Just Separated

یک : روی در سمت شاگرد ماشین کهنه‌ای که جلویی قهوه‌فروشی زنجیره‌ای نبش خیابان سودان ایستاده بود یک برچسب بزرگ زده بودند که رویش نوشته

“Just Married”

برچسب ساییده شده بود و نقاشی زن و مرد کارتونی که بالای نوشته بودند تبدیل به نقطه‌چینی از طرحی از یک عروس و داماد شده بود. قلبهای سرخ بینشان را گذشت زمان و احتمالا سایش اسفنجهای گردان کارواش، صورتی کمرنگ کرده بود. زن راننده موهایش را نامرتب بالای سرش جمع کرده بود. بلوز آبی رنگش همانقدر که از صندلی فلزی کافه که من رویش نشسته بودم معلوم بود، چروک بود. مردی باشلوارکی بد دوخت و چهارخانه سبز و کرم تا خیلی پایین زانو ، حدود ساق، تیشرت یقه گشاد کرده سیاه و دمپایی‌های ابری از کافه بیرون آمد. دو نوشیدنی خنک با خامه در دستش بود. زن پنجره را پایین کشید، یکی از نوشیدنی‌ها را گرفت و به مرد گفت عجله کن زیر تابلو ایستادم. مرد در ماشین را باز کرد. برچسب “تازه ازدواج کرده” از نظرم محو شد. مرد نوشیدنی خودش را در جا لیوانی گذاشت و روی صندلی نشست ولی پاهایش بیرون بودند. به زن گفت صبر کن. عروس ناراضی بود و نگران ولی نوشیدنی را با نگرانی چشید. داماد دمپایی پای راستش را در آورد و دوبار کوبید به در. همان دری که رویش نوشته بود “جاست مرید”. چیزی از دمپایی نیافتاد. به کف پایش دست کشید. دمپایی را پا کرد و در را بست. ماشین و برچسب تازه ازدواج کرده روی درش از چهارراه رد شدند.

دو: برخلاف طبقه اول، زیرزمین بیمارستان بخش سی‌تی‌اسکن و ام‌آرآی شلوغ بود. مرد و زنی روبرویم نشسته بودند که می‌دانستم اسم مرد “کامل” است. شاید هم “کامیل”. در هرحال پرستار “شتر” صدایش کرد و مرد بدون اینکه اصلاحش کند دستش چپش را بلند کرد. زن دست راست مرد را بین دستهایش گرفته بود. مرد لاغر بود و از آن کفشهایی دویی به پا داشت که من سالهاست منتظرم قیمتش کم بشود بخرم و هیچوقت قیمتش کم نمی‌شود. هرسال فصل خرید کفش دویدن می‌روم داخل مغازه کفش آرزویم را پا می‌کنم، روی برچسب قیمتش ناخن می‌کشم و کفشی را می‌خرم که هیچوقت نمی‌خواستم بخرم ولی تنها انتخابم است چون هفتاد درصد تخفیف خورده و به من حس برنده بودن در میادین مصرف کنندگی می دهد. کفش مرد سبز سیر و سبز روشن بود. همان که من دوست دارم. خیلی به پاهایش خیره شدم. بخاطر کفشهایش و او احتمالا فکر کرده بخاطر ساق‌هایش. اتفاقا ساقهای نازک، خوش تراش و براقی داشت. زن دست مرد را نوازش می‌کرد. نوازش کافی نبود، گاهی لبهایش را از پشت ماسک به گردن مرد می‌چسباند. مرد از این ابراز محبت ناراضی نبود. گاهی دستش را از دست زن بیرون می‌کشید و انگار که درد داشته باشد ساق زیتونی رنگش را می‌مالید و دوباره دستش را فرو می‌کرد بین دستان زن. بار آخر بعد از مالیدن پایش بند کفش پای راستش را باز کرد. خدای من چقدر این کفش زیباست. پایش را از کفش درآورد. من چرا زل زده بودم به زن و مرد؟‌ زل نزده بودم، یعنی تمام مدت زل نزده بودم. تقصیر مرد بود که تمام این کارها را بسیار آرام انجام می‌داد. من بین هر دو نگاه حداقل یک صفحه مجله می‌خواندم، کمی توییت، چند ویدیو گربه نگاه می‌کردم و کمی در واتس اپ و تلگرام پرحرفی می‌کردم.  بعد تازه زیر چشمی نگاه می‌کردم. دست مرد هنوز روی پایش بود. داشت کشسانی کش جوراب کوتاهش را آزمایش می‌کرد که در نگاه بعدی درش درآورد. پای برهنه را روی زانوی چپش گذاشت. پایش انگشت شست نداشت. تمام انگشت از بیخ بریده شده بود.جای خالی انگشت زخم پا درحال بهبود نبود. انگار هیچوقت انگشتی نبوده و جایش پوست سالمی بود همرنگ باقی پا. مرد نه چهارانگشتی که برایش مانده، که فقط جای خالی انگشتی که نداشت را آرام نوازش می‌کرد. زن دوباره گردن مرد را بوسید. هربار پا با مثبت/منفی یک انگشت ببینم یاد داستان “نمازخانه کوچک من” گلشیری می‌افتم.

سه : هرکس باید معشوقی داشته باشد به وصال نرسیده، ناتمام، به‌-‌گا-رفته بابت ؛ جبر جغرافیا، مشکلات ویزا، تاهل، نداشتن جسم ،دیوید بکام بودن و …

برای شبهای بی‌خوابی که تجسمش کند در حال وصال. نه آن وصالی که هپی-لی-اور-افتر برویم زیر یک سقف و سرما و سالاد بخوریم و قبض پرداخت کنیم وصال موقت در فرودگاهی خاک گرفته در یک شهر ساحلی. وصالی در خانه‌ای با پله‌های تنگ رو به قبرستان برای سه روز و مملو از همخوابگی دیوانه وار و ابراز عشق شدید و دروغهای بزرگ. معشوق به سرانجام نرسیده‌ای که روزهای رابطه با او انقدر کوتاه بوده و انقدر شاعرانه که چیزی جز بوی عطرش، جز برهنگی مدام و شوری پوستش، جز طعم گس شراب، جز شعر، جز نامه‌هایی که نوشتید و انقدر عمر مکاتبات کوتاه بود که کوتاهی زمان اجازه نداد که آرام آرام به لیست خرید تبدیل بشود، از او در خاطرت نمانده باشد. خاطره‌ای برای فرار از روزمرگی و خیالی برای آینده. برای لاس ذهنی، برای تمرین سولوی دلبری. معشوقی که در اوج تمام شده باشد فوقش با چهارتا فحش، بدون نفرین و نه بیشتر، بدون تقسیم اموال، بدون درگیر شدن خانواده‌ها و وکلا. معشوقی که در دنیای بیرون از ذهن تو وجود ندارد، تنها شاهد رهگذری شاید که یک لحظه با دوربین او عکسی ازشما گرفته است، نشسته روی نیمکتی در جایی که هیچ توریستی عکس نمی گیرد.

معشوقی که خاطرش انقدر از گزند فرسایش یک رابطه عادی سالم مانده که بتوانی خودت را تجسم کنی با موهای یک دست سفید و رژ لب قرمز و بازوانی که پیری پوستت از آنها شره کرده منتظرش ایستادی در ایستگاه قطار دروازه شمال که با عصا بیاید، باموهای یکدست سفید، صدای بمی که پیر شده در پیراهن نخی سفید و شال تابستانی سورمه‌ای رنگی که برایش ۴۰ سال پیش کادوخریده بودی. بغلت کند و تو سعی کنی بدون اینکه به رویش بیاوری که در آغوش گرفتن دو دستی و تکیه نکردن بر عصا کار درستی نبوده، تکیه‌گاهش باشی. هردو بعد چهل سال به دروغ بهم بگویید عوض نشده‌ای و بابت مرگ همسرانتان بهم تسلیتی توخالی بگویید. بروید بنشینید در کافه مسیو روبروی درخت و یک قهوه و یک شراب سفارش بدهید و دو لیوان آب برای قرصهای صبحتان.

اگر عشق ناتمام قشنگ ندارید زود یکی دست و پا کنید یا اگر عشق قشنگی در دست و بالتان است تا گندش درنیامده تمامش کنید و بگذاریدش در شیشه، رویش کمی آب و نمک بریزید و بگذارید در قفسه برای شبهای بی‌خوابی و روزهای کسل کننده.

