شیربادام

اگر این جا فوتوبلاگ بود الان باید یک عکس می‌گذاشتم از یک لیوان قهوه با شیر بادام – بله می‌دانم چیزی به نام شیربادام وجود ندارد و این محصول کلاهبرداری محض است و زباله است ولی چه کنم شیرجو خیلی من را یاد صدراسلام می‌اندازد و غلیظ است و دوست ندارم. شیرگاو را هم اجازه بدهید حرفش را نزنم که چه بلایی سر دستگاه گوارشم می‌آورد – می‌فرمودم. آه لیوان قهوه و کف شیر بادام و پنجره.

هفت صبح است و هوا هنوز کامل روشن نشده. باران هم می‌بارد. باران شدید و آهنگ دار ولی هوا سرد نیست برای همین همه پنجره‌ها را باز کرده‌ام و صدای قطراتی که روی شیروانی می‌خورند را دوبار می‌شنوم. یکبار از زیر سقف و یکبار از پنجره. گربه هم نشسته روی لبه پنجره روبروی خانه. تخصص گربه‌ها ایجاد کادر‌های کارت پستالی‌ست. مثل همین شازده که الان نشسته وسط پنجره روی به باران و ضد نور. یک توده نرم و پشمالمو قوز کرده خاکستری با پس زمینه سبز و خیس پشت سرش قاب شده در چهارچوب پنجره رو به سنگفرشهای کوچه باریک که دمش را با اشتیاق تکان می‌دهد. اشتیاق که نه ولع حیوانی برای قتل سنجاب احتمالا ولی شما بخوانید اشتیاق. پشت سرش یک درخت بزرگ در قاب است. بزرگ که چه عرض کنم تنومند. درخت جلو خانه خیلی بزرگ است و تازگی کشف کردم که پلاک هم دارد. پلاک چرا دارد؟ آثار باستانی‌ست؟ از آنجایی که خانه باریک و کوچک و سبک است حس می‌کنم با این درخت میخ شده است به زمین. عاشق درخت جلو خانه‌ام و درخت به درستی لایق کلمه تناور است. تنومند و تناور و بلندبالا و هرچه صفت دیگر که بین درختان و رستم مشترکند.

امروز روز آخر تابستان است و فردا روز اول پاییز (از کرامات شیخ ما چه عجب. پنجه را باز کرد و گفت وجب). من همانطور که در اقلیت چپ دست قرار می‌گیرم در اقلیت شورپاییزی هم قرار می‌گیرم. پاییز برخلاف شما دوست عزیز به من شور زندگی می‌دهد. انگار یادم می‌افتد زندگی چقدر زیباست و این واقعا در تناقض است با کاری که طبیعت در پاییز انجام می‌دهد. کدام کار؟ همین زرد کردن هرچه در بهار سبز کرده و خوابیدن و ما را به حال خود با آن زمستان الدنگ رها کردن ولی خب از کسی که موقع دویدن بازخوانی پرونده‌های قتل زنجیره‌ای گوش می‌دهد چه توقعی دارید؟ همین که هفت صبح بیدار شده‌ام و از ذوق تمام شدن تابستان نمی‌دانم چه کنم نشانه این سرخوشی نیست؟

هوا هنوز برای لباس در شان پاییز خیلی گرم است. درخت را نگاه می‌کنم که از تمام برگهاش آب سرازیر شده و سنجابی که معلوم نیست چطور موفق شده وسط این رگبار دمش رو خشک نگه دارد از بین شاخه‌ها زل زده است به گربه کارت پستالی پشت پنجره. اگر همسایه‌ها که هنوز شناخت درستی از من ندارند به به عقلم شک نمی‌کردند می‌رفتم شال خردلی که اول ماه مه تا کردم و ته کمد است، را می‌آوردم می‌انداختم روی شاته‌ و می‌نشستم در ایوان. چه تصویری چه تصویری. بگذریم که احتمالا بعدش شانه‌هایم عرق سوز می‌شدند به دلیل ترکیب گرما و شال و پوشش نامتناسب با دمای هوا ولی چه باک که تصویر پاییز بدون شال خردلی من کامل نیست.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

6 پاسخ به شیربادام

  1. مینا می‌گوید:

    چرا این رو انگار خودت ننوشتی؟ خیلی نثرش فرق داره با نوشته های قبلی.

    _____________
    همه رو ها رو را نوشتم اینطوری شده 🙂 همین جمله رو ببین چقدر رو داشت.

  2. وحید می‌گوید:

    شیر بدون لاکتوز رو هم تست کن. اکثرا اونایی که حساسن به شیر گاو به لاکتوزش حساسن.
    شیر بز رو هم تست کن.
    شیر سویا رو هم تست کن

  3. گلی می‌گوید:

    زمستان الدنگ چه خوب بود و اونجا که از شال خردلی و بالکن و تصویرشون با پاییز گفتی حس کردم خودم هستم در حال حرف زدن

  4. داری به یک عکس نگاه می کنی و می نویسی انگار. نه؟

  5. مینا می‌گوید:

    هااااا پس قضیه «رو» و «را» بوده.. ببین کاراتو! از وقتی رفتی خونه باریک محله اعیون نشین ها، دیگه واسه ما را را می کنی. ما را مینداز دور، ما را ببین! زیر کفشتیم!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *