باغ

یکشنبه شب خواب دیدم یک جایی در تهران مهمانیه. من تازه از سفر رسیدم. چمدون دستمه. همه اقوام هستن. دایی و خاله و عمو و خاله زاده و عموزاده و دخترخاله‌های مادرم و همسایه‌ها و باقی. هرکسی که می‌شناسم اونجاست. صدای موسیقی بلنده و همه دارن با شور در بین درختهای باغ می‌رقصن. مهمانی شبیه شب نشینی‌های پنهانی یک جمع جوان روی مخدره ولی جای یک سری جوان همه خانواده من اونجان. همه جز پدر و مادرم.از رقص و نور دیدن اعضا خانواده هیجان زده شدم. هر چند ثانیه یکبار یکی محکم بغلم می‌کنه. همه حالم رو می‌پرسن. حال بچه‌ام. حال خودم. از احوال زندگیم در کانادا سوال می‌کنن. فامیل نزدیکی که سالهاست ازش خبر ندارم تنگ در آغوشم می‌کشه و من رو به همراهش معرفی می‌کنه. فامیل نزدیک دیگه‌ای که سالهاست حتی جواب سلام رو نمی‌ده ازم می‌خواد که برقصم. از اینکه خانواده نزدیک دوستم دارن هیجان زده می‌شم. جای زن چهل و دو ساله بچه‌ای می‌شم که عقده محبت دیدن داره. چمدون رو رها می‌کنم و شروع می‌کنم سبکبال با خانواده رقصیدن. شور می‌گیرم باهاشون. ترانه ترکی رو می‌خونم. لاله‌لر… لاله‌لر…  یکهو یادم می‌افته بخاطر مادرم اومدم ایران. یادم می‌افته حال مادر وخیمه و من وسط این مهمانی چه غلطی می‌کنم.  بین خواب انگار یک پنجره گوشه تصویر باز می‌شه و مادرم رو تنها در لباس آبی بیمارستان می‌بینم. لاغر و رنجور و پدرم کنارش روی صندلی خوابیده. یادم می‌افته چرا اونجام. از خودم حالم بهم می‌خوره که تا چند دقیقه قبل داشتم رشید بهبوداف می‌خوندم. از یادآوری رقصم حالم بهم می‌خوره.  به آدمها می‌گم مامان کجاست؟ کدوم بیمارستانه. یا جوابم رو نمی‌دن یا نمی‌دونن هیچکس اسم بیمارستان رو بلد نیست. جالب اینه که همه می‌دونن حالش خیلی بده ولی نمی‌دونن کجا بستری شده. ازش خبر ندارن. همه دارن می‌رقصن. صدای موسیقی خیلی بلنده. فاصله می‌گیرم. ریسه‌ها از دور معلومن و آدمهایی که دارن می‌رقصن. با لباسهای قشنگ و صورتهای صاف و زیباشون محو می‌شن. می‌رم تو تاریکی.

از خواب پریدم. سه و نیم صبح بود. فکر کردم زنگ بزنم به مادرم. از پله‌ها رفتم پایین. زنگ زدم جواب نداد. فکر کردم لابد مسکن خورده و خوابه. پدرم هم لابد رفته دنبال دارو. یادم افتاد یکشنبه است و وقت دکتر دارن. متنفر از خودم نشستم روی صندلی. متنفر بودم از خودم بابت رقص در خواب با آدمی که سالها مادرم رو آزار داده. اینکه درخواب نمی‌دونستم کدوم بیمارستانه. به تنهاییشون فکر کردم و سنگ گیر کرد در گلوم. تا چهار و نیم صبح خیره موندم به موبایلم و صبح شد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

3 پاسخ به باغ

  1. ... می‌گوید:

    منم حال پدرم خوب نیست و خودم ایران نیستم. همه ش خوابشو میبینم.
    امیدوارم حال مامانت زود خوب شه.

  2. سعید می‌گوید:

    چمدان، سفر، فرودگاه، نگرانی و اضطراب… خواب مهاجر غیر از این نیست.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *