و ۳۸۵ کیلوبایت جا باز شد.

داشتم صندوق ذخیره گوگل رو تمیز می‌کردم که جا باز کنم و مجبور نشم پول بابت حجم بیشتر بدم. یک عکس در پیدا کردم از خودم و میم و شین و سین. بیست و هفت اوت دوهزار و هشت. خونه سین چهارتایی. نه من و شین بچه داریم نه میم. دست انداختیم گردن هم و عکس گرفتیم. یکی من و میم و یکی من و میم و سین. روی میز ودکا و لیمو معلومه و یک کم چیپس و تنقلات عرق‌خوری. کیفیت عکسها چنگی به دل نمی‌زنه چون با اون دوربین کوچیک دیجتالی که اون سالها داشتم گرفتم. اسمش سایبر شات بود و خیلی پول جمع کرده بودم برای خریدنش.کیفیت عکسها خوب نبود ولی وای از کیفیت ما. کیفیت صورتهامون خیلی قشنگه. واضحه خیلی حالمون خوبه. مست نیستیم بالا نیستیم هیچ جا نیستیم ولی خیلی خوبیم. یکجور خوشحالی عمیق که دوربین سونی سایبرشات قدیمی هم تونسته ثبتش کنه. عکس مال اون دورانیه که هنوز با آبجو و ودکا هم شاد می‌شدیم.  یادمه بعدش ترانه درو وا نمی‌کنم فرخزاد رو گذاشتیم و رقصیدیم. یادمه شین خیلی حرص می‌خورد ما انقدر این ترانه رو دوست داریم ولی خودش هم با خنده باهامون می‌رقصید یا یک ساز ضربی جایی پیدا می‌کرد و شروع می‌کرد باهاش ضرب گرفتن. یادمه یک جایی سین یک خاطره خیلی خنده‌دار از معلم رانندگیش در شهرکرد تعریف کرد. خاطره انقدر بامزه بود که من با کف دست چندبار کوبیدم رو پام تا همین هم کافی نبود.در اوج ناباوری رفت هارد کامپیوترش رو گشت و ویدیو خاطره عجیبی رو که تعرییف کرده بود پیدا کرد. پسرعموش باهاش اومده بود تعلیم رانندگی و با اجازه معلمش از کل جریان فیلم گرفته بود. با یک هندی‌کم قطعا بسیار قدیمی‌تر از دوربینی که عکسهای اونشب رو باهاش گرفتیم. هرچیزی رو که سین تعریف کرده بود حالا در فیلم می‌دیدیم. خیلی خندیدیم. بالای مونیتور کامپیوتر سین پوستر یک فیلمی بود که سالهاست همه تلاشم رو کردم اسمش رو پیدا کنم ولی موفق نبودم. هیچی از فیلم یادم نیست. نه اسم کارگردان نه بازیگر. یادمه زندگی زنی بود که به دیدن پدرش می‌رفت. پدرش یکجایی در آلاباما خونه داغونی داشت که به چشم من قشنگ بود. الان شک کردم که پدرش بود. ولی الکلی بود. و شاعر. به این هم شک کردم که مرد الکلی بود یا زن. زن شاعر بود یا مرد. اصلا کسی شاعر بود؟ درهرحال فیلم قشنگی بود و پوسترش هم خیلی قشنگ بود. وقتی سین و شین می‌رفتن در بالکن سیگار بکشن من و میم می‌نشستیم کنار هم و حرف می‌زدیم. از عشقهای قدیمی می‌گفتیم یا به یک چیزی می‌خندیدیم. میم دوست خیلی خوبی بود و هست. هست ولی خیلی دوره. چقدر در عکس قشنگ بودم. زوم کردم روی پستانهام که از کناره‌های بالاییشون گرد و اندازه قشنگ از چاک یقه پیرهن سفید تنگم زده بود بیرون. چه بزرگتر بودن قبل بچه‌دار شدن و شیردادن. مدل موهام چه قشنگتر بود. چقدر زیباتر.

 

هنوز حسرتم به انتهای بود نرسیده بودم که تقویم تاریخ مغزم پرید وسط. یادآوری کرد چقدر اون روزها دچار عدم اعتمادبه‌نفس عمیقی بودم نسبت به خودم. از یک رابطه بد بیرون اومده بودم. از فرط عاشقی درسم رو در یک دانشگاه خوب ول کرده بودم و شده بودم تلفن‌چی یک شرکت. مدام نگران حضور دیگری تو رابطه‌ام بودم و سر رابطه شین با پ. شین مدام برام توضیح می‌داد اونها باهم ده سال قدمت دارن و من باید این رو بفهمم. من نمی‌فهمیدم و مذبوحانه تلاش می‌کردم با تاریخ رقابت کنم. که باختم. بعد یادم افتاد چقدر کارم بد بود. چقدر تحقیر آمیز بود و چقدر S  قائم مقام مالی اداره در ساعت غیرکاری بهم مسجهای نامربوط می‌زد و من چقدر می‌ترسیدم حرفی بزنم و اخراجم کنن. یادم تهدیدهای مدام ب افتادم. یادم افتاد چقدر بی‌پول بودم، چقدر مقروض بودم و چشم خندان چپم که نه ماه قبلش شبکیه‌اش پاره شده بود در اون عکس هنوز درست نمی‌دید. یادم افتاد قبل این بود که پولم به لیزرکردن برسه و هرروز یک وقت زیادی رو صرف بند انداختن پشت لبم می‌کردم. یادم افتاد از مدل موهام اصلا خوشم نمی‌اومد و چند روز بعد این عکس رفتم عوضش کردم. 

 

به عکسها نگاه کردم. خیلی قشنگ بود. اون شب خیلی قشنگ بود و همیشه قشنگ خواهد بود چون تنها کاربری خاطرات و عکس همین است. مومیایی زیبایی‌ها. یک نسخه از عکس رو برای میم فرستادم و گفتم چقدر قشنگیم. اون هم همین رو گفت. البته اون همیشه از من آدم زمان حال‌تریه. زود گفت اونوقتها ودکا و لیمو می‌خوردم و دور لیوانم دستمال می‌پیچیدم عرق نکنه. بعد از اینکه الان چی می‌خوره حرف زد. میم همیشه بدون حرف و بدون اینکه خودم متوجه بشم دست من رو می‌گیره و از گذشته برم می‌گردونه به زمان حال. از سین سالهاست خبر ندارم. شین هم برگشته به تاریخ. پستانهام هنوز هستن فقط یک سایز کوچکتر شدن.

 

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۲ دیدگاه

در صد و چهل کاراکتر

(این نوشته من در مجله ناداستان شماره نُه، بهمن ۱۳۹۹ چاپ شد)

دکتر براون پرسید بعد آن اتفاق و تهدید‌ها اگر می‌توانستم به عقب برگردم دست از سر اینترنت برمی‌داشتم؟  جواب دادم نه، هیچوقت. دکتر براون جوری نگاه کرد که انگار جوابم را قبول کرده ولی قانع نشده. دست کم هفتاد سال داشت و متعلق به نسلی نبود که بتواند درک کند زنی بعد از این همه تحقیر، تهدید، آزار کلامی جنسی، ترس و خشم از فضای مجازی هنوز فکر می‌کند اگر برمی‌گشت به پانزده سال پیش باز هم وبلاگی باز می‌کرد، اسمش را می‌گذاشت «پیاده‌رو» و شروع می‌کرد با طنز یا جدی، گاهی  داستان و گاهی صرفا از روزمره زندگیش نوشتن. توضیحش برای دکتر براون و حتی نزدیکان خودم هم سخت است. توضیح اینکه همین وبلاگ و بعدتر شبکه‌های اجتماعی بود که باعث شد به غلط یا درست فکر کنم من هنوز در وطنم زندگی می‌کنم. وبلاگ من را در جایی که دوست داشتم و برای آدمهای که دوستشان داشتم زنده نگه داشت. توضیح اینکه آیا اصلا این حس در وطن خود زندگی کردن چیز ارزشمندی است که به واسطه آن وبلاگ ارزشمند باشد هم کار دشواری است. دکتر براون هنوز با لبهای جلو داده نگاهم می‌کرد. انگار منتظر بود چیزی بگویم و از حماقتی که چند لحظه قبل مرتکبش شدم، کم کنم. به دکتر گفتم فقط یک چیز را تغییر می‌دادم. لبخند زد، یعنی ادامه بده. گفتم از هر مدیومی به منظور درستش استفاده می‌کردم. به عینکش ها کرد. ناامیدش کردم. چیزی نگفت. 

من بیست و چهارم اکتبر سال دوهزار و سه مهاجرت کردم. روز تولد بیست و چهار سالگی. البته آن روز فکر نمی‌کردم مهاجرت می‌کنم، مطمئن بودم صرفا عازم سفرم که درس خواندن در خارج از ایران را تجربه کنم. کشوهای میز اتاقم در منزل والدینم پر بود از کاغذهای حاشیه‌نویسی رنگی، کتابهایم در کتابخانه، شالهای رنگی نخی آویزان در کمد و پوستر تئاتر «فنز» روی دیوار اتاقم، چند جفت کفش هم زیر تخت. هیچ چیز مهمی را با خودم نیاورده بودم، چیز مهمی هم نداشتم ولی همان خنزر پنزرها آن سالها برایم مهم بودند. قرار بود برگردم، قبل از اینکه فراموش شوم، قبل از اینکه کفشهای زیر تخت از مد بیافتند، برگردم. مهاجرت من در دوران ایمیل رخ داد برای همین وخامت از خاطر نزدیکان رفتنم به اندازه خاله‌ها و دایی‌ها که دهه شصت از ایران رفتند نبود. به آنها هفته‌ای یکبار از تلفن‌خانه یا با کارت زنگ می‌زدیم و بعد نوبتی می‌چپیدیم در باجه یا در خانه تلفن را دست به دست می‌کردیم و هرکسی سه کلمه احوالپرسی سطحی یا ابراز دلتنگی می‌کرد. من این شانس را داشتم که با دوستانم حرف یا ایمیل بزنم و حتی وبکمی هم روشن کنم تا از یاد نزدیکان نروم ولی کماکان این شانس را نداشتم که در حافظه دیگران بمانم. 

وقتی مهاجرت یا بقول خودم همان «رفتم که درس بخوانم و برگردم» کردم،  تازه چندسالی بود که جدی شروع کرده بودم به نوشتن. کلاسهای سوره می‌رفتم، خیابان رشت، مندنی‌پور، خیابان ادیب، میرصادقی، دربند و هر جایی که می‌شد یاد گرفت، نوشت و برای دیگران خواند. نوشتن برایم از هرکاری دلنشین‌تر بود. برای همین نیمی از سختی مهاجرت برایم دور شدن از خانواده و دوستان بود و باقی، از دست دادن حلقه آدمهایی که بشود برایشان داستان نوشت و حرف زد. تا سالها این سوراخی بود در قلبم که با ایمیل و چت یاهو پر نمی‌شد. دلم می‌خواست برای آدمهایی مشق نوشتن کنم که نمی‌شناسمشان.

 

من یک «بدمهاجر»م. مادرم در تمام ده‌هزار عنوانی که برای دسته‌بندی آدمها دارد: بدسفر/خوش‌سفر، رابطه‌دوست/تنهایی‌پرست، یک دسته‌بندی مهم دارد بنام «بدمریض». آدمها دو دسته هستند، خوش‌مریض یا بدمریض. بدمریض‌ها با کوچکترین سردردی شروع می‌کنند به نک و نال، ناله آنقدر مهم نیست که فرورفتن بدمریض تا قعر لجن‌زار بیماری و عدم تلاشش برای خروج از آن یا حتی تظاهر کردن به سالم بودن. من و مادرم از آن خوش‌مریض‌ها هستیم، حتی کمی اضافه‌کار. هرچه حالمان وخیم‌تر باشد ماتیک قرمز‌تری می‌زنیم و کارهای پیچیده‌تری انجام می‌دهیم. من که در حالت عادی غذاهای آب‌پز و حاضری درست می‌کنم و شلوار نخی راحت می‌پوشم و یک روز درمیان پنج کیلومتر می‌دوم و موهایم را با کش می‌بندم، بعد جراحی شبکیه چشم یا زایمان حتما شلوار جین تنگ پا می‌کنم، موهایم را پوش می‌دهم، غذای سخت درست می‌کنم و روزی ده کیلومتر می‌دوم. رفتارم برای یک مریض غیرعادی است. ما خوش‌مریض‌ها می‌ترسیم اگر به مریضی رو بدهیم بماند و گاهی در این تظاهر به ما خوبیم انقدر زیاده‌روی می‌کنیم که یک زکام ساده دو ماه می‌ماند یا هر بخیه‌ای را باز می‌کنیم. نقطه مقابل ما می‌شود «بدمریض‌ها». آنها مدام از دردشان حرف می‌زنند، حتی وقتی منعی برای حمام کردن وجود ندارد سعی می‌کنند با موی هرچه چرب‌تر ظاهر بشوند و با یک زکام موقع راه رفتن حوله‌های کلفت حمام می‌پوشند، صدایشان را ناله‌ای می‌کنند،  پاهایشان را روی زمین می‌کشند و بوی ویکس پخش می‌کنند. وقتی حالشان رو به بهبود است انقدر بقول مادرم خودشان را انگولک می‌کنند که دوباره ردی از مریضی پیدا کنند و دوباره شروع کنند. بدمریض‌ها بیمار نمی‌شوند، در نقش بیمار ذوب می‌شوند. 

 درست است که من بدمریض نیستم ولی قطعا در همان مقیاس یک «بدمهاجر»‌ام. آدمهای عادی بعد از مهاجرت دنبال راهی می‌گردند برای وصل شدن به کشور جدید، دوست داشتنش، لذت بردن از چیزهای ساده یا چیزهای بزرگتر که مهاجرت برایشان فراهم کرده و من؟ حداقل چند سال تلاش کردم برای وصل نشدن و چند سال بعد را هم تلاش کردم که توضیح بدهم چرا وصل نمی‌شوم. وقتی بهانه‌های مثل دلتنگی یا از دست دادن هویت اجتماعی از دست رفت، آویزان زبان شدم. برای یک بدمهاجر چه کارت برنده‌ای بهتر از زبان پس هربار بعد از نوشیدن اولین لیوان، این دلیل را می‌کوبیدم روی میز. به هرکس که می‌رسیدم، شروع می‌کردم. روضه اینکه من عاشق داستان تعریف کردنم، عاشق روایت کردن و خنداندن و  زبان من فارسی است، در ایران با زبان خودم می‌نوشتم و خوانده می‌شدم اینجا چی؟ حالا انگار آنجا قرار بود پخی بشوم و ولی این را که مخاطب نمی‌دانست، مخاطب اگر زرنگ زود یک بدمهاجر را تشخیص می‌دهد، بین نک و نالش فرصتی پیدا می‌کند برای فرار و پناه می‌برد به علیرضا نامی که خوش‌مهاجر است و ژاکت گوزن‌دار تن کرده و نام دوست دخترش کریستیناست. مخاطب حق دارد ما بدمهاجر‌ها از بدمریض‌ها هم غیرقابل تحمل‌تریم. 

 

وبلاگ بهترین اتفاق سالهای اول مهاجرت بود. اصلا اگر وبلاگ نبود شاید انقدر دوام نمی‌آوردم که بتوانم اینجا را خانه خودم ببینم. نه تنها دوام نمی‌آوردم که دیگران را هم دیوانه می‌کردم با اینهمه نک و نال. اولش در وبلاگم با خودم حرف می‌زدم مثل هر وبلاگ نویس دیگری. کم‌کم آدمها آمدند. اول آنهایی که می‌نوشتند «با نوشته‌ای در مورد عشق به روزم به من سربزن» و بعد آنهایی که دنبال تبادل کالا نبودند، واقعا می‌خواندند. این معجزه اینترنت بود برای من، حرف زدن با آدمها بدون مرز. زندگی صدایت در جغرافیایی که دیگر جسمت آنجا نیست. شکل معجزه است. انگار مدیومی باشد که یکی بعد مرگ بتواند در آن برای بازماندگانش حرف بزند. این چیزها را دکتر براون درک نمی‌کند.او همیشه جایی بوده که می‌خواسته باشد. برای او اینترنت جایی است که هرچه‌ را بخواهی در آن جستجو می‌کنی یا بلیت هواپیما می‌خری یا با خواهرت در فلوریدا بای‌بای می‌کنی. برای من اینترنت حضور بدون جسم در تاریک روشن عصر پنج‌شنبه جلسه داستان و نقد داستان بود و پیدا کردن آدمهایی که به نوشته من گوش می‌کردند. خواندن داستان آنها. قرار نبود منتظر مسافری که مجله‌ای می‌آورد بشوم. داستان نوشتم. بعدتر داستان کافی نبود از خودم و از زندگی و از دیگران نوشتم. همه آنچه فکر می‌کردم مهاجرت از من گرفته را وبلاگ به من برگرداند، گیرم با هشت و نیم ساعت اختلاف زمان. به دکتر براون گفتم اگر وبلاگ نبود من که روز تولد بیست و پنج سالگی با دو چمدان از اتاقم رفته بودم، کجا دچار این توهم می‌شدم که هیچوقت نرفته‌ام؟ داشت کفترهای پشت پنجره را نگاه می‌کرد. 


دکتر براون گفت از الان حرف بزن نه گذشته. دقیقا می‌توانی بگویی کدام قسمتش از همه بیشتر آزارت می‌دهد. خشونت‌؟ فحاشی جنسی؟ تهدید‌ها؟ مخاطب نفرت بودن؟ گفتم همه اینها آزارم می‌داد، ولی اینها در گذشته‌اند. چیزی که امروز آزارم می‌دهد این حس مرگ است. حس می‌کنم مرده‌ام. سالها همزمان دو نفر بوده‌ام. نه دو نفر مجزا، من و سایه‌ام. مجزا ولی از یک نقطه بهم متصل و هر دو همزمان و باکیفیت در دو جغرافیا زندگی کردیم. هم اینجا، هم ایران. انگار یکی از ما دو نفر مرده است. شاید هم نفر دومی نبود و من تمام این سالها آنجا مرده بودم و به غلط فکر می‌کردم زنده‌ام.  ابروهایش را بالا نداد. می‌فهمید؟ نه نمی‌فهمید. هیچکس نمی‌فهمد. خودمم هم نمی‌فهمم چه مرگم است. عمر شبکه‌های اجتماعی انقدر طولانی نیست که هویت مجازی، آزار محیطش و از همه مهمتر مرگ مجازی آدم به رسمیت شناخته بشود چه برسد به اینکه درک هم بشود. بابت همچین دردی پیش روانکاو آمدن هم از اول پول دور ریختن بود. 

 

فین کردم در دستمال و گفتم سوال اول را دوباره جواب بدهم؟ گفت بده. مشکل اینترنت یا وبلاگ نیست، مشکل داستان است. اگر به عقب برمی‌گشتم هیچوقت اکانت توییتر به اسم خودم باز نمی‌کردم. اگر به عقب برمی‌گشتم هیچوقت در توییتر چیزی نمی‌نوشتم. من آدم شرح و توضیح و توصیف موقعیتم. از اول قرار بود در «اینترنت» داستان تعریف کنم. اگر پنج سال پیش جای یک خط توییت با جزییات داستان شبی را تعریف می‌کردم که سوار اوبر شدم و با مرد جوان راننده از دوری از خانواده گفتیم. اگر می‌نوشتم که او عکسی از مادرش نشانم داد که به حداقل ده گربه‌اش در حیاط غذا می‌داد. اگر می‌گفتم من برایش از مادرم گفتم که بخاطر دیابت چشمش دچار مشکل شده بود. که حرف زدیم از حس گناه مشترکمان از همراهِ سالخوردگیِ والدینمان نبودن. مخصوصا وقتی ما در آرامش مطلق کنار دریاچه‌های آلگن کوین چادر زده‌ایم و آنها برای ساده‌ترین چیزها اضطراب تحمل می‌کنند. تازه اینجا بود که او اضافه کرد که چقدر بعد از فلان انفجار در فلان محله شهرش دلش می‌خواهد خانواده‌اش را هم بیاورد اینجا چون او بیشتر از من نگران مادرش است، انگار که مسابقه نگرانیست. اگر تمام اینها را می‌نوشتم جای اینکه با سَری گرم، ساعت سه صبح آن یک جمله اشتباه را از میان آن همه حرف صادقانه را برای توییت کردن انتخاب می‌کردم. اگر حس گناه از زندگی آرام در کانادا، دلتنگی و نگرانی برای والدین و عکس گربه‌ها را خلاصه نمی‌کردم در یک ۱۴۰ کاراکتر شعاری، بی‌محتوا و غلط که جدای از باقی داستان جوری رها شود در فضا که کلی آدم را اذیت کند، شاید هیچوقت اینطور نمی‌شد. شاید هم می‌شد. 

 

آن شب نمی‌شد یک شب دیگر می‌شد، برای من پیش نمی‌آمد برای یکی دیگر می‌آمد.  چون توییتر مدیوم صد و چهل کاراکتری (امروز دویست و هشتاد) است که ناتوان است از انتقال منظور ما آدمهای ۱۶۰۰ کلمه‌ای. قطعا نه برای همه، برای من که برای تکراری‌ترین کار زندگی که سوار مترو شدنم باشد را هم با آب و تاب تعریف می‌کنم. در جایی مثل توییتر کلماتت به آنچه می‌خواهی بگویی، به منظورت، به داستانت،  به یکدیگر و حتی به خودت و تفکراتت وصل نیستند. می‌شود از یک جمله هزار برداشت کرد. می‌شود یک جمله را برداشت و خارج از آنچه قبل و بعدش گفته شده دست به دست کرد وهیولا ساخت. همان اتفاقی که برای من افتاد. من باید جایی را انتخاب می‌کردم برای روایت داستان آن شب که که جا داشته باشد برای قصه‌گویی. اصلا اگر این پلتفرم فست‌فود نوشتتاری دم دستم نبود و مجبور بودم به روایت طولانی‌تر و درست داستان لابد می‌خوابیدم. چه کسی ساعت سه صبح ، مست از خواب مکالمه بی‌ارزش و کلیشه‌ای که هرروز با راننده و کسبه و گربه و همکار دارد را تایپ،  ویرایش و در وبلاگ منتشر می‌کند؟ این هم شهوت گفتن همه‌چیز هم از همین در دسترس بودن این پلتفرم غیر نیازمند به محتوا می‌آید. به خیال خام من توییتر برای من ادامه وبلاگ بود. می‌خواستم آنجا هم از زندگی روزمره بنویسم. از احساسات، از خرده خساست‌های زندگی کارمندی و خب اشتباه بود. آنجا جای من نبود. 

 

به دکتر گفتم من اشتباه کردم که وارد آن فضا شدم. اشتباه کردم زودتر ازش بیرون نرفتم ولی حتی اگر تمام تقصیر‌ها را هم به گردن خودم بیاندازم باز هم توییتر من را یاد داستان «لاتاری» شرلی جکسون می‌اندازد. آدمهایی که تا چند لحظه قبل دارند با هم حرف می‌زنند، آدمهایی که تو را می‌شناسند ولی رسمش این است که هر از چندی نسبت به یک نفر خشم بورزند. آدمی که دم دست باشد نه آن اکانتهای تیک آبی دار که انگار واقعی نیستند. پس قرعه می‌اندازند. دنبال چیزی می‌گردند. حرف اشتباهی یا هرچیزی و خب همراه کردن دیگران برای این موج نفرت ساده‌تر است چون آدمها به داستانشان وصل نیستند به آن قرعه که شاید یک توییت کوتاه و بی‌دقت باشد وصلند. همه داستان زندگی آدمی که پانزده سال در همین اینترنت زندگی کرده می‌شود همان یک توییت. آنها نمی‌شناسندش یا می‌شناسند ولی باز سنگ می‌زنند. تحقیر می‌کنند، از بدنت، از زن بودنت، از مادر بودنت جملات کریه می‌سازند. اگر از درد یا ترس به زبان بیایی بابت این هم دعوایت می‌کنند. خشم رزوناس می‌کند. سعی می‌کنی خودت را توضیح بدهی، فایده ندارد، تو دیگر داستانی نداری، تبدیل شده‌ای به صد و چهل کاراکتر، کسی توضیح را لازم ندارد، رسم هرساله دهکده این است. انقدر ادامه می‌دهند که دست دست از توضیح دادن برداری، دستهایت را از روی صورتت برداری و بگذاری سنگها به صورتت بخورند. وقتش است مرگت را قبول کنی. بله می‌دانم، استفاده از کلمه «مرگ» برای یک شناسه زیادی سانتیمانتال است ولی خب شناسه‌ای که ماه‌ها قبل تبدیل به یک دایره سیاه و ساکت شد را چه بنامیم؟ یک شناسه مرده؟ گور مجازی؟ مدتی سکوت می‌شود. آنها فکر می‌کنند با مرگ مجازی این شناسه، برکت به گندمها بازخواهد گشت، اوضاع بهتر خواهد. شاید هم حق با آنها باشد. من که دیگر آنجا نیستم حتما جای بهتری شده ولی می‌دانم هرچه بشود آنها سال دیگر دوباره قرعه‌کشی خواهند کرد یا ماه دیگر. دکتر براون این چیزها که گفتم قابل تعمیم دادن نیست، صرفا تجربه من از توییتر است. پرنده‌های پشت پنجره خودشان را چاق کرده بودند که سرما اذیتشان نکند. دکتر براون دوباره نگاهم کرد و پرسید توییتر کدامشان است؟ آن پرنده آبیه ؟ گفتم بله. 

 

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۲۲ دیدگاه

مشتق عشق

یک جنس از عشق باید باشد که از شور و دیوانگی و جنونش در گذر زمان کم بشود، تمام پوسته‌های شهوت و حسادت و خشم و نفرتش بریزد و آخر سر چیزی برایت بماند از جنس محبت عمیق که در درونت نسبت به ماضی‌یارت حس می‌کنی. جنسی از محبت که حتی حسادت، رقابت یا خیانت یا هر حس دیگری دیگر نمی‌تواند جلویش را بگیرد تو به آن آدم محبت داری و صلاح و قرارش را مقدم بر هرچیزی می‌دانی.

هر عشقی برای من قابلیت تبدیل شدن به این محبت را نداشت. عاشقیت‌هایی بودند که از جنون و دلدادگی اول به نفرت تبدیل شدند، کم‌کم به خاطره و گاهی از خاطره هم عبور کردند در مرور زمان و تبدیل شدند به هیچ. هیچ. ۰

و خب ظاهرا عشقی هم بود که هیچ نشد. از جنون، از دیوانگی و رها کردن تمام زندگی بابت عشق، از شهوت، از دلدادگی، از جدایی، از نفرت، از خشم، از خاطره از همه چیز عبور کرد تبدیل شد به محبت عمیقی که آرامش و خوشبختی من را به دل‌خوشی و قرار آن یارگذشته مربوط می‌کند. خودم هم باور نمی‌کنم که انقدر به آن آدم محبت دارم که حاضرم با رقیب سالیان عاشقیتتمان باشد، حاضرم حالش بشود کابوس روزگار باهم بودنمان ولی دیگر آزار نبینم. صرفا خوشحال باشم که خوشحال است.

دیروز وسط دویدن دیوانه‌وار طولانی -هفده کیلومتری که دیگر جایی نمانده که درموردش حرف نزده باشم -در هوایی یخ زده بعد از کیلومتر نمی‌دانم چند باتری موبایلم انقدر کم شد که مجبور شدم پادکست را خاموش کنم. موبایلم قزمیت است در سرما باتریش را نمی‌دانم خرج چه مزخرفی می‌کند که هشتاد و نه درصدش ناگهان می‌شود بیست درصد. پادکست را خاموش کردم ولی گوش‌ها را از گوشم درنیاوردم. همه صداهای بیرون خفه شد. من ماندم و صدای نفسهای خودم و صدای کمرنگ شده خیابان. نفهمیدم چطور هفت کیلومتر آخر را با صدای سرم دویدم. همیشه اولش اینطور است که به هیچ چیزی نمی‌توانی فکر کنی. گاهی سعی می‌کنم چند مساله ریاضی را در سرم حل کنم. اولش ضرب دورقمی در یک رقمی هم مقدور نیست ولی کم‌کم سر آدم یاد می‌گیرد که دویدن را کنترل کند و چهارعمل اصلی را هم انجام بدهد.کم کم خیلی جلو رفتم و دیگر می‌توانستم حساب کنم اگر ماهی پانصد دلار از بدهی‌هایم را پرداخت کنم چند سال دیگر دیگر بی‌بدهی می‌شوم.

و بعد دیگر مغزم راه افتاد. همان وسط داشتم در میان نفس نفس زدن داشتم احساساتم را مرتب می‌کردم که دیدم آن عشق و شوریدگی، آن حس حسادت عمیق که یکبار کارم را به بیمارستان کشاند را امروز با نگاه چه خوب که تنها نیست می‌پذیرم. نمی‌گویم آزار نیست. آزارش هست. تمام کابوسهای دوران عاشقیت زنده می‌شود و حس می‌کنم پس من توهم نداشتم، حق داشتم ولی هیچکدام اینها دیگر تبدیل به خشم نمی‌شود. تبدیل به اشک نمی‌شود. در عوض خوشحال هم می‌شوم از قرارش. حتی گاهی فراتر می‌روم و تلاش می‌کنم که خودم هم زندگی‌ را برایش زیباتر و سهل‌‌تر کنم. این تبدیل عشق به محبت است و احتمالا این همان معجزه قدمت است که آ.ه می‌گفت. شایدم هیچکدام نیست خودم به قرار رسیدم و دیگر چیزی آزارم نمی‌دهد. شاید همین است. یا ترکیب هردو + بدهی.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۳ دیدگاه

از دلتنگی‌های دزدان جواهرات

کریستوفر سوار ماشین شد و کوبید روی داشبورد و فریاد زد گازش رو بگیر جی‌‌دی*. عجله کن. بخاطر خدا عجله کن جی‌دی. جی‌دی با سرعت از کوچه فرعی که با موتور روشن کنارش پارک کرده بود پیچید تو خیابون اصلی. چندتا ماشین را رد کرد. به صدای بوق ماشینها اهمیتی نداد. کمی جلوتر پیچید تو یک خیابون خلوت. ماشین‌ها هنوز داشتند بوق می‌زدند. کریستوفر گفت دنبالمونن؟ جی‌دی نگاهی تو آینه انداخت و گفت نه هنوز. کریستوفر همانطور که سرش پایین بود و جواهرات را از ساک مشکی می‌ریخت تو یک کوله کوچکتر گفت صدای نحس آژیرشون می‌آد ولی تو اهمیت نده. هرچه زودتر از دست این لگن خلاص شیم بهتره. جی‌دی گفت نمی‌دم. به کارت برس دارم می‌برمش سر قرارمون. راستی نمی‌خوای اون آشغال رو از صورتت برداری؟ خیلی ضایع است. کریستوفر کلاه سیاهی که تا زیر چونه‌اش پایین کشیده بود و فقط دو تا سوراخ جلوی چشمهاش رو بریده بود را از سرش برداشت. مچاله‌کرد و انداخت در ساک سیاه که حالا خالی شده بود. جی‌دی گفت داریم می‌رسیم. آماده‌ای کریس؟ گفت آره.

ماشین رو نگه داشت و مشغول پاک کردن فرمان ماشین از آثار انگشتش بود که کریستوفر با صدای خفه داد زد چی رو پاک می‌کنی؟ دستکش دستته. دستکشها رو بکن و بندازشون تو کیف. جی‌دی کوبید به پیشونیش و از ماشین اومد بیرون. در رو بست و دستکشها و سوییچ رو پنجره نیمه‌باز سمت کریستوفر انداخت تو ساک خالی که با دهن باز روی صندلی کمک راننده جا گذاشته بودند. کریستوفر حالا کوله سبزرنگ بزرنتی رو انداخته بود روی دوش و همزمان با گامهای سریعی که برمی‌داشت کلاه کاپشنش را هم مرتب می‌کرد. جی‌دی بهش گفت خیلی تند راه نرو، نگاهمون می‌کنن.

دو مرد راه افتادند سمت ایستگاه مترو. نزدیک در ورودی ایستگاه جی‌دی پرسید کریس ماسکت رو آوردی؟‌ کریستوفر سراسیمه شروع کرد جیبهای کاپشن و شلوارش رو گشتن. گفت نیست. تو اضافه نداری؟ جی‌دی کش ماسک رو بین دو انگشت بالا آورد و گفت نه همین یکدونه‌ رو دارم. اینم تازه کشش صبح پاره شد وقتی تو جواهری مشغول بودی گره زدمش. صدای آژیر می‌اومد. کریستوفر دوباره داشت جیبهاش را می‌گشت. سراسیمه. جی‌دی گفت تابلو نکن. حتما ته جیبته. روی درشیشه‌ای اتوماتیک ورودی ایستگاه پوستر بزرگی چسبانده بودند که نقاشی کارتونی یک زن و مرد و بچه رو نشون می‌داد که ماسک زده بودند و زیرش نوشته بود برای ورود به مترو پوشیدن ماسک الزامیست. کریستوفر گفت ولش کن، ماسکم نیست. الان می‌رسن. بریم تو. چه گهی می‌خوان بخورن؟‌ بابت بدون ماسک سوار مترو شدن دستگیرم کنن. جی‌دی گفت بیخیال. بی‌ماسک نرو اون تو. لطفا بیشتر جلب توجه نکن. تیشرت تنت نیست اون زیر؟‌ یا زیرپیرهنی؟ همون رو ببند دور دهنت. کریستوفر گفت نه زیر این کاپشن یک پلیور خرکی تنمه. خودش رو از کوله‌پشتی خلاص کرد و شروع کرد گشتن جیبهای جلو کوله‌پشتی. جی‌دی گفت الان همه چی رو می‌ریزی کف پیاده‌رو ابله. صبر کن. کاپشنش رو کند. لرزید. هوا واقعا سرد بود. هوا حداقل منفی ده درجه بود. چند رهگذر خیابان مرد جوانی را نگاه ‌کردند که نزدیک ورودی ایستگاه داشت با سرعت برهنه می‌شد. صدای آژیر نزدیکتر می‌شد. زن جوانی دست دختر بچه‌‌ای که ماسک مینی‌موس داشت رو کشید و مسیرشون رو عوض به سمت مقابل پیاده‌رو. جی‌دی زیرپوش رو داد دست کریستوفر. گفت بیا. تموش کن. همه دارن نگاهمون می‌کنن کریس. با سرعت پلیور و کاپشنش رو دوباره تن کرد. کریستوفر گفت خدای من این چه کثافتیه. خیس عرقه. جی‌دی گفت خفه شو. ببندش جلوی پوزه‌ات. استرس تعرقم رو زیاد می‌کنه.

کریستوفر کوله سبز رو روی دوشش انداخت. زیرپوش جی‌دی رو مرتب تا زد و مثل یک شال کوتاه دور گردنش گره زد. جلوی زیرپوش کشباف سفید رو که به خاکستری می‌زد رو کشید روی دهن  و دماغش. با انزجار گفت جی‌دی این واقعا بوی لاپا می‌ده . مرده‌شور این زندگی رو ببرن. دلم واقعا برای اون روزهایی که ماسک رو فقط وقتهای دزدی به صورت می‌زدم تنگ شده. جی‌دی تاییدش کرد.

دو مرد  وارد ایستگاه شدند.

*JD

منتشرشده در داستان, داستان کوتاه, دسته‌بندی نشده | برچسب‌شده | ۲ دیدگاه

بعد از آن اتفاق

گفت هیچ چیزی شکل قبل نیست. 

گفتم اینطور نیست. 

گفت مثلا چی؟‌

اطراف رو نگاه کردم مثال نقض رو پیدا کنم. داخل خانه چیزی نبود. خانه خالی بود. فقط ما بودیم و رادیو که جوانه‌های سرخابی زده بود و مومیایی مادرش. بیرون خانه هم تا انتهای دشت آبی رنگ که به آسمان سبز می‌رسید فقط چند پرنده معلوم بودند که بال‌کشان روی زمین می‌خزیدند و چند بوته گل چهارخانه سفید و زرد که با فشار آب سبزرنگی رو به هوا پخش می‌کردند. دشت را جاده‌ سرخ رنگی دو نیمه می‌کرد که کنارش گربه درشتی ماشین زنگ‌زده‌ای را در زمین می‌کاشت. جاده خالی بود.

نگاهش کردم. داشت پنجره را لوله می‌کرد.

گفت چیزی پیدا کردی؟

گفتم نه ولی حتما چیزی باید باشد که شکل زندگی قبلی ما باشد.

گفت چیزی نیست، همه چیز تغییر کرده. فقط این خوشبینی مایل به حماقت توست که دست نخورده مونده. 

اشک زیربغلهایم را خیس کرد. با لبهام مکیدمشون. 

گفت خودت رو اذیت نکن، زندگی قبل از این اتفاق هم گه خاصی نبود.

گفتم بود. من دوستش داشتم. 

گفت من هم داشتم ولی دیگه تموم شده. 

آسمان مایل به سیاه شده بود. 

گفتم  شب. شب مثل قبل است. آسمان سیاه می‌شود. 

گفت درست می‌گی. شب کماکان سیاه است.

گفتم حتما چیز دیگری هم مونده که هنوز شکل قبل اون اتفاق باشه. 

گفت حتما هست. فردا می‌گردیم دنبالش. می‌خوای قبل خواب سرت رو برات قطع کنم؟

دستم رو گاز زدم و گفتم باشه.

منتشرشده در داستان | برچسب‌شده | ۴ دیدگاه

همه چیز درست بود.

کمی قبل- یعنی راس ساعت سه – پسرم از پله‌ها پایین رفت و برایم قهوه درست کرد. خیلی خوب قهوه درست می‌کند. کار خاصی نمی‌کند. همان قهوه و همان شیر را استفاده می‌کند که من استفاده می‌کنم ولی محصولش جور دیگری می‌شود. کف شیرش پف‌دارتر و زیباتر می‌شود حتی وقتی شیر بادام استفاده می‌کند. قهوه را ریخت در لیوان سفید که رویش نوشته آی – اول اسم خودش- و  برایم آورد سر میز کارم. 

میز کارم. میز کارم یک میز ساده است که از چوبهای ساده درست شده. همین هفته قبل دو دوست خیلی عزیز آمدند و با دستان خودمان چوبهای ساده را بریدیم و سمباده و لاک و رنگ زدیم و پیچ و میخ کردیم و شد میزکار. میزکاری که از دو طرف به کتابخانه وصل است. آن را هم خودمان ساختیم. میزکار را انقدر دوست دارم که چند روز گذشته مثل یک ابله ذوب در کارمندی هرروز صبح را به  عشق به پشت میزنشینی چشم باز کرده‌ام. الان می‌فهمم می‌گویند فلانی عاشق میزش بود منظورشان چه بود. منظورشان من بودم.

قهوه را گذاشت روی میز. روی قهوه کف کرده بود. با خنده گفت برایت ابر کشیدم روی کف‌ها. هربار که سرکیف باشد همین را می‌گوید. بوسیدمش. لپ گرد و نرمش را بوسیدم. موهایش انقدر بلند شده که برای رسیدن به لپش باید کلی مو کنار بزنی. خیلی دوستش دارم و این چیز عجیبی نیست. همه فرزندشان را دوست دارند. 

گفت قهوه‌ت را خوردی میای پایین تمرین پیانوم را ببینی؟

جمله بالا ممکن است تعبیر به این بشود که خیلی پیانیست است. نه اینطور نیست. توانایی عجیبی در نادیده‌ گرفتن سازش دارد. چندتا گیتار گذاشته کنار اتاقش که روزی سه بار پایش می‌گیرد به سیم یکیشان انقدر که نامریی شده‌اند برایش. سازها را نمی‌بیند حتی اگر سازش به بزرگی پیانویی باشد که نصف خانه باریکمان را گرفته باز هرروز از کنارش رد می‌شود و انگار نه انگار. دیروز ناگهان متوجه شدم از جمعه پیش تمرین نکرده است. برای همین مجبورش کردم دو ساعت یکبار تمرین کند. برای همین گفت بیا پایین می‌خواست نتیجه همین مختصر تمرین را به سمع و نظرم برساند. 

قهوه را برداشتم از میزکار عزیزم دل کندم رفتم پایین. خیلی از عبارت رفتم پایین خوشم می‌آید. همیشه دلم می‌خواست بروم پایین و آن پایینی که می‌روم زیرزمین نباشد. آدم است دیگر گاهی چهل و دوسال عمر می‌کند ولی آرزوهایش بدوی و رشد نیافته می‌ماند. 

آرزوی شما چیست خانم احدیانی؟ با سلام، صلح جهانی و رفتن به طبقه پایین برای صرف صبحانه. آرزوی دیگر ندارید؟ ازدواج با میزکارم. 

رفتم پایین. نشسته بود پشت پیانو.فکر کنم موهایش را آخرین بار قبل پندمیک برس کشیده هربار هم اعتراض می‌کنم می‌گوید سامان ده ساله برس به موهاش نزده. درهرحال منظره پشت پیانو یک کله شوریده بود که دو لپ از کنار موهایش بیرون زده بود و یک گربه خاکستری داشت گونه‌اش را لیس می‌زد. نشستم روی صندلی لهستانی که نگار از دست دوم فروشی هستینگ سالها پیش برایم خریده و گذاشتمش کنار پیانو که معلم پیانو رویش بنشیند. صندلی لق مختصری خورد و ابرهای روی قهوه لرزیدند. شروع کرد به نواختن. اسم قطعه‌ای که می‌زد روی رنگین کمان بود. از سفید بودن صفحه نت معلوم بود خیلی قطعه سختی نیست ولی گاهی سختی مهم نیست. چیزی که می‌نواخت آرام بود. لق صندلی را گرفتم و صورتم را گذاشتم روی دستی که لیوان قهوه را در دست نداشت وتکیه کرده بود به پیانو. گربه هم پریده بود روی پیانو زیر چراغ دراز کشیده بود. قهوه ولرم و خوش عطر بود. بیرون آفتابی و پرنور بود و یک برفی هم می‌آمد. برف که چه عرض کنم، بیشتر انگار جایی در دوردست پنبه لحافی را می‌زدند. درست است که بومیان کانادا پنجاه کلمه برای برف دارند ولی حقیقت این است که ما حداقل ۱۰۰ جور برف داریم. پنجاه و یک همان که امروز پشت پنجره می‌آمد. انگار حقه سینمایی بود. قشنگ و کم و نرم در آسمانی آبی و آفتابی. 

پنجره‌های این خانه را خیلی دوست دارم. هنوز تصمیم نگرفتم کدامش را بیشتر ولی آن پنجره که رو به خیابان باز می‌شود را خیلی زیاد دوست دارم.عاشقانه در حد میزکارم. از پنجره چیز خاصی مشخص نیست. نیم تنه یک درخت تنومند معلوم است، یک تابلو سرخ هشت ضلعی که رویش نوشته ایست و یک خانه کوچک که طبقه اولش سفید رنگ شده است و طبقه دومش سرخ و من شیفته دورنگی خانه روبه‌رو شده ام. محله جدید جوری است که انگار خانه‌هایش اسباب‌بازی هستند. کوچکند و هرکدام ساز خودشان را می‌زنند. رنگ و نرده چوبی دارند. انگار با خمیر و مقوا ساخته‌ شده‌اند. آدم سخت باورش می‌شود در این خانه‌های کوچک که زیباترین پنجره‌ها و ایوان‌ها را دارند بچه‌های واقعی بزرگ می‌شوند یا حتی کسی پیر می‌شود یا می‌میرد.همه چیز شکل یک شهرک سینمایی بزرگ است. گاهی از پنجره دقت می‌کنم ببینم آیا حرکات ماتیو و لیندا تکرار می‌شود یا نه؟ گاهی حس می‌کنم به ترومن شو نقل مکان کرده‌ام و شبها تمام بازیگران محله به خانه‌هایشان برمی گردند. 

هنوز داشت روی رنگین‌کمان را می‌زد. برای بار سوم. پیشرفت محسوسی نکرده بود ولی قشنگ می‌زد.  محو برف و آفتاب و قرمزی خانه روبرو بودم و طعم قهوه و زیبایی خاکستری رنگ گربه که در آفتاب زمستانی برق می‌زد. همه چیز درست بود. همه چیز. همه چیز شکل رویای خودم بود سالها قبل و سالهای قبلترش. همه چیز درست بود و من داشتم با چشمان باز رویا می‌دیدم.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۷ دیدگاه

آخرین یکشنبه خانه شماره ۵۰

خواستم بنشینم روی مبل جلو پنجره و اینها را بنویسم ولی میسر نشد چون مبل جلو پنجره را فروخته‌ام به رابرت. همان که با پدر مسنش آمدند و مبل را به سختی بردند. برای همین است که نشسته‌ام پشت میز ناهارخوری چوبی که ۱۴ سال با شهروز از دست دوم فروشی خیریه ارتش رهایی بخش در خیابانی در اسکاربورو خریدیم. با چهارصندلی. پشتم کتابخانه‌است. خالی از کتاب. همه کتابهای را در جعبه گذاشته‌ام و رویشان نوشته‌ام بوک‌س. کتابخانه‌ خالیست. سعی کردم به خاطر بیاورم وقتی کتابخانه را به دیوار نصب کردیم ولی یادم نیامد. یادم آمد من ایران بودم با بچه تا کتابها را بیاورم و کتابخانه را هم شهروز به دیوار وصل کرد. شهروز، کیوسک، نامجو، صدای ساز از زیرزمین، صدا گریه من، پدرم روی صندلی جلو در، چهاردست و پا راه رفتن ایلیا، کابینتهای که هیچوقت تمام درهایش را نتوانستم ببندم، خنده‌های دور میز، سی سالگی، چهل سالگی، تولدها، جدایی‌ها، تنهایی‌ها، شبهای ترسیدن از حضور دیگران .. همه آوار شده‌اند روی عصر یکشنبه.

مهرداد رفت از خانه دوستش چمدان بگیرد. من با خانه تنها شدم. با جای قابهای روی دیوار که دیگر رنگشان با باقی دیوار فرق دارد. با اتاق پسرم. که چهاربار در این یازده‌سال تختش را عوض کرده‌ام. با خاطره دوستانی که حتی شاید امروز اسم من را هم به خاطر نیاورند. با یاد بازی نور آن شومینه چوبی روی تن‌‌ها و تنهایی من.

سالها منتظر این روز بوده‌ام. پنج سال پیش دلم می‌خواست از این خانه بروم. خاطرات این خانه سرم را سنگین می‌کنند و روحم را زمینگیر. هرگوشه‌اش من را یاد زندگی می‌اندازند که سالها بعد از پایانش دلتنگش بودم. گاهی خودم را مچاله در کنار تخت با ملافه‌های سفید به خاطر می‌آورم و همزمان خودم را با لباسی سیاه و کوتاه در حال پنیر بریدن در همین آشپزخانه کهنه با گیلاسی ویسکی در دست. خاطرات خوشی و خنده این خانه همیشه بیشتر بوده است از تنهایی و گریه. این خانه صدای قدمهای بچه‌من را شنیده، صدای نیمه‌شب ترسیدنش را. خودم در این خانه از زنی ۲۸ ساله به زنی ۴۲ ساله تبدیل شده ام. این خانه همه آنچه را که من از سرگذرانده‌ام را شاهد بوده است. شاید برای همین است که دلم می‌خواست بروم. من آدم حمل خاطرات نیستم. آنهمه این همه خاطره. خاطره اولین تمرین دست جمعی کیوسک در این زیرزمین. صدای خنده‌ها، صدای چوب درامز شهروز. صدای لرزیدن لیوان‌های خانه از گیتار بیس علی.

این خانه من را بیشتر از خانه والدینم می‌شناسد. صدای گریه و خنده از ته دل و حسرت و عاشقیت را شنیده. این خانه پسر من را بزرگ کرده است. هزاربار دستمال کشیده‌ام ولی تا رونن بیاید و دیوار را رنگ تازه بزند هنوز روی در اتاقش جای اولی خطخطی زندگیش نامحسوس پیداست. اگر عمیق نفس بکشم بوی شیرینی یکسالگی پسرم را می‌شنوم.

یکشنبه دیگر من در این خانه نخواهم بود. به خانه خودم خواهم رفت که سالها خوابش را می‌دیدم. خاطرات را در هزارجعبه بسته‌بندی کرده‌ام و ته سرم گذاشتم ام. روی جعبه‌ها نوشته‌ام مموریز، سوییت مموریز.

پنجره خانه جدید هم درختی روبرویش دارد. دوباره جایم را برای نوشتن پیدا خواهم کرد. آنجا هم داستانی خواهم نوشت.  ولی در این لحظه وسط در چمدان ریختن لباسهایم آمدم نشستم روبروی پنجره، آخرین غروب دلگیر یکشنبه‌اش را نگاه کردم و به این خانه شماره ۵۰ گفتم که چقدر دوستش دارم و چقدر بابت تمام آنچه زیر سقفش تجربه کردم از خودش و دیوارهایش متشکرم.
مواظب خاطرات زیبای من باش ای خانه سبز شماره پنجاه.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۵ دیدگاه

برای فروش: کفش نوزاد، هرگز پوشیده نشده *

ونه‌گات در کتاب سلاخ‌خانه شماره پنج یک روایت دارد از یک مستند درباره جنگ که بیلی پیل‌گریم دارد آنرا از آخر به اول نگاه می‌کند. این روایت در چشم من زیباترین فیلم مستندی است که از جنگ روایت شده
“بیلی فیلمِ آخر شب تلویزیون را یک بار از آخر به اول و بار دوم به طور عادی از اول به آخر تماشا کرد. فیلم درباره بمب افکنهای آمریکا در جنگ جهانی دوم بود و درباره مردان شجاعی که آنها را به پرواز درمی‌آوردند. از چشم بیلی که فیلم را برعکس تماشا می‌کرد داستان آن چنین بود:
هواپیماهای آمریکایی، که پر از سوراخ و مردهای زخمی و جنازه بودند، از فرودگاهی در انگلستان، پس پسکی از زمین بلند می‌شدند. در آسمان فرانسه، چند جنگنده آلمانی پس پسکی پرواز می‌کردند و ترکش خمپاره‌ها و گلوله‌ها را از بدنه هواپیماها و تن خدمه آنها می‌مکیدند.
گروه هواپیماها پس پسکی از روی یکی از شهرهای آلمان که در شعله های آتش می‌سوخت پرواز می‌کردند. بمب افکنها دریچه مخزن بمبهایشان را باز کردند، با استفاده از یک سیستم مغناطیسی معجزه آسا شعله‌های آتش را کوچک کردند، آنها را به درون ظرفهای فولادی استوانه ای مکیدند و ظرف‌های استوانه‌ای را به درون شکم خود بالا کشیدند. ظرف ها با نظم و ترتیب در جای خود انبار شدند.
وقتی هواپیماها به پایگاه خود بازگشتند، استوانه‌های فولادی از جای خود پیاده شدند و با کشتی به ایالات متحده آمریکا بازگردانده شدند. این استوانه‌ها را در کارخانه‌هایی که شبانه‌روز کار می‌کردند، پیاده کردند و محتویات خطرناک آنها را به مواد معدنی مختلف تجزیه نمودند. دردناک این که بیشتر این کارها را زنان انجام می‌دادند. مواد معدنی را برای عده‌ای متخصص در مناطق دورافتاده حمل کردند. این متخصصان کارشان این بود که مواد معدنی را به داخل زمین برگردانند، با زیرکی آنها را پنهان کنند تا دیگر هرگز این مواد معدنی نتوانند به کسی آسیبی وارد کنند”

مادرم به چیزی که کسی  خودش خلق کرده باشد و در تولیدش پیرو مد یا عرف یا سنت نباشد می‌گوید «من-دَر-آوردی». مثلا تعریف می‌کرد که بعد از اجباری شدن حجاب برای زنان مادربزرگم با پارچه چادری گلدار مانتو دوخت تا به اجبار مانتو و روسری قهوه‌ای، خاکستری و سورمه‌ای دهن کجی کند و علاوه برآن تنش زیر پارچه نخی کمی هوا بخورد. بعد در توصیف مادرش گفت «مادرم با این حجاب من در آوردیش، اون مانتو گلدار چیت و موها و شال نخی سفیدش در خیابان بین سیاهی دلگیر تحمیل شده به همه زنان، می‌درخشید» یا اگر غذای می‌پخت که نه از روی کتابی رزا منتظمی دستورش را برداشته بود نه سینه‌به‌سینه یادش گرفته بود می‌گفت یک شام من‌درآوردی براتون پختم. نمی‌دانم شاید این کلمه‌ «من‌در‌آوردی» هم از این لغات من‌درآوردی مادر من باشد. نمی‌دانم.

آنوقت همین مادر من یک رسم من‌درآوردی دارد که وقتی می‌آید بدرقه بچه‌ و نوه‌اش فرودگاه هرچه التماسش کنی ما که از دروازه رد شدیم برو خانه نمی‌رود. می‌گوید طیاره بپرد بعد. هرچه بگویی سه ساعت مانده به پرواز برو خانه،  گوش نمی‌دهد. یکبار بهش گفتم نگرانید هواپیما نپره؟ گفت نه، نگران که نه، بیشتر امیدوارم که نپره، بیای بیرون، سه تایی بریم خونه و یک شب بیشتر ببینمت. معمولا تنها می‌آمد فرودگاه برای بدرقه. خودش اصرار داشت وگرنه من راضی نبودم تا آن بیابان سیاه بیاید ولی تا دهانت را باز می‌کردی بگویی مامان می‌شه ما خودمون… جواب می‌داد خواهش می‌کنم حرفش را هم نزن. با همان نگاه و لحن جدی هم ‌می‌گفت که وقتی نوجوان بودم در مورد دیروقت خانه آمدن و سفر رفتن با دوست پسر می‌گفت. خواهش می‌کنم حرفش را نزن! این جمله همیشه پایان اصرار و التماس بود. و مادرم هربار بعد از آنکه پدرم پشت سرمان آب می‌ریخت و اشک‌هایش از بین سبیل‌های سفیدش سرازیر می‌شدند، همراه ما می‌آمد.
بیشتر راه آه می‌کشید. من آه نمی‌کشیدم ولی عمیقتر نفس می‌کشیدم که بوی عطرش که قاطی می‌شد با کرم دستهایش در ملاجم بماند. مدام بچه را که خواب و بیدار بود فشار می‌داد به تنش، موهایش را می‌بوسید. خجالت می‌کشید من را جلوی راننده ببوسد ولی دست من را بین دستانش نگه می‌داشت. می‌پرسیدم سه ساعت تا پرواز را در فرودگاه چه می‌کنی؟ برنامه‌های تفریحی من‌درآوردی پشت هم ردیف می‌کرد. چای می‌گیرم می‌نشینم خوشبختهایی که بچه‌هاشون  تازه رسیدن رو نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم خوشا به سعادتشون، منم چند هفته قبل جای خروج، قسمت ورودی فرودگاه بودم. هیچ نگران من نباش. من اصلا عاشق شبهای فرودگاهم. کجا بهتر از کافی‌شاپ فرودگاه. دروغ می‌گفت. او فقط عاشق ما بود و می‌خواست تا لحظه آخر زیر سقفی باشد که ما بودیم. فقط همین.

زورم به مادرم نمی‌رسید. هربار می‌رفتم با بچه و چمدانم و دلتنگی. تمام مدتی که روی صندلی‌ها دراز می‌کشیدم فکر می‌کردم مادرم کجا نشسته است. روی کدام صندلی ناراحت؟ وقتی سوار می‌شدم آخرین تماس بقول خودش ، غیر راه دور، را می‌گرفتم. تند تند می‌گفتم ما سوار شدیم. باید موبایلم را خاموش کنم. هواپیما دارد می‌پرد. بازهم قربان صدقه می‌رفت. صدایش همیشه بغض داشت و خوابزده بود. می‌گفتم می‌روید خانه نه؟ می‌گفت آره. بعد من موبایل را خاموش می‌کردم. کمربند بچه‌ام را سفت می‌کردم و منتظر می‌ماندم که هواپیما بپرد. مادرم لابد با آن قدمهایی که در این شانزده سال هربار که می‌دیدمش آرامتر شده بودند، با آن شال که یکوری انداخته بود روی موهای نازک زیبایش می‌رفت تا دم در. بقول خودش با راننده کرایه را طی می‌کرد. بعد لابد سوار می‌شد و نگاه می‌کرد به آسمان شب. هر طیاره‌ای که می‌پرید لابد در دلش و با حسرت می‌گفت این بچه و نوه من است که می‌رود؟ یا آنطور که خودش ما را صدا می‌کند، لابد جای بچه به ترکی می‌گفت نفس.

از آن شب که هواپیمای اوکراین را با شلیک دو موشک به آتش کشیدند. از آن شب که آن همه جان عزیز در آسمان سوختند هربار به یکی از آنهایی که در هواپیما نبودند ولی تمام زندگی‌شان بعد آنشب سوخت فکر می‌کنم. شبهای زیادی خودم را جای والدینی گذاشتم که کودکان نه و ده ساله‌شان به خانه برنگشت. چون من هم یک بچه ده ساله دارم. به آن اتاقهای پراز کتاب و اسباب بازی و بوی بچه بود و چراغش دیگر هیچوقت روشن نشد، فکر کردم و هربار گریه کردم. به آن کفش قرمز نوزاد که هیچوقت به پای صاحبش تنگ نشد*. یک شبهایی مثل امشب به همه والدینی فکر می‌کنم که مثل مادر من آنشب بچه‌ها را بدرقه کردند. موهایشان رو بوییدند و بوسیدند. اشک ریختند و از فرودگاه به خانه برگشتند و نمی‌داستند از بدرقه ابدی برمی‌گردند. چند مادر به این رسم من‌درآوردی در فرودگاه بودند وقتی فرزنداشان، نوه‌هایشان و نفس‌هایشان در آسمان آتش گرفته بودند و می‌سوختند؟ کدامشان آتش را دید. به قدمهای مادرم فکر می‌کنم. به قدمهای سست و لرزان مادران و پدران در راه برگشت دوباره به فرودگاه در آن شب شوم. به اشکهای سرازیر از بین سبیل‌های سفید.

ونه‌گات در صفحه سی و چهار همان کتاب ** می‌نویسد «ببین سام، این کتاب خیلی کوتاه و قره‌قاطی و شلوغ و پلوغ است، علتش هم این است که انسان نمی‌تواند در مورد قتل‌عام حرف‌های زیرکانه و قشنگ بزند، بعد از قتل عام، قاعدتاً همه مرده‌اند، و طبعاً نه صدایی از کسی در می‌آید و نه کسی دیگر چیزی می‌خواهد. بعد از قتل‌عام انسان انتظار دارد آرامش برقرار شود، و همین هم هست، البته بجز پرنده‌ها.
و پرنده‌ها چه می‌گویند؟ مگر درباره‌ی قتل‌عام حرف هم می‌شود زد؟ شاید فقط بشود گفت:«جیک، جیک، جیک؟»

به پسرهایم سپرده‌ام که تحت هیچ شرایطی در قتل‌عام شرکت نکنند و خبر قتل‌عام دشمن نباید باعث خوشحالی و ارضای خاطر آنها شود.

به علاوه به آنها گفته‌ام که نباید برای شرکت‌هایی که وسایل قتل‌عام می‌سازند کار کنند، و تحقیر خود را نسبت به کسانی که گمان می‌کنند به این نوع وسایل نیازمندیم، ابراز دارند.»

راستش امشب جز به والدین داغدار،  به تو که فرمان شلیک را دادی هم فکر می‌کنم. تو از قتل عام آنشب به فرزندانت چه گفتی؟ از قتل عام مگر می‌شود حرف زد؟ از آن کفش قرمز کودکانه. از مادری که در هواپیما بود وقتی آتش گرفتن هواپیما را دید. احتمالا خم شد روی صندلی کناری. تنش را سپر فرزندش که ترسیده بود کرد و بزرگترین دروغ زندگی را به او گفت. گفت نترس مامان. هیچی نیست، من اینجام درحالیکه که می‌دانست هیچ کاری نمی‌تواند بکند و رسم روزگار چنین است.
تو، تو چطور به مادر خودت گفتی که فرمان قتل عام دادی؟ لابد چیزی نگفتی. صرفا گفتی «جیک جیک جیک».

ـــــــــــــــــــــــ

* کوتاهترین داستان جهان یک داستان شش کلمه‌ای است که نسبت می‌دهند به همینگوی. کوتاه است ولی غمگین و وقتی کفش قرمز را دیدم یاد این داستان افتادم
“For Sale: Baby Shoes, Never Worn”
برای فروش: کفش نوزاد، هرگز پوشیده نشده

**سلاخ‌خانه‌ی شماره‌۵ – کورت ونه‌گات – ترجمه‌ علی اصغربهرامی

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۷ دیدگاه

هدازر

میترسم دیگر خوش نگذرد.
میترسم هیچکس را دوست نداشته باشم.
میترسم تکرار شود.
همه چیز فقط تکرار شود.
میترسم.
هدا زرباف ۱۳۶۱-۱۳۹۹

هدا اگر اونی که مرده بود تو نبودی لابد الان این حرفها رو برای خودت می‌نوشتم و تو شاید بعدتر اسکرین‌شاتش رو استوری می‌کردی. اگر اونی که سوگوارشم تو نبودی قطعا موقع نوشتن این حرفها در مورد دوست جوانی که دیشب مرده دقت می‌کردم. می‌گشتم دنبال کلمات فاخر، غیر معمولی، نیم‌فاصله‌هام رو درست رعایت می‌کردم که بعد که استوریشون می‌کنی خجالت نکشم. با اینکه همیشه اسم رو حذف می‌کردی و کسی نمی‌فهمید اونی که نگارشش پراز غلطه منم یا دوست دیگری ولی خودم که می‌فهمیدم. امشب ولی دقت نمی‌کنم. چون نمی‌تونم. هم تار می‌بینم انقدر که گاه و بی‌گاه گریه کردم هم ذهنم کار نمی‌کنه و از همه مهمتر تو دیگر نیستی که برات بفرستمشون. تو دیگر نیستی. نیستی؟ مگه می‌شه نباشی؟

هدا فقدان داشتن کسی که امروز براش از فقدان تو حرف بزنم، یعنی فقدان به توان دو و فقط یکی مثل تو می‌تونه هم زیبایی و هم فقدان رو به توان برسونه.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌تان را بنویسید:

دَریس عزیز، اگر اینجا رو می‌خونی به جِیل ایمیل بزن.


شلخته‌ام. نه در همه چیز در کاغذداری و نگهداری مدارک. نه فقط مدارک، در مرتب کردن کمد لباس و کابینت‌های آشپزخانه و اتو کردن لباسها و … قبول تمام و کمال شلخته‌ام ولی الان وقت این حرفها نیست. شلخته‌ام چون اگر نبودم مجبور نمی‌شدم برای پیدا کردن یک کاغذ وام مربوط به همین یکی دوسال پیش کل زونکن مدارک را از سالها قبل زیر رو کنم و برگ برگ جلوی چشمم بگیرم تا بخاطر بیاورم این برگه چیست و چرا. دست آخر چی پیدا کردم؟ مدرک روزی که آپارتمان پایین رو خریدیم. پونزده سپتامبر دو هزار و هشت. بچه اکتبر دو هزار و نه بدنیا اومد. خب یک مدرک دیگه هم پیدا کردم، یعنی خودش برام فرستاد چون من مدرک خودم رو گم کرده بودم. سند حضانت فرزند مورخ روزی که از خونه رفت، پونزده سپتامبر دوهزار و پونزده. دقیقا همون روز که خونه رو خریدیم هفت سال بعد اون رفته. یعنی ساعت کوک کرده بوده؟

هفت از اون عدد ادایی‌هاست. هفت گاو لاغر نبودن که اومدن در خواب عزیز مصر هفت گاو فربه را خوردند؟ خداوند کل جهان هستی رو در هفت روز سرهم نکرد. رستم از هفت خوان رد نشد؟ آدم رو چرا هفت‌سالگی می‌فرستن مدرسه؟ چرا هفت؟‌ کف زیرزمین نشستم و فکر کردم امسال پونزده سپتامبر کجا بودم. سعی کردم چند مناسبت مهم دیگه مرتبط به این روز پیدا کنم ولی چیزی یادم نیومد. حتما چندتا اتفاق مهم پونزده سپتامبری دیگر هم بوده ولی من مدارکشون رو گم کردم. مثل همین سند مالیات دوسال پیش کوفتی که پیداش نمی‌کنم. لابد یک پونزده سپتامبری من عضویت باشگاه بدن‌سازی رو کنسل کردم و حتما یک پونزده سپتامبر دیگه شرکت بیمه بابت روکش دندونم برام اخطار فرستاده یا یک پونزده سپتامبری سوییچ ماشین قبلی رو گم کردم.

