آرشیو برای ماه : December, 2011

متولدین چهل دو یادتان می آید ” کودکان ما آیینه ما” ؟

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : piaderou

 

سینا برایش یک میمون اسباب بازی خریده شکل جورج کارتون ( جورج کنجکاو) . عروسک را می تواند دست کند و دستها و دهنش را تکان بدهد. خیلی به این عروسک وابسته شده است. فکر می کند خودش ولی جورج است. هرکاری من با ایلیا می کنم را او با جورج می کند. صبحها نان دهانش می گذارد. دهانش را پاک می کند. وقتی از جلو گاز رد می شوند می گوید ” نو جورج. گاز داع. نو! ”  و بدین منوال ادامه دارد.

 

اینکه می بینم این همه با جورج خوب است بهم اعتماد به نفس می دهد. دارد من را تکرار می کند و این نشان می دهد که من خیلی وضعم خراب نیست. تا آنروز که با جورج سوار ماشین اسباب بازیش شدند. سر اولین پیچ از اتاق مهمان به آشپزخانه سر جورج داد زد

” نه جورج. نه. دقت . دقت ”

این من بودم! من موقع رانندگی استرس کاذب دارم. و گاهی که ایلیا زیاد حرف می زند یا مثلا وسط اتوبان کتابش را پرت می کند وهمان لحظه کتابش را می خواهد مضطرب می شوم و با صدای بلند حرف می زنم. رانندگی با بچه کار سختی است. بچه یا تشنه می شود باید دست دراز کنی آب بدهی. یا چیزی می خواهد. یا مدام حرف می زند. یا می گوید چرا نرسیدیم. ولی خوب از رفتار ایلیا با جورج معلوم بود من وضعم خیلی خراب است!

ایلیا دو دور دیگه با ماشین زد و دوتا داد دیگه سرجورج زد که چرا دقت نمی کند. در دور سوم جورج را از پنجره پرت کرد بیرون و به مسیرش ادامه داد ( این دیگر من نبودم ولی خوب احتمالا آینده را پیش بینی کرده بود)

جالا از هفته پیش می رویم با ماشین بیرون من  آرامشم را حفظ می کنم. سعمی می کنم رایش توضیح بدهم که چرا نمی توانم برگردم عقب و کاپشن او را در بیاورم. چرا نباید انقدر حواس مرا پرت کند. چند مورد تصادف هم نشانش دادم که عبرت بشود ولی متاسفانه خوشش هم آمد که ماشین آتش نشانی آمده .

ولی القصه دیروز ایلیا و جورج سوار ماشین شدند و ایلیا به جورج گفت ” می گوز؟ ” ( یعنی موزیک ) بعد هم دو دور زدند بی اختلاف.

 

 

 

اولین جمله کامل – ثبت در تاریخ

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : piaderou

 

امروز گذاشتم بخوابه. زکامه. شب خوب نخوابیده بود. صبح براش تخم مرغ عسلی درست کردم. لباس پوشیدیم و قبل از اینکه ببرمش مهدکودک باهم رفتیم استارباکس. براش شیرکاکائو گرم خریدم  با تخم مرغ خورد. به نظرش جالب بود دوتایی باهم اومدیم کافی شاپ. معمولا نفر سومی با ما تو رستوران یا کافه هست که مخاطب اصلی من محسوب می شه. اینبار من بودم اون. گفت می خواد رو صندلی آدم بزرگا بشینه و نشست. شالش را هم آویزون کرد به پشت صندلی. حس می کرد خیلی بزرگتره حالا که معاشر منه. و باید من را سرگرم کنه.

یک قلپ شیرکاکائو می نوشید و یک چیزی می گفت. درخت. چراغ. رایان.  بین لقمه هاش مکث می کرد و چیزی می گفت

من هم می گفتم  آره درخت قشتگیه. رایان را می ریم می بینیم

یک گاری اسباب بازی هم با خودش آورده بود که افرا براش خریده بود. گاری نگاه کرد و گفت

افرا.

گفتم آره افرا برات خریده

گفت : افرا نایس هست

 

خیلی خودم را کنترل کردم که عکس العمل مملو از هیجان نشون ندهم و باهاش مثل یک آدم بزرگ که یک جمله گفته رفتار کنم. ولی درونم یک جیغ مونده. این اولین جمله کامل ایلیا بود در حضور من که بدون اینکه کسی را کپی کنه گفته شد. و بدون اینکه از عوامل بیرونی استفاده کند. یک جمله خبری که حاوی نظر ایلیا بود. به نظرم خیلی کاملتر از جمله درخت نیست بود. جمله خوبی بود. برای اولین جمله خیلی هم مثبت بود

 

نیستی قبل از هستی

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : piaderou

کنفسیوس من نیست و است را یاد گرفته. نه کلمات را صرفا . مفهوم را. اوایل ( اوایل در مقیاس فرزند دوساله من دو هفته پیش است ) می گفت. بارون است. سرد است. بینی است.

ولی تازگیها نیستی برایش از هستی مهمتر شده است. و متاسفانه نیستی ها خیلی بیشتر از هستی ها هستند

دیروز از مهدکودک تا خانه بی وقفه تکرار می کرد

-برف نیست. ماه نیست درخت نیست. تاب نیست. سگ نیست. بابا نیست. اسمارتیز نیست. پارک نیست. آب نیست. نگارنیست. رایان نیست. چراغ نیست باران است. مامان است. کیک نیست. قطار نیست . بوق نیست. جوجه نیست. فیل نیست. گیتار نیست. برف پاکن است. پلیس نیست.

خیلی واضح است که دریک لحظه تعداد چیزهای که نیستند از تعداد چیزهایی که هستنند خیلی بیشتر است. طفلک کلافه شده بود از همه نیستی

 

ترس هایم

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : piaderou

دو سال یک ماهه است. بنابرکتابها وارد مرحله شده است که رفتارش عوض می شود. من نمی خواهم حرف کتابها را باور کنم. ولی می بینم که یک شب خوابید و روز بعد بلند شد و سرمن داد زد. جیغ زد. حالا نمی دانم آیا این تاثیر تغییر مهدکودکش است یا همان دوساله گی معروف. امروز نرفتم سرکار. باورتان می شود. دیشب آنچنان احساس خسته گی کردم که فکر کردم تا مدتی کسی را نبینم. فکر کردم من باشم و پسر. وقتی دوتایی ( سه تایی ) با هم هستیم همه چیز خوب است. کماکان مهمانی که می رویم نسبتا همه چیز خوب است. ولی مهمان که می آید عجیب می شود. می خواهد کلی سیخ بکند توی دستگاه پخش دی وی دی و وقتی می گویم نکن. جیغ می زند. گریه می کند.

همه اینها یک روز اتفاق افتاد. همان روز که فکر کردم من به او کم توجه ام ولی حتما جای دیگریست. دیشب تا ساعت دو کتاب خواندم. کلی روش رفتار با دوساله. نمی دانم در عمل هم راحت باشد یا نه. در متن خیلی دو دو تا چهارتا است. ولی خوب در زندگی. نمی دانم. در هر حال چاره ای ندارم. باید انجامشان بدهم. ولی تا آنزمان باید حواسم باشد در محیطی قرار نگیرم که خجالت بکشم . بچه خجالت من را درک می کند برای همین بیشتر مرا شرمنده می کند

امروز خانه ماندم چون هرتغییر ناگهانی در رفتار آدمها من را پریشان می کند. این اتفاق در بچه افتاده. می دانم می گذرد. همانطور که یکروز تصمیم گرفت غذا نخورد. یک روز تصمیم گرفت در خیابان چیغ بزند. ولی همه آنها حل شد. این هم حل می شود. ولی من در این لحظه حوصله ندارم

 

این را نوشتم چون کالسکه رو قرار است حس من را ثبت کند

Meegouz Player

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : piaderou

هروقت صدای درامز پدرش را از زیر زمین می شنود زود گیتارش را برمیدارد برود پایین می پرسم کجا می ری ؟

جواب می دهد :  می گوز .من گیتار.بابا جاز. می گوز

 

توضیح : به موزیک می گوید می گوز. ما خیلی تلاش کردیم بگوید موزیک

مدام می گوییم بگو مو می گوید مو

بگو زیک می گوید زیک

بگو موزیک می گوید می گوز

 

شاهد هم داریم

اولین روایت خاطره – ثبت در تاریخ

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : piaderou

برای اولین بار خاطره تغریف کرد

از مهدکودک اومد گفتم هلنا چطور بود. بازی کردید.

