوابيده بود. نگهبان اومد بيدارش كرد و گفت دكتر می‌مونی یا می‌ری همه رفتند. مرد چاق هم رفت. دست‌هایش را باز كردم از دور كمرم. پیشانی سردش را تکیه داد به پشت گردنم. گفتم “تاحالا روي صحنه با کسی خوابیدی؟” گفت:”نه عزیز دلم” پرده مخمل را پهن كردم روی سن. بلوزم را درآوردم، دراز کشیدم روي پرده. گفتم:” کلید برقش کجاست؟” گفت ” می‌خوام روشن باشه ببینم‌ت” با تنش خزید روی تنم، روی مخمل.

 

 

آیدا احدیانی

تورنتو-فروردین نودودو

 

 

42 نظر

  1. پیاده رو » چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من گفته است :

    [...] آخرم را بیشتر ندلم می‌خواست داستان باشه، برای همین گذاشتمش [...]

    April 9th, 2013 در 4:59 pm

  2. anonymous گفته است :

    I love how bold you write! wish you had written this story last year…
    Thanks for writing amazing pieces ….

    April 9th, 2013 در 5:04 pm

  3. اس جی گفته است :

    یه جا به جای شام نوشتی شما؛ گرچه که غلط گرفتن از دست گلت روا نیست.

    ــــــــــــــــــــــــــ
    ، بسیار هم رواست و ممنون

    April 9th, 2013 در 5:23 pm

  4. راننده گفته است :

    چون پرده برافتد….عالی بود آیدا.مرسی

    April 9th, 2013 در 5:29 pm

  5. نسیم گفته است :

    م م م
    من همیشه دربست عاشق نوشته هاتم ولی ..
    نمی دونم به نظرم زیادی رو بود.

    April 9th, 2013 در 5:29 pm

  6. بی حافظه گفته است :

    من هم علیرغم رو بودن ایده؛ نحوه روایت داستان رو خیلی پسندیدم. زنده باد

    April 9th, 2013 در 7:06 pm

  7. Moones گفته است :

    چون پرده برافتاد
    هم تو ماندی و هم من
    تا باد چونین بادا

    April 9th, 2013 در 7:33 pm

  8. بهنام گفته است :

    عالی بود. دست مریزاد.

    April 9th, 2013 در 7:59 pm

  9. ماهی گفته است :

    عالی بود،عالی

    April 9th, 2013 در 8:44 pm

  10. مریم گفته است :

    از خوندنش لذت بردم…دوست داشتنی مینویسی

    April 9th, 2013 در 9:38 pm

  11. ایدا خ گفته است :

    چه خوب بود. بخصوص سککه پارسیانه. یه ریویو از کل زندگی یه آدم می‌تونه باشه

    April 9th, 2013 در 10:29 pm

  12. Anonymous گفته است :

    اين نوشته عالي بود، يك سورئالي كه هميشه تو ذهن آدم ميمونه.
    بعضي نوشته هات و جمله هات در حد شاهكار هاي ادبي جهانند…

    April 9th, 2013 در 10:43 pm

  13. looli گفته است :

    دوباره عشق!؟ دوباره هوا؛ دوباره نفس؟
    دوباره عشق؛ دوباره هوی!؟ دوباره هوس!؟
    دوباره ختم زمستان دوباره ختم بهار
    دوباره باغ من و فصل تو, نسیم نفس؟
    دوباره باد بهاری _همان نه گرم و نه سرد_
    دوباره آن وزش میخوش؛آن نسیم ملس!
    دوباره مزمزه شراب کهنه ی عشق
    دوباره جامی از آن تند تلخواره ی گس!؟
    دوباره همسفری با تو تا حوالی وصل
    دوباره طنطنه ی کاروان و طنین جرس
    نگویمت که بیامیز با من اما؛ آه!
    بعیدتر منشین از حدود زمزمه رس
    که با تو حرف نگفته بسی به دل دارم
    که با بسامدش این عمرها نیاید بس
    حسین منزوی

    April 9th, 2013 در 10:49 pm

  14. مریم گفته است :

    عالی بود آیدا جان. مرسی.

