داستان‌گوی کوچک

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : piaderou

ده دقیقه پیش اولین داستان را از سرتاته برای من تعریف کرد. کتاب هانسل و گرتل را دست گرفت و از سرتاته با کمی دخل و تصرف و با محدود‌ترین دایره لغات برایم روایت کرد. برای یک داستان‌گو هیچ‌چیز به اندازه این جالب نیست که کسی با چشمان خودش برای‌ش داستان بخواند

دخل و تصرف ها :‌هیچوقت با “‌آشغال ریختن”‌هانسل روی زمین کنار نیامد. در روایت خودش بعد از حبس شدن بچه‌ها توسط پیرزن بدجنس گفت “‌باباشون زنگ زد پلیس اومدن نجاتشون دادن”

ضمنا گول خوردن را گفت. پیرزن گول بهشون داد. ( گول و قول را هم یک جور تلفظ می کند. نمی دانم می داند قول با گول فرق دارد یا نه)

4 نظر

  1. محسن گفته است :

    و آن تکه‌ی آخر روایت داستان‌گوی کوچک، خدا نکند به این بیت سید حسن حسینی برسد که گفت:
    روح من از روز ازل لهجه داشت/ گند مکان در نظرش قند بود.

    June 4th, 2012 در 1:36 pm

  2. نیلوفر گفته است :

    ای جان!

    June 8th, 2012 در 6:25 am

  3. شهریور گفته است :

    وای خودایا! اینجارو چرا اینقدر دیر یافتمی؟؟؟
    عالیه!

    فدای فرزند ارشد که تمرین لهجه می کنه حتی !

    July 4th, 2012 در 12:06 am

  4. Patrycya گفته است :

    People normally pay me for this and you are giivng it away!

    July 19th, 2012 در 1:35 pm

دیدگاهتان را بنویسید :