گفت نه هلنا گریه

گفتم چرا گریه می کرد؟

با بلند گفت : رایان هل. رایان نکن. رایان نه . هلنا گریه

گفتم : چه بد. رایان پسر خوبیست. چرا  داد زده و هل داده. فکر کنم خودش می دونه کار بدی کرده. هلنا گریه کرد تو چیکار کردی؟

گفت بوس . ناز

اسلحه ای رو به خودم

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : piaderou

یکسال پیش بچه خیلی کوچیک بود و من عادت داشتم که همیشه دور و بر و بغلم باشه. وقتی مهمون داشتم هم همیشه دورم بود و پنجاه  درصد توجه من مال اون بود. از یک روزی به بعد بچه در ساعات دونفره یا سه نفره خونه مستقل تر شد و من عادت کردم به این مساله. درصد توجه ام بهش پایین اومد و متاسفانه دوتا آدم جدید که می بینم این توجه را خیلی کم می کنم!

وقتی مهمون دارم پسر کوچم دوست داره بیشتر ما باشه. یعنی اگر در حالت عادی میره اتاقش بازی می کنه یا جورج کنجکاو می بینه کسی بیاد دیگه دوست نداره این کار را بکنه. عمیق که نگاه می کنم می بینم این کارش خیبی درست و خوب است. و کلا خیلی خوبه که با حضور مهمون نمی ره قایم شه  و می خواد بیاد با ما معاشرت کنه.  و طبیعتا دوست داره اون هم توجه بگیره.. دوست داره لابد حالا که نمی تونه حرف بزنه ازش بخواهیم که نقاشی بکشه. یا نشون بده که بلده کلی لگو چوبی را رای هم سوار کنه . بچه درست است و من بسیار نا درست

من یادم می ره که من مترجم این آدم کوچکم. هم تیمی این مرد کوچولو . دوست نزدیکش.  فکر می کنم خوب این دیگه رفته و من الان وقت دارم مستقل از اون با دوستانم معاشرت کنم. و برای همین کم توجهی می کنم. بعد کم توجهی از جای دیگری می زنه بیرون. برای یک چیز ساده گریه می کنه. خیلی زیاد. پافشاری می کنه. و این روند فرسایشی می شه. من و اون و مهمان را خسته می کنه

این را ننوشتم که سرزنش کنم خودم را. این دفعه دوم بود که این اتفاق افتاد و من دیگر تکرارش نمی کنم. این را نوشتم که یادم باشه. بچه کماکان کلی از توجه من را لازم داره. و من باید حواسم بهش باشه. باید دست مهمون ها را بگیرم بریم اتاق بچه. باید ازش خواهش کنم کارهایی که می دونم دوست داره را براشون انجام بده. از همه مهمتر اینکه من ول کنم این با سرعت زیاد جنبیدن را و بنشینم کنار بچه و مهمان بچه/خودم و با هم معاشرت کنیم.

بچه دو ساله است و من باید دقت کنم که اون برای رابطه برقرار کردن بیشتر از ما وقت لازم داره. پس من باید برم تو تیم اون و کمکش کنم که اون هم با مهمونهاش رابطه برقرار کنه

 

الان دلم درد می کنه. وجدان درد برای من دل درد می آورد. باور و اعتراف به اشتباه هم از درد کم نمی کند. اون خوابیده. و من روی تخته سیاه آشپزخانه نوشتم. بچه آدم تازه این جمع است. اجازه بده از  خودش حرف بزنه.  فراموشش نکن.  حتی برای نیم ساعت.

بزرگی به چه کار می آید؟

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : piaderou

به پسر می گویم می دونی ما چرا غذا می خوریم

می گوید : نه

می گویم : برای اینکه بزرگ بشیم

می گوید : اوهوم

می گویم : می دونی چرا خوبه بزرگ بشیم

دستش را می گذارد روی دیوار و صدای تلاش برای دست را خیلی بالاتر بردن در می آرود. و خودش را تا آنجا که می تواند می کشد بالا

می گویم : آفرین. برای اینکه قد بلند بشیم

می گوید : نه . گُنده نه. آسانسور . آسانسور. دکمه.

یک قاشق بزرگ ماکارونی در دهانش می گذارد و دوباره همان ادا را در می آورد. گویا تنها انگیزه پسر من برای بزرگ شدن رسیدن به دکمه آسانسور است. فکر کنم تا سه سال دیگر دست از غذا خوردن بردارد چون دستش به عامل محرک خواهد رسید.