گیرم جهان یک وطنه، با مرزهای الکی.

صبح نوشته خ. رو خوندم. قلب کردم ولی ته دلم گفتم بمیرم برات ملخک.
بعد رفتم بیرون راه برم و خیلی خوش و عاشق خودم بود. کیمونویی که ا. از ژاپن برام آورده بود تنم بود و مردم کیمونوم رو با حسرت نگاه می‌کردن چون معلومه فرق داره با کیمونوهای قلابی. روح کیوتو در الیافش جاریست به نظرم. حالا انقدر به این موراکامی بدبخت گیر می‌دم ولی خودم خراب ژاپنم. فکر کنم از حسادتم بهش گیر می‌دم اصلا. هم ژاپنی باشی، هم رگ خواب خوانندگان رو بلد باشی و کتاب رو کتاب چاپ کنی، هم ماراتن بدوی معلومه خاری می‌شوی در چشم تنگ نظر من. بگذریم. می‌فرمودم.
خودم قشنگ بودم و هوا هم آفتابی و قشنگ بود. همین شد که زنگ زدم به مامان. حرف زدن با مامان هرچیزی رو قشنگتر می‌کنه. کمی از جای زخمهاش حرف زدیم که سیاه شدن ولی محو نه. گفت باورت می‌شه از مرداد تا حالا. باورم می‌شد. گفتم عکس بگیرید ببینم. گفت خودم که نمی‌تونم از پشتم عکس بگیرم، پدرت هم دستش می‌لرزه. هوا آفتابی بود و پاییز من و مادرم بیشتر با هم خاطره مشترک داریم. تابستانها بیشتر در خانه بودیم چون انقدر روی آبدوغ‌خیار تاکید داشتیم که نصف روز گرممان بود و نصف دیگر روز بر اثر مصرف بی‌رویه دوغ شل افتاده بودیم روی مبل ولی پاییز‌ها تیز و بز بودیم و متر کننده شهر.  برای همین از قدیم حرف زدیم. بین خاطره‌ تعریف کردن عطر قنادی رضا از پله‌هایی که می‌رفت تا گاندی هم حرف زدیم. خیابان گاندی. چه اسم قشنگی. چرا چند روز است که انقدر یاد این خیابانم. چشمام رو دو ثانیه بستم بوی پاییز گاندی یادم بیاد. خوردم به محل زنجیر کردن دوچرخه. نیست که خیلی شهر امنیه برای دوچرخه هر یک متر یکبارم محل تکیه دادن دوچرخه نصب کردن آدم نتونه یک دقیقه تخیل آمیخته با نوستالژی کنه.
رسیدم دم مغازه لوازم تحریر فروشی. به مامان گفتم من برم برای ایلیا مداد و خودکار بخرم. گفت باشه. بعد خرید پیچیدم در یک کوچه فرعی و نبش یک کوچه خلوت یک کافه برزیلی پیدا کردم. یعنی اول نفهمیدم برزیلیه. دیدم یک کافه کنج کوچه مسکونی صندلی گذاشته. رفتم تو. زنی که قبل من داشت قهوه سفارش می‌داد گفت نونوایی برزیلی دیگه کجا هست تو شهر؟ فروشنده گفت نمی‌دونم فکر نکنم زیاد باشه. همین شد که فهمیدم برزیلیه و ناگهان بهش علاقه‌مند شدم. حس کردم خیلی با کافه صمیمی و نزدیکم. قهوه گرفتم و از شکلات و تنقلاتش عکس گرفتم فرستادم برای خ. حالا چرا برزیل انقدر مهمه و حس تعلق دارم بهش؟ چون خ برزیله و من فکر می‌کنم خیلی با برزیل فامیلم. در صورتی که نیستم. با هیچ جای این دنیا نیستم. همه جا رو روی نقشه دیدم و قرار است روی نقشه هم ببینم ولی جریان اینه که پخش شدیم در همه جهان. شکل اون پرندگانی که حضرت ابراهیم در هاون کوبیدن گذاشتن سر کوه با این فرق که امیدی هم نیست معجزه رخ بده و ما همینجور هرکدام سر یک کوهی خواهیم ماند.
گفتم پرنده یادم افتاد حتی حس نزدیکی می‌کنم به پرندگان شهر پرت استرالیا. فقط پرنده نه حتی اخبار مربوط به شهردار برلین رو با دقت بیشتری دنبال می‌کنم چون حس نزدیکی به برلین می‌کنم. چون سارا استرالیاست یا مریم برلین. هرکس یک جاست. کاش همونطور که وطن متمرکزه حداقل خارج هم یک جای محدودی بود. یادم افتاد که مادرم اول مکالمه گفت فقط من نیستم، همه رفتن، بچه‌های همه رفتن. پسر نیر هم اگر مونده بخاطر اینه که تریاک در خارج نایابه و این طفلک خیلی گرفتاره. گفتم تورنتو تریاک هست فکر کنم. تریاکی که زیاد هست. گفت فکر کنم برنامه‌شون تورنتو اومدنه. پس پسر نیر هم داره می‌آد.

بعد یاد این ترانه افتادم. یک کم هم بغضی شدم. دلم برای خیابون گاندی تنگ شد. دل تنگی خ. سرایت کرد. کاش فر موهاش سرایت می‌کرد ولی.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 پاسخ به گیرم جهان یک وطنه، با مرزهای الکی.

  1. ناشناس می‌گوید:

    آیدا سالهاست وبلاگت رو می‌خونم. یکی از معدود چیزهایی که من رو هنوز به ایران وصل میکنه همین وبلاگ تو هست. خیلی خوب از مهاجرت و دلتنگی‌هاش مینویسی. به نوشتن ادامه بده. ‌همیشه منتظر نوشته‌های جدیدت هستم.

  2. سارا می‌گوید:

    در دهمین سال مهاجرت از ایران با قاطعیت می تونم بگم تنها خوبی مهاجرت برام این بوده که عشق ایران رو تو دلم پر رنگ کرده. هرچی بیشتر می گذره بیشتر دلم می خواد فارسی بنویسم و بخونم ….

  3. سوچی می‌گوید:

    بارها رفتم کیوتو. یکی از بستگان اونجا زندگی می کنه و هر بار که رفتم چیز تازه ای دیدم یا شاید دیده بودم اما هر بار متفاوت تر از بار پیش. کیوتو معروفه به شهر معابد و کیمونو. و خوب از دید من اراشیاما. اگه تو فصل چری بلوسام بری یه طبیعت هزار رنگ می بینی که بیشترش تو تن دختر و پسرهای ۱۸ ساله است و به میمنت رسیدن به این سن ( که از دید من آغاز بدبختی است) کیمونو های هزار رنگ به تن کردن و بوی شیرین گل سرخ میدن. اگه نخوندی کتاب گیشا رو بخون.

  4. مرو می‌گوید:

    چه حس خوبی داد که فهمیدم خ کیه. اصلا نوشتی برزیل کلی ذوق کردم. واقعا قشنگ بود. منم اخبار خیلی جاها رو دنبال میکنم. تورنتو، ژنو، لیسبون، کاردیف، آمستردام… کاش خارج محدود بود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *