آخرین هالووین باب رایدلی جونیور به روایت پدربزرگش

از اولش معلوم بود به حرفهام توجه نمی‌کنه. دقیقا بعد از اینکه خودمون رو به هم معرفی کردیم حس کردم دیگه حواسش به حرفهام نیست. به صورتم نگاه نمی‌کرد. طبیعی بود. یک زن زامبی اونهم با پوسیدگی و خوردگی نصف صورت احتمالا در شب هالووین هم چندش آور بود. پشت سرم رو نگاه می‌کرد یا نیمه راست صورتم رو. بیشتر هم کفشهای گاوچرونیش رو که قبل از اینکه خودمون رو به هم معرفی کنیم گفته بود از مغازه لباس مبدل جرمیز اجاره کرده. با کلاهش کلا ده دلار. توضیح داد ولی کت جیر و کمربندش مال خودشه. من با تعجب پرسیدم جدی؟ گفت مال خودم که نه مال پدربزرگم. باب رایدلی بزرگ. گفتم می‌شناسمش. با تعجب گفت از کجا؟ گفتم این دور و اطراف زیاد دیدمش. خندید. خندیدن واقعی که نه صدای هاها از دهانش خارج کرد و ادامه داد پس اینطور. باب رایدلی سینیور رو می‌شناسی. پس امشب وقتشه که جونیورش رو هم ببینی. راستی اسمت چیه؟‌

از اینجا به بعد رو دیگه گوش نکرد. سرش خیلی گرم بود. مست و پاتیل بود. شاید هم صدا زیاد بود. آدمهای دور و بر با لباسهای مبدل که اومده بودن هالووین رو خوش بگذرونند مستی رو از حد گذرونده بودند. شرم آور بودند.  یک عده‌شون هم شروع کرده بودند به عربده کشیدن. باب رایدلی جونیور بهم نزدیک شد و گفت بریم بیرون؟ یک جای خلوت. خونه من همین نزدیکیاست. زنهایی با لباس جادوگر و پرستاری و مردان ارتشی و دکتر رو هل دادیم و رفتیم بیرون. صدا کم شد ولی فرقی نکرد. باب رایدلی جونیور به حرفهام گوش نمی‌کرد. براش مهم نبود. هیچ چیزی براش مهم نبود جز اینکه دلش می‌خواست باهاش برم آپارتمان اجاره‌ایش بالای مغازه مبدل جرمیز و شب رو باهم بگذرونیم.

کلید رو انداخت توی کاسه روی میز وسط اتاق. کت پدرپدربزرگش و کلاه اجاره‌ای رو هم کند و انداخت روی مبل کهنه کنار در. نشست لبه تخت و ازم پرسید چیکاره‌ای؟ یعنی شغلت چیه؟‌ صبح زود که نباید بری سرکار؟ گفتم نه. قبلا راننده یو‌پی‌اس بودم. گفت بیکار شدی؟ گفتم نه ، چندسال قبل در یک تصادف شاخ به شاخ با یک تریلی بزرگ مُردم. گفت خوشبحالت که تعطیلی ولی من فکر کنم زیاده‌روی کردم و فردا بیچاره‌ام. ملافه رو زد کنار و پا پوتینهای اجاره‌ای رفت زیرش. با دست دوبار کوبید سمت خالی تخت. گفت برو صورتت رو پاک کن و بیا.

گفتم که، گوش نمی‌کرد.

این نوشته در داستان, داستان کوتاه, دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

1 پاسخ به آخرین هالووین باب رایدلی جونیور به روایت پدربزرگش

  1. علی می‌گوید:

    ترسناک

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *