یادگیری در قدرمطلق
ازش میپرسم امروز چه چیز جدیدی تو مهدکودک یادگرفتی؟
جواب میدهد” یه کار بد از رایان”
و برای اثبات این دستاورد یک شیشکی خیلی بلند میبندد
ازش میپرسم امروز چه چیز جدیدی تو مهدکودک یادگرفتی؟
جواب میدهد” یه کار بد از رایان”
و برای اثبات این دستاورد یک شیشکی خیلی بلند میبندد
برای عید دوتا ماهی خریدیم. اول قرار بود یکی بخریم. گفتیم اسم ماهی را چه میگذاری گفت : یوتیوب
رفتیم مغازه گفتند دوتا ماهی باهم می فروشند و لاغیر. تک فروشی ندارند! یوتیوب و بینام را آودیم خانه. در راه ایلیا به یوتیوب همه جاذبه های توریستی شهر را نشان داد. مثلا میگفت. یوتیوب کارواش. یوتیوب بنزین. گوش کن ناقوس!
وقتی رسیدیم خانه نظرش عوض شد و اسم ماهیها را گذاشت مامان و شلوز (شلوز تلفظ ایلیا از نام پدرش است) یک روز یکی از ماهیها مرد . من رفتم گوگل کنم که مرگ را چگونه به بچه توضیح بدهم که دیدم خودش زل زده است به تنگ . و بعد از چند ثانیه خیلی خونسرد گفت : مامان خِرابه!
همانفدر که برای اسباب بازیهای خرابش ناراحت می شود برای مامان خراب هم ناراحت شد. من به هرحال خیلی مصمم و متعهد مرگ را برایش توضیح دادم ولی او کماکان اصرار دارد که مامان خِرابه. یا با کمی تردید گاهی فکر می کند باتریش تموم شده
من فکر کنم بنابر تصور ترافامادوری ها این خراب شدن خیلی هم تصویر بدی نیست. شاید من هم بد از این به مرگ بگویم خرابی و به قبرستان اوراقچی
کلا ما خانوادگی می ریم پارک. معمولا سه تایی. امروز پدر ضبط داشت و من و پسر باهم رفتیم پارک. یک دختر و پدرش هم آمده بودند پارک. ایلیا و دختر با هم ماسه بازی می کردند.من و پدر دختر تبادل مشکلات می کردیم.
ایلیا روش را به من کرد و گفت “مامان من بابا ندارم؟”. انقدر هم مصمم و جانگداز گفت که حتی من که می دانستم بابا دارد هم شک کردم!.
مطمئنم شادی هم این نوشته را دوسال پیش نوشته بود
رقتم مغازه براش لباس عید بخرم به عادت همیشه رفتم ته مغازه. خانم راهنماییم کرد جلو مغازه. گفت پسرشما خردسال است این قسمت البسه خردسالان است. یک شلوار داد دستم که به نظر من خیلی بزرگ بود. خشتکش هم دیگه دکمه نداشت. شلوار را که دستم گرفتم فکر کردم کی انقدر بزرگ شدی پسر!
لباس ها را آوردم خانه تنش کردم ببینم اندازه است یا نه. قبل از پرو داشت سیب می خورد. گاز می زد سیب را ملچ و مولوچ طور میخورد. لباس نو که پوشید تغییر شخصیت داد . گفت مامان چنگال!
سبزه برایش گذاشته ام. انقدر سبزه را آب داده که ظرف سبزه شکل شالیزار شده است. شبها که میخوابه سبزه را آبگیری میکنم. تجربه شد از سال دیگه اول یک لایه لیقه میریزم روش عدس
از الان منتظر است برود عید دیدنی. با اینکه اینجا عید کمی شل و ول است باید از دوستان خواهش کنم مارا پذیرا باشند. این بچه با رخت نو را که حتی نمیگذارد برچسب قیمتش را بکنم باید ببریم چندخانه عرضه کنیم
جدی عید با این پسرکوچک که با لباسهای نو در خانه سیب با چنگال میخورد میرسد
صاحب صدای خودش شده. حتی لحن. دیگر اصواتش شکل صدای همه بچهها نیست. صدای ایلیاست. دیگر متمایز است. می شود وقتی پشت در مهدکودکش ایستادهام تا حاضرش کنند و بیاید تشخیص بدهم بین آنهمه صدا کدام ایلیاست.
حتی لحن هم دارد. امروز با مامانم با تلفن حرف میزد. با صدای رسا و بلند. مادرم ازش پرسید دیشب با کوروش بازی کردی صدایش را غمگین کرد و گفت :”نه. مامان رفت.” نشان داد که چقدر از رفتن من غمگین بوده است
وقتی ترمز می کنم یا می گویم وای. یا چیزی که نشان از احساسات غلیظ دارد خیلی جدی میپرسد :مامان چی شد؟ و من خیلی جدی برایش توضیح می دهم که دستم خورد به قابلمه داغ. و او با لحن سوالی می پرسد بوس؟ و من می گویم بله لطفا. و او بوس میکند و میرود.
امروز برایش “قانون “را شرح دادم. گفتم قانون آب بازی در آشپزخانه این است که آب از سینک بیرون نریزد. اگر بریزد بازی تعطیل است. قانون را دوست نداشت. داد و بیداد کرد. گفتم قانون برای ما هم هست. اگر من تند رانندگی کنم ماشین را از من می گیرند. کمی داد زد و من برایش توضیح دادم. و طبعا او گریه کرد. اصرار داشت بی قانون آب بازی کند. رفت در را بست . داد زد قانون نه. قانون نه. بعد از کمی داد زدن سر قانون اومد بیرون گفت. قانون باشه. فکر کنم یک شهروند قانون مدار دبیگر ه جامعه اضافه شد!
توضیح :همه قاف ها را گاف تلفظ می کند
دارد حمام میکند. نشسته در وان کوچک خودش و دانه دانه اسباب بازیهایش را غرق و احیا می کند. ازش خواهش می کنم که به ایستد سرپا تا من پاها و شکمش را لیف بکشم. می ایستد. خوب خیلی صاف و گرد و خوب است و من طبعا عوض لیف کشیدن قربان شکمش می روم و شکمش را بوس می کنم. اول کمی میخندد. فکر می کنم خوشش آمده و ادامه می دهم به بوس کردن
خیلی جدی می گوید : مامان لیف ( ف را غلیظ و پرتف می گوید) . ایلیا بازی داره ( ر داره را هم کمی متمایل به ی تلفظ می کند
می گویم چشم و مثل یک دلاک خوب و کاربلد زود لیفم را می کشم و او هم می نشیند و اردکش را بافشار به زیر آب می فرستند.
من ایده آل نیستم. کلا مادر همسر کارمند شهروند و انسان ایده آل بودن خیلی کار سختیست. من تخصصم روانشناسی کودک نیست برای همین یک صدم اطلاعات شادی را هم ندارم. ولی معتقدم لازم نیست ما مدام مزاحم شادی و شادیها بشیم که بهمون یاد بدهند چگونه با کودت رفتار کنیم. باید از منطق مان استفاده کنیم. منطقی جامع در مورد رفتار انسان با انسان دیگر. من خودم کتاب در مورد بچه اگر برسم می خونم ولی خیلی مواقع هم به منطقم رجوع می کنم. چند ماه پیش تصمیم گرفتم که رفتارم با بچه صددرصد رفتارم با یک آدم بالغ باشه که خونه ما زندگی می کند. مثلا فکر کنم مادر طبال یا مادر خودم از ایران اومده تا مدتی با من زندگی کنند
تحت هیچ شرایطی چیز بدی در مورد بچه در جلوش یا وقتی حس کنم ممکنه بشنود نمی گویم. نمی گویم امروز خسته ام کرد بسکه نق زد. نمی گویم ولش کن خوب نمی خوره نخوره. هیچ وقت. اصول ادب و احترام می گه من هیچوقت این جملات را در مورد مادرم بکار نمی برم پس دربرابر بچه هم حق ندارم بکار ببرم
اگر دارم چیزی می بینم و یا چیزی می خونم و اون شروع به حرف زدن می کنه به حرفش گوش می دهم. حتی اگر خیلی برام جالب نباشه یا تکراری باشه. این همان کاریست که من با مادرهم انجام می دهم. حرفهاش همیشه محترمند. تحت هرشرایطی به حرفش گوش می دهم. حتی گاهی چای می ریزم و به بچه می گویم خوب چه خبر. بعد اون با دایره لغات محدودش چند تا خبر بهم می ده. از اینکه رایان کتابش را کشیده یا اینکه توپ بازی کردند یا صدای ماشین پلیس. من گوش می دهم و سوال می کنم
مدام محاسنش را بهش یادآوری می کنم. از کارهای خوبش تشکر می کنم. از اینکه لیوانش را آورده گذاشته توی سینک خیلی تشکر می کنم. با صدای بلند به پدرش یا هرکسی که اونجا باشه می گم که چه کارهای خوبی می کنه
از ظاهرش تعریف می کنم. دوست دارم بدونه که انسان کامل زیباییست. وقتی می رقصه از رقصش. از موهاش. از دندوناش که بخاطر مسواک چقدر سفید خوبند. می خوام بدونه که خیلیعزیز است.
بیرون که می رویم برای همانطور که صبر می کردم مادرم تک به تک اشیا را با دقت نگاه کند و با ایران قیاس کند برای او هم می ایستم. سعی می کنم حتی در مواقعی که قرار ساعتی داریم نیم ساعت جای پرسه زدن بگذارم. جای دوبار از پله برقی اضافه بالا پایین رفتن. جای هر ده قدم ایستادن و با سگی چیزی سلام علیک کردند. درک می کنم دنیا برای بچه تازه است. همه این سگ ها. کاج ها . آسانسورها. برای او حکم پاریس را دارند برای من. نیم ساعت به جایی از زندگی من .برنمی خورد. حتی یک تفریح جدید اختراع کرده ام. بنام پرسه زدن. کالسکه نمی بریم و دست در دست هم به سمت هدفی معلوم می رویم و برمی گردیم ( اگر نامعلوم باشد ممکن است راست شکمش را بگیرد برود تا قطب) بعد در مسیر پرسه می زنیم. چوب جمع می کنیم. بی خودی خودمان را درآینه نگاه می کنیم. می نشینیم چرثقیل نگاه می کنیم. امتحان کنید. خیلی وقت است یادمان رفته است پرسه زدن چه خوب است. خرید نکردن. در کافه ننشستن. صرفا نگاه کردن.
در کارهای خانه دخالتش می دهم. دستمال می کشد. حتی اگر کثیف بکشد جلوی خودش دوباره نمی کشم. می گذارم او برود بعد دوباره می کشم. قارچ می شورد. آبکش دارد. لباس در خشک کن میریزد. جارو می کشد. میوه در یخچال می گذارد
باور کنید یا نه همه این کارها با هم کلی کمک کرده است به فهمیدن حرف هم. کم شدن داد و قال. در خیابان خیلی خوش باهم راه می رویم. کسی بخاطر اینکه زورش بیشتر است آن یکی را نمی کشد. آن یکی هم بخاطر اینکه نادیده گرفته شده است داد نمی زند. برای رفتار با کودک هیچ مشاور خاصی هم لازم نداریم. صرفا سعی کنید با ادب باشیم. مدام به خودتان بگویید این دوساله نیست. مادر من است. شصت ساله. همان رفتار را بکنید. حتی وقتی حسته و بی حوصله اید برایش توضیح بدهید. اگر همیشه خوب بوده باشید می فهمد. دیروز گفتم سرم درد می کند دوش بگیرم بعد باهم کتاب بخوانیم . گفت : باشه مامان. واین باشه مامان به دنیا می ارزید
یک بازی اختراع کردهایم(ام) که از دید من یک بازی برد-برد به نفع من است. بازی این است که به ایلیا می گویم. من گشنهام و میشه لطفا تو را بخورم. بعد اون می گه بله مامان و دراز می کشه وسط گل قالی. بلوزش را می ده بالا و اجازه می ده که من پوفش کنم یا بخورمش. او هم ریسه میرود
این اواخر پیشرفت کرده و خودش را آماده میکند. یعنی می خوابید ادای پاشیدن چیزی روی خودش را در می آورد . میپرسیدم این چی بود میگفت نمک. بعد یک چیز دیگه میپاشید میپرسیدم این چی بود میگفت فلفل ( ف را خیلی غلیط می گفت. )
دیروز یک چیز سومی را هم پاشید گفتم این چی بود. گفت پیاز!
ده دقیقهای از آینه نگاهش میکنم. انگشت اشاره کوچک دست چپش را کرده تو سوراخ دماغ کوچکترش . خیلی در آرامش انگشتش تو دماغش است و دارد بیرون را نگاه می کند. گاهی از سوراخ سمت چپ در میآورد می کند در سوراخ سمت راستی.
صدای پخش صوت ماشین را کم میکنم و میگویم. ایلیا انگشت تو دماغ کردن کار خوبی نیست
جوابم را نمیدهد. انگشتش را از دماغش در میآورد و میکند در دهنش
خوشحالام که بسته شده است روی صندلی و نمی تواند انگشتش را در جاهای دیگرش بکند!
مریض است و اجازه ندارد لبنیات بخورد. عادت دارد قبل از خواب شیر ولرم بنوشد تا خوابش ببرد. شب می گذارمش در تختش.
می گوید. مامان شیر لطفا.
دکتر گفته نباید شیر بخوری حالت بهم می خوره. آب می خوای جای شیر
نه آب نه. آب دوست نه.
چی می خوای که بخوابی
ناز. مو ناز
موهای نرمش را ناز می کنم. دست می کشم پشتش. زیرگوشش. روی شکمش. و او پاهایش را جمع می کند توی شکمش و می خوابد
آخر هفته خیلی بدی بود. خیلی خسته ام. شب شنبه لباس مهمونی به تن بودیم که شروع کرد بالا آوردن. تا ساعت سه صبح بیمارستان بودیم. معده اش ویروس گرفته است. گفتم که این طرفش را هم بدانید . ولی تمام این دو روز را بغلش کرده ام. بغل کردنش خیلی کیف دارد. در حالت عادی وقت ندارد بغلش کنید. یا دارد می شورد. یا دارد هل می دهد. یا دارد می دود. این هم از محاسن بی حالی.