    April 9th, 2013 در 10:55 pm

  15. عتیق گفته است :

    خیلی خوب بود. خیلی.

    April 9th, 2013 در 11:00 pm

  16. ناهید گفته است :

    از سکه پارسیان خیلی خندیدم. در کل نوشته‌ی خیلی خوبی بود

    April 9th, 2013 در 11:01 pm

  17. mohsen hasani گفته است :

    سلام خسته نباشید
    من صاحب نظر نیستم ولی به عنوان خواننده این متن خیلی جاهاش درست نبود.یعنی یه ادمی که با یه صدای اه میترسه مطمعنن وقتی پرده بیفته پا میشه در میره.ولی نوشته خواندنی بود .مرسی

    April 9th, 2013 در 11:25 pm

  18. وحید گفته است :

    سلام
    که جی؟

    April 10th, 2013 در 12:03 am

  19. احمد گفته است :

    نوشته عالی بود ممنون ولی جسارت نشه اینجا رو نمیفهمم
    “دست‌هایش را باز كردم از دور كمرم. پیشانی سردش را تکیه داد به پشت گردنم”
    فکر کنم اگه دست دور کمر باشه یعنی از جلو بغل کرده پس پیشانی رو نمیشه به پشت گردن تکیه داد اگرم جدی جدی پیشانی به پشت گردن تکیه داده شده پس لاجرم از پشت بغل کرده که میشه دستهایش را باز کردم از دور شکمم

    April 10th, 2013 در 12:19 am

  20. شی شی گفته است :

    آیدا!!!!!!!!!!!!
    این چی بود؟؟؟
    معرکه بود. یعنی یک نوشته بی نظیر بود. چسبیدم به صندلی. دوست دارم همه جا باز نشرش کنم همه بخونن

    April 10th, 2013 در 12:36 am

  21. مریم گفته است :

    بسی و بیشتر از بسی لذت بریدم. ممنون آیدا جان

    April 10th, 2013 در 1:06 am

  22. نسرین گفته است :

    عالی بود خیلی دوست داشتم

    April 10th, 2013 در 3:00 am

  23. آزاده گفته است :

    خیلی دوست داشتم.انقد که حتما باید اینجا مینوشتم…

    April 10th, 2013 در 3:38 am

  24. لیلا گفته است :

    من شما رو نمیشناسم. خیلی اتفاقی اومدم اینجا.
    عالی بود
    عالی بود

    April 10th, 2013 در 4:14 am

  25. حسین نیازی گفته است :