چهار: رابطه من با شهر کودکی تا همین چند وقت پیش چیزی بود مثل بند قبل. شهری که کوتاه در آن جوانی کرده‌ام. کم رانندگی کرده‌ام. مستاجر نبوده‌ام. مادر کودکی که باید مدرسه برود نبودم. مالیات نداده ام. سرفه نکرده ام. بالغ نبوده‌ام. شهامت نداشته‌ام. از حقوقم خبر نداشتم. در یک کلام کارمان به فحش و جدایی کشید ولی نه آنقدر فحش که باید. هرچه خاطره است پس زمینه کوه دارد و زندگی بی‌مسنولیت یک جوان بیست و دو ساله خام در کافه و خیابانهای روشن شب و زمستانهایی که با اغراق حافظه‌ام بوی لبو می‌دادند – کدام لبو فرزندم مگر متولد سال ۴۲ای؟ – و خیابان ولی‌عصر و خیابان انقلاب و میدان بهارستان و تجریش و هزار چیز دیگر که انقدر با نوستالژی و خالی‌بندی و فیلم درهم تنیده شده که فقط به درد چاپ شدن روی تیشرت می‌خورد و شبهای بی‌خوابی . خاطره شهرکودکی شده است شکل همان معشوقی که سرماخوردگی و نفخ هم را درست ندیده از هم جدا شدیم. همیشه ته ذهنم خیال می‌کردم روزی برمی‌گردم. فلان چیز اگر نشد برمی‌گردم. برمی‌گردم یک خانه می‌خرم در یوسف آباد و راه می‌روم هرروز تا چهارراه ولی‌عصر.

چند وقتی می‌شود که حس می‌کنم معشوقم مرده. قبل اینکه پیر بشویم و عصایی مرده. نگویید چون دوری و تهران در چشم خارج نشین‌ها اینطور است و شهر زنده است و زیبا و پویا و کافه‌دار و …. من دورم، سالهاست که دورم ولی همانطور که هر استاکر موفقی معشوقش را دنبال می‌کند هیچوقت دور نمانده‌ام. من تمام این ۱۸ سال انقدر به زور وبلاگ و توییتر و معاشرت مجازی، نزدیک به آدمهای آن شهرزندگی کرده‌ام که تا حدودی بتوانم بفهمم چقدر از ترسم و نگرانیم ناشی از دور بودنم است و چقدر واقعیت. همین بس که رفیقی که همیشه می‌گفت من آخرین نفری خواهم بود که از ایران برود و اگر رفتم قبلش چراغها را خاموش می‌کنم و می‌روم به زودی می‌رود. چراغی راخاموش نمی‌کند. بخاطر خودش می‌رود ولی انگار چراغ رویای من هم خاموش شده است. همین شده است که شبهای بی‌خوابی مثل دیشب پیری خودم را تصور می‌کنم.

سالخورده با رژ لب قرمز و کفشهای طبی و سگی بزرگ.کنار دریاچه‌ای که  آینه تمام قد شده است برای درختان افرا. بدی هم نیست. یک بطری آب برای قرصهایم هم در کوله‌ام گذاشته‌ام.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 دیدگاه دربارهٔ «Just Separated»

  1. نادر می‌گوید:

    دو‌سه سال دیگر، من چراغها را خاموش می کنم.

  2. بهار می‌گوید:

    عالی

  3. فرزانه می‌گوید:

    قاب‌های جالبی رو توصیف کردید. لذت بردم. ممنون.

  4. شبنم می‌گوید:

    الگوی دیگر جنایتکاران نازی، الگوی هاینریش هیملر فرمانده اس‌اس (سپاه سیاسی-نظامی هیتلر) بود که در چشم تاریخ او را معرفی کرده‌ام. الگوی هیملر الگوی یک “مرد خانواده” بود: “چنین مردی به خاطر حقوق ماهانه، تأمین زندگی خود و امنیت و آرامش زن و فرزندانش حاضر بود اعتقادات، شرف و شأن انسانی خود را زیر پا بگذارد، حاکم شدن امر خصوصی بر امر عمومی به او اجازه می‌داد که از قید مسئولیت اعمال خود یکسره آزاد باشد.” چنین الگویی امروزه در جامعه ما نیز به وفور به چشم می‌خورد: من فقط مسئول خانواده خودم هستم!
    در این بین، کسانی هم با سکوت در برابر جنایات نازی به “شرّ کهتر” تن دادند و “حسابگری شخصی” را جایگزین “مسئولیت مدنی” کردند، همان الگوی “ما نه سر پیازیم، نه ته پیاز!” که در فرهنگ ایرانی هم بسیار شایع است.
    کارل یاسپرز در مقاله‌اش موضوع “گناه سیاسی” را مطرح کرد: همه اعضاء جامعه مسئول شیوه حکومت جامعه‌اند و هر کس که از این مسئولیت مدنی شانه خالی کند در “گناه سیاسی” حکومت شریک و مقصر است.
    اگر علاقمندید در این زمینه بیشتر مطالعه کنید صفحات ۳۳ تا ۵۳ کتاب “هانا آرنت – نوشه دیوید واتسون – ترجمه فاطمه ولیانی – انتشارات هرمس” را پیشنهاد می‌کنم.
    بخشی از مقاله‌ی دکتر محمدرضا سرگلزایی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.