آرشیو برای ماه : November, 2011

قدما می فرمایند :پسر بزرگ کردیم واسه مردم

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : piaderou

مهدکودک قبلیش به طور اتفاقی چهار تا پسر بودند. مهدکودک جدید سه تا پسرند سه تا دختر. همه همسن و سال. بین یک سال و نه ماهه تا دوسال و نیمه. من خیلی خوشحالم که مهدکودک جدید مختلط است. نه به خاطر اینکه از مهدکودک که می آمد بوی سربازخانه می داد. دوست داشتم با عروسک هم بازی کند. دوست داشتم رنگ صورتی هم بییند .

من صبحها می گذارمش مهدکودک. امروز از ته راهرو لای در باز شد و دختر بچه ای با دمب موشی برایش دست تکان داد. راهرو طولانی را دوید و ساعت هفت و نیم صبح داد می زد. هلیا . هلیا. هلیا هم داد می زد ایلیا . ایلیا. . وقتی به هم رسیدند سر صبحی خوب روبوسی کردند. من و خانم پرستار به رومون نیاوردیم. من کیفش را دادم به خانم پرستار و گفتم ایلیا خداحافظ. ولی او رفته بود بدون حداحافظی . در حالی که عروسک هلیا را ناز می کرد

 

خسارت زیاد بود ولی یک مرحله به هدفمان نزدیک شدیم

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : piaderou

از پوشک گرفتن به قول شادی سبکهای زیادی دارد. یکیش پارتیزانی. یعنی از یک روز دیگه شورت پاش می کنی و پای همه اش هم می ایستی. یکیش کم کم. مال ما قرار بود در منزل پارتیزانی باشد. ولی خوب پسر شاش را در مستراح می کرد. ان را نه. اصلا کوتاه نمی آمد. یک عمر رفته بود پشت در کمد ایستاده طوری زور زده بود. الان سختش بود بشیند زور بزند. .
در دو هفته گذشته توانستیم قانعش کنیم که ریدن در شلوار کار خوشایندی نیست. این اخری ها خودش هم بر اثر تلقینات ما چندشش می شد. گشادو ناراحت راه می رفت. یعنی دیگر راحتش بود که مثل قبل شلوارش را خراب کند و شادوسرخوش بدود. دیروز برای اولین بار بعد از اینکه کارش تمام شد خم شد و در کاسه مستراح محصول را نگاه کرد و فهمید که هم شاشیده هم آن کار دگر را کرده است. خیلی شاد شد . انگار که به برزیل گل زده باشد. دوید وسط خونه به هورا کشیدن.حالا ما بدو . بکام کون گهی بدو!