    1: داستان بود
    2: ورش دار از اینجا که جای داستانی که هنوز باید روش کار کنی اینجا نیست. حرفه ای عرض میکنم!
    3: موقعیت بی نظیری بود که با عجله و بی حوصله سر و تهشو هم آوردی ولی خب هنوز وقت هست تا وقتی توی یه کتاب چاپ نشده.
    4: پیشنهاد میکنم قبل از اینکه پرده برافتد و اون عشق بازی رو اینقدر آبدوخیاری و عوامانه ننویسی. شبیه عشق بازی نویسنده ها بنویسیش. یعنی تصویر گفته نمیشه ولی حرکت درک میشه. انگار نگی زبان زد به گردنم از تر و تازگی پوستت تعریف کنی. یا صدای کشیدن دستش رو بازوت رو بشنویم به جای اینکه حرکت دستش رو ببینم.
    5: از افتادن پرده به بعدش طنز خوبی در دیالوگهای سرسریت داری. باحاله. ولی زمان سرعتی عجیبی داره! این سرعت تعلیق و قضاوت همذات پندارانه ی مخاطبت رو میکشه و به تصویری گذرا و ناماندگار تبدیل میکنه. اگر توصیفاتی صحنه ایت رو از تاریکی پشت پروژکتور و حرکت و هیبت های سایه گونه بیشتر کنی شاید به تعلیق زمانی مورد نیازت برسی. البته پیشنهاده چون دقیقا باید تصویر رو متصور بشم تا بفهمم با چه تکنیکی میشه این زمان را عریضش کرد نه طویلش.
    6: بعدشم آیدا جان خانواده ی طرف اینقدر با پیش فرض در داستان حضور ندارند. بگذار اونها هم تکانی بخورند. مثلا شوکه بشن یا دیالوگهاشون به مرور در حمایت دخترشون در بیاد و این تغییر بزرگترین درون مایه ی داستانهای دنیاست که باید باشه. فقط که نباید اینقدر مبهم تغییری آنی از دوشخصیت روی صحنه داشته باشیم. اینطوری مجموعه ای از تغییرات در واکنش به شرایط داریم که داستانت رو پخته تر عمیق تر و چسبناکتر میکنه.
    7: همه ی اینایی که گفتم پیشنهاد بود که اگر خواستی دوباره بهش نگاهی بندازی شاید به دردت خورد. با تشکر از خلق موقعیت آنارشیستیتون. همچنان بزنید وسط این جماعت تماشاچی…

    April 10th, 2013 در 4:37 am

  26. شکیلا گفته است :

    با این داستان به نظرم وقتشه که سردر اینجا رو اصلاح کنی.
    خیلی خیلی فراتر از مشق های یک داستان نویس تازه کاره!

    April 10th, 2013 در 4:42 am

  27. From London گفته است :

    بسی خوشمان آمد
    داستان خودت بود؟

    April 10th, 2013 در 5:01 am

  28. sep گفته است :

    این زن گریان و مرد خشمگین که در پس زمینه ی این عاشقانه ی حماسی به مثابه پارازیت و نویز در نظر گرفته شدن نیمی از یک رابطه بودن ، نیمه ای به اهمیت خود راوی که نصفی از این رابطه ی نوست.
    آنها هم زمانی انتخاب شده اند ، تحسین شده اند و این یعنی اینکه برای خودشان سمفونی درخشانی بوده اند نه آن وز وزهای حقیر و شنیعی که اینجا روایت شده اند.
    چیزی که من در قشر الیت نمیپسندم همین است که فردگرایی آنجا که به بی پروایی های کامجویانه میپیوندد بدیهی ترین و ابتدایی ترین ملاحظات انسانی فدای چشیدن طعمی ناب میشوند.
    رسالت آدم فرهیخته ی نویسنده ی جـــان ِ آگاه باید مشخص شود…بیشتر انسان بودن یا بیشتر زنده بودن و لذت بردن .
    قضاوتی در کار نیست…اما سنخ دوم مجوز هر نوع انتقاد انسانی را از دست میدهد و تنها میتواند متمتعی خاموش و سر به کار لذات ناب خویش باشد.

    April 10th, 2013 در 5:07 am

  29. طاها بذری گفته است :

    دوست داشتیم. بسیار

    April 10th, 2013 در 5:16 am

  30. پونه گفته است :

    از محاوره به غیر محاوره تبدیل بی قانون ِ جمله ها خیلی اذیت کنند هست.

    April 10th, 2013 در 9:02 am

  31. خانه به دوش گفته است :

    آفرین به این دست و قلم.
    دیسلایک به کامنت گذارانی که رو بودنش را دال بر ناخوب بودنش گرفتند. و لایک به کامنت sep که موضوعی فرای این پست را خاطر نشان کرد، خاطر نشان کردنی.

    April 10th, 2013 در 11:22 am

  32. ساده گفته است :

    نمی دونم اهل نقد هستی یا نه ولی اصلا خوب نیست ! واقعا شبیه توصیف یک عقده ی درونی هست و یک تصویرسازی بدون عمق و جزئیات .. اصلا هیچ رنگی از واقعیت آدم توش حس نمی کنه. فقط حس کردم سعی کردی یه چیزایی از وجودت که همیشه اذیتت می کرده بیاری روی کاغذ

    April 10th, 2013 در 12:07 pm

  33. صبور بانو گفته است :

    خو من چرا نفسم گرفت،
    عالی، عالی مثل همیشه.

    April 10th, 2013 در 1:06 pm

  34. سپیده گفته است :

    مرسی آیدا مرسی.
    کیف داد!

    April 10th, 2013 در 10:04 pm

  35. فرشته گفته است :

    سلام.جالب بود :)
    یعنی روز تولد من بنویسیش جالبترش کرد :)
    حیف شد که وبلاگ چند سالمو حذف کردم و نمیتونم بگم به خونه و دلنوشته ها و داستانهای منم سر بزن :(
    نمیدونم این نظرات چطور شخصی میشه اما میلم و گذاشتم اگه بهم میل بزنید خوشحال میشم آدرس فیسم و بدم و تو فیس بو کاگه مطلبی مینویسی لذت ببرم از خوندنش…
    باز م بنویس که من عاشق نوشتنم…

    April 10th, 2013 در 11:26 pm

  36. بهاره گفته است :

    تعارف که نداریم؛عالی بود!

    April 11th, 2013 در 5:50 am

  37. Rouzanehنگارنده اينجا بيم دارد گفته است :

    [...] پیاده رو واسه خیلی چیزایی که می‌نویسه غبطه می‌خوره +، واسه همین هم یه کمی بی‌حوصله شده و دوست داشت یه جای [...]

    April 11th, 2013 در 12:14 pm

  38. بادوم گفته است :

    آیدا جان بسیار زیبا بود.
    می تونست خوب خواننده رو شوکه کنه از افتادن پرده و لو رفتن همه چی.
    ولی به چند تا نکته به نظرم اومد که می گم.
    یکی اینکه از وقتی که پرده می افته همه چیز خیلی یک دفعه اتفاق می افته. البته شاید این خوب باشه ولی از دید راوی داستان قاعدتا باید یک کندی وجود داشته باشه، معمولا کسی که دچار همچین اتفاقی می شه خیلی اتفاقات کند واسه اش رخ می ده. بعد هم به نظرم بعضی ها خیلی خنثی رفتار کردند. پدر مادر هم هرچقدر حامی بچه ها باشند ولی باز با همچین اتفاقی شاید خیلی خوب رفتار نکنن. به نظرم شاخ و برگ بیشتری می شه بهش داد.

    April 11th, 2013 در 12:16 pm

  39. بابک گفته است :

    کار یواشکی؟ … دوست دارم. هیجان هم که جزء شه، یه جورایی خوبه.

    April 13th, 2013 در 11:48 am

  40. mitra گفته است :

    like be comment Sep.

    April 14th, 2013 در 3:23 pm

  41. ely گفته است :

    از غم درونم کاست..
    با آقای نیازی تا اندازه ای موافقم.
    پر از احساس بود.
    چون پرده برافتاد
    هم تو ماندی و هم من
    تا باد چونین بادا

    April 14th, 2013 در 10:05 pm

  42. مریم . ش گفته است :

    در ایران امروز من چنین داستانهایی نوشته نمی شود . نه اینکه چاپ ،.. اصلن نوشته نمی شود . این را می گویم چون خودم با دنیای داستان و داستان نویسی سر و کار دارم . و اما … داستان دلچسب بود . ولی غیر قابل باور ! داستان رئال باید تا حدی باور پذیر باشد . کنش های شخصیت های فرعی هم به جا و به موقع نبود . با این حال صحنه عشقبازی دو شخصیت تصویری و زیبا بود . پایدار باشید . یک پرسش هم دارم . می توانم داستانهایم را در سایت تان بگذارم ؟

    April 17th, 2013 در 1:17 pm

دیدگاهتان را بنویسید :