به زودی دارم از این خونه می‌رم. خیلی خوشحالم. وقتش بود ولی نمی‌دونم چرا کف زیرزمین ناگهان خاطرات آوار شدن روی سرم. خاطراتم با همین خونه. یادم می‌آد بچه بلد نبود از پله‌های زیرزمین بره پایین. بالارفتن رو بلد بود و دستهاش رو کثیف می‌کرد چون چهاردست و پا بالا می‌رفت. من پشت سرش می‌ایستادم که پس پسکی پرت نشه ولی کمکش نمی‌کردم. خودش هم کمک نمی‌خواست. الان هم نمی‌خواد. پونزده سپتامبر دوهزار و پونزده هم کمکی نخواست. من هم کمکی نخواستم. من هیچوقت کمکی نخواستم. انقدر کمک نخواستم که گاهی کلمه کمک رو کلک تایپ می‌کنم، یا کیک یا کپک یا کوک.

همون کف زیرزمین فکر کردم چی شد. چرا از دقیقا هفت سال بعد امضا کردن این سند مشترک، اون سند نامشترک رو امضا کردیم. چه وقت فکر کردن به این چیزهاست ولی خب وقتی کف زیرزمین با کلی زونکن و عکس و دست خط و لیست خرید و رسید دریافت جفت بچه توسط بانک جفت و بلیت باطله کنسرت، و اعداد روند احاطه شده باشی لابد بهش فکر می‌کنی. اشکالات خودم رو بلد بودم. به عیوب خودم که می‌رسه شلخته نیستم. دقیق همه رو می‌دونم. با نگاه فلسفی اگر بخوای بررسی کنی و اگر اشکالات و اشتباهات من رو تخم‌مرغ فرض کنیم ، اون هم کلی مرغ داشت. خیلی زیاد. یک مرغدونی. مثل هر رابطه دیگری . منم شونه شونه تخم مرغ داشتم. اون ولی به مرغ و تخم‌مرغ باور نداشت و می‌گفت فقط و فقط تخم‌مرغ بوده و بس. خب اصرار به اینکه محاله مرغ هم وجود داشته باشه، خودش یک مرغ دیگه‌است. درهرحال مهم نیست. مهم کاغذ مالیاته که گم شده.

ایملیم رو نگاه کردم. کلید کرده بودم روی پونزده سپتامبر. پونزده سپتامبر امسال جیل ری از شرکت کاریابی به دریس ایمیل زده و نوشته دنبال جوشکار می‌گردن و اگر هنوز جویایی کارم رزومه‌ رو براش بفرسته. جیل ایمیل رو اشتباه به اکانت کتاب من زده. همون کتابی که سال دوهزار نه منتشر کردم. همون کتابی که سه ماهه حامله بودم وقتی منتشر شد. روز انتشارش توکا اینجا بود، مهسا هم بود، بچه‌ام هم توی دلم بود، و اون روز نه مرغی بود نه تخم مرغی. سه ماه بعد البته اولین مرغ رو دیدم. درهرحال نمی‌دونم چرا جیل روز پونزده سپتامبر اینکار رو کرده. من واقعا برای تحمل این همه اتفاق در روز پونزده سپتامبر ضعیفم. به جیل هم همون روز جواب دادم که احتمالا ایمیل غلطه و تا دیر نشده بگرده دریس رو پیدا کنه. البته اون روز پونزده سپتامبر برام روز خاصی نبود. هنوز هم نیست. اولین بار نیست که نامه اشتباه برام می‌آد. سال دوهزار و هفده هم گواهی فوت همسرم که در ۹۷ سالگی مرده بود اومد دم خونه. کل روز بعدش معطل شدم که زنگ بزنم مرده‌سوزخانه‌ای که گواهی رو صادر کرده بود و توضیح بدم که گواهی رو اشتباه فرستادند و من همسری نداشتم و ندارم. نمی‌دونم چرا فکر می‌کردم وظیفه اخلاقیم حکم می‌کنه این کار رو بکنم. می‌خواستم زودتر گواهی رو بفرستن به نشانی درست. چرا اصرار داشتم؟  احتمالا همسر متوفی هم یک مدت صبر می‌کرد و بعد خودش پیگیر می‌شد. شاید ترسیدم در زمان انتظار برای گواهی فوت همسرش خودش هم فوت کنه. نمی‌خواستم در انتظار بمیره. انتظار چیز کثیفیه.

نامه‌ مالیات رو پیدا کردم. باقی رو دوباره و بی‌نظم چپوندم توی زونکن. می‌شد مرتبشون کنم که دفعه بعد به این فلاکت نیفتم ولی شلختگی هم یکی از تخم‌مرغهای من است. برگشتم بالا و عکس نامه رو برای بانک فرستادم و فکر کردم اول نه مرغ بود و نه تخم مرغ، خروس بوده. شاید زلیخا یکشب خواب دیده که یک پونزده سپتامبر لاغر هفت سال بعد می‌آد و یک و پونزده سپتامبر چاق رو می‌خوره. شاید به جیل ایمیل بزنم و بگم از شهرباریک تماس می‌گیرم، هنوز جوشکار می‌خوای؟

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۲ دیدگاه

خانه‌های کهنه دلباز

این مسیری که می‌دوم واقعا زیباست. یادم نیست از کی شروع کردم به دویدن در این مسیر. یک دشت فراخ است با راهی پیچ در پیچ در میانش و کلی دکل برق. دکل برق حالا خیلی زیبا نیست ولی به چشم من زیباست.

قبلش در آن یکی مسیر می‌دویدم. دلم برای آن مسیر خیلی تنگ می‌شود. برای کوتاه شده بود و مشکل در پیاده‌رو دویدن این است که مدام پای آدم بخاطر شیب نرم کناره هایش بالا و پایین می‌رود و آنجای لگن آدم که پا به آن وصل می‌شود گاهی درد می‌گیرد. بله باید ساکن یک شهر مسطح باشی که نفست انقدر از جای تخت درآید که بگویی پیاده‌رو برایم کم تخت است. در حال مسیر قبلی هم چیز پیچیده‌ای نبود خیابان خودمان را می‌گرفتم می‌دویدم به سمت شرق. دو کیلومتر که می‌دویدم تمام می‌شد بعد برمی‌گشتم به سمت غرب و خب می‌شد چهار کیلومتر. کم‌کم تیز و بزتر شدم و شروع کردم خط را به مربع تبدیل کردن. یعنی اول پانصد متر می‌رفتم به سمت شرق بعد پانصد متر شمال. بعد دوباره یک و نیم تا شرق. بعد پانصد تا جنوب. بعد دو کیلومتر غرب. پنج کیلومتر خدمت شما.
مسیر خوبی بود. خاطره‌ساز بود. تمامش مسکونی و چه خانه‌های قشنگی. قبلا گفته بودم – خب حالا یکبار دیگه هم بگو- که بزرگترین زیبایی خانه‌های این شهر این است که نه دیوار دارد نه پرده. بدون اینکه برایش شعر بگویند دانه‌های دل آدمها پیداست. سرک می‌کشیدم در خانه‌های مردم. بسته به ساعتی که می‌دویدم کسی داشت چای می‌خورد یا تلویزیونی روشن بود یا هیچی، سکوت و تاریکی. خانه‌های گرانتر و نوسازتر را سخت‌تر می‌شد دید زد. چون دیگر گاراژ کنار خانه ندارند تا بتوانند همه زمین را بدهند زیر خانه تا خانه‌ای با سالن‌ و سرسرای بزرگتر بسازند. سالن‌هایی که هیچوقت هیچکس رو مبلهایشان نخواهد نشست چون همه اهل خانه همان فضای دوازده متری حاشیه آشپزخانه لازم دارند که تلویزیون خانه آنجاستو درهرحال بابت این سالن تاریک و غمگین اضافه معمولا طبقه اولشان خیلی بالاتر از سطح پیاده‌رو ساخته شده‌ که بتوانند گاراژی را که از کنار خانه کش رفته‌اند بچپانند زیر ساختمان بکارند و خب مگر قد من چقدر است که بتوانم داخل آن خانه‌ها را ببینم. راستش خیلی هم علاقه‌مند نبودم. معمولا پنجره بر خیابان خانه‌های نوساز سالن خانه است که همیشه خالی‌ست. مبلهای کمرنگ رستورشن هاردور و آباژورهای پایه نقره‌ای کنار هم نشسته‌اند و برای هم لبخند بی‌روح می‌زنند. چیزی برای دیدن نیست.

چندماهی در همین خیابان دویدم ولی خب سرعتم خیلی کند بود. به نظر خودم البته خوب بود. از نظر من همیشه سرعتم خوب است چون نمی‌دانم اصلا چه خوب است چه بد. چقدر زیاد است چقدر کم. وقتی من باشی هیچوقت با هیچ‌چیزی مسابقه نداری و هیچوقت حس نمی‌کنی کندی یا کمی. هیچوقت درصدد ماراتن دویدن نیست. می‌دوی که دویده باشی و زندگی مردم را از پنجره‌هایشان حدس بزنی. دروغ می‌گویم، تازگی‌ها نه در دویدن در چیزهای دیگر زندگی مسابقه گذاشته‌ام، با خودم. خیلی هم رقت انگیز است ولی این موضوع امروزم نیست. یک روز دیگر درباره‌اش می‌نویسم.

خانه شماره صد و هفتاد سه بچه‌دارند و یک سگ. سگ تنها موجود زنده‌ خانه است که به باقی ساکنین خانه عشق می‌ورزد یا حداقل بلد است ابرازش کند. بچه‌ها ساکت و کم‌رنگند. پدر و مادر زیادی به یک کف دست چمن‌ جلوی ور می‌روند. خانه‌های جدید اکثرا چمن دم در ندارند ولی تا دلت بخواهد سطح آسفالت شده برای پارک کردن ماشین دارند. در طراحی خانه‌های جدید فقط به ماشین‌ها فکر شده. مادر با یک کلاه عجیب که از پشتش پارچه نخی آویزان است ساعتها می‌نشیند روی چهارپایه و دست می‌برد لای آن یک ذره چمن، دنبال علف هرز می‌گردد. بچه‌ها بی‌حوصله یک توپ بسکتبال کم‌باد را به سمت حلقه پرت می‌کنند. توپ چندباری مسیرش را کج می‌کند و به سقف بی.ام.و بژی رنگی می‌خورد که پدر دارد با حوله براقش می‌کند. ماشین زیادی برق می‌زند. پدر می‌زند زیر توپ. بچه‌ها دیگر حوصله توپ را ندارند. سر می‌برند در موبایلهایشان. سگ بین مادر و پدر و بچه‌ها می‌دود. نمی‌داند به کدامشان محبت کند. معلوم است هرکدام را که میلیسید دلش برای لیسیدن آن یکی تنگ می‌شود. طفلک سگ نمی‌داند با این همه عشق چه کند.

خانه شماره صد و هفتاد و پنج درش قرمز رنگ است. نه فقط در ورودی خانه. در گاراژ که همیشه مقابلش یک ماشین کوچک قرمز رنگ پارک شده. حیاط جلوی خانه واقعا زیباست. گاراژ کنار خانه است و قد من به پنجره‌ها می‌رسد. همه چیز خانه زیباست حتی آجرهای دیوارش و شیروانی قشنگش و زن و مرد صاحب خانه‌ هم. در ورودی در میانه خانه است و هر دو طرفش دو پنجره زیبا. خانه را انگار از روی نقاشی کودکان ساخته‌اند. حتی از دودکشش گاهی دودی سفید بیرون می‌آید. انگار که همیشه یک پاپ -رهبر مذهبی کاتولیکان جهان- جدید پیدا کرده باشند. خانه همه‌چیزش رویایی‌ست البته برای من که رویایم را در گرمای خانه‌های قدیمی پیدا می‌کنم. اگر قبل پنج عصر بدوم زن و مرد را می‌بینم که در پنجره سمت راستی غذا درست می‌کنند یا کاری مشابه آن. از بیرون درست معلوم نیست. درهرحال در آشپزخانه‌اند. نور آشپزخانه زرد است و سینک ظرفشویی روبروی پنجره. اگر دیرتر از هشت بدوم در پنجره سمت چپ نشسته‌اند. تلویزیون روشن است و نورش را از پیاده‌رو می‌بینم. روی سنگهای جلو خانه یک سری اسباب بازی چوبی کوچک چسبانده‌اند. چند مرد و زن چوبی که از سنگ بالا می‌روند و یک در کوچک که چسبانده‌اند روی تنه درخت انگار که درخت خانه لی‌لی‌پوتی‌ها باشد.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۴ دیدگاه

پیوند ناگسستنی آقای فلانی و خانم چیز

یکی از مشکلات روز اول رابطه اگر کارشناسان زبردست رابطه اجازه بدهند در این مرحله رابطه صدایش کنیم، این است که نمی‌دانی حدودا حمامش چقدر طول می‌کشد و چقدر وقت داری که بروی سر کیف پولش تا گواهینامه‌اش را بررسی کنی تا اسمش را بخاطر بیاوری. از لحظه‌ای که رفت داخل حمام تا الان که شیر پاشویه وان را باز کرده تقریبا پنج دقیقه گذشته. عاقلانه نبود تا قبل از شنیدن صدای دوش حمام بروم سر کیفش چون در این فاصله همیشه این احتمال وجود دارد که آدمها بیرون بیایند به دنبال حوله یا سوالی در مورد دستمال توالت یدکی یا روش تنظیم درجه حرارت آب.

همه پنج دقیقه ای که منتظر بودم آب را باز کند داشت آهنگی را به سوت می‌زد. خیلی هم خوب می‌زد. نمی‌‌توانستم حدس بزنم پنج دقیقه مشغول چه کاری می‌تواند باشد که سوت هم بزند؟ نشسته باشد سر توالت؟ نباید وسطهایش سوتش قطع کند تا عضلاتش را منقبض کند؟ ریشش را مرتب کند؟ با کدام تیغ یا قیچی؟ تیغ پاهای من یا قیچی کوتاه کردن موهای داخل بینی ماضی‌یارم؟ خودش را شاید نگاه می‌کرده در آینه دستشویی. آن آینه همه را گرفتار می‌کند. آینه را در جای درستی نصب کرده‌ام. قدی با نوری که از پنجره غربی حمام مورب می‌تابد. خودم بارها عاشق خودم شده‌ام در آن آینه. پوستم را زیتونی روشن می‌کند و شکمم را تخت. البته فقط در حالت تمام رخ. در حالت نیم‌رخ باسنم را برجسته و سفت نشان می‌دهد ولی خب شکمم را تا بالای ناف صاف ولی بعد ناف برآمده. اگر نفسم را رها کنم که همان قبل ناف را هم برجسته می‌کند ولی مهم نیست باسنم را واقعا خوش‌فرم و براق نشان می‌دهد. آینه خوبیست. مطمئنم آقای فلانی هم همه پنج دقیقه را درگیر انعکاس تصویرش در آینه بوده است.

آقای فلانی بدون آینه و نور مورب هم مرد قشنگی‌است. در چشم من حداقل. بین ریش و موهای سینه‌اش تک و توک مویی سفید شده و موهای سرش تاب قشنگی دارد که گرمای هم‌آغوشی مرطوب و مجعد‌ترش هم می‌کند. روی ساعد دست راست و کنار چشم چپش جای بریدگی است. اولین بار که دیدمش درمورد بریدگی دستش پرسیدم و او قصه پرت شدنش از صخره را برایم تعریف کرد و بدون اینکه من پرسیده باشم داستان زخم چشمش را. بعد من داستان کور شدن موقتم را برایش گفتم. بعد او از گم شدنش در جنگل برایم گفت. از تصادفش. از مرگ مادرش. من از مرگ گربه‌ برایش گفتم و از روزی که هم‌خانه قبلی ترکم کرد. او از جدایی سختش زمان دانشجویی در آن شهر کوچک وقتی که تنها و غریب بود حرف زد. بعد فهمیدیم که هردو در زمانی متفاوت ساکن آن شهر کوچک بوده‌ایم. پس از آن شهر کوچک حرف زدیم و مغازه صدف فروشی نبش خیابان چارلز. بعد او برایم از تبحرش در انتخاب صدف گفت. من برایش از نفرتم از پختن و خوردن خرچنگ گفتم. او گفت من هم. بعد مچ دستم را گرفت و گفت چقدر انگشتان قشنگی داری و من خندیدم. چرا خندیدم؟ آدم چهل ساله کجا به چقدر انگشتان قشنگی داری می‌خندد و با همان انگشتان قشنگ زخم کنار چشمش را نوازش کردم.

حالا او حمام است و من داستان تمام زخمهای جسمی و روحی‌اش را می‌دانم ولی اسمش را نه. حتما جایی خودمان را بهم معرفی کرده‌ایم ولی یا صدا زیاد بوده یا سرمان گرم. من هم بی‌دقتم هم حافظه بدی در یادآوری اسامی دارم. خجالت می‌کشم که اسمش را نمی‌دانم. سعی می‌کنم مثل همیشه همه چیز را بیاندازم گردن قیدهای دست و پاگیر اجتماعی. برای خودم تکرار می‌کنم چه کسی گفته قبل از گذراندن یک شب با یک نفر باید حتما اسمش را بدانی. این قانون را همانهایی نوشته‌اند که برای جفتگیری هم شرط ازدواج را گذاشته اند. جواب نمی‌دهد می‌خواهم اسمش را بدانم چون خودم ناراحت می‌شوم کسی که تا این حد به من نزدیک شده است، اسمم را نداند.

آب باز است ولی او هنوز دارد سوت می‌زند. هنوز نرفته زیردوش چون حمامش صدای دوش نمی‌دهد و آب دارد هدر می‌شود. تردید ندارم که درگیر آینه است. کاش در ازای چقدر انگشتان زیبایی داری به جای نوازش به او گفته بودم که او هم زیباست که انقدر وقتش را جلوی آینه تلف نکند.

مشکل اینجاست که نمی‌شود از روی زمانی که فرد از بدو ورود به حمام تا رفتن زیر دوش تلف می‌کند تخمین زد چقدر حمامش طول خواهد کشید. دو برابر، سه برابر؟ خود من بعد از ورود به حمام به ابروهایم ور می‌روم. شکمم را جلوی آینه بررسی می‌کنم. با موچین چندتار موی دور پستانم را می‌کنم. گردی باسنم را جلوی آینه نگاه می‌کنم. با دستمال پشت شیرآب را تمیز می‌کنم. جلوی آینه زل می‌زنم به آن قسمت لثه بالایی که به نظرم فروکش کرده و سعی میکنم با دست هلش بدهم پایین. لثه پایین را می‌فهمم ولی چطور ممکن است لثه بالای فروکش کند؟ پس نقش جاذبه چه می‌شود؟ لثه بالایی وقتی شل می‌شود باید بریزد روی دندان. دندانی تا نیمه صورتی. آه چقدر زشت. همان بهتر که لثه از جاذبه تبعیت نمی‌کند. گاهی قبل از حمام مسواک می‌زنم. بی‌دلیل و در ساعاتی که در خدمت بهداشت دهان و دندان نیستند. دوست دارم زیر دوش گرم دهنم بوی نعنا بدهد. حتی گاهی وقتی شکمم قوسش بزرگتر از همیشه باشد تلاش می‌کنم که روده‌هایم را قبل از حمام خالی کنم. جز کوچک کردن شکم حس خوبی هم دارد قبل از پاکیزه‌ کردن بیرون تنت حس کنی از درون هم پاکیزه ‌شده‌ای. بعد با اینهمه وقت تلف کردن قبل از ورود به حمام، کل حمامم فقط ده دقیقه طول می‌کشد. حتی کمتر هفت دقیقه.

اول سرم را شامپو می‌زنم. روی شامپو نوشته سه تا پنج دقیقه روی سر بماند. بعد باعجله پاهایم رو تیغ می‌کشم. همیشه هم نصفه‌کاره. نوارهای تیغی که می‌کشم هیچوقت هم‌پوشانی ندارند. یعنی بین هر نوار سه سانتیمتری از پوست پایم که صاف و بی‌مو شده است یک نوار سه میلیمتری مو می‌ماند و بعد نوار صاف بعدی. نگرانم سه دقیقه تمام بشود. چرا انقدر نگرانم که یک دقیقه بیشتر نشود. انگار قرار است بعد از سه دقیقه شامپوی روی سرم به واجبی تغییر ماهیت بدهد. بعد از راه راه کردن پاهایم صورتم را لیف می‌کشم. چرا؟ چون می‌خواهم وقتی سرم را می‌شورم همزمان صورتم را هم بشورم و با این روش فقط یکبار مجبور می‌شوم چشمهایم را ببندم . جز این اتلاف وقت است. بعد نرم‌کننده می‌زنم و تنم را می‌شورم و بعد خودم را کامل آب می‌کشم. زمان گرفتید؟ هفت دقیقه، نه؟

سوتش قطع شده است ولی هنوز صدای دوش نمی‌آید. شلوارش روی مبل کنار پنجره است. من هنوز برهنه زیر ملافه سفید خوابیده‌ام. سعی می‌کنم تخمین بزنم چقدر طول می‌کشد کیف پولش را پیدا کنم. اگر در شلوارش نباشد حتما در جیب کتش است. کتش را دم در درآورده است. من برایش درآوردم. همان در آستانه در. انداختمش زمین. خودش انداخت. یعنی دستهایش را جوری نگه‌ داشت که کت سربخورد از تنش. انگار که مطیع من است. تلاشی برای گرفتن کتش نکرد. من برش داشتم. چیزی نگفت ولی رفتارش جوری بود که انگار بی‌خیال تو از کت مهمتری. دلم می‌خواست من هم نشان بدهم که حضورش حواس من را از هر چیزی جز او پرت کرده است ولی یک ماه بود خانه را تمیز نکرده بودم. آستانه ورودی خانه غرق در کثافت بود و کتش حیف بود. برش داشتم و بدون اینکه بوسه‌های او روی گردنم حواسم را پرت کند کت را سه بار تکاندم و گذاشتم روی چهارپایه دم در. بعد یادم افتاد چهارپایه از زمین هم کثیف تر است. چون هربار که می‌خواهم بندهای چکمه‌ام را ببندم پایم را روی چهارپایه می‌گذارم. چکمه‌ هایم همیشه گلی و مرطوب است. دوباره خم شدم و او را هم با خودم خم کردم. جوری رفتار می‌کردم که انگار این درگیری برای پیدا کردن جای پاکیزه برای کت قسمتی از پیش‌درآمد هم‌آغوشیست. کت در دستم، دستش دور کمرَ کشیدمش سمت آشپزخانه. کت را گذاشتم روی پیشخوان. یعنی فهمید که بخاطر کت کشیدمش؟

روی پیشخوان. خدای من؟ در این خانه کاسه توالت هم از آن پیشخوان تمیزتر است. تلاش کردم تمرکز کنم روی پیدا کردن گواهینامه و اسمش. درهرحال اگر کیف پولش در شلوارش نباشد برای رسیدن به پیشخوان باید از جلوی حمام بگذرم. اگر همانوقت بیرون بیاید می‌گویم می‌خواستم کتت را بردارم که کثیف نشود. او دیگر انقدر من را می‌شناسد که بداند چقدر تمیزی کتش برایم مهم است.

سوت نمی‌زند ولی صدای دوش آب هم نمی‌آید. نصف تنم را از زیر ملافه می‌دهم بیرون تا آماده باشم. در حالت آماده باش دوباره تلاش می‌کنم اسمش را به خاطر بیاورم. هیچ چیزی در خاطرم نیست. حتی آوای اسمش یا یک حرف. هیچ. ناگهان صدای آب قطع می‌شود. دیگر نه سوت می‌زند نه صدای آب شیر پایینی وان را می‌شنوم. داد می‌زند. شامپو تن داری؟ جوابش را نمیدهم. می‌خواهم دوباره صدایم کند. سکوت می‌شود. شاید درحال فکر کردن است. دوباره داد می‌زند عزیزم شامپو تن داری؟ جواب نمی‌دهم. بازهم سکوت. سردش نمی‌شود برهنه وسط حمام وقتی شیر آب هم بسته است. حمام شوفاژ ندارد. عشقم شامپو تن یا صابون داری؟ سکوت می‌کنم. لای در حمام را باز می‌کند. نگاهم می‌کند که روی تخت دراز کشیده‌ام. برهنه، نیمی از تن زیر ملافه سفید و باقی بیرون. نور مورب پنجره از لای پرده بسته رویم تابیده. جوری رفتار می‌کند که انگار سوالش را فراموش کرده است. لبخند می‌زنم. می‌پرسد شامپو تن داری؟ می‌گویم من آوا هستم. می‌خندد جواب می‌دهد منم هم باربدم.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۸ دیدگاه

اگر اضطراب داری در پاکت باد بِوَز.

