وقت طلاست رعایت بفرمایید

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : piaderou در تاریخ : February 16th, 2012

 

دارد حمام می‌کند. نشسته در وان‌ کوچک خودش و دانه دانه اسباب بازی‌هایش را غرق و احیا می کند. ازش خواهش می کنم که به ایستد سرپا تا من پاها و شکمش را لیف بکشم. می ایستد. خوب خیلی صاف و گرد و خوب است و من  طبعا عوض لیف کشیدن قربان شکمش می روم و شکمش را بوس می کنم. اول کمی می‌خندد. فکر می کنم خوشش آمده و ادامه می دهم به بوس کردن

خیلی جدی می گوید : مامان لیف ( ف را غلیظ و پرتف می گوید) . ایلیا بازی داره ( ر داره را هم کمی متمایل به ی تلفظ می کند

 

می گویم چشم و مثل یک دلاک خوب و کاربلد زود لیف‌م را می کشم و او هم می نشیند و اردکش را بافشار به زیر آب می فرستند.

 

بچه ما مادرما یا مادرهمسرما

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : piaderou در تاریخ : February 9th, 2012

من ایده آل نیستم. کلا مادر همسر کارمند شهروند و انسان ایده آل بودن خیلی کار سختی‌ست. من تخصص‌م روانشناسی کودک نیست برای همین یک صدم اطلاعات شادی را هم ندارم. ولی معتقدم لازم نیست ما مدام مزاحم شادی و شادی‌ها بشیم که بهمون یاد بدهند چگونه با کودت رفتار کنیم. باید از منطق مان استفاده کنیم. منطقی جامع در مورد رفتار انسان با انسان دیگر. من خودم کتاب در مورد بچه اگر برسم می خونم ولی خیلی مواقع هم به منطقم رجوع می کنم. چند ماه پیش تصمیم گرفتم که رفتارم با بچه صددرصد رفتارم با یک آدم بالغ باشه که خونه ما زندگی می کند. مثلا فکر کنم مادر طبال یا مادر خودم از ایران اومده تا مدتی با من زندگی کنند

تحت هیچ شرایطی چیز بدی در مورد بچه در جلوش یا وقتی حس کنم ممکنه بشنود نمی گویم. نمی گویم امروز خسته ام کرد بسکه نق زد. نمی گویم ولش کن خوب نمی خوره نخوره. هیچ وقت. اصول ادب و احترام می گه من هیچوقت این جملات را در مورد مادرم بکار نمی برم پس دربرابر بچه هم حق ندارم بکار ببرم

اگر دارم چیزی می بینم و یا چیزی می خونم و اون شروع به حرف زدن می کنه به حرفش گوش می دهم.  حتی اگر خیلی برام جالب نباشه یا تکراری باشه. این همان کاری‌ست که من با مادرهم انجام می دهم. حرفهاش همیشه محترمند. تحت هرشرایطی به حرفش گوش می دهم. حتی گاهی چای می ریزم و به بچه می گویم خوب چه خبر. بعد اون با دایره لغات محدودش چند تا خبر بهم می ده. از اینکه رایان کتابش را کشیده یا اینکه توپ بازی کردند یا صدای ماشین پلیس. من گوش می دهم و سوال می کنم

مدام محاسنش را بهش یادآوری می کنم. از کارهای خوبش تشکر می کنم. از اینکه لیوانش را آورده گذاشته توی سینک خیلی تشکر می کنم. با صدای بلند به پدرش یا هرکسی که اونجا باشه می گم که چه کارهای خوبی می کنه

از ظاهرش تعریف می کنم. دوست دارم بدونه که انسان کامل‌ زیباییست. وقتی می رقصه از رقص‌ش. از موهاش. از دندوناش که بخاطر مسواک چقدر سفید خوبند. می خوام بدونه که خیلیعزیز است.

بیرون که می رویم برای همانطور که صبر می کردم مادرم تک به تک اشیا را با دقت نگاه کند و با ایران قیاس کند برای او هم می ایستم. سعی می کنم حتی در مواقعی که قرار ساعتی داریم نیم ساعت جای پرسه زدن بگذارم. جای دوبار از پله برقی اضافه بالا پایین رفتن. جای هر ده قدم ایستادن و با سگی چیزی سلام علیک کردند. درک می کنم دنیا برای بچه تازه است. همه این سگ ها. کاج ها . آسانسورها. برای او حکم پاریس را دارند برای من. نیم ساعت به جایی از زندگی من .برنمی خورد. حتی یک تفریح جدید اختراع کرده ام. بنام پرسه زدن. کالسکه نمی بریم و دست در دست هم به سمت هدفی معلوم می رویم و برمی گردیم ( اگر نامعلوم باشد ممکن است راست شکمش را بگیرد برود تا قطب) بعد در مسیر پرسه می زنیم. چوب جمع می کنیم. بی خودی خودمان را درآینه نگاه می کنیم. می نشینیم چرثقیل نگاه می کنیم. امتحان کنید. خیلی وقت است یادمان رفته است پرسه زدن چه خوب است. خرید نکردن. در کافه ننشستن. صرفا نگاه کردن.

در کارهای خانه دخالتش می دهم. دستمال می کشد. حتی اگر کثیف بکشد جلوی خودش دوباره نمی کشم. می گذارم او برود بعد دوباره می کشم. قارچ می شورد. آبکش دارد. لباس در خشک کن میریزد. جارو می کشد. میوه در یخچال می گذارد

 

باور کنید یا نه همه این کارها با هم کلی کمک کرده است به فهمیدن حرف هم. کم شدن داد و قال. در خیابان خیلی خوش باهم راه می رویم. کسی بخاطر اینکه زورش بیشتر است آن یکی را نمی کشد. آن یکی هم بخاطر اینکه نادیده گرفته شده است داد نمی زند. برای رفتار با کودک هیچ مشاور خاصی هم لازم نداریم. صرفا سعی کنید با ادب باشیم. مدام به خودتان بگویید این دوساله نیست. مادر من است. شصت ساله. همان رفتار را بکنید. حتی وقتی حسته و بی حوصله اید برایش توضیح بدهید. اگر همیشه خوب بوده باشید می فهمد. دیروز گفتم سرم درد می کند دوش بگیرم بعد باهم کتاب بخوانیم . گفت : باشه مامان. واین باشه مامان به دنیا می ارزید

 

 

 

 

ظاهرا برای ترک‌ها آشپزی یک علم لدنی‌ست

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : piaderou در تاریخ : January 27th, 2012

 

یک بازی اختراع کرده‌ایم(ام) که از دید من یک بازی برد-برد به نفع من است. بازی این است که به ایلیا می گویم. من گشنه‌ام و می‌شه لطفا تو را بخورم. بعد اون می گه بله مامان و  دراز می کشه وسط گل قالی. بلوزش را می ده بالا و اجازه می ده که من پوف‌ش کنم یا بخورمش. او هم ریسه می‌رود

این اواخر پیشرفت کرده و خودش را آماده می‌کند. یعنی می خوابید ادای پاشیدن چیزی روی خودش را در می آورد  . می‌پرسیدم این چی بود می‌گفت نمک. بعد یک چیز دیگه می‌پاشید می‌پرسیدم این چی بود می‌گفت فلفل ( ف را خیلی غلیط می گفت. )

دیروز یک چیز سومی را هم پاشید گفتم این چی بود. گفت پیاز!

 

در مورد سوراخ‌ها باید کلی‌گویی کرد

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : piaderou در تاریخ : January 26th, 2012

ده دقیقه‌ای از آینه نگاه‌ش می‌کنم. انگشت اشاره کوچک دست چپش را کرده تو سوراخ دماغ کوچکتر‌ش . خیلی در آرامش انگشتش تو دماغش است و دارد بیرون را نگاه می کند.  گاهی از سوراخ سمت چپ در می‌آورد می کند در سوراخ سمت راستی.

صدای پخش صوت ماشین را کم می‌کنم و می‌گویم. ایلیا انگشت تو دماغ کردن کار خوبی نیست

جوابم را نمی‌دهد.  انگشتش را از دماغش در می‌آورد و می‌کند در دهنش

خوشحال‌ام که بسته شده ‌است روی صندلی و نمی تواند انگشتش را در جاهای دیگرش بکند!

 

 

بهشت گاهی روی مادران است. مثل لحاف

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : piaderou در تاریخ : January 23rd, 2012

مریض است و اجازه ندارد لبنیات بخورد. عادت دارد قبل از خواب شیر ولرم بنوشد تا خوابش ببرد. شب می گذارمش در تختش.

می گوید. مامان شیر لطفا.

دکتر گفته نباید شیر بخوری حالت بهم می خوره. آب می خوای جای شیر

نه آب نه. آب دوست نه.

چی می خوای که بخوابی

ناز.  مو ناز

موهای نرمش را ناز می کنم. دست می کشم پشتش. زیرگوشش. روی شکمش. و او پاهایش را جمع می کند توی شکمش و می خوابد

 

آخر هفته خیلی بدی بود. خیلی خسته ام. شب شنبه لباس مهمونی به تن بودیم که شروع کرد بالا آوردن. تا ساعت سه صبح بیمارستان بودیم. معده اش ویروس گرفته است. گفتم که این طرفش را هم بدانید  . ولی تمام این دو روز را بغلش کرده ام. بغل کردنش خیلی کیف دارد. در حالت عادی وقت ندارد بغلش کنید. یا دارد می شورد. یا دارد هل می دهد. یا دارد می دود. این هم از محاسن بی حالی.

 

 

 

من هم با سس سالسا خورشت کرفس می‌پزم

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : piaderou در تاریخ : January 17th, 2012

 

قابلمه نارنجی کوچک را برده تو اتاقش. مدام در رفت و آمد است. می‌آد قاشق چوبی می برد. برمی‌گردد  میوه و سبزی‌های پلاستیکی‌ که نگار   خریده را می گذارد تو آبکش ظرفشویی و می‌شورد و همینطور آب‌چکان می بردشان

دو دقیقه بعد داد می زند. مامان بیا بوف.

می‌روم تو اتاقش . مثل الیور تویست یک کاسه هم می‌گیرم دستم . می بینم قابلمه را گذاشته رو میزش داره هم می‌زنه. . می گه مامان دیقت.داغ. بوف داغ

می گم چشم. مواظبم. حالاچی پختی؟

سوپ موز

دست می کنه از قابلمه موز پلاستیکی را در می‌آورد می گذارد تو بشقابم.

تا سر همه‌جا خونده

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : piaderou در تاریخ : January 12th, 2012

 

سرما خورده. سخت. از من گرفته. ازش می پرسم. کجات درد می کنه

با انگشتش سرش را نشون می ده می گه اینجا. بعد گوشش را می گه اینجا. بعد اون یکی گوش را می گه. اونجا. بعد دهنش را می گه اینجا. و همینطور جاهای مختلف بدن‌ش را نشون می ده. هنوز نمی تونه بگه همه‌جا!

 

همه باید بگیرند پایین

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : piaderou در تاریخ : January 9th, 2012

با مهمان می خواست برود تو مستراح. مهمان گفت. ببخشید میشه بری بیرون می خواهم بشاشم. اومد بیرون پشت در ایستاد و داد زد ” دودول پایین *” یعنی من که اون اون تو کاری نداشتم من را بیرون می کنی. صرفا همین را می خواستم بگم!

 

* وقتی می شاشد من مدام تذکر می دهم دودول پایین. بیرون نریزه. پایین . ضمنا مهمان مونث بود.

 

پیکاسو و خاله اش

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : piaderou در تاریخ : January 9th, 2012

نگار یکی از محبوب ترین آدمهای دنیا ایلیاست. گاهی که براش داستان تعریف می کنم که یک روز با هم می ریم جنگل. فیل می بینیم. یک روز سوار هواپیما می شیم می ریم دور دور. مجبورم می کنه نگار را هم بزور در داستان جا بدهیم. گاهی سرقلاده شیر را می دهیم دست نگار. گاهی نگار هم فرمون هواپیما را می گیرد دستش یک دوردرجا آسمانی می زند. می داند که نگار در کار طراحی پل است. هر پلی ببیند. به هرسایزی و به هرکاربری می گوید نگار. نگار.

دیروز نگار و ماندانا چندگانه پیش ما بودند. موقع رفتن ایلیا یک نقاشی کشید و به ماندانا داد. وقتی دم در داشتند خداحافظی می کردند. دوید اتاقش و دو تاخط روی یک کاغد دیگر کشید و آورد داد به نگار. با عجله و استرس. حواسش بود که نگار هرچند همیشه آنجاست و نقشش مثل من و طبال پررنگ و نزدیک است ولی کماکان باید هوایش را داشت.  آدمها ظاهرا زودتر از حرف زدن ارزشمند بودن روابطشان را یاد می گیرند.

 

ضمنا عکس فوق نگار است . من نیستم

 

او هم قدر طنز را می داند

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : piaderou در تاریخ : January 3rd, 2012

 

نشسته پنیر و آب میوه می خورد. به سنت طنز حرکتی سینمای صامت از کنارش رد می شوم و ادای از دست دادن تعادل و سرخوردن در می آورم. و می خورم به پاکت پنیرش و بعد روی هوا پاکت را می گیرم. و می گذارم روی میز

می فهمد که شوخی کرده ام. ریسه می رود. می ایستد روی مبل تا هم قد من بشود. لپ هایم را می گیرد و می گوید. ای ایی. مامان. فانی

محکم فشارم می دهد. ظاهرا او هم قدر طنز و تلاشی که من برای خنداندن اطرافیانم می کنم را می داند