آرشیو برای ماه : January, 2012

ظاهرا برای ترک‌ها آشپزی یک علم لدنی‌ست

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : piaderou

 

یک بازی اختراع کرده‌ایم(ام) که از دید من یک بازی برد-برد به نفع من است. بازی این است که به ایلیا می گویم. من گشنه‌ام و می‌شه لطفا تو را بخورم. بعد اون می گه بله مامان و  دراز می کشه وسط گل قالی. بلوزش را می ده بالا و اجازه می ده که من پوف‌ش کنم یا بخورمش. او هم ریسه می‌رود

این اواخر پیشرفت کرده و خودش را آماده می‌کند. یعنی می خوابید ادای پاشیدن چیزی روی خودش را در می آورد  . می‌پرسیدم این چی بود می‌گفت نمک. بعد یک چیز دیگه می‌پاشید می‌پرسیدم این چی بود می‌گفت فلفل ( ف را خیلی غلیط می گفت. )

دیروز یک چیز سومی را هم پاشید گفتم این چی بود. گفت پیاز!

 

در مورد سوراخ‌ها باید کلی‌گویی کرد

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : piaderou

ده دقیقه‌ای از آینه نگاه‌ش می‌کنم. انگشت اشاره کوچک دست چپش را کرده تو سوراخ دماغ کوچکتر‌ش . خیلی در آرامش انگشتش تو دماغش است و دارد بیرون را نگاه می کند.  گاهی از سوراخ سمت چپ در می‌آورد می کند در سوراخ سمت راستی.

صدای پخش صوت ماشین را کم می‌کنم و می‌گویم. ایلیا انگشت تو دماغ کردن کار خوبی نیست

جوابم را نمی‌دهد.  انگشتش را از دماغش در می‌آورد و می‌کند در دهنش

خوشحال‌ام که بسته شده ‌است روی صندلی و نمی تواند انگشتش را در جاهای دیگرش بکند!

 

 

بهشت گاهی روی مادران است. مثل لحاف

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : piaderou

مریض است و اجازه ندارد لبنیات بخورد. عادت دارد قبل از خواب شیر ولرم بنوشد تا خوابش ببرد. شب می گذارمش در تختش.

می گوید. مامان شیر لطفا.

دکتر گفته نباید شیر بخوری حالت بهم می خوره. آب می خوای جای شیر

نه آب نه. آب دوست نه.

چی می خوای که بخوابی

ناز.  مو ناز

موهای نرمش را ناز می کنم. دست می کشم پشتش. زیرگوشش. روی شکمش. و او پاهایش را جمع می کند توی شکمش و می خوابد

 

آخر هفته خیلی بدی بود. خیلی خسته ام. شب شنبه لباس مهمونی به تن بودیم که شروع کرد بالا آوردن. تا ساعت سه صبح بیمارستان بودیم. معده اش ویروس گرفته است. گفتم که این طرفش را هم بدانید  . ولی تمام این دو روز را بغلش کرده ام. بغل کردنش خیلی کیف دارد. در حالت عادی وقت ندارد بغلش کنید. یا دارد می شورد. یا دارد هل می دهد. یا دارد می دود. این هم از محاسن بی حالی.

 

 

 

من هم با سس سالسا خورشت کرفس می‌پزم

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : piaderou

 

قابلمه نارنجی کوچک را برده تو اتاقش. مدام در رفت و آمد است. می‌آد قاشق چوبی می برد. برمی‌گردد  میوه و سبزی‌های پلاستیکی‌ که نگار   خریده را می گذارد تو آبکش ظرفشویی و می‌شورد و همینطور آب‌چکان می بردشان

دو دقیقه بعد داد می زند. مامان بیا بوف.

می‌روم تو اتاقش . مثل الیور تویست یک کاسه هم می‌گیرم دستم . می بینم قابلمه را گذاشته رو میزش داره هم می‌زنه. . می گه مامان دیقت.داغ. بوف داغ

می گم چشم. مواظبم. حالاچی پختی؟

سوپ موز

دست می کنه از قابلمه موز پلاستیکی را در می‌آورد می گذارد تو بشقابم.

تا سر همه‌جا خونده

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : piaderou

 

سرما خورده. سخت. از من گرفته. ازش می پرسم. کجات درد می کنه

با انگشتش سرش را نشون می ده می گه اینجا. بعد گوشش را می گه اینجا. بعد اون یکی گوش را می گه. اونجا. بعد دهنش را می گه اینجا. و همینطور جاهای مختلف بدن‌ش را نشون می ده. هنوز نمی تونه بگه همه‌جا!

 

همه باید بگیرند پایین

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : piaderou

با مهمان می خواست برود تو مستراح. مهمان گفت. ببخشید میشه بری بیرون می خواهم بشاشم. اومد بیرون پشت در ایستاد و داد زد ” دودول پایین *” یعنی من که اون اون تو کاری نداشتم من را بیرون می کنی. صرفا همین را می خواستم بگم!

 

* وقتی می شاشد من مدام تذکر می دهم دودول پایین. بیرون نریزه. پایین . ضمنا مهمان مونث بود.

 

پیکاسو و خاله اش

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : piaderou

نگار یکی از محبوب ترین آدمهای دنیا ایلیاست. گاهی که براش داستان تعریف می کنم که یک روز با هم می ریم جنگل. فیل می بینیم. یک روز سوار هواپیما می شیم می ریم دور دور. مجبورم می کنه نگار را هم بزور در داستان جا بدهیم. گاهی سرقلاده شیر را می دهیم دست نگار. گاهی نگار هم فرمون هواپیما را می گیرد دستش یک دوردرجا آسمانی می زند. می داند که نگار در کار طراحی پل است. هر پلی ببیند. به هرسایزی و به هرکاربری می گوید نگار. نگار.

دیروز نگار و ماندانا چندگانه پیش ما بودند. موقع رفتن ایلیا یک نقاشی کشید و به ماندانا داد. وقتی دم در داشتند خداحافظی می کردند. دوید اتاقش و دو تاخط روی یک کاغد دیگر کشید و آورد داد به نگار. با عجله و استرس. حواسش بود که نگار هرچند همیشه آنجاست و نقشش مثل من و طبال پررنگ و نزدیک است ولی کماکان باید هوایش را داشت.  آدمها ظاهرا زودتر از حرف زدن ارزشمند بودن روابطشان را یاد می گیرند.

 

ضمنا عکس فوق نگار است . من نیستم

 

او هم قدر طنز را می داند

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : piaderou

 

نشسته پنیر و آب میوه می خورد. به سنت طنز حرکتی سینمای صامت از کنارش رد می شوم و ادای از دست دادن تعادل و سرخوردن در می آورم. و می خورم به پاکت پنیرش و بعد روی هوا پاکت را می گیرم. و می گذارم روی میز

می فهمد که شوخی کرده ام. ریسه می رود. می ایستد روی مبل تا هم قد من بشود. لپ هایم را می گیرد و می گوید. ای ایی. مامان. فانی

محکم فشارم می دهد. ظاهرا او هم قدر طنز و تلاشی که من برای خنداندن اطرافیانم می کنم را می داند