هیچ چیز شکل قبل نیست. نه آدمها، نه ساختمانها نه خیابانها و نه شهر. البته مگر نه اینکه شهر ترکیبی‌ست از آدمها و ساختمانها و خیابونها. شاید به همین دلیل هرچه بیشتر از هسته شهر بزرگ دورتر بشی این تغییر کمتر به چشمت می‌آد. مثلا در محله من که شمالی‌ترین قسمت شهر قرار داره و قبلا هم محله موسیقی زنده خیابونی و بارهای کهنه نبود چیزی انقدر عوض نشده. شاید فقط قبلا محل قدم زدن سالخوردگان خوش اخلاقی بود که روی موهای سفیدشون روسری نایلونی می‌بستن و امروز دیگه نیستن.

مرکز شهر ولی خیلی عوض شده. آدمها در پارکها یا هرجایی که چمنی سبز شده چادر زدن. آدمهایی کنار خیابون خوابیدن که از لباسشون می‌شه حدس زد تازه خیابان‌خواب شدن. مثل مردی که دیروز جلوی من راه می‌رفت. راه که چه عرض کنم بیشتر به طرق مختلف جا‌به‌جا می‌شد. گاهی می‌‌خوابید روی زمین و می‌خزید. گاهی دیوار رو می‌گرفت و خودش رو می‌کشید جلو. گاهی چهار دست و پا. نمی‌تونستم بفهمم مسته یا کلا بدحاله. ماسک داشت و کُتی که تنش بود کت زمستانی نسبتن شیکی بود که برای هوای دیروز حداقل چهل درجه گرم بود. کثیف بود ولی خیلی نامرتب نبود. شکل آدمی بود که خونه داره ولی یادش رفته برگرده خونه شاید واقعا خانه‌ای داشت ولی دلش نمی‌خواست برگرده. دلم می‌خواست ازش بپرسم حالش خوبه ولی نپرسیدم. قبلا می‌پرسیدم ولی من هم شکل قبل نیستم. من هم قسمتی از شهرم. عوض شدم. حس سرخوشی قبلی رو ندارم حتی با اینکه کمتر خسته‌ام. انگار از حضورم در شهر انرژی می‌گرفتم. شاید چون لبخند نمی‌زنم. چرا لبخند نمی‌زنم چون دهنم پشت ماسک پنهان شده و صرف نمی‌کنه به چروکهای دور چشمم اضافه کنم بابت لبخندی که دیده هم نخواهد شد. از آدمها می‌ترسم. از آدمهایی که هیچوقت ازشون نترسیدم. حس می‌کنم دوستم ندارند چون نگرانند که ویروس داشته باشم. نه فقط من رو که همدیگر رو. برای هم دیگه همشهری نیستیم یک ناقل بالقوه‌ایم.

خیلی از مغازه‌ها بسته شدن. خیلی‌هاشون رو با چوب پوشوندن یا از تو به شیشه‌ها روزنامه زدن و روی روزنامه‌ها نوشتن برای اجاره یا برای فروش. بوی شهر عوض شده. خیابون ملکه از همیشه خلوت‌تره. هر چند مغازه یکبار تبدیل به علف فروشی شده. به خلوتی یکشنبه ظهر شهر نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم جای اینها رستوران یا گردنبند فروشی باز خواهد شد؟ کی الان دیگه یک رستوران خسته رو در یک قسمت خسته و خلوت شهر اجاره خواهد کرد؟ کسی گردنبد می‌خره؟

یکی می‌گفت حتی اگر روزی واکسن کشف بشه هم شاید دیگه اداره‌ها باز نشن، شاید شهر عوض بشه. سعی می‌کردم خوشحال باشم بگم به به چه اتفاق خوبی و امیدوار باشم تمام رستورانهای خسته و بسته بشن دوچرخه ساز یا هرچیزی که شهر امروز بیشتر لازم داره، ولی نبودم. عادت کرده بودم به همون شلوغی صبحها به بدو بدو ساعت ناهار کار. به حرفهای تکراری و شوخی‌های خنک و کوتاه کارمندی. به ورزش سریع و قهوه سرپایی. به شهری که زنده بود و خروشان. شهری که نمی‌ترسید، شهری که آدمهاش به هم لبخند می‌زدن. نه این شهر. این شهر رو نمی‌شناسم. شهری که انگار دلشوره پاییز رو داره. نمی‌دونه امسال با زمستونش چه کاری باید بکنه. این همه آدم بی‌خانمانش رو کجا پناه بده. آدمهای تنهاش رو چطور از تنهایی در بیاره. آدمهای بیکارش رو چطور دوباره برگردونه سرکار. بچه‌ محصل‌ها رو چطور از تنهایی خونه‌ها نجات بده. شهر انگار دلشوره داره و این دلشوره معلومه و تنها کاری که از دست من براش برمی‌آد اینه که مثل قبل بازهم در پیاده‌روهاش راه برم تا بدونه تنها نیست. مثل روزهایی که من دلشوره داشتم، تنها بودم، می‌ترسیدم و اون من رو تنها نگذاشت.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۱ دیدگاه

یک قاشق مرباخوری خردل

در عقب را باز کردم. ظرف خاکستر مادرم روی صندلی عقب بود. همسرم کنار ماشین ایستاده بود و حرکات کششی می‌کرد. سه ساعت رانندگی بدنش را خسته کرده بود. ظرف را برداشتم. گرم بود. با اینکه صبح زود راه افتاده بودیم ولی بازهم آفتاب ماه اوت داغش کرده بود. گفت کمک می‌خواهی؟ گفتم نه. تا ساحل دویست متری راه بود. بلد نبودم سرعت قدمهام را تنظیم کنم. عادت دارم به تند راه رفتن. همیشه عجله دارم. حتی وقتی می‌روم قدم بزنم بازهم تند راه می‌روم. چندمتر اول را تند راه رفتم و بعد فکر کردم سرعتم بی‌احترامی است به مادرم. قدمهایم رو کند کردم. پشت کفشم رو لگد کرد. معذرت خواست.

هنوز ساعت ده نشده بود ولی هوا داشت دم می‌کرد. از صبح فقط یک لیوان قهوه خورده بودم که اشتباه بود. قلبم تند می‌زد. دلم می‌خواست زودتر تمام شود. برگردم خانه و بخوابم. نه دلم می‌خواست هیچوقت تمام نشود. خاکسترها را که در آب می‌ریختم دیگر واقعا مادر تمام شده بود.

سه ساعت رانندگی تا ساحل اقیانوس خسته‌ام کرده بود. می‌شد خاکستر را بریزیم یا همانطور که در برشور موسسه سوزاندن جنازه نوشته بود، بسپاریم به دریاچه نزدیک خانه ولی فکر کردم اقیانوس ابهت بیشتری دارد. به راه فکر نکرده بودم. راهی که با خاکستر جنازه می‌روی راه راحتی نیست. برای انتخاب موضوع برای حرف زدن یا انتخاب موسیقی گوش کردن دچار وسواس بودیم. حس می‌کردم سکوت تنها راه درست ادای احترام به خاکستر مادری است که روی صندلی عقب تشعییع می‌شود ولی حساب وزن سنگین سه ساعت سکوت را نکرده بودم. خودش رادیو را تنظیم کرد روی کانال محلی. کمی اخبار گوش کردیم و بعد رادیو شروع کرد به پخش کردن آهنگهای شاد. خاموشش کرد.

باید حرفی می‌زدم. برایش از وسواسم در جستجو و انتخاب شرکت سوزاندن جسد گفتم. گفت دلیل اینهمه وسواس را نمی‌فهمد در انتخاب اینجور خدمات جز قیمت چه فاکتور دیگری می‌تواند مهم باشد وقتی خروجی همیشه ثابت است. از خروجی احتمالا منظورش خاکستر بود. داستانی که درمورد شرکتی که جنازه‌ها را برای مصارف تحقیقاتی می‌فروخت و به بازماندگان خاکستر چوب تحویل می‌داد را تعریف کردم. خودش را علاقه‌مند نشان داد. گفت خاکستر چوب؟ چه عجیب که زودتر مچ صاحب کلاشش را نگرفته‌اند. گفتم لابد نفهمیدن. آدم از کجا تشخیص بدهد خاکستر چوب است یا انسان. تو خاکستر انسان دیدی؟ گفت نه ولی فکر می‌کنم سفیدتر باشد نه؟ خاکستر مادرت سفید بود؟ گفتم بود. دروغ گفتم. نگاه نکرده بودم ولی حس کردم می‌خواهد قبل از ۳۰۰ کیلومتر رانندگی از اصل بودن خاکستر مطمئن شود. احتمالا نگران است به ساحل برسیم و تازه بفهمیم خاکستر چوب را بهمان انداخته‌اند. گفتم این شرکت خیلی معتبر است. گفت قطعا. می‌شد جای همه اینکارها مادر را دفن کنم در گورستان نزدیک خانه ولی قبر خیلی گران بود و ما داشتیم برای خرید خانه پس‌انداز می‌کردیم. برای مادر هم فرقی نمی‌کرد. رادیو رو دوباره روشن کرد.

کنار ساحل ایستادیم. دستش را دور شانه‌ام انداخت. گفت آماده‌ای؟ گفتم آره. روشهای پخش کردن خاکستر روی آب را جستجو کرده بودم. با آرامش خاکستر را در آب ریختم. باد خاکستر مادر را پخش کرد. از دور لابد شکل کودکی بودم که در ساحل ماسه‌بازی می‌کند. خیلی زودتر از آنکه فکرش را می‌کردم ظرف تهی شد.

هوا گرمتر شده بود ولی سردم بود. تا ماشین دستم را گرفت. گفتم فکر کنم اشتباه کردم، باید دفنش می‌کردم. گفت مادرت خودش گفت که برایش فرقی نمی‌کند. گفتم برای او شاید ولی من بعد از این کجا سراغش را بگیرم. موهایم را بوسید و گفت کار درست را کردی. ظرف را از دستم گرفت و در صندوق عقب گذاشت. ساندویچی از کیف ناهار پشت ماشین برداشت. گفت تو نمی‌خوری؟ گفتم نه اشتها ندارم. تکیه داد به ماشین. روبرو اقیانوس بود. اقیانوسی که مادرم را در خودش حل کرده بود. حس می‌کردم وسط شکمم سوراخ شده است. ساندویچش را نگاه کردم. گوجه و پنیر را بادقت بریده بود و لایه لایه بین ورقه‌های کالباس گذاشته بود. ساندویچ را صبح درست کرد. وقتی من با ظرف خاکستر در ماشین نشسته بودم. ماشین را روشن کرد و گفت هستی من بروم یک تکه نون پنیری چیزی برای راه بیاورم ضعف نکنیم؟ گفتم من اشتها ندارم ولی زود باش. گفت زود میام.
ساندویچش یک ساندویچ ایده‌ال بود. هیچ نقصی نداشت. نان با دقت برش خورده بود. معلوم بود هیچ عجله‌ای درکار نبوده. خیارشورها نازک و یکدست ورقه شده بودند. از رطوبت درست و زرد رنگ لبه‌های داخلی نان معلوم بود دقیقا یک قاشق مرباخوری خردل زده است نه کمتر و نه بیشتر. ساندویچ را سمتم گرفت و گفت. یک گاز؟ گفتم نه. گفت عزیزم اگر خوب نیستی می‌خوای بشینی توی ماشین؟ الان راه می‌افتیم. گفتم باشه. راحت باش. عجله‌ای نیست.
و فکر کردم فردا ترکش می‌کنم.

منتشرشده در داستان | برچسب‌شده | ۹ دیدگاه

ایست

وسواس ترمز دارم. با اینکه هیچ خاطره یا تجربه‌ای از ترمزی نگرفته هم ندارم مدام نگرانم ترمز نگیرد. مدام نگرانم از اینکه ترمز نگیرد حتی وقتی حرکت نمی‌‌کنم. از تمام ورزشهایی که لیز خوردن را تقدیر می‌کنند متنفرم :اسکی و اسکیت و سورتمه و رانندگی در زمستان یا کرلینگ. به هیچ لاستیک زمستانی یا تکنولوژی ترمزی اطمینان ندارم. در زمستان تورنتو هرچیزی می‌تواند لیز بخورد. هرچیزی می‌تواند آنجا که من اراده می‌کنم بایستد نایستد. از قدمهایم بگیر تا ماشین از عشق‌ها تا نفرت‌ها.
بعضی آدمها گویا سر خوردن را دوست دارند یا حداقل بلدند مهارش کنند. من نمی‌توانم. سر که می‌خورم حس می‌کنم اینجا پایان است. انقدر خواهم رفت که بخورم به زنی که با کالسکه از خیابان رد می‌شود. حتی گاهی زنی در خیابان نیست ولی وقتی سُر می‌خورم فکر می‌کنم زن حتما سَر خواهد رسید و من زیرش خواهم کرد. خداوند اصطکاک را برای من نگه دارد.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۳ دیدگاه