مورخ هفتم اکتبر دوهزار و یک

بچه امروز رفت مدرسه. بعد یکسال؟ نمی‌دونم بعد چند وقت. بعد هزارسال و نمی‌دونم برای چه مدت. بعید نیست دوباره بعد چندهفته بفرستنشون خونه. خونه صدای سکوت می‌ده. گربه هم چندبار رفت تو اتاقش میو‌میو کرد و الان اومده روی میز من خوابیده. رادیو رو هم روشن نکردم. سکوت خونه چیز عجیبیه. خیلی دلچسبه. مادربزرگم می‌گفت سکوت قشنگه وقتی بدونی صدا در راهه. به صِدا می‌گفت صَدا. نشسته بودیم در آشپزخانه خانه فاز یک اکباتانش. شهرام فکر کنم مدرسه بود. من چرا نبودم؟‌ یادم نیست. شاید هم مدرسه نبود. شاید اصلا از ایران رفته بود. یادم نیست. صندلی‌های آشپزخونه فلزی با بالشهای نرم رو یادمه که بسیار زیبا، مدرن ولی بسیار ناراحت بودند.  چرا با من فارسی حرف می‌زد؟‌ یادم نیست. می‌دونست من ترکی رو خوب می‌فهمم ولی نمی‌تونم جواب بدم. مثل من که می‌دونم بچه‌ام ته حرفهای من رو به زبان فارسی می‌فهمه و خب من همین رو لازم داشتم و باقی چه اهمیتی داره اگر به قاف و غین می‌گه گاف. حرفم رو می‌فهمه. مثل من که مادربزرگم رو می‌فهمیدم.

یادم افتاد اولین روزی که بردمش مدرسه تا لحظه آخر دستم رو گرفته بود. ایستاد ازش عکس بگیرم. اینبار نه. کلاس هفتمه. دوست داره روز اول مدرسه باشم ولی دوست داره معلوم نباشم. برای همین ایستاده بودم دور. پشت زمین اسکیت. سن عجیبیه. از یک جایی به بعد لابد می‌خواد نباشم. من هرروز این رو با خودم تکرار می‌کنم. قرار بچه به رفتنه و ما وسیله‌ای هستیم که اون موجود کوچک که نفس کشیدنش هم اما و اگر داره رو تبدیل به آدمی می‌کنیم که مستقله و فکر می‌کنه و میره. این میره‌ رو هرروز با خودم تکرار می‌کنم که عادی بشه ولی همین تکرار هم جواب نداده. هی می‌خوام این روزها رو بیشتر زندگی کنم. می‌خوام زمان جلو نره. حتی این روزهایی که هردو باهم خونه بودیم و پیاده‌روی‌های طولانیم به مقصد هیچ. گاهی دلم می‌خواد خودم زودتر برم. نه که بمیرم. مثلا جمع کنم برم کلمبیا قبل از اینکه اون بره ونکوور. دیروز یک پادکستی گوش می‌کردم که تبلیغش زندگی در کلمبیا بود. انقدر تعریف کرد و گفت تنها راه زندگی با کیفیت زندگی در کلمبیاست که فکر کردم راهش اینه که زودتر برم کلمبیا.

مردی که نبش خیابان فرمن زندگی می‌کنه تنهاست. تنها که نه با سگش. سگش محترم‌ترین موجود زنده جهانه. بله حتی از شما محترم‌تر دوست عزیز. صبحها می‌نشینن روی ایوان خونه و مرد روزنامه می‌خونه و سگ دراز می‌کشه. باورم نمی‌شه که هنوز روزنامه کاغذی وجود داره. از کجا می‌خره؟ شاید هم روزنامه قدیمیه. به من باشه روزنامه قدیمی می‌خونم. خیلی خوبه خبری رو بخونی که بعدش رو می‌دونی. ارتش آمریکا و انگلیس به افغانستان حمله کردند و بوش طالبان را تهدید کرد که بهای سنگینی پرداخت خواهد کرد. بعد ته دلت بگی “اوه چه عالی. بالاخره یکی حق این عوضی‌های ضد زن و بشریت رو کف دستشون گذاشت. جانی قهوه من تموم شد، وقتشه برگردیم تو”. درهرحال سگ می‌خوابه روی ایوان . یک رسم خوبی این محله داره که همه نشستن در ایوان خانه. همه بجز خونه‌های جدید که معماریشون یکجوریه که انگار از بیرون و فضای عمومی متنفرن. کلی پنجره دارن که همیشه پرده‌هاشون کیپ کیپه یا اصلا پنجره ندارند. خوشبختانه خونه‌های این محله انقدر بهم چسبیدن که بساز بفروش‌ها نمی‌تونن هی بکوبن و بسازن و عجالتا بیشتر خونه‌ها قدیمی و ایوان‌دارند و عجالتا همه نشستن تو ایوان قهوه و شراب و آبجو و هرچی موجود باشه می‌نوشند. سگ رو می‌گفتم. وقتی رد می‌شی از جاش بلند می‌شه و یکجور مودبی می‌شینه. مثل من که بچه بودم یادم داده بودن اگر بزرگتر رد شد پات رو جمع کن. من و سگ خوب تربیت شدیم. حالا این مدت که مدرسه بسته بود تک و توک سر صبح کسی رد می‌شد و سگ پیر می‌شد در آرامش دراز بکشه ولی از امروز که بعد ماه‌ها بچه‌ها با کوله‌پشتی‌های بزرگشون عازم مدرسه بودن سگ تمام مدت خبردار نشسته بود. بهش گفتم صبح بخیر جانی. نگاهم نکرد. مشغول ادی احترام به صف دانش‌آموزان بود.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 پاسخ به مورخ هفتم اکتبر دوهزار و یک

  1. تاتی می‌گوید:

    این نوشته هفتم سپتامبر شما عالی بود مثل نوشته های قبلی شما. متشکرم که این نوشته رو پست/ منتشر کردید.

  2. سارا می‌گوید:

    عالی بود ایدا مثل همیشه . بیشتر بنویس لطفا

  3. M می‌گوید:

    لعنت به کرونا, اومد و ما رو عادت داد با هم باشیم, مثل یک خانواده واقعی, مثل آنچه سالها فراموش کرده بودیم, با هم نهار بخوریم, با هم بخندیم, با هم بحث و جدل کنیم
    و الان رفت, و با خودش با هم بودن رو برد
    لعنت به تو کرونا, ما داشتیم در تنهایی زندگیمون رو میکردیم

  4. پورتقوی می‌گوید:

    با سلام
    خیلی زیبا بود.
    اتفاقی وبلاگ را دیدم امیدوارم خوش و سرحال باشی.
    همون دختر پرجنب و جوش و شیطون سالهای ۷۲ و ۳ و بعد که اداره میومدی پیش بابا.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *